تبليغاتX
وزعيت بينابينيت - هاماران ـ داستان هفتم: آنسوی رود داد

وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality

 

هاماران - داستان هفتم:آنسوی رود داد 

با سپاس از خانم سارا که داستان ها رو پیش از اینجا گذاشتن یکبار می خونن.

 

 داستان های پیشین:

یکم      دوم     سوم   چهارم   پنجم   ششم

 

هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسب­های سرکش در آتش هجوم گجسته­ها(جنگجویان گجاست) می­سوزد. فرمانده سپندیا در کرانه­ی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سفید را خائنین به دشمن واگذار کرده­اند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی می­کند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر می­کنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا با روناک بانوی شهر چاچ پیمان می بندد و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد...

 

هاماران  ـ داستان هفتم: آنسوی رود داد

وقتی ارنیکا به رودِ سرخ آبِ داد رسید، افسار اسب سفید و سرخش رینا را کشید و ایستاد. ارنیکا تا به حال به آنسوی رود داد نرفته بود، و فقط داستان­هایی درباره­ی ایل، از مادرش شنیده بود. همینطور که ارنیکا سوار بر رینا به آنسوی رود داد نگاه می­کرد، در خاطرات کودکیش غرق شد.

مادر ارنیکا، دختر فرمانده­ی بزرگترین ایل جنوب  ـ پورترا ـ  بود و عاشق افسری از ارتش پادشاهی شد، بدون اجازه­ی پدرش با افسر فرار کرد و به سرزمین اصلی هاماران آمد و همانجا هم در کنار دلداده­اش درگذشت. و ارنیکا شبیه نگاره­های مادرش بود، مویش را همان شکلی درست می­کرد،  لباس­های مادرش را می­پوشید، و شمشیر مادرش را به کمر می­بست. ارنیکا به رود سرخ نگاه می­کرد و می­اندیشید که پدربزرگش، اگر زنده باشد، چطور او را خواهد پذیرفت.

 از سرچشمه رود داد تا دریا، هیچ پلی روی آن نبود. کاروان­هایی که از جنوب می­آمدند، پل­های شناوری با خودشان حمل می­کردند و بعد از عبور از رود پل را با خودشان می­بردند، این بهترین راه برای دور نگه داشتن دشمن از سرزمینشان بود. ارنیکا فقط از وجود پل­ها باخبر بود و نمی­دانست چطور کار می­کنند، و تنها چیزی که فکرش را مشغول می­کرد چطور رد شدن از رودخانه­ی سرخ بود. از رینا پیاده شد و دستی به سر و یالش کشید. دو مشکی را که دو طرف زینش بسته بود باز کرد و باد کرد. مشک­های پرباد را زیر شکم اسب بست و خودش و اسبش در کم­شتاب ترین جای رود به آب زدند. از پدرش شنیده بود که هنگام فرار با همین روش از رود گذشته­اند. به آرامی شنا کنان از رود  گذشت. مادرش را دید که در کنار پدرش شناکنان می­روند. موی مادرش مثل موی خودش روی آب شناور بود. به ساحل مقابل رسید، جایی که پدر و مادرش به آب زده بودند و پدربزرگش دور شدن دخترش را در ساحل مقابل تماشا کرده بود. افسار اسبش را به دست گرفت و داستان­های مادرش را به یاد آورد. اگر کمی به راست می­رفت به جاده­ی اصلی می­رسید، جاده را که ادامه می­داد و از جنگل راش می­گذشت به کاروانسرای بزرگ می­رسید، جایی که بازار بزرگ جنوب هم بود و تمام کالاهایی که وارد جنوب می­شدند از همانجا پخش می­شدند به اطراف، نقشه­ی ارنیکا شب ماندن در کاروانسرا بود؛ و صبح فردا به جستجوی گذشته­اش رفتن.

***

کاروانسرای بزرگ ساختمان ساده­ای بود با حیاطی بزرگ که یک طرفش اصطبل و آخور بزرگ کاروانسرا بود و طرف دیگرش خوابگاه­های مسافران و رهگذران. و کنار یکی دیگر از دیوارها میز چیده­بودند و خوردی­پزی راه انداخته بودند. ارنیکا به دیوارهای کاروانسرا دست کشید، پدر و مادرش شب قبل از فرارشان در یکی از همین خوابگاه­ها خوابیده بودند. جلو رفت و پشت یکی از میزها نشست. ناامیدانه در اطراف کاروانسرا به دنبال ردپایی از پدر و مادرش می­گشت. ارنیکا آنقدر غرق در دانسته­هایش از گذشته و تطبیقشان با چیزی که می­دید شده بود که نفهمید پیرمرد چطور جلویش غذا چید و متوجه نشد ردای بلند سیاهش کنار رفته و نگین شمشیرش بیرون افتاده است.

وقتی به خودش آمد که دستی را روی شمشیرش حس کرد و بدون نگاه یا مکث برگشت و ضربه­ی محکمی به گردن صاحب دست زد. مرد قوی هیکلی که می­خواست شمشیر را بکشد تلو خورد به عقب و دست به شمشیر برد و سه دوستش هم همینطور. کاروانسرای شلوغ ساکت شد. ارنیکا شمشیرش را کشید و رفت روی میز. جواهرات شمشیر ارنیکا زیر نور ماه می­درخشیدند و همه­ی نظر­ها را جلب می­کردند. ارنیکا داد زد:«من راه خودم­و می­رم، کاری با شما ندارم، اگر جون­تونو دوست دارین سر جاتون واستید.» چهار مرد شمشیر به دست خندیند و بقیه­ی مردم کاروانسرا به منظره خیره شدند. اگر کسی دقت می­کرد می­دید که در همان لحظه چندین و چند شرط روی برنده­ی دعوا بسته شد. تنها کسی که به جای دعوا به دسته­ی شمشیر ارنیکا خیره شده بود پیرمرد خدمتگذار کاروانسرا بود.

کاسه­ی آش روی صورت مرد قد بلند فرود آمد. سه نفر دیگر به سمت ارنیکا حمله کردند. ارنیکا از روی میز پرید و در مسیر فرود با زانوهایش یکی از مهاجمین را زمین انداخت. ضربه­ی شمشیر دومی را رد کرد و لگدی به بیضه­هایش زد و شمشیرش را روی گردن نفر سوم گذاشت. فریاد تحسین از اطراف کاروانسرا بلند شد، زنان و مردان حاضر ارنیکا را تشویق کردند و پیرمرد نزدیک آمد و گفت:«دنبال من بیایید بانوی من.»

ارنیکا توقع نداشت کسی بانو صدایش کند. به پیرمرد نگاه کرد؛ در چشم­های پیرمرد برقی بود، برقی که نشان خدمتگزاری نداشت و اعتماد ارنیکا را جلب می­کرد. ارنیکا وقتی به چشم­های پیرمردِ خمیده پشت نگاه کرد، حس کرد دریچه­ای به گذشته­اش باز شده است. بدون اینکه چیزی بگوید چهار مردِ در هم شکسته را رها کرد و دنبال پیرمرد راه افتاد. پیرمرد داخل یکی از حجره­های کاروانسرا شد، گلیم کف را کنار زد و دریچه­ای را در زمین باز کرد و وارد تاریکی مطلق زیرزمین شد. ارنیکا اطرافش را نگاه کرد، یک اتاقک ساده­ی خدمتکاری بود، نه چیزی بیشتر. هیچ نشانه­ای به چشم نمی­خورد. سیاهی دالان زیرزمین ارنیکا را به خودش می­کشید. چند لحظه بعد پا روی اولین پله گذاشت. انگار جستجو نمی­خواست تا فردا صبر کند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11:22  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود