قلعه ي تلخ از قديميترين قلعه هاي هاماران بود، انقدر قديمي كه حتي كهنترين
نامه ها هم درست و راست از سازنده اش و چرایی نامگذاريش نميگفتند. دژي از سنگ
سياه و سبز روي صخره هاي بلند و بزرگ. مردم كوهنشين داستان خودشان را از نامگذاری
دژ ميگفتند: داستان نخستين فرمانده ي قلعه كه عاشق دختر كوهنشيني به نام شيرين
شد. شيرين عاشق كس ديگري بود و همين فرمانده را انقدر ديوانه كرد تا بالاخره او را
زنده لاي ديوارهاي قلعه گذاشت و اسم قلعه را شيرين؛ و به قلعه دل باخت. مردم کوهنشین
اما از همان روز قلعه را قلعه ی تلخ خواندند. این داستان و این نام سینه به سینه
تا امروز رسیده بودند؛ امروز که گجسته سپاه پای دژ اردو زده بود.
ديدبانهاي سپنديا دست كم ده هزار نفر را پاي قلعه ديده بودند، سه هزار نفر هم
در راه. نظر همن اين بود كه دشمن منتظر نيروي كمكي بيشتري است شايد چند هزار نفر
هم از مسيري ديگر به كمكشان ميآمدند. سپنديا و سوارانش هنوز در جنگل مخفي بودند. «اينبار
با هميشه یکی نيست، اينبار خيلي بهتر نقشه ميكشن، ميدونن دارن چيكار ميكنن.»
همن گفت «چطوري ميتونيم شونزده هزار نفرو شكست بديم؟ دو روز ديگه نيروي كمكي بهشون
ميرسه و دژو يكي دو روزه ميگيرن.»
سپنديا پاسخ داد:«چرا دیگران براي دژي تلخ كمك نفرستادن؟ اگر همهي دژا يكي
شن دستکم پنج شش هزارتایی سرباز ميشن،» همن شانه بالا انداخت و گفت:«شايد دژاي
كوچيكترو گرفتن، شايد يه سري از پادگانا و افسرا خودشونو فروخته باشن، این پادگانا
هرچی باشن از شهر سپید وفادارتر نیستن.»
سپنديا ديدبانهايي فرستاد تا چند آرشي قلعه همه چيز را ببينند و گزارش
بياورند. يك سوار هم فرستاد براي بزرگ كوهنشينها. مردم كوه نشين خودشان را از
مردم هاماران جدا ميدانستند و هيچوقت از شهر سپید فرمان نميگرفتند، اگرچه اهل
شورش و جنگ و آشوب هم نبودند. تا وقتي كسي كاري به كارشان نداشت، با كسي كاري
نداشتند. سپنديا اميدوار بود بتواند چند هزار مرد جنگي از كوه نشينها بگيرد. در
اين فاصله خودش با همن تا ميشد به اردوي لشكر گجاست نزديك شدند تا تجهيزاتشان را
اندازه بگيرند. دشمن دو هزار تايي اسب داشت و دست كم ده منجيق بزرگ، چندين نردبان
بلند و تجهيزات قلعهكوب ديگر. اين سپاه را براي گرفتن تمام کوهستان تجهيز كرده
بودند نه چيز ديگر. در همین هنگام، ماندهي سواران داخل جنگل با چوب و سنگ ديوار مانندي
اطراف قرارگاهشان ساخته بودند تا اگر دشمن حمله كرد امكان دفاع بيشتري داشته
باشند.
نيمه شب ديدبانها برگشتند. كوهنشينها حاضر بودند با گجستهها بجنگند و از
طرفي حدس همن درست بود. چهار قلعهي نزديك قلعهي تلخ خيانت كرده بودند و به اين
ترتيب خبر به ديگران نرسيده بود. سپنديا همان لحظه دو پیک تازه نفس فرستاد، يكي
براي قلعههاي شمالي و يكي براي قلعههاي جنوبي تا خودشان را آماده كنند. يكي از
ديدبانها گروههاي چندین نفری سرباز ديده بود كه از قلعههایشان فرار كرده بودند
و بي هدف در كوهها ميگشتند، به نظر ديدبان شايد هزار سرباز از قلعههايشان فرار
كرده بودند. سپنديا يك سوار زبده فرستاد تا گروهان هزار نفرهي فراريان را منظم
كند و يك نفر هم براي جنگجويان كوهنشين تا با ديگران هماهنگ باشند. به اين ترتيب
97 سوار كنار سپنديا ماندند.
نزديك غروب اجراي نقشهي سه مرحلهاي سپنديا شروع شد. مرحلهي اول رماندن اسبها
بود و براي اينكار قبلا يكي از سواران شهبانو كه مارگير خبرهاي بود چندين مار را در يك كيسه
كرده بود. دو نفر كيسه را با خودشان بردند و وسط اسبها انداختند و همزمان پرچين
محافظ اسبها را شكستند، به اين ترتيب دو هزار اسب لشكر گجاست رم كردند و همانطوري
كه سپنديا تشخيص داده بود مستقيم به سمت شمال تاختند. سپنديا حدس زده بود اين اسبها
شمالي باشند. وقتي توجه همهي اردو به اسبها جلب شد، از طرف جنوب 90 سوار سپنديا
تيرهاي آتشين به ميان اردو پرتاب كردند و بعد هم با اسب به چادرها تاختند. چند
دقيقهاي طول كشيد تا گجستهها منظم شوند و بتوانند به سواران حمله كنند ولي خب،
پاي پياده گرفتن سوار سخت است!
در اين گيرودار سپنديا و همن همراه سه نفر ديگر پياده به طرف چادر آتش زنهها رفتند. ده نگهبان
چادر را كشتند و جسدها را با خودشان توي چادر كشيدند. حتما تا حالا ديدهايد كه
منجنيقها گلولههاي آتشين بزرگي به سمت هدف شليك ميكنند. گجستهها سنگهاي بزرگ
را با يك نوع گل مخصوص كه از نفت خام و گوگرد و خاك رس درست شده بود ميپوشاندند و
آتش ميزدند اين آتش خيلي دير خاموش ميشد و اين چادر، انبار اين گل مخصوص بود.
هركدام دو كيسهي بزرگ از گل مخصوص برداشتند و به سمت منجيقها دويدند. ده بيست
نگهبان منجنيقها براي سپنديا و همراهانش سد بزرگي نبودند و به زودي ده منجنيق
بزرگ لشكر گجسته در آتش سوختند. بيشتر اسبها فرار كرده بودند، سواران سپنديا به
داخل جنگل گريخته بودند و خود سپنديا و همراهانش هم از طرف ديگر اردو فرار كردند و
به كوه زدند.
فرماندهي لشكر گجسته تبر بزرگش را در دست گرفته بود و رو به آسمان فرياد ميزد
و قسم ميخورد انتقام ميگيرد. وقتي بالاخره به جاي امني رسيدند همن گفت:«خوبه كه
منجنيق ندارن ولي هنوز شونزده هزار نفرن.» «خودم ميدونم، كار بهتري ميشد كرد؟»
سپنديا جواب داد. و همن گفت:«ميشد به چادر فرمانده حمله كرد، الان كه ديدمش ازش
ترسيدم.»
سپنديا به فرماندهاي كه جثهاش حداقل دوبرابر همن بود نگاه كرد و جواب
داد:«بترسي يا نترسي خودت بايد بكشيش.» و همن خنديد:«شوخي ميكني؟»
***
صبح فردا نيروها كمكي به لشكر پاي قلعه رسيدند و از ماجراي سوختن منجنيقها
غافلگير شدند، ولي همانطوري كه همن پيشبيني كرده بود، تغييري در تصميمشان ايجاد
نشد، به هر حال دو تا از منجنيقها را به موقع خاموش كرده بودند و حالا ميتوانستند
يكي دو روزه تعميرش كنند و در اين فاصله ميتوانستند مدام به قلعه حمله كنند،
انقدر كه وقتي منجنيقها تعمير شدند توان جنگ براي مدافعين قلعه باقي نمانده باشد.
از آرايش اوليهي لشكر گجسته معلوم بود
همين قصد را هم دارند، سه هزار سرباز با سپرهاي بزرگ فلزي به سمت قلعه ميرفتند.
در همين زمان چندين آرش به سمت شمال، سپنديا و سوارانش اسبهاي رميده را كنار
آبشار كوچكي كه بركهاي هم مقابلش بود پيدا كرده بودند و تيمارشان ميكردند. اسبهاي
هاماران سواران نژاده را خوب تشخيص ميدادند و فرار نميكردند. به زودي سربازاني
كه از قلعهها فرار كرده بودند هم در همان درهي كوچك كنار آبشار به سپنديا
پيوستند، گروهي با خودشان زين و برگ سواري هم آورده بودند و ديگران سوار اسب بيزين
شدند.
سپنديا جلوي سپاه تازهاش رفت و به آواي بلند گفت:«ما هزار نفريم و سه هزار نفر از مردم كوهستاني هم آمادهي كمك
به ما هستند. دو هزار نفر از دژي تلخ پاسداری ميكننو دشمن دستكم شونزده هزار نفر
سرباز داره، يعني شش هزار برابر شونزده هزار، پيروزي كمي سخته.» همه به سپنديا
نگاه ميكردند تا بالاخره گفت:«ما ميجنگيم، زمانیکه همهشون آمادهی جنگ شدنو
چیزی جز گرفتن دژ پیش چشمشون نبود کار ما آغاز میشه؛ پس تا سپيده دم فردا ميتونيد
آزاد باشید.»
***
قلعه انگار وسط جهنم بود. گجستهها با تير سربازان قلعه به زمين ميريختند و تيرهاي
زيادي هم از پايين به بالا شليك ميشد، چندين و چند نردبان به ديوار چسبيده بودند
و گجستهها سعي ميكردند ديوار قلعه را بگيرند. چند ساعت از حمله گذشت و يك گروهان
سه هزار نفري ديگر، تازه نفس و تا دندان مسلح به سمت قلعه رفتند، گجستهها با
تلفات سنگين عقب نشيني كردند و گروهان تازه نفس جايشان را گرفتند. مدافعين قلعه به
زودي خسته ميشدند و گجستهها هم اين را خوب ميدانستند، همينطور ميدانستند كه
ذخيرهي تيرهاي قلعه به زودي تمام ميشود و آن موقع شكستن دروازهي قلعه كار چندان
سختي نخواهد بود. گروهان دوم با خودشان يك دروازه شكن بزرگ هم آورده بودند، يك تنهي
درخت قطور كه چندين نفر بلندش ميكردند و قطعا ميتوانست بعد از چند ساعت در را
خرد كند.
مردم كوهستان همه كنار سواري كه سپنديا فرستاده بود جمع شده بودند، و البته
سوار هم به احترام مردم كوهستان پياده شده بود. كوهنشينها سوار اسب نميشدند و
پياده ميجنگيدند. سلاحشان مثل گجستهها تبر بود، ولي تبرهايشان صاف بود و فرماندههاشان
تبرهاي نقرهاي براق داشتند با دستههايي از چوب مخصوص سپیدي كه فقط در كوهستان
شرقي پيدا ميشد. كوهنشينها براي جنگ كلاهخود سياهي به شكل سر خرس روي سر ميگذاشتند
و دستكشهاي پنجه داري دستشان ميكردند كه اگر تبرشان را از دست دادند بتوانند با
پنجههايشان آدم بكشند. سوار هم نقشهي سپنديا را براي كوهنشينها توضيح داد.
وقتي كه شب به نيمه رسيد بازوي سربازان قلعه خسته شد، دروازه كم كم ترك ميخورد.
گجستهها كم كم از پيروزي خود مطمئن ميشدند. چهار ساعت بعد پرچم سپید از برج قلعه بالا رفت. گجستهها فرياد شادي كشيدند
و فرماندهشان دستور توقف جنگ را صادر كرد. دروازههاي قلعه براي اولين بار باز شد
و دو سوار با پرچم سپید بيرون آمدند و سوار ارشد گفت:«براي گفتگو اومديم، ما رو
پيش فرمانده ببريد.»، نور سپيده تنش را به قلهي كوهستان شرقي ميساييد.
لشكر گجستهها مثل مار درازي از اردو
تا قلعهي تلخ كشيده شده بود، پاي ديوارهاي قلعه جسد چند هزار گجسته و چند صد
سرباز هاماراني افتاده بود. دو پيك تسليم از ميان صفوف گجستهها به طرف مركز سپاه
ميرفتند جايي كه فرمانده با تبر بزرگش لبخند به لب ايستاده بود. پيكها عجلهاي
نداشتند، خيلي آرام با اسبهايشان جلو ميآمدند. كسي كه براي تسليم عجله داشته
باشد يك جاي كارش ايراد دارد. لشكر گجسته چنان به اين دو سوار زره پوش سوار بر اسبهاي
سپید خيره شده بود كه پايين آمدن سايههاي سياه را از كوه نديد. وقتي دو پيك نزديك
فرمانده رسيدند و خواستند حرفشان را شروع كنند صداي فرياد سه هزار كوه نشين صخرهها
را لرزاند، و قبل از اينكه گجستهها بفهمند چه خبر است جنگ مغلوبه شد.
دو پيك به سرعت به سمت قلعه برگشتند ولي بين راه گجستهها از اسب پايينشان
كشيدند. منظرهي نبرد كوهنشينها با گجستهها دوباره به سربازان قلعه انگيزهي
مبارزه داد. كسي تيري در تيردانش نداشت پس همه شمشيرهايشان را كشيدند و از دروازهي
قلعه بيرون آمدند. فرماندهي گجستهها در لحظه فرمان عقب نشيني صادر كرد و به
تيراندازان ذخيرهاش دستور داد پشت آخرين صف موضع بگيرند. سوار به كوهنشينان دستور
ايست داد. و همه سپرهايشان را روي سر گرفتند، سربازان قلعه هم همينطور. اولين
تيرها پرتاب شد و چندين نفر مردند. فرماندهي گجستهها هنوز لبخند ميزد. پيروزيش
قطعي بود. و لبخندش فقط وقتي از بين رفت كه صداي تاخت و شيههي اسبان و فرياد
سواران را از پشت سرش شنيد.
برگشت و ديد كه چند هزار سوار با مشعلهاي برافروخته از ميان جنگل به سمت
لشكرش ميآيند. تبرش را برداشت و فرياد زد:«بيايد جلو نيزه دارا.» لازم نبود كسي
به تيراندازان دستوري بدهد خودشان با سرعت فرار كردند. سواران سپنديا مشعلهايشان
را روي خيمههاي اردوي گجستهها پرتاب ميكردند و خيلي زود نيزههايشان روي سينهي
دشمن نشست. ديگر تيراندازان كوه نشينان را تهديد نميكردند و دوباره همه حمله
كردند. ضربهي سواره نظام كوتاه بود و به دستور سپنديا خيلي سريع عقب نشيني كردند
چند صد متر عقب رفتند و دوباره از دور و با شتاب به لشكر دشمن ضربه زدند. در حملهي
دوم همن ـ با شمشير قلاف ـ اسبش را به سمت فرماندهي دشمن كج كرد، فرمانده نزديك
شدن او را ديد و با يك پرش سريع خودش را از سر راه كنار كشيد و اسب همن را با تبر پي
كرد. همن گويا منتظر چنين لحظهاي بود، چون خيلي حرفهاي پايين پريد و بعد از دو
غلت سر پا ايستاد، كارد بلندش را از كمرش كشيد و پرتاب كرد، هدف كارد نه سر، نه
قلب، نه گردن، بلكه زانوي راست گجسته ديو بود؛ و درست روي هدف نشست. همن شمشيرش را
كشيد و به ديو لنگ نزديك شد. فرماندهي گجستهها فرياد بلندي كشيد و با تبر بهش
حمله كرد. همن انگار اين حركت را هم پيش بيني كرده بود با يك ضربهي شمشیر دستهي
چوبي قطور تبر بلند را بريد و تيغهي تبر در زمين فرو رفت. ديو نااميد نشد و همان
چوب نصف شده را در كتف چپ همن فرو كرد، ولي فرصتي براي لذت بردن از اين موفقيت
نداشت، چون همن با فرياد بلندي دست ديو را قطع كرد و با ضربهي بعدي سرش را كند.
با مرگ فرمانده لشكر گجسته از هم پاشيد و زير نور خورشيد كه از آسمان بالا ميرفت
ياران سپنديا با قدرت تمام از سه جهت گجستهها را تار و مار ميكردند. گجستههاي
ترسيده به جنگل گريختند. قلعهي تلخ نجات يافته بود. سپنديا از مردمان كوه نشين
سپاسگذاري كرد و از آنها خواست براي پس گرفتن چهار قلعهاي كه تسليم شده بودند به
سربازان قلعهي تلخ كمك كنند. از هزار سرباز فراري دست كم نصفشان كشته شده بودند و
نيمهي ديگر به سربازان قلعهي تلخ پيوستند تا از كوهستان شرقي محافظت كنند. و
سپنديا به همراه 96 سواري كه زنده مانده بودند تصميم گرفتند در اردوي گجستهها
بياسايند تا بتوانند براي تصميم بعدي آماده شوند. خوشبختانه زخم همن هم جدي نبود و
ميتوانست كنار سپنديا باشد و مشاوره بدهد.
شمال رود آترا همه چيز در اختيار دشمن بود و بيشتر از صد هزار گجسته – كه
تعدادشان بيشتر هم ميشد- مشغول قتل و غارت و تثبيت قدرتشان بودند. جنوب رود آترا
هنوز ميشد جنگيد، ولي سپنديا حدس ميزد به زودي لشكر بسيار عظيمي از گجستهها به
سمت شهر سپيد بيايند. لشكري از صد هزار گجستهي تازه نفس كه به اين سادگيها نميشد
شكستشان داد. هاماران، سرزمين اسبهاي سركش ميسوخت. و سپنديا و همن هر دو به يك
چيز فكر ميكردند: خائن.

