تبليغاتX
وزعيت بينابينيت - هاماران ـ داستان ششم : چاچ

وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality

هاماران - داستان ششم:چاچ

با سپاس از خانم سارا که داستان ها رو پیش از اینجا گذاشتن یکبار می خونن.

 

 داستان های پیشین:

یکم      دوم     سوم   چهارم   پنجم  

 

هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسب­های سرکش در آتش هجوم گجسته­ها(جنگجویان گجاست) می­سوزد. فرمانده سپندیا در کرانه­ی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سفید را خائنین به دشمن واگذار کرده­اند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی می­کند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر می­کنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا به سوی چاچ می رود و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد...

 

 

هاماران - داستان ششم: چاچ

 

کوهستان پاران در شرق هاماران از شمال تا جنوب کشیده شده بود، رشته کوه­هایی صعب العبور که هاماران را از همسایه­های خاوریش جدا می­کرد. هر دو رود آترا، و داد، از کوه­های پاران سرچشمه می­گرفتند و به دریا می­ریختند. بیشتر کوهستان پاران، سرد بود و صعب العبور و محل زندگی مردم کوهنشین، مردمی که هیچگاه از پادشاهان هاماران فرمان نمی­بردند و هیچگاه دشمن هاماران نبودند. همان مردمی که در کنار سپندیا برای آزادی تلخ­دژ جنگیدند، گرچه خیالشان آسوده بود که سپاه گجاست هیچگاه نمی­تواند کوهستان پاران را تسخیر کند.

سپندیا پس از جدا شدن از همن در پای تلخ­دژ، پنج شبانه روز به سمت جنوب  کوهستان پاران اسب تاخت، سپیده­دم روز پنجم، وقتی خورشید از پشت کوه­های پاران سرک کشید، سپندیا سواد چاچ را از دور دید. برج­های بلند شهر چاچ از مسافتی بسیار دور هم دیده می­شوند. سپندیا سرعتش را کم کرد و دستی به یال اسب سیاهش «شب» کشید. نیازی به عجله نبود. دروازه­های شهر پس از طلوع خورشید باز می­شدند و سپندیا می­دانست روناک چندان سحرخیز نیست.

شهر چاچ هزاران سال پیش در کوه­پایه­های پاران بنا شده بود، تنها شهر هاماران که در زلزله­ی بزرگ صدمه­ی چندانی نخورد. مردم چاچ مردمی منزوی بودند با گویش خاص خودشان که ترجیح می­دادند بیشتر با کوهنشینان مرواده داشته باشند تا دیگر شهرهای هاماران، مخصوصا از زمان پادشاهی پدربزرگ نایریکا این دوری از مرکز بیشتر و شدیدتر شده بود. ولی سپندیا در چاچ هم محبوب بود. مخصوصا وقتی چندین سال پیش در نبردی با کوهنشینان شورشی، با نیرویی بسیار کوچکتر از شورشی­ها، شهر چاچ را از خطر نجات داد.

سپندیا حالا روی دو چیز حساب می­کرد، اول مهارت آهنگران چاچ و راضی کردنشان برای تجهیز کردن ارتش هاماران که تجهیزات مناسبی نداشت، مخصوصا که سپندیا روی ملحق شدن مردمان عادی به ارتش هم حساب می­کرد، و دوم تیراندازان چاچ که بهترین تیراندازان تمام هاماران بودند. شهر چاچ پشت به کوه داشت و رو به دشت کوهپایه و سلاح اصلی مردمش نیزه­های بلند بود و تیر و کمان چاچی، مردم چاچ آهنگران بسیار قابلی بودند و هیچ تیری از زره­های مخصوصی که از فلز ویژان می­ساختند رد نمی­شد. از مردمان غیر از اهالی چاچ فقط خاندان پادشاهی هاماران و سپندیا زره و شمشیر و سپرشان از فلز ویژان ساخته شده بود. فلزی که زیر نور مهتاب می­درخشید.

وقتی سپندیا به نزدیکی دروازه­ی شهر رسید، خورشید بالا آمده بود و همه جا می­درخشید. شنلش را کنار زد  تا زرهش دیده شود. نگهبانان دروازه به محض دیدنش راه را باز کردند درون شهر سرنگهبان به پیشوازش آمد. سرنگهبان که در میانسالیش کنار سپندیا با کوهنشینان شورشی جنگیده بود، افسار «شب» را گرفت و گفت:«دیر کردی فرمانده.» سپندیا جواب داد:«کی اینجاس؟»

سر نگهبان جواب داد:«لیتار» «پس خیلیم دیر نرسیدم.» سپندیا گفت و به طرف ارگ روناک راه افتاد در حالیکه یک دسته سرباز پشتش حرکت می­کردند و چند دقیقه بعد به مقصد رسید. نگهبانان ارگ که همه سپندیا را می­شناختند راه را باز کردند. سپندیا به طرف سالن اصلی رفت. در را باز کرد و داخل شد.

تالار خالی بود، جز یک صندلی بزرگ که روناک رویش لمیده بود و چند ستون سنگی که سقف تالار را نگه می­داشتند و لیتار، تالار خالی بود. روناک با صدایی که رغم پیریش نمی­لرزید، گفت:«خوش آمدی سپندیا.»

لیتار گفت:«خوش شاید، دیر بی­تردید، اومدنت سودی نداره سپندیا، بانو روناک پیش از این پیشنهاد من رو پذیرفتن.»

سپندیا جواب داد:«باور نمی­کنم.» لیتار جواب دیگری آماده کرده بود  ولی بانو روناک دست استخوانیش بالا برد، لیتار ساکت شد. روناک گفت:«بگو سپندیا، من آماده­ی شنیدن رای تو هستم.»

سپندیا جلوتر رفت و وقتی به ده قدمی روناک رسید ـ که در هاماران فاصله­ی مناسب برای صحبت با بزرگان و فرماندهان و استانداران و شاهان بود ـ دست راستش را روی سینه گذاشت و با تعظیمی کوتاه حرفش را شروع کرد:«گمانم لیتار به شما خبر داده باشه که دروازه­های سپیدشهر با خودفروشی کسانی از درون شهر [اینجا سپندیا به لیتار نگاه می­کرد] به روی دشمن باز شده، شمال رود آترا زیر فرمان سپاه گجاسته، دست کم صد  هزار سپاهی گجاست جنوب رود آترا تاخت و تاز می­کنن و هرچیزی رو که سر راهشون باشه آتش می­زنن. من اومدم بگم هنوز میشه پیروز شد.»

پس از سخنرانی کوتاه سپندیا چند لحظه­ای سکوت برقرار شد. بعد لیتار خندید و گفت:«چطور می­خوای پیروز شی سپندیا؟ بدون پادشاه؟ بدون ارتش؟ می­دونی که خودت هیچوقت نمی­تونی پادشاه بشی. پس چرا می­جنگی؟ بودن یک پادشاه قدرتمند هرچند گجسته، از بی پادشاه بودن بهتره!»

سپندیا رو به روناک پاسخ داد:«شهبانو نایریکا هنوز زنده­س و من فرمانده­ی تازه­ی ارتش هستم. برای پیروزی در برابر دشمن به تیراندازان چاچ نیاز داریم.»

لیتار گفت:«پیشنهاد چندان خوبی نیست، اگر نیروهای گجسته از بابت چاچ آسوده خاطر نباشن، من نمی­تونم جلوی یورش به چاچ رو بگیرم. بانو روناک، شهر شما می­تونه جلوی سی هزار سرباز گجسته مقاومت کنه؟»

روناک جواب داد:«نه. سپندیا، سال­ها پیش من دیدم که تو چطور در جنگ نابرابری پیروز شدی. ولی همیشه نمیشه پیروز شد، تو باور داری هنوزم همونقدر خوش بختی؟ خبر پیروزیت پای تلخ­دژ و کنار رود آترا به منم رسیده، تو بهترین فرمانده­ی هامارانی، با این همه من دلم نمی­خواد مردم شهرم زیر شمشیر سپاه گجسته­ها بمیرن.»

سپندیا به چشم­های روناک نگاه کرد. روناک پیر و خسته بود و بیزار از جنگ. لیتار گفت:«انتخاب درستی کردین بانو روناک، مردم هاماران شایسته­ی پشتیبانی شما نیستن. به زودی گروهانی از سربازان گجاست برای گرفتن کمان­های چاچی شما به اینجا میان، ازشون خوب پذیرایی کنید.» بعد هم پوزخندی به سپندیا زد. عقب عقب رفت تا از تالار خارج شد، و نگهبان­ها درهای تالار را پشت سرش بستند. سپندیا سرش را پایین انداخت، ناامید شده بود. پادگان چاچ  شاید به 15 هزار نفر هم نمی­رسید، ولی تیراندازان چاچ می­توانستند سرنوشت هر جنگی را تغییر دهند. بدون تیراندازان چاچی در هم شکستن سپاه گجسته که دست کم دو برابر ارتش هاماران نیرو داشت بسیار پیچیده تر می­شد. در ذهنش جنگ با نیروی اصلی گجسته را مجسم می­کرد و دنبال راه حلی برای پر کردن جای خالی تیراندازان چاچ بود که صدای روناک او را به خود آورد:«همیشه باید دشمن­و گول زد. زمانی که گروهان گجسته برسه، دست ما رو میشه. تا اون روز وقت داریم.»

سپندیا تازه فهمیده بود که نگرانی بیش از حدش نگذاشته بود حقه­ی ساده­ی روناک را بفهمد پس گفت:«خیلی کار داریم. ما یه ارتش داریم بدون شمشیر و زره.»

روناک جواب داد:«باید برام بگی گجسته­ها برنامه­ی جنگیشون چیه.»

و هر دو نفر به هم لبخند زدند.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 1:17  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود