تبليغاتX
وزعيت بينابينيت - هاماران ـ داستان یازدهم: اشومن (Ashooman)

وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality

 

 

معرفی وبلاگ:

چون این وبلاگ فقط اختساس پیدا کرده به هاماران و ماجراهای قهرمانان آن وبلاگ جدیدی تاسیس کردم که یک سری چیزای دیگه اونجا بنویسم. با این آدرس:

www.situationoii.blogspot.com

 

نکته: از این داستان به بعد، حذف حروف دوباره شروع میشه. ولی اینبار به تدریج در داستان زیر به جای حروف ص و ث هم از س استفاده شده است. ذکر این نکته ضروری است که بحث سر تعصبات فارسی و غیره نیست. حرف من این است که زندگی بدون این حروف هم ممکن است.

 

نکته­ی بعدی:  تمام داستان تا اینجا را می­تواند با کلیک راست روی اینجا و save target as ضبط کنید.

 

هاماران ـ داستان یازدهم: اشومن (Ashooman)

داستان های پیشین:

یکم      دوم     سوم   چهارم   پنجم   ششم  هفتم  هشتم   نهم    دهم

           

 هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسب­های سرکش در آتش هجوم گجسته­ها(جنگجویان گجاست) می­سوزد. فرمانده سپندیا در کرانه­ی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سپید را خائنین به دشمن واگذار کرده­اند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی می­کند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر می­کنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا با روناک بانوی شهر چاچ پیمان می بندد و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ می رود و ورنخومن خائن را دستگیر می­کند. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد. در داستان هفتم ارنیکا از رود داد گذشت و در کاروانسرای بزرگ پیرمردی او را شناخت.

این داستان ادامه­ی مستقیم داستان هفتم است.

 

داستان یازدهم ـ اشومن (Ashooman)

 

ارنیکا(Ernika) حس کرد دریچه­ای به گذشته­اش باز شده است. بدون اینکه چیزی بگوید چهار مردِ در هم شکسته را رها کرد و دنبال پیرمرد راه افتاد. پیرمرد داخل یکی از حجره­های کاروانسرا شد، گلیم کف را کنار زد و دریچه­ای را در زمین باز کرد و وارد تاریکی مطلق زیرزمین شد. ارنیکا اطرافش را نگاه کرد، یک اتاقک ساده­ی خدمتکاری بود، نه چیزی بیشتر. هیچ نشانه­ای به چشم نمی­خورد. سیاهی دالان زیرزمین ارنیکا را به خودش می­کشید. چند لحظه بعد پا روی اولین پله گذاشت. انگار جستجو نمی­خواست تا فردا سبر کند.

چند پله پایین رفت. پیرمرد خدمتگذار پشت سرش از پله­ها پایین آمد. اسلا به هیبتش نمی­خورد که بتواند دریچه­ی سنگی زیرزمین را به تنهایی باز و بسته کند ولی خب، به سادگی این کار را می­کرد. وقتی دریچه­ی با سدای بلندی پایین افتاد و همه جا تاریک شد ارنیکا تازه به خودش آمد. نفس پیرمرد از پشت به گردنش خورد. ارنیکا دستش را روی شمشیرش گذاشت. منتظر یک اشتباه کوچک از طرف پیرمرد بود تا شمشیر را بکشد و سر پیرمرد را زمین بیاندازد. حس کرد پیرمرد از کنارش گذشت و روبرویش ایستاد. در تاریکی مطلق زیرزمین هیچ چیز دیده نمی­شد. ناگهان شعله­ای درخشید. روبروی ارنیکا پیرمرد ایستاده بود و روی شانه­ی راستش، کمی بالاتر از سرش، شعله­ی آتشی میان هوا می­سوخت. پیرمرد دست راستش را روی سینه گذاشت و خم شد:«درود بر تنها بازمانده­ی خاندان پورترا، بانو ارنیکا. من، اشومن (Ashooman) سالها منتظر بازگشت شما بودم.» ارنیکا یکه خورد و یک پله بالاتر رفت. اشومن ادامه داد:«پدربزرگ شما، در بستر مرگ از من خواست منتظر بازگشت شما باشم. اگر اسم من به گوشتان خورده باشد می­دانید نام اشومن با مهربانی و پاکی همراه نیست.» ارنیکا جواب داد:«از من چی می­خوای؟» اشومن ادامه داد:«من با پدربزرگ شما پیمان بستم. و اگر نام من به گوشتان خورده باشد، می­دانید که اشومن پیمان نمی­شکند.» ارنیکا گفت:« بگو پدربزرگ من بهت چی گفته؟» اشومن جواب داد:«پس از فرار مادر شما، سه برادرش در جنگ­های پیاپی کشته شدند و پدربزرگ شما بدون جانشین شد. رهبری ایل پورترا به خالوزادگان شما رسید. پدربزرگ شما از من خواست زمانی که برگشتید رهبری ایل را به شما برگردانم.»

ارنیکا پرسید:«تو چه دینی به پدربزرگ من داری که این همه سال اینجا زندگی کردی؟ اگر تو اشومن باشی، بزرگترین جادوگر جنوبی، می­تونی هرجایی بری و هرکاری بکنی.» اشومن گفت:«این راز برای همیشه بین من و پدربزرگ شما باقی می­ماند بانو ارنیکا. تا دیر نشده بهتر است راه بیافتیم.»

ارنیکا گفت:«خونسرد باش. اینجا کسی من­و نمی­شناسه.» هنوز جمله­ی ارنیکا تمام نشده بود که سدای شکسته شدن در اتاق به گوش رسید و چندین سدای پا وارد اتاق شدند. کسی از بالا داد زد:«اینجا نیستن.» و اشومن آن پایین، به ارنیکا لبخندی زد و گفت:«من تنها جادوگر هاماران نیستم بانو. تا دیر نشده بهتره بریم.» ارنیکا به سرعت به دنبال اشومن در تونل به راه افتاد. ندید که چند لحظه­ی بعد هیبتی سیاهپوش وارد اتاق شد. با ورودش همه ساکت شدند و فقط چند سانیه بعد دست سیاهپوش به دریچه­ی کف اتاق اشاره کرد. اما ارنیکا و جادوگر بزرگ اشومن کجا می­رفتند؟

 

***

یکی دو ساعت بعد بالاخره تونل طولانی وسط جنگلی تمام شد و ارنیکا و اشومن بیرون آمدند و آتش بالای شانه­ی اشومن خاموش شد. ارنیکا گفت:«حالا کجا می­ریم؟» اشومن جواب داد:«می­رویم نزد کسانی که پدر بزرگت را فراموش نکرده­اند.» و در دل تاریکی به راه افتاد. ماه در آسمان بود و ستارگان کنارش سوسو می­زدند  ارنیکا فهمید اشومن ترجیح می­دهد بیشتر جادو کند تا حرف بزند. پیرمرد جادوگر پشتش خم شده بود و کمی لنگ می­زد انگار پایش ناراحت بود ولی عسا نداشت. شنل بزرگی روی شانه­اش انداخته بود و دور خودش پیچیده بود. ارنیکا احساس کرد دیگر نیازی به مخفی کردن هویتش ندارد. بالاپوشش را کناری انداخت و از آزادیش لذت برد. پاچه­های شلوار گشادش را توی چکمه­های پوستیش فرو کرده بود و پیرهن آستین­داری به تن داشت مناسب هوای غیرقابل پیش­بینی و داغ جنوب. شمشیرش را یک طرف کمرش بسته بود و خنجر بلندش را طرف دیگر. نسیم شبانه از میان موهای بلند و سپید اشومن می­گذشت و بعد موهای ارنیکا را نوازش می­کرد. بوی خاک جنوب ارنیکا را مدهوش کرده بود. عجیب بود این حالت برای کسی که تا به حال جنوب را ندیده بود. انگار تمام زندگیش منتظر این لحظه بود. و در همان لحظه زیر نور ماه و ستارگان ارنیکا تسیم گرفت جای پدربزرگش را در ایل پورترا بگیرد. از مادرش شنیده بود که ایل پورترا بزرگترین ایل جنوب است، و بیشترین و دلیرترین سواران را دارد. ارنیکا لبخند زد. می­توانست ایل را پس بگیرد. و بعد با سواران دلیر پورترا به شمال رود داد بتازد و همراه با شهبانو نایریکا هاماران را نجات دهد. و بعد به جنوب برگردد. شهبانو کجا بود؟ چه می­کرد؟ ارنیکا هیچ اطلاعی نداشت.  سلسله­ی افکارش را سدای بلندی قطع کرد. سدای انفجار بود. انگار رعد و برق درختی را نسف کرده باشد. ناگهان اشومن از بین درختان روبرویی به عقب پرتاب شد. ارنیکا شمشیرش را کشید. اشومن سر پا ایستاد. از میان درختان هیبتی سراسر سیاهپوش بیرون آمد و پشت سرش پنج مرد با شمشیرهای آخته به دست.

ارنیکا گفت:«شمشیرزنا با من.» اشومن با سر تایید کرد. پشت خمیده­اش را ساف کرد و راست ایستاد. شنلش را روی زمین انداخت. ارنیکا تازه فهمیده بود همه­ی خم شدن و ... بازی اشومن بوده است برای رد گم کردن. و الا بازوهای در هم پیچیده­ی اشومن همه­چیز را نشان می­داد. اشومن به حریف که چند متریش ایستاده بود خیره شد و با پرواز یک سنگ و خردن آن به کله­ی هیبت سیاهپوش جنگ بین جادوگرها آغاز شد. جای معطلی نبود. ارنیکا خنجرش را کشید و یک دست خنجر و یک دست شمشیر به استقبال دشمنانش رفت. ضربه­ی اولین نفر را با خنجر گرفت و سرش را با شمشیر برید. نفر دوم زخمی به بازوی ارنیکا زد ولی انقدر سریع نبود که ضربه­ی دوم را بزند و فورا کشته ­شد. سه نفر باقی مانده که مهارت ارنیکا را دیدند دوره­اش کردند. نمی­خواستند بی گدار به آب بزند. چند متر آن طرف تر جادوها لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر می­شدند نه تنها سنگ­ها که شمشیرهای سربازان مرده هم در هوا پرواز می­کردند و انگار که دو مرد نامریی با هم بجنگند به هم ضربه می­زدند. درختی از ریشه کنده شد و به سمت اشومن آمد، رعد و برقی درخت را ده تکه کرد. رعد و برق دوم به سمت هیبت سیاهپوش رفت و بنگ. سدای انفجار بزرگ شنیده شد. دود و نور همه جا را پرکرد و وقتی بالاخره آشوب فرو نشست اسری از جادوگر سیاهپوش باقی نمانده بود و سه شمشیرزن دیگر روی زمین افتاده بودند. جنگ تمام شده بود. ارنیکا گفت:«کشتیش؟» اشومن جواب داد:«نه، گریخت بانوی من. هربار جنگیدن باهاش سخت­تر میشه.» ارنیکا پرسید:«کی هست؟» اشومن جواب داد:«پسرم.» ارنیکا پرسید:«پسرت چرا میخواد تو رو بکشه؟» اشومن جواب داد:«سال­ها چیش وقتی من جادوگر جوانی بودم و پسرم هنوز خردسال بود به نسخه­ای دست یافتم که رازهای نیمه­ی­ تاریک جادو را فاش می­کرد. نسخه را خواندم و رازها را آموختم. اما رازها بر من چیره شدند نه من بر رازها، چیره و چیره­تر. روزی رسید که من در خدمت رازها بودم نه رازهای جادو در خدمت من. برای آخرین جادو خون زن جوانی لازم بود. من زن خودم را کشتم. و امروز پسرم همان رازها را آموخته است و آرزوی کشتن مرا دارد.» ارنیکا گفت:«نمیشه گفت کار اشتباهی می کنه.» اشومن جواب داد:« پس از پایان پیمانی که با پدربزرگ شما بستم من آماده­ی مردنم. راه بیافتید بانو ارنیکا.» اشومن به دل جنگل زد و ارنیکا تعقیبش کرد. به زودی می­توانست با خویشانش دیدار کند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 10:37  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود