نکته: از این داستان به بعد، حذف حروف دوباره شروع میشه. ولی اینبار به تدریج در داستان زیر به جای حروف ص و ث هم از س استفاده شده است.
هاماران ـ داستان نهم: آن سوی آترا
با سپاس از خانم سارا که داستان ها رو پیش از اینجا گذاشتن یکبار می خونن.
داستان های پیشین:
یکم دوم سوم چهارم پنجم ششم هفتم هشتم
هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسبهای سرکش در آتش هجوم گجستهها(جنگجویان گجاست) میسوزد. فرمانده سپندیا در کرانهی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سپید را خائنین به دشمن واگذار کردهاند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی میکند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر میکنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا با روناک بانوی شهر چاچ پیمان می بندد و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ می رود. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد...
هاماران ـ داستان نهم: آن سوی آترا
جلگههای آن سوی رود آترا وسیع بودند و تا جایی که به مردم هاماران مربوط بود بیانتها. دشتهای شمال آترا تا جایی که سرسبز بودند و پرمحسول، مردم هاماران ازشان استفاده میکردند. ولی وقتی از رود آترا دور میشدند، زمینها از بی آبی به خشکی میزدند و کم کم سرما انقدر شدید میشد که دیگر اسبهای هامارانی طاقت نمیآوردند. قلمروی گجستهها از همانجا شروع میشد و تا سرزمینهای دوردست شمالی ادامه پیدا میکرد.
همن(hemen) از یک گدار کم عمق آترا گذشت و مسیرش را به سمت شمال غربی ادامه داد. روستاها سوخته بودند. مزارع سوخته بودند. هیچ حیوانی در هیچ مزرعهای نبود. همن سوار بر اسبش به آرامی از میان روستاها میگذشت. جا به جا جنازهی مردم افتاده بود. کفتارها و کرکسها جشن گرفت بودند. همه جا پر از کلاغ بود. سگهایی که زنده مانده بودند در گلههای چندتایی به اطراف میرفتند. همن جنگهای زیادی را دیده بود ولی این طور کشتاری را تا به حال ندیده بود. کاری که سپندیا(spandia) به او سپرده بود هم برایش تازگی داشت هم به نظرش غیرممکن میرسید. چطور ممکن بود کسی از این کشتار زنده مانده باشد. بالاخره خودش و اسبش احساس خستگی کردند. در یکی از روستاها که زمینش را جنازههای کمتری پوشانده بودند ایستاد. اسبش را فرستاد که برای خودش بچرد. خودش به سراغ بزرگترین خانهی روستا رفت. یک خانهی دو طبقهی سنگی، که در اسر آتش سوزی سقف چوبیش سوخته و ریخته بود. همن پیش خودش فکر میکرد شاید در آشپزخانهی خانه غذایی برای خوردن پیدا کند. هیکل درشت و بزرگش به غذای زیادی احتیاج داشت. توی خانه همه چیز سوخته بود. هیچ خبری از هیچ جور خوردنی هم نبود. هیچ چیز قیمتی هم باقی نمانده بود. ولی زغالهای زیری هنوز گرم بودند. همن از گرمای ذغال فهمید که گجستهها همه چیز را غارت کرده بودند، کمتر از چند ساعت پیش. بیرون آمد و زیرِ خورشیدِ تابان دشت، روی پلکان خانه نشست. جادهای که از وسط ده میگذشت پیچی میخورد و در دل دشت ادامه پیدا میکرد. وقتی خورشید غروب کرد همن دوباره به راه افتاد. میدانست به زودی با سربازان گجسته برخورد میکند. شنل بلندش را بیشتر دور خودش پیچید. سوز سردی در دشتهای باز شمال میوزید.
شب شد. جیرجیرکها، جغدها و گرگها با هم حرف میزدند. سوز سرد علفها و شاخههای درختها را تکان تکان میداد. شعلههای آتش در دوردست میسوختند. جنگجویان گجاست دهکدهی دیگری را آتش میزدند. همن حدس میزد که مردم قبلا دهکده را رها کردهاند و رفتهاند و جنگجویان گجاست فقط در حال غارت روستا هستند. از راه اسلی خارج شد و به دشت زد. کمی مانده به روستا از اسبش پیاده شد. یکی از شمشیرهای بلندش را که دو طرف زین بسته بود باز کرد و دستش گرفت و به راهش ادامه داد. از داخل دهکده سدای جیغ و فریاد و خنده میآمد. سربازان گجسته میخندیدند. پشت دهکده یک مزرعهی سپیدار بود. همن راهش را کج کرد و به سمت مزرعهی سپیدار رفت. چیزی را که دنبالش میگشت همانجا پیدا کرد. مقابل مزرعهی سپیدار سه گاری بزرگ قفسی، پر از مردمان هامارانی بود. گاری چهارمی خالی بود. زن و مرد و بچه داخل قفسهای چوبی با دستهای بسته اسیر بودند و هشت گجسته با عسبانیت نگهبانی میدادند. دلشان میخواست در غارت سهیم باشند ولی مجبور بودند نگهبانی بدهند. همن کارد بزرگش را کشید و یکی از نگهبانها را هدف گرفت که به گاری اولی تکیه داده بود و با حسرت به شعلههای آتش نگاه میکرد. کارد وسط سینهی مرد نشست. زندانیان همه ساکت بودند. کسی جرات سر و سدا کردن نداشت. همن از لای علفها بیرون آمد جلو رفت و کارد را از سینهی نگهبان گجاست که هنوز خر خر میکرد بیرون کشید. مردی از بین زندانیان دستش را جلو آورد. همن پرسید:«تو سرباز بودی؟» مرد با سر تایید کرد. همن با کارد طناب دست مرد را پاره کرد. شمشیرش را بالا آورد. داد به مرد و آهسته گفت:«دست دیگرانم باز کن.» خودش هم تبر کوتاه و سیاه و کجو کولهی سرباز گجاست را از روی زمین برداشت. گاری را به آرامی دور زد. دو نگهبان دیگر پشت گاری غرغر میکردند. با کارد یکی را و با تبر دومی را هدف گرفت. تبر سر نگهبان گجاست را شکافت. گاری اول ایمن شده بود. در گاری را با یک قفل بزرگ آهنی بسته بودند. داخل گاری مردِ سرباز، دستها را باز میکرد. همن تبرش را برد بالا و دلنگ با یک ضربهی محکم قفل گاری را شکست. سدا در اطراف گاری پیچید. بقیهی نگهبانها به سرعت به طرف محل سدا دویدند. دو تای اول شکار کارد و تبر همن شدند. نفر سوم نزدیک شد. شمشیرش را بالا برد. ولی همن دستش را در هوا گرفت و مشت محکمی به سورتش زد که نگهبان گجاست را بیهوش کرد.
دو نفر سرباز دیگر گجاست که وضع را اینطوری دیدند با فریاد به طرف دهکده دویدند. همن به مرد سرباز گفت:«بقیهی قفلا رو بشکن و به همه شمشیر بده و خودش برگشت و سوت بلندی کشید. سوتی که در سکوت شبِ دشت پیچید. جواب سوت همن یک شیههی بلند بود و سدای چهار نعل دویدن یک اسب. یکی از پیرمردهای زندانی با شمشیری که از زمین برداشته بود اسب گاریها را باز میکرد. زندانیها بیرون میآمدند. مردان مسلح میشدند و زنان و بچهها به میان درختها پناه میبردند. به زودی از سمت دهکده چندین سرباز گجاستِ به طرفشان آمدند.
همن سوار اسبش شد. شمشیر دومش را از کنار اسبش کشید و به طرف فرماندهی گروهان گجاست که به همراه دو افسرش سوار بر اسبهایشان به طرف گاریها میآمدند تاخت. پشت سر همن هشت نفر از زندانیان که مسلح شده بودند جلو میآمدند. فرماندهی گجاست گرز خارداری را بالای سرش میچرخاند و دو افسرش شمشیرهای تابدار گجاستی داشتند. همن دهنهی اسبش را کمی به راست کج کرد و از بین فرماندهی گجسته و یکی از افسرانش گذشت. شمشیرش را یک دور دور سرش چرخاند و رد شد. گرز به پشتش خورده بود. شمشیر افسر بازویش را شکافته بود. کلهی جدا شدهی هر دوی آنها روی زمین افتاده بود. افسر سومی میخواست فرار کند ولی مرد سرباز که تازه آزاد شده بود سوار بر اسب گاری رسید و شمشیر همن را توی سینهاش فرو کرد. مسل همیشه ترس بر گجستهها چیره شد. با اینکه تعدادشان بیشتر بود ولی برابر هشت سوار هامارانی احساس ضعف میکردند. زندانیها سوار اسبهای گاری و اسبهای گجستها شده بودند. به طرف گروهان دشمن تاختند و قتل عام شروع شد. همن به تنهایی حریف بیست گجسته بود. حضور او جنگ را متعادل میکرد. وقتی کشتار تمام شد و گجستهها از بین رفتند. همن رو کرد به پیرمرد و گفت:«زنا و بچهها رو ببر به تلخ دژ. من به دستور فرمانده سپندیا اومدم از این سوی رود آترا سرباز جمع کنم.» مرد سرباز جواب داد:«سپندیا که دیگه فرماندهی ارتش نیست.» همن جواب داد:«شهبانو نایریکا دوباره سپندیا رو فرماندهی ارتش کرده. کی با من میاد؟» مردان سوار بر است جلو رفتند و دستهایشان را روی هم گذاشتند. همن گروهان تازهای تشکیل داده بود.

