نکته: از این داستان به بعد، حذف حروف دوباره شروع میشه. ولی اینبار به تدریج در داستان زیر به جای حروف ص و ث هم از س استفاده شده است.
هاماران ـ داستان دهم: خائن
داستان های پیشین:
یکم دوم سوم چهارم پنجم ششم هفتم هشتم نهم
هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسبهای سرکش در آتش هجوم گجستهها(جنگجویان گجاست) میسوزد. فرمانده سپندیا در کرانهی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سپید را خائنین به دشمن واگذار کردهاند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی میکند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر میکنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا با روناک بانوی شهر چاچ پیمان می بندد و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ می رود. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد...
این داستان ادامهی مستقیم داستان هشتم است.
هاماران ـ داستان دهم: خائن
نگهبانها تا میتوانستند از مسیر کوتاهشان با سه دختر جوان لذت بردند و بالاخره پرتشان کردند توی تاریکی زیرزمین و در را بستند. نایریکا به سرعت اطرافش را بررسی کرد، چندین دختر جوان مسل خودش در زیرزمین بودند. اینجا اتاقک تقسیم غنائم بود. دختران یا در گوشهای لوله شده بودند، یا زانوهایشان را بغل گرفته بودند، میلرزیدند، گریه میکردند و در یک کلمه میترسیدند. نایریکا پرسید:«اینجا چه خبره؟»
یکی از دختران با سدای لرزانی جواب داد:«هر شب یکی از ما رو میبرن به کاخ. هیچکس از اونجا برنمیگرده.» با شنیدن این جواب دو دختری که همراه نایریکا دستگیر شده بودند هم زدند زیر گریه. ولی نایریکا لبخند زد. با آستین لباس سورتش را تمیز کرد. خوشحالی نایریکا بی دلیل نبود، راه میانبری برای رسیدن به هدفش پیدا کرده بود. پرسید:«کِی میان؟»
یکی جواب داد:«دمِ غروب، میخوای چیکار کنی؟» «میخوام این بازی رو تموم کنم.» نایریکا گفت و رفت گوشهای نشست و انتظار کشید. فهرستی از درباریانی که امکان داشت خیانت کرده باشند در ذهنش مرتب کرد. تقریبا همهی اسمها تویش جا میشدند. فساد دربارِ هاماران انقدر زیاد شده بود که واکنششان به رویکرد مسبت نایریکا در مسائل کشور، رو آوردن به جنگجویان گجاست بود. نایریکا میخواست دربارهی ساختار سیاسیِ جدید پایتخت اطلاعاتی کسب کند. میخواست بداند سائورو، رییس بزرگ قبایل گجاست به شهر سپید آمده است یا نه؟ چه کسی شهر را اداره میکند؟ چه بر سر کسانی که هنوز به او وفادار بودند آمده است؟ آیا امکان پس گرفتن شهر سپید وجود دارد؟ و چندین سوال دیگر که جواب هرکدامشان در طراحی برنامههایی که نایریکا برای آینده داشت تاسیر گذار بودند. وقتی نور خورشید نارنجی شد، و سایهها طولانی شدند کلید در قفل چرخید. در باز شد و نگهبانها خنده به لب تو آمدند. معلوم بود تمام روز منتظر این لحظه بودهاند. دخترهای توی اتاق بیشتر ترسیدند، گریه کردند، لرزیدند همدیگر را بغل کردند. نگهبانها خندیدند و نایریکا از جایش بلند شد و راست ایستاد. یقهی پیراهن کنفیش را کمی باز کرد و دو قدم جلو رفت و گفت:«این دخترا به دردتون نمیخورن. امشب من میخوام برم کاخ.» نگهبانها کمی تعجب کردند. یکی پرسید:«نمیترسی؟» نایریکا جواب داد:«نه، چرا آخرین شب زندگیم، بهترینش نباشه؟ یه بار کاخو دیدن و با پادشاه خوابیدن از سد سال زندگی تو روستا بهتره.» این جواب کار خودش را کرد. نگهبان گفت:«فرماندار از تو خوشش میاد، بیافت جلو.» و دو نگهبان دو بازوی نایریکا را گرفتند و از اتاقک بیرونش بردند. دختران دیگر سر جاهایشان خشک شده بودند. گروهی در دلشان نایریکا را مایهی شرم هاماران میدانستند، و گروهی فداکاریش را تحسین میکردند. ولی کسی از واقعیت با خبر نبود.
نگهبانها نایریکا را پیش از هر چیز به حمام بردند، حمامی که چند ماهی بود نایریکا ازش استفاده نکرده بود. حولههایش هنوز سر جایشان بودند. ولی خبری از ندیمههای زیبایش نبود. احتمالا اولین قربانیان همین ندیمهها بودند. نایریکا داخل خزینهی حمام شخسیش دراز کشید و سعی کرد تمرکزش را از دست ندهد. دلش نمیخواست احساساتی شود و فرستش را از دست بدهد. وقتی ذهنش منظم شد از جایش بلند شد. پیراهنی از حریر سپید که برایش آماده کرده بودند پوشید و روبندهای به سورتش بست. پیراهن مناسب جایگاه شهبانو نبود. ولی برای نقش امشبش کاملا به درد میخورد. پاهایش از لباس بیرون بودند و هر بینندهای میتوانست از تماشایشان لذت ببرد. یقهی پیراهن باز باز بود، و اسلا جنس ابریشم پیراهن نیمه شفاف بود. نایریکا میان دو نگهبان، پا برهنه، به طرف اتاق خواب سلطنتی میرفت. تالارهای کاخ مسل سابق بودند، چیزی فرقی نکرده بود. نشانی از خرابی نبود. اگر هم درگیریای در کاخ روی داده بود حتما نشانههایش را به خوبی پاک کرده بودند. درِ چوبی خوابگاه شاهی در انتهای راهرو بود. دری بزرگ از چوب سپیدار، با کندهکاریهای باستانی. نایریکا حس عجیبی داشت. حسی شبیه کسی که در خانهی خودش گروگان گرفته شده باشد. وقتی نگهبانها در خوابگاه را باز کردند و نایریکا وارد شد خوشحال شد که به سورتش روبنده بسته است. چون غافلگیریش بیش از حد بود. در پشت سرش بسته شد. روبرویش روی تخت خواب پادشاهی، وزیرِ نایریکا، ورنخومن(varankhoomen) روی تخت نشسته بود. شکم برجستهاش از زیر ردای پادشاهی عموی نایریکا بیرون زده بود. با یک دست ران مرغی را که گاز میزد توی سینی کنار میزش انداخت، دستی به سر کچلش کشید، همانطور که گیسوداران مویشان را مرتب میکنند و گفت:«پیش بیا ببینم امشب چی آوردن.» نایریکا سدایش را نازک کرد، در حالی که به آرامی روی یک خط گام برمیداشت، گفت:«دخترای دیگه میگفتن هر کس میاد تو خوابگاه شما، دیگه بیرون نمیاد. من میترسم.» ورنخومن جواب داد:«نترس، از اینجا جای بدی نمیری. اون پیرهنتو بنداز زمین، دلم نمیخواد پارهش کنم.» نایریکا فکر کرد شب قبل همین لباس تن یک دختر هامارانی دیگر بوده است، شاید حتی جوانتر و زیباتر از او. گفت:«پادشاه، شما چه مرد بزرگی هستین که هر شب از یه زن پذیرایی میکنین.» ورنخومن خندید و گفت:«آره من مرد بزرگیم، زبون خوبی داری دختر. باید دید دیگه چیکارا بلدی.» وقتی این را گفت خم شد به یک طرف تخت. نایریکا به نزدیکی تخت رسیده بود. ورنخومن از کنار تختش تازیانهای بیرون آورد و با قدرت به قسد ضربه زدن به شهبانو تابش داد. ولی سر شلاق دور دست نایریکا پیچید. شهبانو نایریکا با پای برهنهاش لگدی توی سورت مرد زد و قبل از اینکه مرد بتواند فریاد بزند پایش را روی خرخرهی او گذاشت. پیرهن چاکدار به دردش خورده بود. گفت:«بگو ورنخومن. میخوام بدونم اینجا چه خبره.» وزیر که ترسیده بود و به خر خر افتاده بود، در کمال تعجب میدید که زورش نمیرسد دست این دختر تازه وارد را ـ که حتی اسمش را میداند ـ به سمت خودش بکشد و شلاقش را آزاد کند. گفت:«تو کی هستی؟» نایریکا با دست آزادش روبنده را کنار زد. نفس ورنخومن بند آمده بود. آخرین چیزی که انتظارش را میکشید. آخرین جایی که توقع دیدن شهبانو نایریکا را داشت. خرخری کرد و خواست فرار کند ولی شهبانو لگد دیگری توی سورتش زد و گفت:«فرار نکن ابله، میدونی که اگر نگهبانا بفهمن من اینجام، اول تو میمیری بعد من. تازیانهرو ول کن.» نایریکا تازیانه را به کناری پرتاب کرد و پایش را از روی گلوی ورنخومن برداشت و گفت:«بلند شو، باید بریم.» ورنخومن جواب داد:«کجا چطوری؟ همهی دروازهها نگهبان دارن.» همینطور که این جملات را میگفت بلند شد و سر پا ایستاد. همانطوری که نایریکا فکر میکرد، ورنخومن(varankhoomen) ناخواسته از او اطاعت میکرد، حتی لازم نبود لگدی بزند. نایریکا از پشت هلش داد جلو به طرف دیوار. ورنخومن انگار فهمیده بود جریان از چه قرار است گفت:«پس راه مخفی پادشاهی واقعا وجود داره؟» نایریکا جوابی نداد، فقط لگد محکمی از پشت به او زد که سورتش کوبیده شد وسط تابلوی روی دیوار. دیوار چرخید و راه مخفی پدیدار شد. لگد دوم نایریکا، ورنخومن را به داخل راه پلهی تاریک پرتاب کرد و سِدای فریادش در کاخ پیچید. وقتی نگهبانها وارد خوابگاه شدند چیزی ندیدند. ورنخومن و دخترِ امشب، غیب شده بودند. نگهبانها تمام کاخ را وجب به وجب گشتند، ولی کسی را پیدا نکردند. نایریکا و ورنخومن چندین کوچه آن طرف تر از کاخ، از دریچهای بیرون آمدند و نایریکا به سرعت به طرف خانهی کسی رفت که هنوز به او اعتماد داشت. آهنگر سروتمندی که شمشیر پدرش را ساخته بود.
