تبليغاتX
وزعيت بينابينيت

وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality

 

 

معرفی وبلاگ:

چون این وبلاگ فقط اختساس پیدا کرده به هاماران و ماجراهای قهرمانان آن وبلاگ جدیدی تاسیس کردم که یک سری چیزای دیگه اونجا بنویسم. با این آدرس:

www.situationoii.blogspot.com

 

نکته: از این داستان به بعد، حذف حروف دوباره شروع میشه. ولی اینبار به تدریج در داستان زیر به جای حروف ص و ث هم از س استفاده شده است. ذکر این نکته ضروری است که بحث سر تعصبات فارسی و غیره نیست. حرف من این است که زندگی بدون این حروف هم ممکن است، و هم چه بسا ساده تر.

 نکته ی دوم: بعد از اتفاقات این چهل روز اخیر این داستان هم می تونه کلا بی معنی باشه، هم می تونی صاحب معنی جدید باشه. نمی دونم

 

هاماران ـ داستان دوازدم: نبرد چاچ

داستان های پیشین:

یکم      دوم     سوم   چهارم   پنجم   ششم  هفتم  هشتم   نهم   دهم  یازدهم

  

کل داستان         

 هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسب­های سرکش در آتش هجوم گجسته­ها(جنگجویان گجاست) می­سوزد. فرمانده سپندیا در کرانه­ی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سپید را خائنین به دشمن واگذار کرده­اند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی می­کند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر می­کنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا با روناک بانوی شهر چاچ پیمان می بندد و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ می رود و ورنخومن خائن را دستگیر می­کند. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد.  سپندیا بر فراز دیوارهای شهر چاچ ایستاده است و انتظار رسیدن سپاه گجاست را می کشد.

این داستان ادامه ی مستقیم داستان ششم است.

 

 

داستان دوازدهم:  نبرد چاچ

 

 

سپندیا روی دیوار ایستاده و به افق دوردست خیره شده بود. پشت سرش قله­های پربرف کوهستان پاران (پار ها = گذشته­ها) تا می­توانستند جلوی خورشید را می­گرفتند. خورشید بالاتر می­آمد و شعاع­های نورش سرشانه­های سپندیا را نورانی می­کرد. کشاورزانی که با حیوانات و وسایل قیمتیشان از روستاهای اطراف به امنیت دیوارهای شهر پناه می­بردند بالا را نگاه می­کردند و سپندیا را پشت به خورشید، نگهبانی می­دیدند که ایزدان برای نگهداری از ایشان فرستاده­اند. به زودی، قبل از اینکه ماه به میان آسمان برسد، گل­های بهاری دشت زیر چکمه­های چرمی سربازان دشمن لگدکوب می­شدند. دشت از سیاهی لباس­هایشان سیاه می­شد و سپندیا برای بار چندم باید  برابرشان ایستادگی می­کرد. حقه­ی روناک گجسته­ها را عسبانی کرده بود. وقتی گروهان گجسته­ برای بردن کمان­ها به شهر چاچ رسید و برنگشت، فرماندهان گجسته خشمگین شدند. و اینطور که خبر به سپندیا رسیده بود، سائورو، سلطان بزرگ گجاست، برادرش را به همراه چهل هزار سپاهی مامور گشودن دروازه­های چاچ و قتل عام تمام مردمان و حیوانات شهر کرده بود.

تیراندازان چاچی کم کم سر جایشان حاضر می­شدند، دهقانان و کشاورزان همه وارد شهر شده بودند و دروازه­ها بسته شده بود. زره­ها زیر آفتاب می­درخشیدند، و دانه­های عرق کم کم بر چهره­ی سربازانی که تجهیزات دفاعی را آماده می­کردند سر می­خوردند و بر زمین می­چکیدند ـ دوازده هزار کماندار برابر اقلا چهل هزار سرباز خونخوار. چاچ دو دروازه­ی بزرگ داشت، دروازه­ی شمالی و دروازه­ی جنوبی. دشمن از سمت شمال نزدیک می­شد و محل اسلی دفاع دروازه­ی شمالی بود. در چند هفته­ای که با حیله­ی روناک به فرستشان اضافه شده بود سپندیا وضعیت دفاعی شهر را تا جایی که می­توانست بهتر کرده بود. دروازه­ها را تقویت کرده بودند و لبه­ی دیوار را بلندتر، تا از تیراندازان بهتر محافظت کند. دیوارها را تا می­توانستند تعمیر کرده بودند و تا می­توانستند برای مردم شهر شمشیر ساخته بودند و با این حال سپندیا می­دانست که دروازه­های چاچ در برابر هجوم دشمن شب را به سبح نخواهند رساند.   

هنوز ظهر نشده بود که سیاهی سپاه دشمن از دور دست پیدا شد. دهقانان همه درون شهر پناه آورده بودند و هر مردی که می­توانست شمشیری به دست گرفته بود. با سربازانی که از میان مردم عادی آمده بودند تعداد سربازان سپندیا به بیست هزار نفر می­رسید ولی هنوز کمتر از نسف سپاه دشمن بودند. دیدبان خبر آورده بودند که سپاه دشمن از پنجاه هزار نفر هم بیشتر است. مسلح به منجنیق و برج و دروازه­کوب. سپندیا می­دانست که خبری از اردو زدن نخواهد بود. برادر سائورو به محض رسیدن به دیوارهای چاچ حمله را آغاز می­کند. دلیلی برای سبر کردن ندارد و تنها هدفش قتل عام تمام مردم چاچ است. سپندیا امیدوار بود این نقل و انتقالات و جابجایی نیروها از چشم دیدبان­های ملکه نایریکا پنهان نمانده باشند. چرا که با حضور این سپاه عظیم پای دیوارهای چاچ، قطعا نگهبانان سپیدشهر کم تعدادتر از پیش شده بودند. شاید اگر شهبانو توانسته بود نیروی بیشتری گرد بیاورد، می­توانستند با یک حمله شهر سپید را دوباره پس بگیرند. در این سورت شکست سپندیا و نابودی چاچ کاملا بی­سمر نمی­بود.  

خورشید در غرب به خون نشست. برادر سائورو سوار بر اسب سیاهش در قلب سپاه ایستاده بود و  چند هزار نفر یگان ویژه­ی حفاظت از او همگی سوار بر اسب­های تیره رنگ دوره­اش کرده بودند. اسب­های گجسته­ها بر خلاف اسب­های هامارانی قد کوتاه بودند و پر مو، و البته با استقامت­تر، و در عوض استقامت سرعت کمتری داشتند. سواره نظام گجاست سواره نظام موسری نبود، سپندیا این را خوب می­دانست.

تیراندازان بر فراز دیوارهای چاچ آماده شده بودند، پایین کوچه­های شهر در اختیار مردم شمشیرزن بود، از مردانی که شمشیر به دست گرفته بودند کمتر کسی سرباز واقعی بودند و بیشتر مردم عادی ؛ ولی به هر حال به هدایت افسران سپندیا و ساکنین شهر کوچه به کوچه سنگر بندی کرده بودند. وقتی آخرین سف سپاه گجاست سرجایش رسید، تاریکی شب همه جا را گرفته بود، شاید سائورو فکر می­کرد تیراندازان چاچی در تاریکی شب تیرشان خطا می­رود ـ چه فکر باطلی. دستور حمله سادر شد. چند منجنیقی که در این چند ساعت به پا کرده بودند شروع به کار کردند. نگه دارندگان منجنیق­ها اکسرا کولیان مسافر بودند یا جنگجویانی که با پول به سپاه گجاست پیوسته بودند. جنگجویان گجسته خودشان مهارتی در اداره و ساخت منجنیق نداشتند و به همین دلایل روی منجنیق­هایشان خیلی نمی­شد حساب کرد، معمولا خطا می­زدند، و شلیک­های سحیحشان هم اکسرا قدرت کافی نداشتند.

گلوله­های بزرگ منجنیق از روی سر سپندیا می­گذشتند و هرکدام ساختمانی را نابود می­کردند، در حالیکه هدف دیوارها بودند.  سه منجنیق غول آسای شهر هم کارشان را شروع کردند. منجنیق­های شهری چون نیازی به جابجایی نداشتند بسیار بزرگتر از منجنیق­های متحرک بودند، گلوله­های بزرگتری هم پرتاب می­کردند و هدفشان سرفا توده­ی بزرگ و گسترده­ی دشمن بود، و اگر می­توانستند البته منجنیق­های دشمن. سپندیا از بالای دیوار بازی منجنیق­ها را تماشا می­کرد. می­دانست که سه منجنیق شهر در برابر 15 منجنیق دشمن کاری از پیش نمی­برند و امیدوار بود سبر برادر سائورو انقدر نباشد و به سرعت حمله را آغاز کند. یک جنگجوی گجاست هیچوقت انقدر سبور نیست که ساعت­ها در انتظار خرد شدن دیوار بنشیند.

وقتی سبر برادر سائورو تمام شد و دستور حمله را سادر کرد، جنگ واقعی آغاز شد، دیوارکوب عظیم سپاه گجاست به طرف دروازه به راه افتاد، چندین و چند سرباز آن را می­کشیدند و هل می­دادند. وقتی به تیررس رسیدند، به اشاره­ی سپندیا تیراندازان چاچی کارشان را شروع کردند. سربازان گجسته مسل برگ در کنار دیوار کوب می­افتادند و سربازان تازه جایشان را می­گرفتند، در هر طرف چهار ردیف سرباز سپرهایشان را بالا گرفته بودند ولی سپرهای گجسته­ در برابر تیرهای بلند چاچی مقاومتی نمی­کردند، هم زمان چندین گروهان دیگر از سربازان سپاه گجاست نردبان به دست به سمت دیوارها حرکت کردند. هرچند در راه مسل برگ درختان در باد پاییزی به زمین می­ریختند، نمی­ایستادند، سپندیا می­دانست که تا به حال چند هزار نفری از سربازان گجسته را کشته است و می­دانست که دیوارکوبی که به دروازه رسیده است، به ساعت نرسیده دروازه را خورد خواهد کرد. وقتی اولین سری نردبان­ها به دیوار رسید، سپندیا علامتش را داد. نگهبانانی که در برج دروازه بودند با دیدن علامت سپندیا گرچه تردید در دلشان بود، به چرخ­های بزرگشان تکیه کردند و چرخ­ها را چرخاندند، زنجیرها به دور  چرخ­ها پیچیدند و دروازه در میان تعجب سربازان گجاست بالا رفت. دیوارکوب یک لحظه ایستاد، آن طرف دروازه سربازان چاچی با شمشیر و نیزه ایستاده بودند و ناگهان به سمت دیوار کوب حمله کردند و جنگ زیر دروازه مغلوبه شد. خبر باز شدن دروازه دهن به دهن بین سپاه گجاست چرخید و خیلی­ها فراموش کردند باید از دیوار بالا بروند و به سمت دروازه هجوم بردند، تدبیر سپندیا به نظر کاری می­رسید.

پایین دروازه جنگ به شدت جریان داشت، ولی در فضای بسیار کم زیر دروازه، بیشتر به زور دو سپاه بستگی داشت که بتوانند دیگری را هل بدهند، و الا جایی برای جنگیدن نبود. نیزه­ها در هم فرو می­رفتند و شمشیرهای خودی در هم گره می­خوردند. وقتی وضع تغییر کرد که یکی از سربازان چاچی از میان جمع گلوله­ی بزرگی از قیر آتشین را به درون حفره­ی دیوارکوب پرتاب کرد.

دژکوب، دروازه­کوب، یک مکعب مستطیل تو خالی چوبی بزرگ بود که برایش سقف شیروانی قطوری درست کرده بودند، و روی سقف را لایه لایه نمد  خیس انداخته بودند طوری که هیچ آتشی به درون آن نفوذ نمی­کرد، ولی وقتی گلوله­ی آتش از داخل به چوب خشک بدنه­ی دژکوب رسید، آتش از درون آن شعله کشید و به همه جای دژکوب سرایت کرد.  ولوله در سپاه گجاست افتاد و دروازه بانان ضامن چرخ­هایشان را آزاد کردند، دروازه­ی بزرگ با وزن بسیار زیادش پایین افتاد، چندین نفر جنگجویان گجاست این طرف دروازه گیر افتادند و وقتی دروازه­ی چوبی هم پشت سرشان بسته شد کشته شدند، اینبار جسد سوخته­ی دژکوب راه دروازه را بسته بود.

سپندیا به دشت نگاه کرد، پر بود از جسد سربازان گجاست که تیرهای چاچی سوراخ سوراخشان کرده بود، تا چند ساعت دیگر سپاه گجسته نسف می­شد و خسته و آن وقت حتی اگر وارد شهر هم می­شدند کاری از دستشان بر نمی­آمد. سپندیا به پیروزی امیدوار شده بود. نردبان­های بیشتری به دیوارها تکیه داده بودند، ولی حتی اگر جنگجویان گجاست دیوارها را هم می­گرفتند کنار زدن جسد دژکوب از جلوی دروازه کار مشکلی بود و جلوی هجوم تمام عیار را می­گرفت. سپندیا از روی دیوار بالای دروازه رفت و به دشت زیر پایش نگاه کرد، آرامش برادر سائورو در قلب سپاه دشمن برای سپندیا سوال برانگیز بود، سربازی از میان شهر فریاد زد فرمانده، می­دوید و نزدیک می­شد. وقتی پای دیوار رسید و سپندیا به سویش برگشت داد زد:«یه  دژکوب دم دروازه­ی جنوبیه فرمانده.» سپندیا فقط برای یک لحظه سر جایش خشک شد و از روی لبه­ی دیوار به طرف دروازه­ی جنوبی دوید و دستور داد:«هزار نفر با من بیان» و در همین لحظه دید که سواره نظام مرکزی سپاه گجسته به سمت دروازه­ی جنوبی به راه افتاده است. شرایط نبرد در حال تغییر بود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 13:27  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود