هاماران - داستان پنجم: آغاز دوباره
با سپاس از خانم سارا که داستان ها رو پیش از اینچا گذاشتن یک بار می خونن.
داستان های پیشین:
هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسبهای سرکش در آتش هجوم گجستهها(جنگجویان گجاست) میسوزد. فرمانده سپندیا در کرانهی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سفید را خائنین به دشمن واگذار کردهاند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی میکند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر میکنند: پس گرفتن شهر سپید.
داستان پنجم: آغاز دوباره
سپندیا پس از چندین روز لباسش را در آورد، زیر نور خورشید سپیده دم، بدن
برهنهاش را در آب تماشا کرد. ماهیچههای ورزیدهی ساعدش به زیبایی در آرنج به
بازوهای خوش تراشش میپیوستند. بازوهای سپندیا، چه رو و چه پشت برجسته بودند و
قدرتمند. از جایی که بازو به سینه میرسید کم کم موهای بدنش پرپشت تر میشد. و روی
سینههای برجستهاش به اوج میرسیدند. سپندیا آخرین تکهی لباسش را کند و توی آب
برکه شیرجه زد.
نایریکا وارد اتاقک شتنگاه شد و شنلش را روی زمین انداخت، هنوز سپیده نزده بود
و جز نگهبانان کمشمار دژ مرمر کسی بیدار نبود و نایریکا زیر شنلش برهنه بود. پوست
زیتونیش زیر بازگشت نوری که از پنجرههای کوچک اتاقک به آب میتابید میدرخشید. در
اندامش ظرافت بود و قدرت. موی بلند بلوطیش را به تکانی از روی پستانهای متناسبش
کنار زد، نالینهایش را در آورد به آب زد، تا در میان آرامش آّب، به آینده فکر
کند.
در جنگل کارا، سربازان فراری دیگری هم به غار بوناک رسیده بودند و ناشتا میوههای
جنگلی را میخوردند؛ شمشیرهایشان را برق میانداختند و زرههایشان را که مناسب جنگ
درجنگل نبود کنار میگذاشتند؛ بالاپوشهایی از پوست جانواران مرده میساختند، یا
گیاهان نرم، با همدیگر آشنا میشدند و گروهانهای تازه شکل میدادند. هام میدانست
فرمانده به زودی به شهر سپید باز خواهد گشت و میخواست هنگش برای آن روز آماده
باشد.
سپندیا در زمان آبتنی به یک چیز فکر میکرد: به شهر سپید؛ و با هر تکان دستش
در آب از خودش میپرسید چطور میتوانند شهر سپید را پس بگیرند، پس از اینکه برای پنجاهمین بار پهنای برکه را شنا کرد،
از آب بیرون آمد. لباسش را پوشید. سوار اسب سیاهش «شب» شد و به اردویشان پای قلعهی
تلخ برگشت. همن اردو را ساماندهی میکرد و منتظر بازگشت سپندیا بود. سپندیا به او
نزدیک شد و گفت:«برو شمال آترا، اونجا هنوز گروهای سرگردونی از سربازای ما هستن،
هرکس و که میتونی پیدا کن و برگرد همینجا.» همن در این مدت چشم در چشم سپندیا
انداخته بود.پرسید:«کجا میری؟» سپندیا جواب داد:«چاچ.» همن گفت:«تنها میری؟»
«باید تنها برم؛ این کار یه نفرهس.»
«روزی که با سربازام برگردم اینجا؛ دلم میخواد اینجا ببینمت فرمانده.»
سپندیا خندید و اسبش را هی کرد و به زودی در جاده ناپدید شد. سپندیا میرفت تا
تیراندازان شهر چاچ را دوباره بسیچ کند.
نایریکا بالاخره از آب بیرون آمد و وقتی شنلش را روی شانه میانداخت ارنیکا در
را باز کرد و تو آمد دو زن زیبا با هم رو در رو شدند. نایریکا گفت:«فرماندهی دژ
مرمر و سربازهاش رو به ارشد سوارای خودم میسپرم. تو باید کار بزرگتری انجام بدی.»
ارنیکا سر جایش خشک شد:«چه کاری؟»
«باید بری جنوب رود داد و کاری کنی مردم پایین رود داد کنار ما بجنگن. با
سربازایی که با خودت میآری بیا به دژ مرمر، و با همهی توان بیایید به شهر سپید.»
«شما کجا میرین؟»
«شهر سپید.»
ارنیکا هنوز فرصت نکرده بود درست به جواب شهبانو فکر کند که نایریکا بیرون رفت
و چند دقیقه بعد صدای دور شوندهی سمهای راکش او را به خود آورد. ارنیکا زمانی
برای از دست دادن نداشت. به خوابگاهش رفت. پوشش گرانقیمت فرماندهی دژ را در آورد و
روی تختش انداخت. بدن زیبایش را با ردای کهنهای پوشاند و تنها چیزی که با خودش
برداشت به نشان بزرگ منشی، شمشیرش بود؛ با یاقوت سرخ روی دسته. ارنیکا تنها فرزند
پدرش بود و آخرین نفر از خاندانی پرشکوه، شمشیر سنگین پدرش را به دیوار خوابگاهش
آویزان کرده بود و خودش همیشه شمشیر یاقوت نشان مادرش را به کمر میبست. فرماندهی دژ به ارشد سواران ملکه سپرده شده بود.
ارنیکا به یاقوت روی شمشیر نگاه کرد. نایریکا از کجا میدانست که مادر او دختر یکی
از بزرگان خاندانهای جنوب رود داد بوده است؟ ارنیکا برای اول اولین بار پس از ده
سال دژ مرمر را تنها ترک کرد و به سمت جنوب رفت.
بوناک با میوههای بیشتر پیش سربازان برگشت. زخمیها درمان میشدند و سالمها
شمشیرهایشان را دوباره برداشته بودند و تمرین میکردند. هام، شمشیرش را با طناب
بلندی که از ریشههای اطرافش بافته بود پشتش انداخت. حالا آماده بودند از خودشان
دفاع کنند. بوناک شاخههای بلندی را که پیدا کرده بود، و چند رودهی گوزن روی زمین
جلوی سربازان انداخت و گفت:«کسی بلده کمون درست کنه؟» چند نفری به سمت شاخهها
رفتند. چند نفری که از زهتابی سررشته داشتند جلوتر رفتند و کمی از لوازم آشپزخانهی
بوناک را برای کارشان انتخاب کردند. گرچه اینها در زهتابی به کمانسازان شهر چاچ
نمیرسیدند، کارشان در حد خودشان بسیار خوب بود.
هام رو کرد به دیگران و گفت:«کسایی که اینجا کاری ندارن دنبال من بیان، این جنگل هنوز پاک پاک نشده.» و به همراه بیش از صد سرباز هامارانی به درون جنگل کارا رفت تا گجستههای باقی مانده را شکار کند.

