داستان های پسین:
داستان سوم داستان جهارم
داستان های پیشین:
داستان یکم
هاماران، سرزمین مردمان آزاد و اسبهای سرکش در آتش هجوم گجسته ها می سوزد. فرمانده سپندیا و شهبانو نایریکا گروهی از دشمنان را در کناره ی رود آترا شکست داده اند....
داستان دوم: خيانت
يك روز از جنگ در کنار رود آترا گذشته بود و سپاه با تنها چند صد نفر کشته، به
سوی شهر سپید، پايتخت هاماران ميرفت. كسي شتابي نداشت چون دشمن هنوز انقدر در
كوهستانهاي شرقي و دشتهاي شمالي درگير بود كه جرات یورش به شهر سپید را نداشته
باشد. همچنین، چند هزار سرباز از شهر پاسداري ميكردند.
در پیش سپاه، شهبانو نايريكا با شنل
خاكسترياش سوار بر راكش آرام پيش ميرفت. موی بلوطیش روی شانههایش ریخته بود و
چشمان درشت روشنش رو به دوردست بود. پشت سرش سپنديا که شمشیرش را پشتش بسته بود و
در این چند روز سایهای از ریش روی صورتش را گرفته بود، همراه يار درشت هيكلش همن(Hemen)
سوار بر اسبهايشان ميآمدند. همه چيز سر جایش برگشته بود، سپنديا دوباره فرماندهي
ارتش بود و همن هم چون هميشه یار و دستيارش.
با اين شتاب يك روز و نيم ديگر به شهر سپید میرسیدند و از آنجا ميتوانستند پاتکهای
پيچيدهتري را برنامهریزی كنند. كسي چيزي نميگفت و تنها صدا جز صداي جنگل و اسبها،
صداي ريواس جويدن همن بود.
صدايی از بين درختان بلند شد سپندیا سریعتر از همه شمشیر کشید. تيري درست
روبروي شهبانو به درختی خورد. تير دو آرش درازا داشت و پری سرخ، سياه بود و پيكان
نوكش زير نور خورشيد میدرخشید. چندين نفر از سواران خواستند دنبال تیرانداز بروند
ولي فرياد بلند همن درجا خشكشان كرد:«دنبالش نريد نمیتونید بگیریدش، به تير يه
نامه بستهن، اگر ميخواست شهبانو رو ميزد نه درختو.» درست ميگفت، يك كاغذ
پوستي به تیر بسته بودند. شهبانو دست راستش را بالا برد ـ همه ایستادند ـ و گفت:«
پس بخون ببين چي نوشته.» همن تير را از درخت كشيد بيرون. همینطور که پوست را از
دور تير باز ميكرد گفت:«تير سرخپر، تیر تيرانداز جنگل كاراس، بهترين تيراندازي
كه تا امروز به دنيا اومده، كسايي كه ديدنش ميگن از شمام بهتره شهبانو.» شهبانو نايريكا
اخمهايش در هم رفت. دوست نداشت بهترين تيرانداز نباشد ولي جاي شکایت نبود، همه ميدانستند
همن غول پیکر هميشه رك حرف ميزند و هميشه راست ميگويد. به هر حال همن با دستهای
بزرگش پوست را باز كرد و با صداي آرامي خواند:«دروازهي شهر سپید باز شده و سربازا
كشته شدن يا در رفتن. سر راه شما تله گذاشتن. شهر سپید پر از آدمفروشه.»
همه سر جايشان خشك شدند. سيصد نفر زبده سواران شهبانو پیش آمدند و دور شهبانو،
سپنديا و همن حلقه زدند. شهبانو گفت:«با اين تير به ما پيغام دادن كه شهر سپيد با نامردی
کسانی از درون شهر دست دشمن افتاده، همه كشته شدن يا به جنگل زدن و دشمن سر راه ما
تله گذاشته. بگین بايد چيكار كرد؟»
يكي گفت:«ما كه ميدونيم تله گذاشتن دو دسته ميشيم و نابودشون ميكنيم. بعد
به شهر یورش ميبريم، اگه شهر سپيد آزاد نشه ديگه جنگيدن ارزشی نداره، همه چي تموم
ميشه.»
یاور ديگری گفت:«بهتره بزنيم به جنگل، كند ميشيم ولي هر تلهيي رو دور ميزنيمو
فردا شب به شهر ميرسيم. ميتونيم گیرشون بندازیم. مگه نه؟»
شهبانو گوش ميداد. سومي گفت:«دور زدن كار نامرداس نه مردا، بهتره از روبرو بجنگیم.»
همن تير سرخپر را دوباره در درخت فرو کرده بود و ريواس ميجويد. شهبانو چرخيد
و به سپنديا نگاه كرد. فرمانده سپندیا گفت:«ما زمانی شكست ميخوريم كه شهبانو مرده
باشه، پس شهبانو بايد زنده بمونه. اگرم یورشي به شهر سپید در كاره شما نبايد اونجا
باشيد بانوي من. اگرم بتونيم از تله رد
شيم، گمون نميكنم بتونيم شهرو پس بگيريم. چون همه میدونیم رد شدن از باروی شهر
سپید بدون دژکوب کار نشدنیه. با این همه نميشه بيكار موند، دست كم برای سربازايي
كه به جنگل زدن باید بجنگیم. پيشنهاد من اينه، شهبانو با سپاه به غرب ميره و من و
همن با صد سوار زبده ميريم به سمت شهر. همهچيزو بررسي ميكنيم و اگر تونستيم
سربازاي زندهرو جمع ميكنيم. به نظر من بهتره شهبانو به تاخت به دژ مرمر برن.»
دژ مرمر، پايدار ترين قلعهي سرزمين هاماران بود. قلعهاي كه روي يك صخرهي
بزرگ سپید ساخته شده بود و پشت به كوه و رو به دشت داشت. دژ مرمر را اطراف تنها
چشمهي كوه مرمر ساخته بودند و انبارهايش پر از غذا بود. همه ميدانستند آخرين بار
دشمن دو سال تمام قلعهي مرمر را محاصره كرد و كاري از پيش نبرد. پس كسي با برنامهي
سپنديا مخالفتي نكرد. شهبانو 100 یاورش را جا گذاشت و خودش با بقيهي افراد با
بيشترين سرعت به سمت قلعهي مرمر رفت. دشتها و جنگلها همه پر از دستههاي دشمن
بود، ولي بعيد بود به گروه چند ده هزار نفري از دشمن بر بخورند. جنگجويان قبايل
گجاست(gojast) كاري را بيشتر از غارت دوست نداشتند، و بعد از هر
پيروزي در اطراف پخش ميشدند و همه چيز را غارت ميكردند؛ اگرچه اينبار به نظر ميرسيد
چيزي جلوي غارتگريشان را گرفته است. به
زودي شهبانو و افرادش از ديدرس بيرون رفتند و سپنديا رو كرد به همن و پرسيد:«
تيرانداز جنگل كارا رو از كجا ميشناسي؟»
همن گفت:«چند سال پيش يه بار تو جنگل جونمو خريد. بگو ميخواي چيكار كني
فرمانده؟»
سپنديا اسبش را هي كرد، به جنگل زد و گفت:«ميريم شكار گجسته.» و صد و يك سوار
دلير به دنبالش وارد جنگل كارا شدند.
كارا قديميترين جنگل هاماران بود با بلندترين و قطورترين درختها، و هنوز هم
گسترش پيدا ميكرد. مردم سرزمين هاماران براي درختها و كلا طبيعت احترام زيادي
قائل بودند و سعي ميكردند هيچ درختي را قطع نكنند. وقت بريدن درخت سعي ميكردند
نه درختان خيلي جوان را بياندازند نه درختان خيلي پير چند هزار ساله را، بيشتر
درختان ميانسال بريده ميشدند. اصولا مردم هاماران براي ساختمانسازي و كارهايي
از اين دست باغ سپيدار و صنوبر داشتند تا براي چوب نيازي به جنگل نداشته باشند. به
همين دلايل جنگل بزرگ كارا، مثل ديگر جنگلهاي هاماران، بسيار انبوه و در هم
پيچيده بود. يادداشت نگفته بود تلهی دشمن كجاست ولي ميشد حدس زد جايي كه جاده از
منطقهي انبوه جنگل ميگذرد دشمن كمين كرده است.
سپنديا هنوز تصميم نگرفته بود به سمت تله برود يا نه كه صداي درگيري و تعقيب و
گريز شنيد. صدا بيشتر از چند ده متر با گروهان فاصله نداشت. سپنديا به زمين اشاره
كرد و خودش قبل از همه از اسب پايين پريد، شمشير و سپرش را از كنار زين باز كرد و
آرام و آهسته به سمت صدا راه افتاد. صدا به طرف گروهان ميآمد. سپنديا دستش را
بالا آورد و انگشتهايش را از هم باز كرد و به ثانيهاي اثري از گروهان نبود. همه
غيب شده بودند.
خندهها نزديكتر و نزديكتر ميشدند و قبل از خندهها يك سرباز زخمي از بين
درختان پيدا شد كه تلو تلو ميخورد و پيش ميرفت و چند قدم پشت سرش پانزده گجسته
با شمشير و تبر به بدبختي سرباز زخمي ميخنديدند. سرباز از پا افتاد و گجستهها
دورهاش كردند. رئيس جلو رفت و لگدي به سرباز زد و گفت:«تو رو زنده ميبرم، زنم
خيلي ساله يه نوكر خوب ميخواد.» و همه خنديدند. رییس ميخواست لگد ديگري به سرباز
بزند كه صداي بم و گرفتهاي از پشت سرش گفت:« من تو رو زنده نميبرم.» قبل از
اينكه رییس گجستهها بتواند حرفي بزند يا كاري بكند شمشير سنگين همن فرود آمد روي
شانهاش، بقيه هم پانزده گجستهي ديگر را كشتند طوري كه كسي حتي فرصت نكرد فرياد
بزند. سرباز زخمي و نا اميد حالا لبخند ميزد. سپنديا جلو رفت و پرسيد:«بگو چي شده
سرباز؟» در حاليكه يكي از سواران كه بهتر از بقيه بلد بود با زخم كنار بيايد داشت
زخمهاي سرباز را بررسي ميكرد. سرباز زخمي گفت:«شب گجستهها ريختن تو شهر، دست کم
بیست هزارتايي ميشن، همهرو تار و مار
كردن، هر سربازی تونست در رفت. دیگران كشته شدن، همهي درباريا اسير شدن، مردارو
ميكشتنو زنا رو اسير ميكردن، بايد يه كاري بكنيد فرمانده.»
همهي سربازان سرزمين هاماران سپنديا را فرمانده صدا ميكردند، فرمانده سرش را
پايين انداخت و خشمگين و شمرده گفت:«به این زودی نميشه كاري كرد، همین بود که براي
نابودي ما نيروي كمي فرستادن. برنامهشون سرگرم كردن ما بوده و همزمان گرفتن شهر سپيد.
چند نفر سرباز زنده موندن؟» و سرباز زخمي جواب داد:«نميدونم فرمانده، ولي خيليا
فرار كردن.»
زخمهاي سرباز بسته شد. غذا و آب هم به او دادند و همگي سراغ اسبهايشان
رفتند. همن در سكوت كنار سپنديا راه ميرفت و نميخواست مزاحم افكارش شود. بالاخره
سپنديا گفت:«هركس ما رو فروخته اینم ميدونه كه نيروي دژ تلخ كمتر از هميشهس، برنامهی
دشمن روشنه.»
همن اضافه كرد:«امشب كه سپاه شهبانو از جنگل رد نشه، اونام پی میبرن که ما میدونيم
و دنبال شهبانو ميگردن.»
سپنديا گفت:«شايد سربازاي ديگهاي هم در رفته باشن، اونا رو به درد خودشون ول
كنيم و بريم؟» اين سوال دردناكي بود، انقدر كه پيشاني بلند سپنديا را چين انداخت و
همن در جواب ساده و راحت گفت:«اين جنگل نگهبان خودشو داره، يه نفر كه با جنگل
دوسته از سربازا نگهداری ميكنه. بهتره بريم سراغ دژ تلخ. اين سرباز زخميرم
همينجا بذاريم.»
سپنديا ميدانست چارهاي ندارند، نه اسب اضافي داشتند نه زماني براي از دست
دادن. پس دستور داد همگي سوار شوند و همن به سرباز زخمي گفت چطور به سمت مركز جنگل
برود تا تيرانداز جنگل كارا را پيدا كند.
به زودي صد و دو سوار به سمت قلعهي
تلخ به راه افتادند. قلعهي تلخ مهمترين قلعهي كوهستانهاي شرقي هاماران بود. از
قلعهي تلخ ميشد تمام راههاي اصلي كوهستان را زير نظر گرفت و كمترين فاصله را با
همهي قلعههاي كوهستاني ديگر داشت. کوتاه اينكه اگر قلعهي تلخ فرو ميريخت كمك
رساندن به با قيق لعههاي كوهستاني سخت و شاید ناممكن ميشد و مهمتر اينكه اگر نيروهاي
كوهستانهاي شرقي ميخواستند به شهر سپید كمك كنند بايد از كنار قلعهي تلخ ميگذشتند.
به همين دلايل سپنديا و افرادش با سرعت تمام به طرف قلعه حركت كردند.
چندین ساعت بعد از کنارهی جنگل صداي فرياد و نعرهي لشكر دشمن را شنيدند كه
به آهستگي به سمت قلعهي تلخ ميرفت، سپنديا سه نفر را فرستاد تا وضعيت را بررسي
كنند. كمتر از سه هزار نفر بودند، اين يعني نيروهايي از سمت ديگري به طرف قلعهي
تلخ ميرفتند. شايد همين الان هم دير شده بود. آره، خائن از پيش همه چيز را به
دشمن گفته بود.

