داستان های پسین:
داستان دوم داستان سوم داستان چهارم
هاماران
داستان یکم: سپنديا (Spandia)
گروهان سيصدنفره اسبهایشان را خسته میکردند و هر سی گارش
اسبهای تازه نفس انتظارشان را میکشید. ولی پس از جنگل كارا دشمن همهچیز را
سوزانده و نابود کرده بود پس مجبور بودند آهسته تر بتازند. باید از کنار جنوبی جنگل
به سمت غرب میرفتند تا جایی که ميشد از رود گذشت. در دشتهای دشمنزده شبها میتاختند
و روزها آرام در جنگلها میماندند. شب دوم به رود آترا میرسیدند.
اسب سیاهی که
پیشاپیش سواران میتاخت هیچوقت خسته نمیشد. اسب سیاه ملکه نايريكا که نژادش به راکش(Raksh)
میرسید: اسب سفید و قرمز اولین پادشاه کشور هاماران، سوشو. کسی که دشمنان را هزار
سال پیش به پشت کوههای هربرز(harborz) راند و دشتها را سرسبز کرد. اسم
اسب ملکه را هم راکش گذاشته بودند، به خاطر سمها و ساقهای سرخش.
این سیصد نفر یاوران ملکه بودند،
کسانی که از جنگهای زیادی زنده بازگشته و هم پیروز شده و هم شکست خورده بودند. همه
امیدوار بودند راهشان تا آترا بیخطر بماند و بتوانند نیرویشان را برای نبرد اصلی
ذخیره کنند.
×××
فرماندهی ارتش میگفت:«باید خودمونو آماده کنیم، خورشید
که بالا اومد، میریم و از کرانهی شرقی بهشون حمله میکنیم، اگه بتونیم اون کشتی
بزرگو بگیریم زنده میمونیم... .» که صدای ضربهی سنگینی آمد و نگهبان چادر
فرماندهی توی چادر افتاد. سپس مردی آمد تو، قدش نسبتا بلند ولی اندامش معمولی بود.
دستهی سفید شمشیرش از زیر ردای بلندش دیده میشد. «تو اون کشتی فقط پونصد نفر جا میشن، بقیه چی؟» اینرا تازه
وارد گفت و فرماندهی ارتش جواب داد:«سپندیا برو به گروهانت برس، ما اومدیم بجنگیم
و تو جنگ آدم مجبوره از خیلی چیزا بگذره.» «نه از جون چهار هزار نفر سرباز. نه از
آخرین لشکر هاماران.» فرمانده سرش را برگرداند و با افسرانش مشغول شد و نگهبانها
رسیدند و سپندیا را از چادر بیرون کردند. همن، دوست و همراه نزدیک سپندیا بیرون
چادر منتظرش ایستاده بود و ساقهي ريواسي را
که دستش گرفته بود میجوید. مردی بود با موی جوگندمی و قد بلند و هیکل درشت که
گفت:«خب؟» «امشب بهمون شبیخون میزنن، برو به گروهان بگو همه آماده باشن، هنوز
افسرای وفادار به من اینجا هستن. باید زنده بمونیم.»
×××
ملکه نايريكا از اسبش پیاده شد و از بالای تپهی کوتاهی زیر
نور مهتاب و ستارهها، به چشمانداز
روبرویش نگاه کرد. رود آترا دشت را با پیچ و خم زیادی میپیمود، پهناور و با شکوه
و پرآب. ملکه با بندی موهای بلوطی تیرهاش را پشت سرش بست، و دلش خواست کمی به یاد
گذشته بیافتد. زمانی که همراه پدرش، برادر پادشاه؛ روی رود آرتا قایق سواری و
ماهیگیری میکردند. پدرش همه چیز را دربارهی این رود به او گفته بود. بارها روی
همین تپه ایستاده بودند، اینجا زادگاه نايريكا بود.
دشت روبرو پر از سرباز و چادر بود و ملکه و افرادش درست در
کنارهی جنگل ایستاده بودند، لابلای آخرین درختهای بلوط، تیره مثل موی ملکه. این
آشفتگی و آتش و هیاهوی دشمن در دشت، ملکه را غمگین میکرد. دورترها خوابیده بر
افق، رود ماترا دیده میشد و از روی تپه، از اردوگاه سپندیا و چهار هزار نفر سرباز
همراهش تنها خالهای سیاهی و لکههای روشنی را میشد ديد. ملکه اشارهای کرد و نزدیکترین
ياورش جلو آمد و گفت:"بله بانوی من؟" "کشتی پشتیبانی باید چهار
گارشیِ اینجا باشه، اونجا رود کمعمقتره و آدما سادهتر میتونن بار رو بیارن
پایین. نگهبان هم کمه، میریم اونجا. کشتی رو میگیریم." جنگاوری که کنار
ملکه ایستاده بود گفت:"انگار میخوان شبیخون بزنن، سربازا دارن آماده مي شن، باید
تند کار کنیم." ملکه سرش را تکان داد:"اگه شبیخون بزنن کار ما ساده میشه،
با کشتی نزدیک میشیم، باید اون کشتی بزرگو شرق اردو بگیریم، بعد میتونیم برگردیم
و کرانهی خودمونو پاک کنیم. "
جنگاور کنار ملکه سرش را تکان داد، همه داشتند از اسبهایشان
شمشیر و نیزه و سپر و ... برمیداشتند. کسی اسبش را نبسته بود؛ اسبهای هاماران
هیچگاه از سوارانشان فرار نمیکردند. ملکه هم رفت سراغ راکش. نیزهی بلندش را از
کنار زین باز کرد و کوبید به زمین تا بایستد. ترکش تیرش را برداشت و روی شنل
خاکستری آبیش روی شانه انداخت. کمان بلندش را که کمانسازان شهر چاچ برایش ساخته
بودند پشتش بست و نیزه را برداشت و به راه افتاد. پشت سر نايريكا سیصد نفر مثل
سایههایی در زیر درختان بلوط پیش میرفتند. چهار گارش تا کشتی پشتیبانی تند گذشت.
روی کشتی صدای قهقهه بلند و کنار رود آتشی روشن بود. سه
نگهبان کنار آتش نشسته بودند و از گرازی که رویش میچرخید با كاردهاي بلندشان تكه
تكه ميبريدند و میخوردند و گپ میزدند. نايريكا و افرادش با لباسهای تیرهشان
از درختها جدا شدند. ملکه کمانش را افقی در دست گرفت و سه تیر در کمان گذاشت. كمان
را كشيد و به ياد روزهاي نوجواني كه اولين بار پدرش اين كار را يادش داده بود رها
كرد. نگهبانها بي صدا با تيري در گلو سرجايشان مردند و ملكه و ياوران پيش رفتند. از
طنابهاي كشتي گرفتند و آرام آرام مثل ملوانها خودشان را به عرشه رساندند. اولين
ملوان دشمن را ملكه با نيزهي بلندش شكار كرد و قبل از اينكه ملوانهای دیگر
بتوانند دست به شمشير ببرند، ياوران ملكه كار را تمام كرده بودند.
خيلي زود لاشهها را به آب انداختند و لنگر را كشيدند. كشتي
در مسير جريان آب به سمت تقاطع دو رودخانه حركت كرد، جايي كه كشتي بزرگ دشمن با
پانصد سرباز لنگر انداخته بود. سيصد نفر برابر پانصد نفر، پيروزي سخت بود. ملكه
نيزهی خونينش را روي عرشه گذاشت و كمان و تركش را. شنلش را باز كرد و به يكي از
ياورانش اشاره كرد.
***
سپنديا كه به گروهانش رسيد همه آماده بودند، تا اين زمان به
چند افسر ديگر از همرزمان قديمش بودند پیام آماده باش داده بود. سپنديا این چنین آغاز
كرد:"ما چندين و چند بار گجستهها رو شكست داديم. اما اين جنگ، اینجا، از همهي
جنگها سختتره . ما آخرين سپاه هامارانیم، اگر از اينجا فرار كنيم ميتونيم
اميدوار باشيم به اينكه سربازهايي كه پراکنده و فراری شدن به ما بپيوندن تا با هم
با دشمن بجنگيم. اگر نابود شيم اميدي باقي نميمونه."
يكي از سربازها كه ريش سفيدش تا روي سينهاش ميرسيد و قد
كوتاهي داشت گفت:"من شنيدم فردا اون كشتي رو میگيريم و فرار میكنيم
فرمانده."
سپنديا در چشمان پیرمرد نگاه كرد:"امشب به ما شبيخون
ميزنن، ميدونن كه زود بايد به شهر سپيد برسن، قبل از اينكه شهبانو بتونه سپاه
تازهاي آماده كنه."
"اگه شبيخون نزنن؟" اين را يكي ديگر از سربازان
پرسيد. و سپنديا جواب داد:"چيزي رو از دست نداديم، داديم؟" همه سكوت
كردند "همه ميدونيد كه به دستور پادشاه درگذشته من فرمانده نيستم. سربازا، كي
كنار من ميجنگه؟"
چند ثانيهي ديگر سكوت بود تا يكي سربازان آرام و عميق گفت:"صد
بار پشت سرت جنگیدم و پیروز شدم. دلم نميخواد اين ديوا سوار اسب من بشن. اینبارم ميجنگم
فرمانده." و اين فرياد آهسته با زمزمههاي ديگران هم همراه شد. سپنديا لبخندي
زد:"از شمال و جنوب و خاور میان. گروهان پنجم روبروي كرانهي شمالي ميجنگن و
ما جنوب. ميتونيم غافلگيرشون كنيم. لابهلاي رديف سوم چادرها مخفي مي شيم و
غافلگيرشون ميكنيم. كافيه چند دقيقه نگهشون داريم تا ديگران هم بيان و بجنگن. همه
فهميدن؟"
يكي گفت:"از هر طرف چهار هزار نفر بهمون حمله ميكنن،
و از اون كشتي بیهمه چیز دستکم پونصد نفر پياده ميشن. بايد دو به يك
بجنگيم"
"چيزي بگو كه كسي ندونه سرباز." سپنديا گفت و جلوتر
از سربازانش به سوي كمينگاه رفت.
***
گجسته ناخداي كشتي، شمشير به دست جلوي دماغه ايستاده بود،
منتظر نشانهي يورش: شش مشعل كه بنا بود در ساحل جنوبي رو به كشتي چرخانده شوند. همهي
ملوانها آماده بودند. جاي نگراني نبود. نه هزار نفر برابر چهار هزار نفر، كاري
سادهتر از غافلگير كردن دشمن نااميد نيست. ناخدا از دور سايهي پلهاي باريكي را
ميديد كه روي آرتا و ماترا ميزدند، ساخت پلها رو به پايان بود و تا چند دقيقهي
ديگر حمله شروع ميشد. ناخدا صداي آهي شنيد و چرخيد. همهي ملوانها خاور را نگاه
ميكردند. كشتي پشتيباني جلو ميآمد. بالاي دماغهي كشتي كسي ايستاده بود، موهايش
در باد آرام رودخانه شناور، دستانش باز و پيراهن ابريشميش پیچیده به پاهاي بلند و
كشيدهاش. ملكه نايريكا نخهايي كه يقهي پيراهنش را ميبستند باز كرده بود و حالا
ميشد بازتاب نور مهتاب از سينهي سپيد ملكه را در چشمان ملوانان دشمن ديد. كشتي
پشتيباني كوچكتر از كشتي جنگي بود و آرام كنارش پهلو گرفت. ملكه روي پنجههايش قدم
به عرشهي كشتي جنگي گذاشت. ملوانها در سكوت راهش را باز كردند و ملكه همينطور
كه به سمت راهپلهي كشتي ميرفت شنلش را زمين انداخت. سرشانههاي پيراهن ملكه باز
بود، پوستش انگار كه شهد گل ملوانها را مثل زنبور ميكشيد و از پلهها پايين ميبرد.
ناخدا پيش از همه پايين رفت، و هيچ سربازي چرخيدن شش مشعل در كرانهي جنوبي را نديد.
در كابين پاييني درست وقتي كه ناخدا دستش را دراز كرده بود
تا ملكه را لمس كند اولين نعره شنيده شد. انگار طلسم از ناخدا برداشته شده بود،
چشمانش را باز كرد و دست به شمشيرش برد. ولي دير شده بود، كارد باريك و برندهي
ملكه گلوي ناخدا را بريد و خون روي پيراهنش پاشيد.
وقتي ملكه بالاي كشتي رسيد ملوانها همه كشته شده بودند و
ياورانش كشتي را اداره ميكردند. در ميان جزيره آتش ميسوخت. يورش آغاز شده بود. به
اشارهي ملكه كشتي را به طرف كرانهي جنوبي، در جهت جريان آب راه انداختند. گجسته كشتي؛
سياه و بزرگ با بادبانهاي افراشته راه افتاد، پلهاي دشمن همه باريك و بلند و
چوبين بودند كه دو سوي رود پهناور آرتا را به هم پيوند ميزدند، هنوز سربازان دشمن
از پلها عبور ميكردند و نبرد ادامه داشت. ياوران ملكه تير و كمان برداشته بودند و در كنارهي كشتي به
سمت دشمن تير مي انداختند. خيلي زود همهي پلها زير تنهي سنگين كشتي خرد شدند و
سربازان قد كوتاه دشمن با تبرهايشان در آب فرو رفتند. ياور ملكه كشتي را به كنارهي
جزيره كشيد. باقي نيروهاي دشمن در كرانهي جنوبي چارهاي جز تماشاي جنگ نداشتند و
ياوران ملكه از روي كشتي، دشمنانشان را تيرباران ميكردند. ملكه ميتوانست در ميان
چادرهاي شعلهور سپر مهتابي سپنديا را ببيند، سپري كه آهنگران خورباد برايش ساخته
بودند و در مهتاب ميدرخشيد.
سربازان دشمن كه ملكه را با تمام زيبايياش و كمانش و
تيرهاي طلايي درخشانش ايستاده بر دماغهي كشتي ميديدند دستانشان ميلرزيد. سپنديا
كه ديد ياوران ملكه كرانهي جنوبي را پاكسازي ميكنند؛ كار اين كرانه را به ملكه و
ياوران نخبهاش گذاشت و خودش به شمال جزيره رفت. فرماندهان پست و ترسوي سپاه
گريخته بودند و سربازان بي فرمانده در اردو سرگردان بودند و نميدانستند چه كنند.
سپنديا ميان اردو ايستاد و شمشيرش را بلند كرد، شمشير هم مثل سپر از فلز ويژان
ساخته شده بود و زير نور مهتاب ميدرخشيد. همهي سربازان به شمشير درخشان خيره
شدند و سپنديا فرياد زد:"سربازا همه گوش به فرمان من؛ بجنگید." به زودي
فرياد سراسر جزيره را گرفت. سپنديا فرياد زد:" گروهانهاي چهار و شش و هفت با
من بيان شمال، بقيه ساحل جنوبي رو تميز كنن و بيان پيش ما." و خودش پیش از
همه به سمت كران شمالي دويد، جايي كه سنگينترين نبرد در انجام بود. دشمن ميخواست
ساده و تند پيروز شود و انتظار چنين مقاومتي را نداشت. ورود سپنديا به سربازان
خودي روحيهي بيشتري داد و چندي نگذشته بود كه نيزهي بلند همراه سيصد شمشير كشيده
به كرانهي شمالي رسيد. دشمن شكست خورده بود.

