داستان چهارم: بوناک، نگهبان جنگل
داستانهای پیشین:
داستان یکم داستان دوم داستان سوم
هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسبهای
سرکش در آتش هجوم گجستهها(جنگجویان گجاست) میسوزد. فرمانده سپندیا در کرانهی
رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سفید را خائنین به
دشمن واگذار کردهاند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی میکند. و
همه به یک چیز فکر میکنند پس گرفتن شهر سپید.
داستان چهارم: بوناک، نگهبان جنگل
در ميان درختان جنگل كارا که حتي ماه نميتوانست
از لاي شاخههاي در هم پيچيدهشان دستش را به زمين برساند؛ ده نفر از سربازان خسته
و زخمي شهر سپید به سختي پيش ميرفتند. دست يكي دو تا از سربازها شمشيرهاي گجاست
بود ولی دیگران هنوز جنگ افزار هاماراني داشتند. بيشترشان زرههایشان را در آورده
بودند و برهنه در جنگل پيش ميرفتند. جلوي گروه همان سربازي راه ميرفت كه سپنديا
سه روز قبل نجات داده بود. يكي به او گفت:«ما رو داري كجا ميبري هام؟ سه روزه
داريم را ميريم ولي به هيچ جا نرسيديم!»
هام ـ همان سرباز آشنا ـ جواب
داد:«فرمانده گفت بايد نگهبان اين جنگلو پيدا كنيم.» «فرمانده، فرمانده، فرمانده،
من كم كم دارم شك ميكنم تو فرماندهرو ديده باشي.» يكي ديگر گفت و ناگهان صداي
شكستن شاخهاي بلند شد. همگی ساكت شدند. هام شمشيرش را كشيد و نشست و بقيه هم همين
كار را كردند. شاید خیلیها دل خوشی از هام نداشتند، ولی به هر حال او سرهنگ
شایستهی پادگان شهر سپید بود و سربازان میدانستند برای نجات آنها کسی بهتر از
هام نیست.
صدا به سرعت نزديك و نزديكتر شد، و
بالاخره كسي از بين درختان بيرون پريد. يك سرباز هاماراني، با لباسهاي پاره و
بدون شمشير. كسي كاري نكرد. کسی تکان نخورد. همهی سربازان همراه هام در مخفیگاههایشان
میان درختان جنگل ساکت و بیتکان صبر کردند. چند لحظه بعد دو گجستهي قوي هيكل،
دنبال سرباز از ميان درختان بيرون پريدند. هام صبر كرد تا گجستهها نزديك شوند و
بعد از همانجا كه نشسته بود با يك ضربه پاي چپ يكي را انداخت. گجسته با سر زمين
خورد و قبل از اينكه دومي كاري بكند نيزهاي از پشت به گردنش فرو رفت. خون تيرهي
گجسته روي برگهاي زرد به زمين ريخته پاشيد و جسد بیجانش بیحرکت ماند.
سرباز فراري، که از دیدن دیگران آشکارا
شاد شده بود، ياران تازهاش را نگاه كرد و گفت:«همه جا هستن، ريختن تو جنگل همهرو
بكشن، يه گروه ديگهم اون ور گير افتادن سرهنگ.»
هام جوابي نداد. بلند شد و رفت بالاي سر
گجستهي زخمي:«چند نفر واسه كشتن ما فرستادين؟» گجسته به جواب زير لب غرشي كرد. هام
شمشيرش را بالا برد و دست راست گجسته را از مچ بريد و تيغهي شمشيرش را روي آرنج
گجسته گذاشت. سخنی لازم نبود، گجسته در چشمهاي هام تکه تکه شدن خودش را دید؛ پس
گفت:«هزار نفر، تو گروههاي بيست نفري دنبال سربازاي فراري ميگردن.»
سرباز فراري دوباره گفت:«يه گروه سرباز
ديگه به زودي گير ميافتن. اين دو تا گجسته میخواستن منو بکشن كه به اونا خبر
ندم.» سرباز به هام نگاه كرد و هام به دوستانش. بالاخره يكي گفت:«هرچي بيشتر باشيم
نگهبان اين جنگل آسونتر پيدا ميشه.» و نفر بعدي بدون اينكه چيزي بگويد شمشيرش را
دو دستي گرفت و بالا برد و مستقيم به سينهي گجستهي زخمي فرو كرد و گفت:«شاید پسر
من تو این گروهان باشه. شاید پسر منم زنده مونده باشه.»
نيازي به گفتگوي بيشتر نبود. سرباز فراري
جلو افتاد و هام و دوستانش هم به دنبالش از ميان درختان جنگل به سمت سربازان در
خطر دويدند. هام درست پشت سر راهنما ميدويد و تلاش میکرد امید را در دل خودش
زنده نگه دارد. به اين فکر میکرد که هنوز فرمانده و شهبانو هردو زندهاند. به
اينكه هنوز ميشد شهر سپید را پس گرفت.
از لابهلاي تنههاي درختان و بوتههاي
بلند جنگلي گروهان هام صحنهي درگيري را ديدند. چهل پنجاه سرباز هاماراني، با
چندين گجسته درگير بودند، شاید سه دستهي بيست نفري. هام به موقع بيست گجستهي
تازه نفس را ديد كه از پشت به سربازان هاماراني نزديك ميشدند. «از پشت.» هام گفت
و با شمشير كشيده؛ آرام به طرف گجستهها رفت. سربازانی که سالها زیر دست هام خدمت
کرده بودند نیازی به راهنمایی بیشتر نداشتند. همه آماده به جنگ پشت سر هام راه
افتادند.
درگيري اصلي در محوطهي بازي ميان درختان
جنگل بود. جايي كه زير نور ماه سربازان خسته و زخمي هاماراني نااميدانه با گجستهها
ميجنگيدند. دستهي بيست تايي گجستهها از پشت سر آرام آرام خودشان را از بين
درختان جلو ميكشيدند تا با يك ضربهي ناگهاني مقاومت سربازان را از بين ببرند.
هام منتظر شد گجستهها از جلويشان رد شوند و درست وقتي كه احساس كرد رييس گجستهها
ميخواهد دستور حمله بدهد به يارانش اشاره كرد. هر يازده سرباز با شمشيرهاي آماده،
با يك خيز و فريادي بلند به دشمن حمله كردند و در برخورد اول نه گجسته زمين
افتادند. اين غافلگيري چند لحظهاي دشمن را ترساند و به سربازان هاماران اميد داد،
ولي واقعيت تغييري نكرده بود. گجستهها بيشتر بودند و تازه نفستر و هر لحظه ممكن
بود دستههاي ديگر دشمن هم به صحنهي درگيري برسند.
هام شمشيرش را تا آخر به سينهي يك گجسته
فرو كرد و وقتی گجسته را چرخاند تا به درخت بکوبدش صحنهی جنگ را با دقت دید.
بيشتر سربازان زخمي يا كشته شده بودند یا دیگر توان جنگیدن نداشتند و گجستهها با
قدرت ميجنگيدند. از ميان درختان روبرو يك دستهي ديگر از گجستهها بيرون آمدند.
سه گجسته به طرف هام دويدند. اميدي به پيروزي نبود. هام دستهي شمشيرش را با دو
دست گرفت و جا پايش را سفت كرد. ولي درست قبل از اینکه با شمشیر دست نزدیکترین
گجسته را قطع کند چيزي در كنار گوشش گز صدا كرد. و سه تير توي چشمهاي سه گجسته
نشست. قبل از اينكه هام و بقيهي سربازان فرصت كنند اطرافشان را ببينند باران تير
شروع شد.
از همه طرف تيرهاي بلند با پرهاي قرمز به
بدن گجستهها فرو ميرفت و در تنها چند لحظه ورق كاملا برگشت. چندين گجسته زمين
افتادند و قبل از اينكه بتوانند فرار كنند هام فرياد زد:«نذاريد كسي در بره.» همين
فرياد سربازان را به خود آورد تا گجستهها را دنبال كنند و كسي را ازشان زنده
نگذارند. خون تیره به اطراف میپاشید و دشمنان هاماران کشته میشدند. از گجستههایی
که به این درگیری وارد شده بودند کسی زنده فرار نکرد.
وقتي هام و بقيهي سربازان به محوطهي
باز ميان درختان برگشتند، كسي منتظرشان بود. مردي با قد بسيار بلند و اندام درشت.
يك سر و گردن از همن بلندتر و قوي هيكلتر، با موي و ريش بلند. مرد كماني دستش
گرفته بود كه حتما قدش تا شانهي هام ميرسيد. و تركش تيرهايش را روي شانه انداخته
بود. لباسش پوشش تنگي بود بافته شده از گياه و شلواري از پوست به پا داشت بدون
كفش. تيرانداز گفت:«بايد پنهان شيم. دنبال من بياين.»
همه راه افتادند و زخميها را از روي
زمين بلند كردند و به سرعت به دنبال تيرانداز به ميان درختان جنگل فرو رفتند. به
زودي بقيهي گشتهای گجستهها به اينجا ميرسيدند و جسد دوستانشان را با ترس و لرز
پيدا ميكردند.
***
شهبانو نايريكا سوار بر راكش جلوتر از
چهار هزار سرباز همراهش به سوی دژ مرمر ميرفت. صخرهي سپید زير نور ماه ميدرخشيد
و دژ مرمر مثل قهرمانان کهن ايستاده و استوار به آسمان خيره شده بود. دژ مرمر ميتوانست
كانون مبارزه با گجستهها شود. جايي كه نيروهاي بازمانده ميتوانستند دوباره يكي
شوند و جنگ تازهاي آغاز كنند.
راه باريكي از پايين صخره تا دروازهي دژ
ميرسيد كه در آن بيشتر از سه سوار شانه به شانه نميتوانستند بروند. وقتي شهبانو
نايريكا به ميانهي راه رسيد؛ دروازهي دژ آرام آرام بالا رفت و از ميان تاريكي
چند سوار مشعل به دست بيرون آمدند و دو طرف دروازه ايستادند. سپس سوار بر اسبي
سياه، فرماندهي دژ بيرون آمد. شهبانو نايريكا به دوست دوران بچگيش لبخند زد.
فرماندهي دژ موي سياهش را روي شانه
ريخته و شمشيري كماني با دستهاي به رنگ آتش به كمرش بسته بود. زن از اسبش پایین
آمد و وقتي به شهبانو نزديكتر شد گفت:«درود بر شهبانو نايريكا» شهبانو جواب
داد:«درود بر ارنيكا فرماندهي دژ مرمر. از آخرين باري كه اينجا بودم خيلي گذشته.»
ارنيكا لبخند زد و افسار اسبش را گرفت و جلوتر از شهبانو توی دژ رفت:«آخرين باري
كه اينجا بودين من يه بچه شش ساله بودم بانوی من. امروز خيلي چيزا جور ديگهاي
شدن.»
«الان چند نفر سرباز تو دژ هستن؟» اين را
شهبانو در حالي گفت كه از اسبش پياده ميشد تا كنار ارنيكا راه برود و جواب
شنيد:«دو هزار نفر، ديدبانهاي من به من گفتن همراه شما چهارهزار سرباز هست.
خوشبختانه من دژ رو گسترش دادم و بزرگ كردم. ده هزار نفر ميتونن توي دژ زندگي
كنن.» شهبانو با سر تاييد كرد، لبخند زد و دو زن زير نور مهتاب به آهستگي به طرف
خوابگاه فرماندهان رفتند.
نايريكا با دقت اطراف را نگاه ميكرد و
از تك تك تغييرات لذت ميبرد. دژ مرمر را چند نسل از سنگتراشان صدها سال قبل در دل
كوه تراشيده بودند. ديوارهاي قلعه سي آرش ارتفاع داشتند و چهار برج بلند چهل آرشي
چهار گوشهي قلعه ايستاده بودند. برجهاي عقبي تقريبا تكيه به كوه داشتند، به
ديوارهي بلند صخرهاي كه چندهزار آرش ارتفاع داشت.
آب دژ از چشمهاي تامين ميشد كه در گوشهي
حياط ميجوشيد و با فاصلهي كمي از آن اتاقكي سنگي به جاي حمام درست كرده بودند.
حياط دژ بسيار بزرگ بود، انقدر كه ده هزار نفر درونش جا شوند و آخورش به اندازهي
پنج هزار اسب جا داشت. خوابگاه فرماندهان در طبقهي دوم قلعه و بالاي خوابگاههاي
زیرزمینی سربازان بود كه در دل كوه و پايينتر از سطح قلعه بودند. بيشتر فضاهاي
داخلي قلعه را درون كوه تراشيده بودند، يعني چيزي كه از بيرون ديده ميشد در واقع
نصف دژ مرمر بود. نيمي از دژ كه درون كوه بود ديده نميشد و همين خيلي از دشمنان
دژ را گول ميزد. به هر حال نايريكا و ارنيكا كنار هم به طبقهي دوم اتاقهاي
داخلي قلعه رفتند، اتاقي كه هيچ پنجرهاي نداشت.
نايريكا بعد از چند هفته احساس راحتي ميكرد.
خبري از جنگ و دشمن نبود. شنل نقرهايش را زمين انداخت. در آينهي قدي طرف ديگر
اتاق خودش را تماشا كرد و به گردن و شانههايش دست كشيد. بعد آهسته بندهاي پشت
پيراهنش را باز كرد و ... .
***
يكي از سربازان گفت:«همه ميگن تيرانداز
جنگل كارا يه افسانهس.» و تيرانداز جواب داد:«من بوناكم، افسر گارد ياويتان.»(Bonak) چشمهاي همه از
تعجب گرد شد. «بوناك تا حالا بايد مرده باشه. من داستان بوناكو از پدرم شنيدم. تو
دروغ ميگي.» یکی دیگر از سربازان گفت و بوناك جواب داد:«جنگل منو جوون نگه داشته
كه ازش نگهداري كنم. اين جنگل خيلي از انديشهي تو بزرگتره سرباز. چه باور بکنی چه
نکنی من اینجام.»
هام در گفتگو دخالت کرد:«اينبار لشكر
گجستهها هم از انديشهي من بزرگتره هم از اين جنگل. كمك كن سربازاي ديگهرو پيدا
كنيم.»
«من هركس به جنگل آسيب بزنه از بين ميبرم.
بهتره مراقب باشيد.»
«غذا چي؟» «ميوه. كسي نبايد شكار كنه.
شما همينجا بمونيد تا من ديگرانو پيدا كنم.»
«بذار ما هم كمكت كنيم.»
بوناك جوابي نداد. بدون اينكه چيز ديگري
بگويد از روي زمين روي شاخهاي كه دست كم سه متر بالاتر بود پريد و ناپديد شد. چند
ثانيه در سكوت گذشت تا بالاخره يكي از سربازها گفت:«من كه هرچي گفت گوش ميكنم.
بچهها بريم ميوه پيدا كنيم.»
هام ولي به غار بوناك نگاه ميكرد. غار
بزرگي كه نور فقط چند متر اولش را روشن ميكرد. بالاخره هام گفت:«غار بزرگيه. ميشه
پايگاه خوبي ازش درست كرد.»
خورشيد كم كم از پشت كوههاي شرقي بالا
ميآمد و آسمان را سرخ ميكرد. گجستهها نگهبانهاي ديوارهاي شهر سپید را عوض ميكردند
و خانه به خانه و با راهنماییهای خائن به دنبال مبارزين ميگشتند. هام و دوستانش
شاخههاي خشك را از اطراف جمع ميكردند تا آتش روشن كنند و براي برگشت به شهر نقشه
بكشند. تيرهاي بوناك گجستهها را زمين ميانداخت و نايريكا برهنه در بسترش غلط ميزد،
به اين فكر ميكرد كه براي پيروزي نياز به كمك بيشتري دارند، به جنگجويان آن سوي
رود داد. به شهر سپید فكر ميكرد و اينكه چطور بايد پسش بگيرند. و به سپنديا كه
كنار چادرش نزديك دژ تلخ نشسته بود و پگاه را تماشا ميكرد.

