هاماران - داستان هفتم:آنسوی رود داد
با سپاس از خانم سارا که داستان ها رو پیش از اینجا گذاشتن یکبار می خونن.
داستان های پیشین:
هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسبهای سرکش در آتش هجوم گجستهها(جنگجویان گجاست) میسوزد. فرمانده سپندیا در کرانهی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سفید را خائنین به دشمن واگذار کردهاند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی میکند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر میکنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا با روناک بانوی شهر چاچ پیمان می بندد و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد...
هاماران ـ داستان هفتم: آنسوی رود داد
وقتی ارنیکا به رودِ سرخ آبِ داد رسید، افسار اسب سفید و سرخش رینا را کشید و ایستاد. ارنیکا تا به حال به آنسوی رود داد نرفته بود، و فقط داستانهایی دربارهی ایل، از مادرش شنیده بود. همینطور که ارنیکا سوار بر رینا به آنسوی رود داد نگاه میکرد، در خاطرات کودکیش غرق شد.
مادر ارنیکا، دختر فرماندهی بزرگترین ایل جنوب ـ پورترا ـ بود و عاشق افسری از ارتش پادشاهی شد، بدون اجازهی پدرش با افسر فرار کرد و به سرزمین اصلی هاماران آمد و همانجا هم در کنار دلدادهاش درگذشت. و ارنیکا شبیه نگارههای مادرش بود، مویش را همان شکلی درست میکرد، لباسهای مادرش را میپوشید، و شمشیر مادرش را به کمر میبست. ارنیکا به رود سرخ نگاه میکرد و میاندیشید که پدربزرگش، اگر زنده باشد، چطور او را خواهد پذیرفت.
از سرچشمه رود داد تا دریا، هیچ پلی روی آن نبود. کاروانهایی که از جنوب میآمدند، پلهای شناوری با خودشان حمل میکردند و بعد از عبور از رود پل را با خودشان میبردند، این بهترین راه برای دور نگه داشتن دشمن از سرزمینشان بود. ارنیکا فقط از وجود پلها باخبر بود و نمیدانست چطور کار میکنند، و تنها چیزی که فکرش را مشغول میکرد چطور رد شدن از رودخانهی سرخ بود. از رینا پیاده شد و دستی به سر و یالش کشید. دو مشکی را که دو طرف زینش بسته بود باز کرد و باد کرد. مشکهای پرباد را زیر شکم اسب بست و خودش و اسبش در کمشتاب ترین جای رود به آب زدند. از پدرش شنیده بود که هنگام فرار با همین روش از رود گذشتهاند. به آرامی شنا کنان از رود گذشت. مادرش را دید که در کنار پدرش شناکنان میروند. موی مادرش مثل موی خودش روی آب شناور بود. به ساحل مقابل رسید، جایی که پدر و مادرش به آب زده بودند و پدربزرگش دور شدن دخترش را در ساحل مقابل تماشا کرده بود. افسار اسبش را به دست گرفت و داستانهای مادرش را به یاد آورد. اگر کمی به راست میرفت به جادهی اصلی میرسید، جاده را که ادامه میداد و از جنگل راش میگذشت به کاروانسرای بزرگ میرسید، جایی که بازار بزرگ جنوب هم بود و تمام کالاهایی که وارد جنوب میشدند از همانجا پخش میشدند به اطراف، نقشهی ارنیکا شب ماندن در کاروانسرا بود؛ و صبح فردا به جستجوی گذشتهاش رفتن.
***
کاروانسرای بزرگ ساختمان سادهای بود با حیاطی بزرگ که یک طرفش اصطبل و آخور بزرگ کاروانسرا بود و طرف دیگرش خوابگاههای مسافران و رهگذران. و کنار یکی دیگر از دیوارها میز چیدهبودند و خوردیپزی راه انداخته بودند. ارنیکا به دیوارهای کاروانسرا دست کشید، پدر و مادرش شب قبل از فرارشان در یکی از همین خوابگاهها خوابیده بودند. جلو رفت و پشت یکی از میزها نشست. ناامیدانه در اطراف کاروانسرا به دنبال ردپایی از پدر و مادرش میگشت. ارنیکا آنقدر غرق در دانستههایش از گذشته و تطبیقشان با چیزی که میدید شده بود که نفهمید پیرمرد چطور جلویش غذا چید و متوجه نشد ردای بلند سیاهش کنار رفته و نگین شمشیرش بیرون افتاده است.
وقتی به خودش آمد که دستی را روی شمشیرش حس کرد و بدون نگاه یا مکث برگشت و ضربهی محکمی به گردن صاحب دست زد. مرد قوی هیکلی که میخواست شمشیر را بکشد تلو خورد به عقب و دست به شمشیر برد و سه دوستش هم همینطور. کاروانسرای شلوغ ساکت شد. ارنیکا شمشیرش را کشید و رفت روی میز. جواهرات شمشیر ارنیکا زیر نور ماه میدرخشیدند و همهی نظرها را جلب میکردند. ارنیکا داد زد:«من راه خودمو میرم، کاری با شما ندارم، اگر جونتونو دوست دارین سر جاتون واستید.» چهار مرد شمشیر به دست خندیند و بقیهی مردم کاروانسرا به منظره خیره شدند. اگر کسی دقت میکرد میدید که در همان لحظه چندین و چند شرط روی برندهی دعوا بسته شد. تنها کسی که به جای دعوا به دستهی شمشیر ارنیکا خیره شده بود پیرمرد خدمتگذار کاروانسرا بود.
کاسهی آش روی صورت مرد قد بلند فرود آمد. سه نفر دیگر به سمت ارنیکا حمله کردند. ارنیکا از روی میز پرید و در مسیر فرود با زانوهایش یکی از مهاجمین را زمین انداخت. ضربهی شمشیر دومی را رد کرد و لگدی به بیضههایش زد و شمشیرش را روی گردن نفر سوم گذاشت. فریاد تحسین از اطراف کاروانسرا بلند شد، زنان و مردان حاضر ارنیکا را تشویق کردند و پیرمرد نزدیک آمد و گفت:«دنبال من بیایید بانوی من.»
ارنیکا توقع نداشت کسی بانو صدایش کند. به پیرمرد نگاه کرد؛ در چشمهای پیرمرد برقی بود، برقی که نشان خدمتگزاری نداشت و اعتماد ارنیکا را جلب میکرد. ارنیکا وقتی به چشمهای پیرمردِ خمیده پشت نگاه کرد، حس کرد دریچهای به گذشتهاش باز شده است. بدون اینکه چیزی بگوید چهار مردِ در هم شکسته را رها کرد و دنبال پیرمرد راه افتاد. پیرمرد داخل یکی از حجرههای کاروانسرا شد، گلیم کف را کنار زد و دریچهای را در زمین باز کرد و وارد تاریکی مطلق زیرزمین شد. ارنیکا اطرافش را نگاه کرد، یک اتاقک سادهی خدمتکاری بود، نه چیزی بیشتر. هیچ نشانهای به چشم نمیخورد. سیاهی دالان زیرزمین ارنیکا را به خودش میکشید. چند لحظه بعد پا روی اولین پله گذاشت. انگار جستجو نمیخواست تا فردا صبر کند.

