تبليغاتX
وزعيت بينابينيت - هاماران - داستان پنجم: آغاز دوباره

وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality

هاماران - داستان پنجم: آغاز دوباره


با سپاس از خانم سارا که داستان ها رو پیش از اینچا گذاشتن یک بار می خونن.



داستان های پیشین:

داستان یکم     داستان دوم      داستان سوم      داستان چهارم


هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسب­های سرکش در آتش هجوم گجسته­ها(جنگجویان گجاست) می­سوزد. فرمانده سپندیا در کرانه­ی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سفید را خائنین به دشمن واگذار کرده­اند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی می­کند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر می­کنند: پس گرفتن شهر سپید.



داستان پنجم: آغاز دوباره

 

سپندیا پس از چندین روز لباسش را در آورد، زیر نور خورشید سپیده­ دم، بدن برهنه­اش را در آب تماشا کرد. ماهیچه­های ورزیده­ی ساعدش به زیبایی در آرنج به بازوهای خوش تراشش می­پیوستند. بازوهای سپندیا، چه رو و چه پشت برجسته بودند و قدرتمند. از جایی که بازو به سینه می­رسید کم کم موهای بدنش پرپشت تر می­شد. و روی سینه­های برجسته­اش به اوج می­رسیدند. سپندیا آخرین تکه­ی لباسش را کند و توی آب برکه شیرجه زد.

 

نایریکا وارد اتاقک شتنگاه شد و شنلش را روی زمین انداخت، هنوز سپیده نزده بود و جز نگهبانان کم­شمار دژ مرمر کسی بیدار نبود و نایریکا زیر شنلش برهنه بود. پوست زیتونیش زیر بازگشت نوری که از پنجره­های کوچک اتاقک به آب می­تابید می­درخشید. در اندامش ظرافت بود و قدرت. موی بلند بلوطیش را به تکانی از روی پستان­های متناسبش کنار زد، نالین­هایش را در آورد به آب زد، تا در میان آرامش آّب، به آینده فکر کند.

 

در جنگل کارا، سربازان فراری دیگری هم به غار بوناک رسیده بودند و ناشتا میوه­های جنگلی را می­خوردند؛ شمشیرهایشان را برق می­انداختند و زره­هایشان را که مناسب جنگ درجنگل نبود کنار می­گذاشتند؛ بالاپوش­هایی از پوست جانواران مرده می­ساختند، یا گیاهان نرم، با همدیگر آشنا می­شدند و گروهان­های تازه شکل می­دادند. هام می­دانست فرمانده به زودی به شهر سپید باز خواهد گشت و می­خواست هنگش برای آن روز آماده باشد.

 

سپندیا در زمان آبتنی به یک چیز فکر می­کرد: به شهر سپید؛ و با هر تکان دستش در آب از خودش می­پرسید چطور می­توانند شهر سپید را پس بگیرند، پس از  اینکه برای پنجاهمین بار پهنای برکه را شنا کرد، از آب بیرون آمد. لباسش را پوشید. سوار اسب سیاهش «شب» شد و به اردویشان پای قلعه­ی تلخ برگشت. همن اردو را ساماندهی می­کرد و منتظر بازگشت سپندیا بود. سپندیا به او نزدیک شد و گفت:«برو شمال آترا، اونجا هنوز گرو­های سرگردونی از سربازای ما هستن، هرکس و که می­تونی پیدا کن و برگرد همینجا.» همن در این مدت چشم در چشم سپندیا انداخته بود.پرسید:«کجا می­ری؟» سپندیا جواب داد:«چاچ.» همن گفت:«تنها می­ری؟»

«باید تنها برم؛ این کار یه نفره­س.»

«روزی که با سربازام بر­گردم اینجا؛ دلم می­خواد اینجا ببینمت فرمانده.»

سپندیا خندید و اسبش را هی کرد و به زودی در جاده ناپدید شد. سپندیا می­رفت تا تیراندازان شهر چاچ را دوباره بسیچ کند.

 

نایریکا بالاخره از آب بیرون آمد و وقتی شنلش را روی شانه می­انداخت ارنیکا در را باز کرد و تو آمد دو زن زیبا با هم رو در رو شدند. نایریکا گفت:«فرماندهی دژ مرمر و سربازهاش رو به ارشد سوارای خودم می­سپرم. تو باید کار بزرگتری انجام بدی.»

ارنیکا سر جایش خشک شد:«چه کاری؟»

«باید بری جنوب رود داد و کاری کنی مردم پایین رود داد کنار ما بجنگن. با سربازایی که با خودت می­آری بیا به دژ مرمر، و با همه­ی توان بیایید به شهر سپید.»

«شما کجا می­رین؟»

«شهر سپید.»

ارنیکا هنوز فرصت نکرده بود درست به جواب شهبانو فکر کند که نایریکا بیرون رفت و چند دقیقه بعد صدای دور شونده­ی سم­های راکش او را به خود آورد. ارنیکا زمانی برای از دست دادن نداشت. به خوابگاهش رفت. پوشش گرانقیمت فرماندهی دژ را در آورد و روی تختش انداخت. بدن زیبایش را با ردای کهنه­ای پوشاند و تنها چیزی که با خودش برداشت به نشان بزرگ منشی، شمشیرش بود؛ با یاقوت سرخ روی دسته. ارنیکا تنها فرزند پدرش بود و آخرین نفر از خاندانی پرشکوه، شمشیر سنگین پدرش را به دیوار خوابگاهش آویزان کرده بود و خودش همیشه شمشیر یاقوت نشان مادرش را به کمر می­بست.  فرماندهی دژ به ارشد سواران ملکه سپرده شده بود. ارنیکا به یاقوت روی شمشیر نگاه کرد. نایریکا از کجا می­دانست که مادر او دختر یکی از بزرگان خاندان­های جنوب رود داد بوده است؟ ارنیکا برای اول اولین بار پس از ده سال دژ مرمر را تنها ترک کرد و به سمت جنوب رفت.

 

بوناک با میوه­های بیشتر پیش سربازان برگشت. زخمی­ها درمان می­شدند و سالم­ها شمشیرهایشان را دوباره برداشته بودند و تمرین می­کردند. هام، شمشیرش را با طناب بلندی که از ریشه­های اطرافش بافته بود پشتش انداخت. حالا آماده بودند از خودشان دفاع کنند. بوناک شاخه­های بلندی را که پیدا کرده بود، و چند روده­ی گوزن روی زمین جلوی سربازان انداخت و گفت:«کسی بلده کمون درست کنه؟» چند نفری به سمت شاخه­ها رفتند. چند نفری که از زهتابی سررشته داشتند جلوتر رفتند و کمی از لوازم آشپزخانه­ی بوناک را برای کارشان انتخاب کردند. گرچه این­ها در زهتابی به کمان­سازان شهر چاچ نمی­رسیدند، کارشان در حد خودشان بسیار خوب بود.

هام رو کرد به دیگران و گفت:«کسایی که اینجا کاری ندارن دنبال من بیان، این جنگل هنوز پاک پاک نشده.» و به همراه بیش از صد سرباز هامارانی به درون جنگل کارا رفت تا گجسته­های باقی مانده را شکار کند.




+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 17:54  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود