تبليغاتX
وزعيت بينابينيت

وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality



داستان های پیشین: داستان یکم داستان دوم


فرمانده سپندیا و دوستش همن، به همراه شهبانو نایریکا و دیگر وفاداران به سرزمین هاماران ناامیدانه با جنگجویان گجاست می جنگند. شهر سپید را میهن فروشان به دشمن فروخته اند. شهبانو به سوی دژ مرمر رفته است و فرمانده سپندیا با صد یاور برگزیده ی شهبانو به سمت دژ تلخ می رود.


داستان سوم: قلعه ­ي تلخ


قلعه ­ي تلخ از قديمي­ترين قلعه ­هاي هاماران بود، انقدر قديمي كه حتي كهن­ترين نامه ­ها هم درست و راست از سازنده ­اش و چرایی نامگذاريش نمي­گفتند. دژي از سنگ سياه و سبز روي صخره ­هاي بلند و بزرگ. مردم كوهنشين داستان خودشان را از نامگذاری دژ مي­گفتند: داستان نخستين فرمانده ­ي قلعه كه عاشق دختر كوهنشيني به نام شيرين شد. شيرين عاشق كس ديگري بود و همين فرمانده را انقدر ديوانه كرد تا بالاخره او را زنده لاي ديوارهاي قلعه گذاشت و اسم قلعه را شيرين؛ و به قلعه دل باخت. مردم کوهنشین اما از همان روز قلعه را قلعه ­ی تلخ خواندند. این داستان و این نام سینه به سینه تا امروز رسیده بودند؛ امروز که گجسته سپاه پای دژ اردو زده بود.

ديدبان­هاي سپنديا دست كم ده هزار نفر را پاي قلعه ديده بودند، سه هزار نفر هم در راه. نظر همن اين بود كه دشمن منتظر نيروي كمكي بيشتري است شايد چند هزار نفر هم از مسيري ديگر به كمكشان مي­آمدند. سپنديا و سوارانش هنوز در جنگل مخفي بودند. «اينبار با هميشه یکی نيست، اينبار خيلي بهتر نقشه مي­كشن، مي­دونن دارن چيكار مي­كنن.» همن گفت «چطوري مي­تونيم شونزده هزار نفرو شكست بديم؟ دو روز ديگه نيروي كمكي بهشون مي­رسه و دژو يكي دو روزه مي­گيرن.»

سپنديا پاسخ داد:«چرا دیگران براي دژي تلخ كمك نفرستادن؟ اگر همه­ي دژ­ا يكي شن دستکم پنج شش هزارتایی سرباز مي­شن،» همن شانه بالا انداخت و گفت:«شايد دژاي كوچيكترو گرفتن، شايد يه سري از پادگانا و افسرا خودشون­و فروخته باشن، این پادگانا هرچی باشن از شهر سپید وفادارتر نیستن.»

 

سپنديا ديدبان­هايي فرستاد تا چند آرشي قلعه همه چيز را ببينند و گزارش بياورند. يك سوار هم فرستاد براي بزرگ كوه­نشين­ها. مردم كوه نشين خودشان را از مردم هاماران جدا مي­دانستند و هيچ­وقت از شهر سپید فرمان نمي­گرفتند، اگرچه اهل شورش و جنگ و آشوب هم نبودند. تا وقتي كسي كاري به كارشان نداشت، با كسي كاري نداشتند. سپنديا اميدوار بود بتواند چند هزار مرد جنگي از كوه نشين­ها بگيرد. در اين فاصله خودش با همن تا مي­شد به اردوي لشكر گجاست نزديك شدند تا تجهيزاتشان را اندازه بگيرند. دشمن دو هزار تايي اسب داشت و دست كم ده منجيق بزرگ، چندين نردبان­ بلند و تجهيزات قلعه­كوب ديگر. اين سپاه را براي گرفتن تمام کوهستان تجهيز كرده بودند نه چيز ديگر. در همین هنگام، مانده­­ي سواران داخل جنگل با چوب و سنگ ديوار مانندي اطراف قرارگاهشان ساخته بودند تا اگر دشمن حمله كرد امكان دفاع بيشتري داشته باشند.

نيمه شب ديدبان­ها برگشتند. كوه­نشين­ها حاضر بودند با گجسته­ها بجنگند و از طرفي حدس همن درست بود. چهار قلعه­ي نزديك قلعه­ي تلخ خيانت كرده بودند و به اين ترتيب خبر به ديگران نرسيده بود. سپنديا همان لحظه دو پیک تازه نفس فرستاد، يكي براي قلعه­هاي شمالي و يكي براي قلعه­هاي جنوبي تا خودشان را آماده كنند. يكي از ديدبان­ها گروه­هاي چندین نفری سرباز ديده بود كه از قلعه­هایشان فرار كرده بودند و بي هدف در كوه­ها مي­گشتند، به نظر ديدبان شايد هزار سرباز از قلعه­هايشان فرار كرده بودند. سپنديا يك سوار زبده فرستاد تا گروهان هزار نفره­ي فراريان را منظم كند و يك نفر هم براي جنگ­جويان كوه­نشين تا با ديگران هماهنگ باشند. به اين ترتيب 97 سوار كنار سپنديا ماندند.

نزديك غروب اجراي نقشه­ي سه مرحله­اي سپنديا شروع شد. مرحله­ي اول رماندن اسب­ها بود و براي اينكار قبلا يكي از سواران شهبانو كه  مارگير خبره­اي بود چندين مار را در يك كيسه كرده بود. دو نفر كيسه را با خودشان بردند و وسط اسب­ها انداختند و همزمان پرچين محافظ اسب­ها را شكستند، به اين ترتيب دو هزار اسب لشكر گجاست رم كردند و همانطوري كه سپنديا تشخيص داده بود مستقيم به سمت شمال تاختند. سپنديا حدس زده بود اين اسب­ها شمالي باشند. وقتي توجه همه­ي اردو به اسب­ها جلب شد، از طرف جنوب 90 سوار سپنديا تيرهاي آتشين به ميان اردو پرتاب كردند و بعد هم با اسب به چادرها تاختند. چند دقيقه­اي طول كشيد تا گجسته­ها منظم شوند و بتوانند به سواران حمله كنند ولي خب، پاي پياده گرفتن سوار سخت است!

در اين گيرودار سپنديا و همن همراه سه نفر ديگر  پياده به طرف چادر آتش زنه­ها رفتند. ده نگهبان چادر را كشتند و جسدها را با خودشان توي چادر كشيدند. حتما تا حالا ديده­ايد كه منجنيق­ها گلوله­هاي آتشين بزرگي به سمت هدف شليك مي­كنند. گجسته­ها سنگ­هاي بزرگ را با يك نوع گل مخصوص كه از نفت خام و گوگرد و خاك رس درست شده بود مي­پوشاندند و آتش مي­زدند اين آتش خيلي دير خاموش مي­شد و اين چادر، انبار اين گل مخصوص بود. هركدام دو كيسه­ي بزرگ از گل مخصوص برداشتند و به سمت منجيق­ها دويدند. ده بيست نگهبان منجنيق­ها براي سپنديا و همراهانش سد بزرگي نبودند و به زودي ده منجنيق بزرگ لشكر گجسته در آتش سوختند. بيشتر اسب­ها فرار كرده بودند، سواران سپنديا به داخل جنگل گريخته بودند و خود سپنديا و همراهانش هم از طرف ديگر اردو فرار كردند و به كوه زدند.

فرمانده­ي لشكر گجسته تبر بزرگش را در دست گرفته بود و رو به آسمان فرياد مي­زد و قسم مي­خورد انتقام مي­گيرد. وقتي بالاخره به جاي امني رسيدند همن گفت:«خوبه كه منجنيق ندارن ولي هنوز شونزده هزار نفرن.» «خودم مي­دونم، كار بهتري مي­شد كرد؟» سپنديا جواب داد. و همن گفت:«مي­شد به چادر فرمانده حمله كرد، الان كه ديدمش ازش ترسيدم.»

سپنديا به فرمانده­اي كه جثه­اش حداقل دوبرابر همن بود نگاه كرد و جواب داد:«بترسي يا نترسي خودت بايد بكشيش.» و همن خنديد:«شوخي مي­كني؟»

***

صبح فردا نيروها كمكي به لشكر پاي قلعه رسيدند و از ماجراي سوختن منجنيق­ها غافلگير شدند، ولي همان­طوري كه همن پيشبيني كرده بود، تغييري در تصميمشان ايجاد نشد، به هر حال دو تا از منجنيق­ها را به موقع خاموش كرده بودند و حالا مي­توانستند يكي دو روزه تعميرش كنند و در اين فاصله مي­توانستند مدام به قلعه حمله كنند، انقدر كه وقتي منجنيق­ها تعمير شدند توان جنگ براي مدافعين قلعه باقي نمانده باشد.  از آرايش اوليه­ي لشكر گجسته معلوم بود همين قصد را هم دارند، سه هزار سرباز با سپرهاي بزرگ فلزي به سمت قلعه مي­رفتند.

در همين زمان چندين آرش به سمت شمال، سپنديا و سوارانش اسب­هاي رميده را كنار آبشار كوچكي كه بركه­اي هم مقابلش بود پيدا كرده بودند و تيمارشان مي­كردند. اسب­هاي هاماران سواران نژاده را خوب تشخيص مي­دادند و فرار نمي­كردند. به زودي سربازاني كه از قلعه­ها فرار كرده بودند هم در همان دره­ي كوچك كنار آبشار به سپنديا پيوستند، گروهي با خودشان زين و برگ سواري هم آورده بودند و ديگران سوار اسب بي­زين شدند.

سپنديا جلوي سپاه تازه­اش رفت و به آواي بلند گفت:«ما هزار نفريم و سه هزار نفر از مردم كوهستاني هم آماده­ي كمك به ما هستند. دو هزار نفر از دژي تلخ پاسداری مي­كنن­و دشمن دستكم شونزده هزار نفر سرباز داره، يعني شش هزار برابر شونزده هزار، پيروزي كمي سخته.» همه به سپنديا نگاه مي­كردند تا بالاخره گفت:«ما مي­جنگيم، زمانیکه همه­شون آماده­ی جنگ شدن­و چیزی جز گرفتن دژ پیش چشمشون نبود کار ما آغاز میشه؛ پس تا سپيده دم فردا مي­تونيد آزاد باشید.»

***

 

قلعه انگار وسط جهنم بود. گجسته­ها با تير سربازان قلعه به زمين مي­ريختند و تيرهاي زيادي هم از پايين به بالا شليك مي­شد، چندين و چند نردبان به ديوار چسبيده بودند و گجسته­ها سعي مي­كردند ديوار قلعه را بگيرند. چند ساعت از حمله گذشت و يك گروهان سه هزار نفري ديگر، تازه نفس و تا دندان مسلح به سمت قلعه رفتند، گجسته­ها با تلفات سنگين عقب نشيني كردند و گروهان تازه نفس جايشان را گرفتند. مدافعين قلعه به زودي خسته مي­شدند و گجسته­ها هم اين را خوب مي­دانستند، همين­طور مي­دانستند كه ذخيره­ي تيرهاي قلعه به زودي تمام مي­شود و آن موقع شكستن دروازه­ي قلعه كار چندان سختي نخواهد بود. گروهان دوم با خودشان يك دروازه شكن بزرگ هم آورده بودند، يك تنه­ي درخت قطور كه چندين نفر بلندش مي­كردند و قطعا مي­توانست بعد از چند ساعت در را خرد كند.

 

مردم كوهستان همه كنار سواري كه سپنديا فرستاده بود جمع شده بودند، و البته سوار هم به احترام مردم كوهستان پياده شده بود. كوه­نشين­ها سوار اسب نمي­شدند و پياده مي­جنگيدند. سلاحشان مثل گجسته­ها تبر بود، ولي تبرهايشان صاف بود و فرمانده­هاشان تبرهاي نقره­اي براق داشتند با دسته­هايي از چوب مخصوص سپیدي كه فقط در كوهستان­ شرقي پيدا مي­شد. كوهنشين­ها براي جنگ كلاهخود سياهي به شكل سر خرس روي سر مي­گذاشتند و دستكش­هاي پنجه داري دستشان مي­كردند كه اگر تبرشان را از دست دادند بتوانند با پنجه­هايشان آدم بكشند. سوار هم نقشه­ي سپنديا را براي كوه­نشين­ها توضيح داد.

 

وقتي كه شب به نيمه رسيد بازوي سربازان قلعه خسته شد، دروازه كم كم ترك مي­خورد. گجسته­ها كم كم از پيروزي خود مطمئن مي­شدند. چهار ساعت بعد پرچم سپید از برج قلعه بالا رفت. گجسته­ها فرياد شادي كشيدند و فرمانده­شان دستور توقف جنگ را صادر كرد. دروازه­هاي قلعه براي اولين بار باز شد و دو سوار با پرچم سپید بيرون آمدند و سوار ارشد گفت:«براي گفتگو اومديم، ما رو پيش فرمانده ببريد.»، نور سپيده تنش را به قله­ي كوهستان شرقي مي­ساييد.

 لشكر گجسته­ها مثل مار درازي از اردو تا قلعه­ي تلخ كشيده شده بود، پاي ديوارهاي قلعه جسد چند هزار گجسته و چند صد سرباز هاماراني افتاده بود. دو پيك تسليم از ميان صفوف گجسته­ها به طرف مركز سپاه مي­رفتند جايي كه فرمانده با تبر بزرگش لبخند به لب ايستاده بود. پيك­ها عجله­اي نداشتند، خيلي آرام با اسب­هايشان جلو مي­آمدند. كسي كه براي تسليم عجله داشته باشد يك جاي كارش ايراد دارد. لشكر گجسته چنان به اين دو سوار زره پوش سوار بر اسب­هاي سپید خيره شده بود كه پايين آمدن سايه­هاي سياه را از كوه نديد. وقتي دو پيك نزديك فرمانده رسيدند و خواستند حرفشان را شروع كنند صداي فرياد سه هزار كوه نشين صخره­ها را لرزاند، و قبل از اينكه گجسته­ها بفهمند چه خبر است جنگ مغلوبه شد.

دو پيك به سرعت به سمت قلعه برگشتند ولي بين راه گجسته­ها از اسب پايينشان كشيدند. منظره­ي نبرد كوه­نشين­ها با گجسته­ها دوباره به سربازان قلعه انگيزه­ي مبارزه داد. كسي تيري در تيردانش نداشت پس همه شمشيرهايشان را كشيدند و از دروازه­ي قلعه بيرون آمدند. فرمانده­ي گجسته­ها در لحظه فرمان عقب نشيني صادر كرد و به تيراندازان ذخيره­اش دستور داد پشت آخرين صف موضع بگيرند. سوار به كوهنشينان دستور ايست داد. و همه سپرهايشان را روي سر گرفتند، سربازان قلعه هم همين­طور. اولين تيرها پرتاب شد و چندين نفر مردند. فرمانده­ي گجسته­ها هنوز لبخند مي­زد. پيروزيش قطعي بود. و لبخندش فقط وقتي از بين رفت كه صداي تاخت و شيهه­ي اسبان و فرياد سواران را از پشت سرش شنيد.

برگشت و ديد كه چند هزار سوار با مشعل­هاي برافروخته از ميان جنگل به سمت لشكرش مي­آيند. تبرش را برداشت و فرياد زد:«بيايد جلو نيزه دارا.» لازم نبود كسي به تيراندازان دستوري بدهد خودشان با سرعت فرار كردند. سواران سپنديا مشعل­هايشان را روي خيمه­هاي اردوي گجسته­ها پرتاب مي­كردند و خيلي زود نيزه­هايشان روي سينه­ي دشمن نشست. ديگر تيراندازان كوه نشينان را تهديد نمي­كردند و دوباره همه حمله كردند. ضربه­ي سواره نظام كوتاه بود و به دستور سپنديا خيلي سريع عقب نشيني كردند چند صد متر عقب رفتند و دوباره از دور و با شتاب به لشكر دشمن ضربه زدند. در حمله­ي دوم همن ـ با شمشير قلاف ـ اسبش را به سمت فرمانده­ي دشمن كج كرد، فرمانده نزديك شدن او را ديد و با يك پرش سريع خودش را از سر راه كنار كشيد و اسب همن را با تبر پي كرد. همن گويا منتظر چنين لحظه­اي بود، چون خيلي حرفه­اي پايين پريد و بعد از دو غلت سر پا ايستاد، كارد بلندش را از كمرش كشيد و پرتاب كرد، هدف كارد نه سر، نه قلب، نه گردن، بلكه زانوي راست گجسته ديو بود؛ و درست روي هدف نشست. همن شمشيرش را كشيد و به ديو لنگ نزديك شد. فرمانده­ي گجسته­ها فرياد بلندي كشيد و با تبر بهش حمله كرد. همن انگار اين حركت را هم پيش بيني كرده بود با يك ضربه­ي شمشیر دسته­ي چوبي قطور تبر بلند را بريد و تيغه­ي تبر در زمين فرو رفت. ديو نااميد نشد و همان چوب نصف شده را در كتف چپ همن فرو كرد، ولي فرصتي براي لذت بردن از اين موفقيت نداشت، چون همن با فرياد بلندي دست ديو را قطع كرد و با ضربه­ي بعدي سرش را كند.

با مرگ فرمانده لشكر گجسته از هم پاشيد و زير نور خورشيد كه از آسمان بالا مي­رفت ياران سپنديا با قدرت تمام از سه جهت گجسته­ها را تار و مار مي­كردند. گجسته­هاي ترسيده به جنگل گريختند. قلعه­ي تلخ نجات يافته بود. سپنديا از مردمان كوه نشين سپاس­گذاري كرد و از آنها خواست براي پس گرفتن چهار قلعه­اي كه تسليم شده بودند به سربازان قلعه­ي تلخ كمك كنند. از هزار سرباز فراري دست كم نصفشان كشته شده بودند و نيمه­ي ديگر به سربازان قلعه­ي تلخ پيوستند تا از كوهستان شرقي محافظت كنند. و سپنديا به همراه 96 سواري كه زنده مانده بودند تصميم گرفتند در اردوي گجسته­ها بياسايند تا بتوانند براي تصميم بعدي آماده شوند. خوشبختانه زخم همن هم جدي نبود و مي­توانست كنار سپنديا باشد و مشاوره بدهد.

شمال رود آترا همه چيز در اختيار دشمن بود و بيشتر از صد هزار گجسته – كه تعدادشان بيشتر هم مي­شد- مشغول قتل و غارت و تثبيت قدرتشان بودند. جنوب رود آترا هنوز مي­شد جنگيد، ولي سپنديا حدس مي­زد به زودي لشكر بسيار عظيمي از گجسته­ها به سمت شهر سپيد بيايند. لشكري از صد هزار گجسته­ي تازه نفس كه به اين سادگي­ها نمي­شد شكستشان داد. هاماران، سرزمين اسب­هاي سركش مي­سوخت. و سپنديا و همن هر دو به يك چيز فكر مي­كردند: خائن.






+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 3:37  توسط  امين   | 

هاماران

داستان های پسین:
داستان سوم  داستان جهارم 



داستان های پیشین:
داستان یکم 

هاماران، سرزمین مردمان آزاد و اسبهای سرکش در آتش هجوم گجسته ها می سوزد. فرمانده سپندیا و شهبانو نایریکا گروهی از دشمنان را در کناره ی رود آترا شکست داده اند....

داستان دوم: خيانت

 

يك روز از جنگ در کنار رود آترا گذشته بود و سپاه با تنها چند صد نفر کشته، به سوی شهر سپید، پايتخت هاماران مي­رفت. كسي شتابي نداشت چون دشمن هنوز انقدر در كوهستان­هاي شرقي و دشت­هاي شمالي درگير بود كه جرات یورش به شهر سپید را نداشته باشد. همچنین، چند هزار سرباز از شهر پاسداري مي­كردند.

 در پیش سپاه، شهبانو نايريكا با شنل خاكستري­اش سوار بر راكش آرام پيش مي­رفت. موی بلوطیش روی شانه­هایش ریخته بود و چشمان درشت روشنش رو به دوردست بود. پشت سرش سپنديا که شمشیرش را پشتش بسته بود و در این چند روز سایه­ای از ریش روی صورتش را گرفته بود، همراه يار درشت هيكلش همن(Hemen) سوار بر اسب­هايشان مي­آمدند. همه چيز سر جایش برگشته بود، سپنديا دوباره فرمانده­ي ارتش بود و همن هم چون هميشه یار و دستيارش.

با اين شتاب يك روز و نيم ديگر به شهر سپید می­رسیدند و از آنجا مي­توانستند پاتک­های پيچيده­تري را برنامه­ریزی كنند. كسي چيزي نمي­گفت و تنها صدا جز صداي جنگل و اسب­ها، صداي ريواس جويدن همن بود.

صدايی از بين درختان بلند شد سپندیا سریع­تر از همه شمشیر کشید. تيري درست روبروي شهبانو به درختی خورد. تير دو آرش درازا داشت و پری سرخ، سياه بود و پيكان نوكش زير نور خورشيد می­درخشید. چندين نفر از سواران خواستند دنبال تیرانداز بروند ولي فرياد بلند همن درجا خشكشان كرد:«دنبالش نريد نمی­تونید بگیریدش، به تير يه نامه بسته­ن، اگر مي­خواست شهبانو رو مي­زد نه درخت­­و.» درست مي­گفت، يك كاغذ پوستي به تیر بسته بودند. شهبانو دست راستش را بالا برد ـ همه ایستادند ـ و گفت:« پس بخون ببين چي نوشته.» همن تير را از درخت كشيد بيرون. همینطور که پوست را از دور تير باز مي­كرد گفت:«تير سرخ­پر، تیر تيرانداز جنگل كاراس، بهترين تيراندازي كه تا امروز به دنيا اومده، كسايي كه ديدنش مي­گن از شمام بهتره شهبانو.» شهبانو نايريكا اخم­هايش در هم رفت. دوست نداشت بهترين تيرانداز نباشد ولي جاي شکایت نبود، همه مي­دانستند همن غول پیکر هميشه رك حرف مي­زند و هميشه راست مي­گويد. به هر حال همن با دستهای بزرگش پوست را باز كرد و با صداي آرامي خواند:«دروازه­ي شهر سپید باز شده و سربازا كشته شدن يا در رفتن. سر راه شما تله گذاشتن. شهر سپید پر از آدمفروشه.»

همه سر جايشان خشك شدند. سيصد نفر زبده سواران شهبانو پیش آمدند و دور شهبانو، سپنديا و همن حلقه زدند. شهبانو گفت:«با اين تير به ما پيغام دادن كه شهر سپيد با نامردی کسانی از درون شهر دست دشمن افتاده، همه كشته شدن يا به جنگل زدن و دشمن سر راه ما تله گذاشته. بگین بايد چيكار كرد؟»

يكي گفت:«ما كه مي­دونيم تله گذاشتن دو دسته مي­شيم و نابودشون مي­كنيم. بعد به شهر یورش مي­بريم، اگه شهر سپيد آزاد نشه ديگه جنگيدن ارزشی نداره، همه چي تموم ميشه.»

یاور ديگری گفت:«بهتره بزنيم به جنگل، كند ميشيم ولي هر تله­يي رو دور مي­زنيم­و فردا شب به شهر مي­رسيم. مي­تونيم گیرشون بندازیم. مگه نه؟»

شهبانو گوش مي­داد. سومي گفت:«دور زدن كار نامرداس نه مردا، بهتره از روبرو بجنگیم.»

همن تير سرخپر را دوباره در درخت فرو کرده بود و ريواس مي­جويد. شهبانو چرخيد و به سپنديا نگاه كرد. فرمانده­ سپندیا گفت:«ما زمانی شكست مي­خوريم كه شهبانو مرده باشه، پس شهبانو بايد زنده بمونه. اگرم یورشي به شهر سپید در كاره شما نبايد اونجا باشيد بانوي من.  اگرم بتونيم از تله رد شيم، گمون نمي­كنم بتونيم شهرو پس بگيريم. چون همه می­دونیم رد شدن از باروی شهر سپید بدون دژکوب کار نشدنیه. با این همه نميشه بيكار موند، دست كم برای سربازايي كه به جنگل زدن باید بجنگیم. پيشنهاد من اينه، شهبانو با سپاه به غرب مي­ره و من و همن با صد سوار زبده مي­ريم به سمت شهر. همه­چيزو بررسي مي­كنيم و اگر تونستيم سربازاي زنده­رو جمع مي­كنيم. به نظر من بهتره شهبانو به تاخت به دژ مرمر برن.»

دژ مرمر، پايدار ترين قلعه­ي سرزمين هاماران بود. قلعه­اي كه روي يك صخره­ي بزرگ سپید ساخته شده بود و پشت به كوه و رو به دشت داشت. دژ مرمر را اطراف تنها چشمه­ي كوه مرمر ساخته بودند و انبارهايش پر از غذا بود. همه مي­دانستند آخرين بار دشمن دو سال تمام قلعه­ي مرمر را محاصره كرد و كاري از پيش نبرد. پس كسي با برنامه­ي سپنديا مخالفتي نكرد. شهبانو 100 یاورش را جا گذاشت و خودش با بقيه­ي افراد با بيشترين سرعت به سمت قلعه­ي مرمر رفت. دشت­ها و جنگل­ها همه پر از دسته­هاي دشمن بود، ولي بعيد بود به گروه چند ده هزار نفري از دشمن بر بخورند. جنگجويان قبايل گجاست(gojast) كاري را بيشتر از غارت دوست نداشتند، و بعد از هر پيروزي در اطراف پخش مي­شدند و همه چيز را غارت مي­كردند؛ اگرچه اينبار به نظر مي­رسيد چيزي جلوي غارتگريشان را گرفته است.  به زودي شهبانو و افرادش از ديدرس بيرون رفتند و سپنديا رو كرد به همن و پرسيد:« تيرانداز جنگل كارا رو از كجا مي­شناسي؟»

همن گفت:«چند سال پيش يه بار تو جنگل جونمو خريد. بگو مي­خواي چيكار كني فرمانده؟»

سپنديا اسبش را هي كرد، به جنگل زد و گفت:«مي­ريم شكار گجسته.» و صد و يك سوار دلير  به دنبالش وارد جنگل كارا شدند.

كارا قديميترين جنگل هاماران بود با بلندترين و قطورترين درختها، و هنوز هم گسترش پيدا مي­كرد. مردم سرزمين هاماران براي درخت­ها و كلا طبيعت احترام زيادي قائل بودند و سعي مي­كردند هيچ درختي را قطع نكنند. وقت بريدن درخت سعي مي­كردند نه درختان خيلي جوان را بياندازند نه درختان خيلي پير چند هزار ساله را، بيشتر درختان ميانسال بريده مي­شدند. اصولا مردم هاماران براي ساختمان­­سازي و كارهايي از اين دست باغ سپيدار و صنوبر داشتند تا براي چوب نيازي به جنگل نداشته باشند. به همين دلايل جنگل بزرگ كارا، مثل ديگر جنگل­هاي هاماران، بسيار انبوه و در هم پيچيده بود. يادداشت نگفته بود تله­ی دشمن كجاست ولي مي­شد حدس زد جايي كه جاده از منطقه­ي انبوه جنگل مي­گذرد دشمن كمين كرده است.

سپنديا هنوز تصميم نگرفته بود به سمت تله برود يا نه كه صداي درگيري و تعقيب و گريز شنيد. صدا بيشتر از چند ده متر با گروهان فاصله نداشت. سپنديا به زمين اشاره كرد و خودش قبل از همه از اسب پايين پريد، شمشير و سپرش را از كنار زين باز كرد و آرام و آهسته به سمت صدا راه افتاد. صدا به طرف گروهان مي­آمد. سپنديا دستش را بالا آورد و انگشت­هايش را از هم باز كرد و به ثانيه­اي اثري از گروهان نبود. همه غيب شده بودند.

خنده­ها نزديكتر و نزديكتر مي­شدند و قبل از خنده­ها يك سرباز زخمي از بين درختان پيدا شد كه تلو تلو مي­خورد و پيش مي­رفت و چند قدم پشت سرش پانزده گجسته با شمشير و تبر به بدبختي سرباز زخمي مي­خنديدند. سرباز از پا افتاد و گجسته­ها دوره­اش كردند. رئيس جلو رفت و لگدي به سرباز زد و گفت:«تو رو زنده مي­برم، زنم خيلي ساله يه نوكر خوب مي­خواد.» و همه خنديدند. رییس مي­خواست لگد ديگري به سرباز بزند كه صداي بم و گرفته­اي از پشت سرش گفت:« من تو رو زنده نمي­برم.» قبل از اينكه رییس گجسته­ها بتواند حرفي بزند يا كاري بكند شمشير سنگين همن فرود آمد روي شانه­اش، بقيه هم پانزده گجسته­ي ديگر را كشتند طوري كه كسي حتي فرصت نكرد فرياد بزند. سرباز زخمي و نا اميد حالا لبخند مي­زد. سپنديا جلو رفت و پرسيد:«بگو چي شده سرباز؟» در حاليكه يكي از سواران كه بهتر از بقيه بلد بود با زخم كنار بيايد داشت زخم­هاي سرباز را بررسي مي­كرد. سرباز زخمي گفت:«شب گجسته­ها ريختن تو شهر، دست کم  بیست هزارتايي مي­شن، همه­رو تار و مار كردن، هر سربازی تونست در رفت. دیگران كشته شدن، همه­ي درباريا اسير شدن، مردارو مي­كشتن­و زنا رو اسير مي­كردن، بايد يه كاري بكنيد فرمانده.»

همه­ي سربازان سرزمين هاماران سپنديا را فرمانده صدا مي­كردند، فرمانده سرش را پايين انداخت و خشمگين و شمرده گفت:«به این زودی نميشه كاري كرد، همین بود که براي نابودي ما نيروي كمي فرستادن. برنامه­شون سرگرم كردن ما بوده و همزمان گرفتن شهر سپيد. چند نفر سرباز زنده موندن؟» و سرباز زخمي جواب داد:«نمي­دونم فرمانده، ولي خيليا فرار كردن.»

زخم­هاي سرباز بسته شد. غذا و آب هم به او دادند و همگي سراغ اسب­هايشان رفتند. همن در سكوت كنار سپنديا راه مي­رفت و نمي­خواست مزاحم افكارش شود. بالاخره سپنديا گفت:«هركس ما رو فروخته اینم مي­دونه كه نيروي دژ تلخ كمتر از هميشه­س، برنامه­ی دشمن روشنه.»

همن اضافه كرد:«امشب كه سپاه شهبانو از جنگل رد نشه، اونام پی می­برن که ما می­دونيم و دنبال شهبانو مي­گردن.»

سپنديا گفت:«شايد سربازاي ديگه­اي هم در رفته باشن، اونا رو به درد خودشون ول كنيم و بريم؟» اين سوال دردناكي بود، انقدر كه پيشاني بلند سپنديا را چين انداخت و همن در جواب ساده و راحت گفت:«اين جنگل نگهبان خودشو داره، يه نفر كه با جنگل دوسته از سربازا نگهداری مي­كنه. بهتره بريم سراغ دژ تلخ. اين سرباز زخمي­رم همينجا بذاريم.»

سپنديا مي­دانست چاره­اي ندارند، نه اسب اضافي داشتند نه زماني براي از دست دادن. پس دستور داد همگي سوار شوند و همن به سرباز زخمي گفت چطور به سمت مركز جنگل برود تا تيرانداز جنگل كارا را پيدا كند.

 به زودي صد و دو سوار به سمت قلعه­ي تلخ به راه افتادند. قلعه­ي تلخ مهمترين قلعه­ي كوهستان­هاي شرقي هاماران بود. از قلعه­ي تلخ مي­شد تمام راه­هاي اصلي كوهستان را زير نظر گرفت و كمترين فاصله را با همه­ي قلعه­هاي كوهستاني ديگر داشت. کوتاه اينكه اگر قلعه­ي تلخ فرو مي­ريخت كمك رساندن به با قيق لعه­هاي كوهستاني سخت و شاید ناممكن مي­شد و مهم­تر اينكه اگر نيروهاي كوهستان­هاي شرقي مي­خواستند به شهر سپید كمك كنند بايد از كنار قلعه­ي تلخ مي­گذشتند. به همين دلايل سپنديا و افرادش با سرعت تمام به طرف قلعه حركت كردند.

چندین ساعت بعد از کناره­ی جنگل صداي فرياد و نعره­ي لشكر دشمن را شنيدند كه به آهستگي به سمت قلعه­ي تلخ مي­رفت، سپنديا سه نفر را فرستاد تا وضعيت را بررسي كنند. كمتر از سه هزار نفر بودند، اين يعني نيروهايي از سمت ديگري به طرف قلعه­ي تلخ مي­رفتند. شايد همين الان هم دير شده بود. آره، خائن از پيش همه چيز را به دشمن گفته بود.

پنج روز دیگر به دامنه­ي كوه رسيدند. چند هزار گجسته پايين كوه اردو زده بودند و جنگ پاي ديوارهاي قلعه جريان داشت. وقتي سپنديا به طرف آترا مي­رفت شنيده بود كه تنها دو هزار سرباز در قلعه­ي تلخ باقي مانده­اند. حالا اين دو هزار نفر بايد برابر چند هزار گجسته مي­جنگيدند. كار ساده­اي نبود. 
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 13:42  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود