تبليغاتX
وزعيت بينابينيت - هاماران ـ داستان هشتم: شهر سپید.

وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality

 

هاماران ة داستان هشتم: شهر سپید.

با سپاس از خانم سارا که داستان ها رو پیش از اینجا گذاشتن یکبار می خونن.

 

 داستان های پیشین:

یکم      دوم     سوم   چهارم   پنجم   ششم  هفتم

 

 هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسب­های سرکش در آتش هجوم گجسته­ها(جنگجویان گجاست) می­سوزد. فرمانده سپندیا در کرانه­ی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سفید را خائنین به دشمن واگذار کرده­اند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی می­کند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر می­کنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا با روناک بانوی شهر چاچ پیمان می بندد و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد...

 

هاماران ـ داستان هشتم: شهر سپید.

 

راکش کمی از شبدرهایی که شبنم صبحگاهی رویشان نشسته بود کند و جوید. دوباره دسته­ای دیگر کند. از هوای بهاری و استراحت کوتاه پس از چندین روز تاخت و تاز در دشت­ها و جنگل­های هاماران لذت می­برد. زین و برگش روی زمین نزدیک درخت چنار چندهزار ساله­ی قطور و تو خالی افتاده بود. رگه­هایی از نور افقی خورشید که تازه از شرق بالا آمده بود از لای شاخ و برگ گسترده­ی چنار به زمین می­تابید و اگر دقت می­کردی، بvای لحظه­ای می­توانستی دستی مرمرین و زیبا را از سر انگشت تا ساعد ببینی که بیرون می­آید و لباس کهنه­ای را از روی زمین برمی­دارد و دوباره در تاریکی شکاف تنه­ی چنار فرو می­رود.

هروقت باد برگ­های چنار را تکانی می­داد، نور به درون شکاف می­تابید و خطوط محو اندام تراش خورده­ی زنی در تنه­ی چنار دیده می­شد، که بدن زیبایش را با لبس کهنه می­پوشاند. چند دقیقه­ی بعد شهبانو نایریکا از تنه­ی درخت خارج شد. مویش را با روسری زمختی بسته بود، از همان کنف لباسش. لباس روستاییان را پوشیده بود، دامن و پیرهنی در زیر، و یک پیراهن سرتاسری کنفی هم روی آنها. جلو آمد و دستی به سر و گوش راکش کشید:«اسب خوبم، من باید بدون تو برم به سپیدشهر، و تو باید از همه­ی چیزهایی که من تو تنه­ی این چنار خاک کردم نگهبانی کنی.» توی چشم­های راکش نگاه کرد، راکش شیهه­ای کشید. و نایریکا از اسبش دور شد، دروازه­های سپیدشهر باز شده بودند و مسافران زیر نظر دروازه­بانان گجاست وارد و خارج می­شدند. نایریکا کمی گل از روی زمین برداشت و به صورت  و بدنش مالید، مویش را پریشان کرد، و به سمت شهر رفت.

شهر سپید فقط چند صد متر با جنگل فاصله داشت، نیاکان نایریکا جنگل تنک را صاف کرده بودند و شهر سپید را ساخته بودند. شهر سپید دیوار دو لایه­ی بلندی داشت، دیواری که در میان دو لایه­اش راهروهایی برای تیراندازن ساخته شده بود، و چندین و چند دریچه­ی ویژه­ی تیراندازی داشت. نام شهر سپید از آنجا آمده بود که تمام سنگ­های به کار رفته در شهر از کوه سپید در غرب شهر آورده شده بودند، و هیچ ساختمانی در شهر ساخته نمی­شد یا تغییری در بنایش داده نمی­شد مگر با اجازه­ی مستقیم دربار. بهتر بگوییم، شهر سپید، شهر دربار و درباریان بود و تمام ساکنان به نوعی با خاندان پادشاهی در ارتباط بودند. به این ترتیب، با گشودن شهر سپید، دشمن در واقع قلب پادشاهی هاماران را هدف گرفته بود. نایریکا می­خواست بداند خاندان پادشاهی چطور با این ماجراها کنار آمده است، و خیانت از کجا آب می­خورد و برای اینکار اول باید از کنار نگهبانان گجاست می­گذشت. جلوتر از نایریکا دو زن جوان با کوزه­هایی بر دوش قصد ورود به شهر را داشتند. نگهبان پرسید:«تو کوزه چی دارین؟»

یکی از دخترها جواب داد:«شیره­ی انگور، آوردیم برای فروش.»

نگهبان دوباره پرسید:«چرا شما آوردین؟ مگه مرد ندارین؟»

دو دختر به همدیگر نگاه کردند، و جوابی ندادند. فرمانده­ی نگهبان­ها خندید و هر دو تایشان را گرفت و به طرف سربازانش پرت کرد. نایریکا فهمید چه سرنوشتی در انتظارش است. جایی برای بازگشت نداشت. توبره­ای که روی دوشش انداخته بود محکم کرد و با اعتماد به نفس جلو رفت. کسی از مسافرین جرات نمی­کرد به نگهبان­ها اعتراضی بکند. شمشیرهای کشیده تمام حرف را یکجا می­زدند. نایریکا جلوی نگهبان گجاست رسید، می­خواست سرش را پایین بندازد ولی نتوانست. صاف به چشم­های نگهبان خیره شد. نگاه خیره­ی نایریکا دست نگهبان را در هوا خشک کرد، نگهبان گجاست دو قدم عقب رفت شمشیرش را کشید و بدون اینکه حرفی بزند دو نگهبان دیگر از دو طرف نایریکا را گرفتند. نگهبان گفت:«تو کی هستی؟ اینجا چیکار داری؟»

نایریکا گفت:«من از روستای نزدیک اینجا اومدم، پدربزرگم توی شهر آهنگره.»

نگهبان جلوتر آمد و اینبار با جرات بیشتری به چشم­های نایریکا خیره شد:«دروغ می­گی! با اون دوتا ببریدش تا فرمانده تکلیفش رو معلوم کنه، تو رعیت نیستی کثافت!»

چشم­های نایریکا لوش داده بودند، باید مثل کشاورزها سرش را پایین می­انداخت، شانسشان این بود که چون دختر بودند نگهبان­ها به جای بستن دستشان در فکرهای دیگری بودند، نایریکا می­دانست دقیقا کجا می­روند. اتاقک مخصوص دزد­هایی که پای دروازه دستگیر می­شدند، اتاقکی در زیرزمین اتاقک نگهبانی. نگهبان­ها تا می­توانستند از مسیر کوتاهشان با سه دختر جوان لذت بردند و بالاخره پرتشان کردند توی تاریکی زیرزمین و در را بستند. نایریکا به سرعت اطرافش را بررسی کرد، چندین دختر جوان مثل خودش در زیرزمین بودند. اینجا اتاقک تقسیم غنائم بود.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 20:16  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود