با سپاس از خانم سارا که داستان ها رو پیش از اینجا گذاشتن یکبار می خونن.
داستان های پیشین:
هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسبهای سرکش در آتش هجوم گجستهها(جنگجویان گجاست) میسوزد. فرمانده سپندیا در کرانهی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سفید را خائنین به دشمن واگذار کردهاند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی میکند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر میکنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا به سوی چاچ می رود و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد...
هاماران - داستان ششم: چاچ
کوهستان پاران در شرق هاماران از شمال تا جنوب کشیده شده بود، رشته کوههایی صعب العبور که هاماران را از همسایههای خاوریش جدا میکرد. هر دو رود آترا، و داد، از کوههای پاران سرچشمه میگرفتند و به دریا میریختند. بیشتر کوهستان پاران، سرد بود و صعب العبور و محل زندگی مردم کوهنشین، مردمی که هیچگاه از پادشاهان هاماران فرمان نمیبردند و هیچگاه دشمن هاماران نبودند. همان مردمی که در کنار سپندیا برای آزادی تلخدژ جنگیدند، گرچه خیالشان آسوده بود که سپاه گجاست هیچگاه نمیتواند کوهستان پاران را تسخیر کند.
سپندیا پس از جدا شدن از همن در پای تلخدژ، پنج شبانه روز به سمت جنوب کوهستان پاران اسب تاخت، سپیدهدم روز پنجم، وقتی خورشید از پشت کوههای پاران سرک کشید، سپندیا سواد چاچ را از دور دید. برجهای بلند شهر چاچ از مسافتی بسیار دور هم دیده میشوند. سپندیا سرعتش را کم کرد و دستی به یال اسب سیاهش «شب» کشید. نیازی به عجله نبود. دروازههای شهر پس از طلوع خورشید باز میشدند و سپندیا میدانست روناک چندان سحرخیز نیست.
شهر چاچ هزاران سال پیش در کوهپایههای پاران بنا شده بود، تنها شهر هاماران که در زلزلهی بزرگ صدمهی چندانی نخورد. مردم چاچ مردمی منزوی بودند با گویش خاص خودشان که ترجیح میدادند بیشتر با کوهنشینان مرواده داشته باشند تا دیگر شهرهای هاماران، مخصوصا از زمان پادشاهی پدربزرگ نایریکا این دوری از مرکز بیشتر و شدیدتر شده بود. ولی سپندیا در چاچ هم محبوب بود. مخصوصا وقتی چندین سال پیش در نبردی با کوهنشینان شورشی، با نیرویی بسیار کوچکتر از شورشیها، شهر چاچ را از خطر نجات داد.
سپندیا حالا روی دو چیز حساب میکرد، اول مهارت آهنگران چاچ و راضی کردنشان برای تجهیز کردن ارتش هاماران که تجهیزات مناسبی نداشت، مخصوصا که سپندیا روی ملحق شدن مردمان عادی به ارتش هم حساب میکرد، و دوم تیراندازان چاچ که بهترین تیراندازان تمام هاماران بودند. شهر چاچ پشت به کوه داشت و رو به دشت کوهپایه و سلاح اصلی مردمش نیزههای بلند بود و تیر و کمان چاچی، مردم چاچ آهنگران بسیار قابلی بودند و هیچ تیری از زرههای مخصوصی که از فلز ویژان میساختند رد نمیشد. از مردمان غیر از اهالی چاچ فقط خاندان پادشاهی هاماران و سپندیا زره و شمشیر و سپرشان از فلز ویژان ساخته شده بود. فلزی که زیر نور مهتاب میدرخشید.
وقتی سپندیا به نزدیکی دروازهی شهر رسید، خورشید بالا آمده بود و همه جا میدرخشید. شنلش را کنار زد تا زرهش دیده شود. نگهبانان دروازه به محض دیدنش راه را باز کردند درون شهر سرنگهبان به پیشوازش آمد. سرنگهبان که در میانسالیش کنار سپندیا با کوهنشینان شورشی جنگیده بود، افسار «شب» را گرفت و گفت:«دیر کردی فرمانده.» سپندیا جواب داد:«کی اینجاس؟»
سر نگهبان جواب داد:«لیتار» «پس خیلیم دیر نرسیدم.» سپندیا گفت و به طرف ارگ روناک راه افتاد در حالیکه یک دسته سرباز پشتش حرکت میکردند و چند دقیقه بعد به مقصد رسید. نگهبانان ارگ که همه سپندیا را میشناختند راه را باز کردند. سپندیا به طرف سالن اصلی رفت. در را باز کرد و داخل شد.
تالار خالی بود، جز یک صندلی بزرگ که روناک رویش لمیده بود و چند ستون سنگی که سقف تالار را نگه میداشتند و لیتار، تالار خالی بود. روناک با صدایی که رغم پیریش نمیلرزید، گفت:«خوش آمدی سپندیا.»
لیتار گفت:«خوش شاید، دیر بیتردید، اومدنت سودی نداره سپندیا، بانو روناک پیش از این پیشنهاد من رو پذیرفتن.»
سپندیا جواب داد:«باور نمیکنم.» لیتار جواب دیگری آماده کرده بود ولی بانو روناک دست استخوانیش بالا برد، لیتار ساکت شد. روناک گفت:«بگو سپندیا، من آمادهی شنیدن رای تو هستم.»
سپندیا جلوتر رفت و وقتی به ده قدمی روناک رسید ـ که در هاماران فاصلهی مناسب برای صحبت با بزرگان و فرماندهان و استانداران و شاهان بود ـ دست راستش را روی سینه گذاشت و با تعظیمی کوتاه حرفش را شروع کرد:«گمانم لیتار به شما خبر داده باشه که دروازههای سپیدشهر با خودفروشی کسانی از درون شهر [اینجا سپندیا به لیتار نگاه میکرد] به روی دشمن باز شده، شمال رود آترا زیر فرمان سپاه گجاسته، دست کم صد هزار سپاهی گجاست جنوب رود آترا تاخت و تاز میکنن و هرچیزی رو که سر راهشون باشه آتش میزنن. من اومدم بگم هنوز میشه پیروز شد.»
پس از سخنرانی کوتاه سپندیا چند لحظهای سکوت برقرار شد. بعد لیتار خندید و گفت:«چطور میخوای پیروز شی سپندیا؟ بدون پادشاه؟ بدون ارتش؟ میدونی که خودت هیچوقت نمیتونی پادشاه بشی. پس چرا میجنگی؟ بودن یک پادشاه قدرتمند هرچند گجسته، از بی پادشاه بودن بهتره!»
سپندیا رو به روناک پاسخ داد:«شهبانو نایریکا هنوز زندهس و من فرماندهی تازهی ارتش هستم. برای پیروزی در برابر دشمن به تیراندازان چاچ نیاز داریم.»
لیتار گفت:«پیشنهاد چندان خوبی نیست، اگر نیروهای گجسته از بابت چاچ آسوده خاطر نباشن، من نمیتونم جلوی یورش به چاچ رو بگیرم. بانو روناک، شهر شما میتونه جلوی سی هزار سرباز گجسته مقاومت کنه؟»
روناک جواب داد:«نه. سپندیا، سالها پیش من دیدم که تو چطور در جنگ نابرابری پیروز شدی. ولی همیشه نمیشه پیروز شد، تو باور داری هنوزم همونقدر خوش بختی؟ خبر پیروزیت پای تلخدژ و کنار رود آترا به منم رسیده، تو بهترین فرماندهی هامارانی، با این همه من دلم نمیخواد مردم شهرم زیر شمشیر سپاه گجستهها بمیرن.»
سپندیا به چشمهای روناک نگاه کرد. روناک پیر و خسته بود و بیزار از جنگ. لیتار گفت:«انتخاب درستی کردین بانو روناک، مردم هاماران شایستهی پشتیبانی شما نیستن. به زودی گروهانی از سربازان گجاست برای گرفتن کمانهای چاچی شما به اینجا میان، ازشون خوب پذیرایی کنید.» بعد هم پوزخندی به سپندیا زد. عقب عقب رفت تا از تالار خارج شد، و نگهبانها درهای تالار را پشت سرش بستند. سپندیا سرش را پایین انداخت، ناامید شده بود. پادگان چاچ شاید به 15 هزار نفر هم نمیرسید، ولی تیراندازان چاچ میتوانستند سرنوشت هر جنگی را تغییر دهند. بدون تیراندازان چاچی در هم شکستن سپاه گجسته که دست کم دو برابر ارتش هاماران نیرو داشت بسیار پیچیده تر میشد. در ذهنش جنگ با نیروی اصلی گجسته را مجسم میکرد و دنبال راه حلی برای پر کردن جای خالی تیراندازان چاچ بود که صدای روناک او را به خود آورد:«همیشه باید دشمنو گول زد. زمانی که گروهان گجسته برسه، دست ما رو میشه. تا اون روز وقت داریم.»
سپندیا تازه فهمیده بود که نگرانی بیش از حدش نگذاشته بود حقهی سادهی روناک را بفهمد پس گفت:«خیلی کار داریم. ما یه ارتش داریم بدون شمشیر و زره.»
روناک جواب داد:«باید برام بگی گجستهها برنامهی جنگیشون چیه.»
و هر دو نفر به هم لبخند زدند.

