الههي الهام
وقتي از پنجره ميرفت بيرون بهش گفتم برگرد، ولي خب هنوز برنگشته. با اينكه بال نداشت خيلي خوب را ميرفت. البته وقتي اومد تو را رفتنشو نديدم چون داشتم بين كتابام دنبال يه چند صفه مطلب به درد بخور ميگشتم كه بدم به يه استاد جوون، سختي كار اين بود كه بايد كتاباي قديميرو ميگشتم، چاپ قبل از انقلاب. به هر حال با صداي غيژ در ايوون برگشتم.
مهمترين چيزي كه باعث ميشه فك كنم توهم بوده اينه كه چطور ممكنه همچون موجودي با ست بيكيني سياه رو يه ايوون تو تهران بشينه و انقلاب نشه؟ حتما توهم بوده، ولي خب جاي گازشو كه رو پشتم مونده چيكار كنم؟ برعكس پوست و گوشت نرمش دندوناي سفتي داشت!
من خيلي ساده و منطقي يه عرقگير پاره پوشيده بودم و يه شلوار كردي گشاد، كه كشش خراب بود و اگه ولش ميكردم ميافتاد زمين. البته نه اينكه هميشه اين شكلي باشم، ولي خب وقتي برگشتم و ديدمش تقريبا خشك شدم. بعدم كه اومد تو ترجيح دادم چيزي نگم تا بشينه روي صندلي و خودش بگه:" امشب نوبت توئه" "شباي قبل نوبت كيا بوده؟" من نميخواستم ولي نتونستم جلو خودمو بگيرم چون وقتي نوبتم ميشه دلم ميخواد بدونم تو چه صفي وايساده بودم. پوستش سفيد بود و موهاش بلوطي، و خنديد.
ترجيح دادم عرقگير پارهرو در بيارم بندازم كنار. فك كنم كار درستي بود. لحظهي عجيبي بود چون من تا به حال تو همچين موقعيتي قرار نگرفته بودم، يعني از اين فاصلهي نزديك با راز ويكتوريا برخورد نكرده بودم. به هرحال سعي كردم به طور سينهخيز بهش نزديك شم. "نترس، گفتم كه نوبت توئه" اينو گفت و لبخند زد. منم مسيرو خزون خزون ادامه دادم و رسيدم بهش سرمو آوردم بالا كه از پشت ساق شروع كنم كه ديدم با دستش موهامو كشيد و گفت:"احمق من الههي الهامم"
وقتي فك ميكنم ميبينم، كسي رو به اون تناسب پيدا كردن يه كمي سخته، گرچه خودش ميگفت يه كمي شيكم داره ولي دروغ ميگفت. به هر حال مهمترين چيز چشمه. شرلوك هولمز وقتي به آدما نگا ميكرد انگار داره اون طرفشونو ميبينه، همه چيز كف دستش بود. منم هميشه سعي ميكردم همه چيزو تو چشماي آدما ببينم، ولي اين چشما انقد عميق بودن كه نميشد اون طرفشونو ديد. "من الهام لازم ندارم، مشكل من الهام نيست، البته يه الهام هست كه باهاش خيلي مشكل دارم چون سينههاش زيادي بزرگه، ولي در كل مشكلم الهام نيست! من مشكلم يه چيز ديگهس." اينارو كه گفتم خنديد و بلند شد و با همون رازهاي سياه ويكتوريا رفت بالا سر جاكتابي و يه سري كاغذ برداشت و آخرين داستانمو خوند، لازم نبود خيلي بره جلو، فقط چند تا جمله بسم بود:
"مردم ديگر تحمل ظلم را نداشتند، زمزمهها فرياد شدند و مشتها اسلحه، آنجا كه ستم قانون است مقاومت وظيفه ميشود. انگار آسفالت كوچهها هم فرياد ميزدند. . ."
گفتم:"خب حالا كه چي، شايد يه كمي ايدههام ضعيف باشن! دليل نميشه كه" ولي وقتي ديدم خيلي جدي داره ميره سراغ داستان كولي آواره مجبور شدم جلوي فاجعهرو بگيرم:"من تا حالا نميدونستم الههي الهام وجود داره، تو واقعا و دقيقا كارت چيه؟ اومدي يه سري ايده به من بدي؟"
كاغذا رو گذاشت رو جاكتابي و برگشت رو به من دست به سينه وايساد، البته در اين مورد وقتي ميگم دست به سينه ايجاد ابهام ميشه. منظورم اينه كه دستاشو زير سينههاش به هم گره زد. آره، اينطوري دقيقتره. يه وري لم داد رو جاكتابي و پاهاشم انداخت رو هم. مشابه اين پلان تو خيلي از فيلماي دنيا هست، فقط بيشتر وقتا زنا لباساشون پوشيدهتره! به هر حال همون موقع كه نگام كرد حس كردم دارم پر از ايدههاي نغز و برنده و گزنده و فوقالعاده و از اين حرفا ميشم، ايدههايي كه شايد ميتونستم باهاشون سيسال نويسندگي كنم. فك كردم يه شبي اين خانوم با همين هيبت رفته سراغ ماركز، يه شبم نوبت يوسا شده، حالا نوبت منه. من ميتونم بزرگ شم، قصههاي نيمه تموم تو مغزم ميچرخيدن و ميچسبيدن به تيكههاي پراكندهي چيزاي ديگه، حس ميكردم ميتونم بين همه چيزاي نامربوط دنيا يه ربطي پيدا كنم، حس كردم ميتونم يه رمان صد و سي صفحهاي راجع به خاطرات يه مگس لحظهاي كه حركت آهستهي مگسكش به سمت سرشو ميبينه بنويسم، چون بايد بدونين كه مگسا همه چيزو كند ميبينن. درست در همين لحظات بود كه خودمو پرت كردم عقب و چشامو بستم و داد زدم:"نه! صب كن".
اينبار ديگه تونستم غافلگيرش كنم. گفت:"چرا؟ مگه نميخواي نويسندهي بزرگي شي؟" منم جواب دادم:"تا حالا پيتزا خوردي؟" و گوشي رو برداشتم و شمارهرو گرفتم! هميشه سعي كنيد شمارهي يه پيتزا فروشي خوبو حفظ باشيد چون به درد ميخوره. ظاهرا كمي علاقهمند شده بود. گفت:"داري چيكار ميكني؟ من بايد برم ويتنام!"
"مطمئن باش ويتناميا اگه يه نويسندهي مهم نداشته باشن خيلي ناراحت نميشن، باور كن نويسندهها غيرضروريترين موجودات دنيان! اصلا شما با اين قد و بالاتون، با اين پاهاي زيباتون حيف نيست اين همه راهو تا ويتنام برين، يه لحظه اگه بشيني پيتزا ميرسه و ميفهمي هنر چيه، من واقعا بدم نمياد نويسندهي بزرگي شم، ولي نه به قيمت از دست دادن بهترين فرصت زندگيم."
"خب اگه ميدونستم بوت مشكيامو ميپوشيدم، يا كفش قرمزامو."
من هدف اصليم از نوشتن اين خاطره، معذرت خواهي از شين گن، شن زن، هوشي مين، موشي مان، يا هركس ديگهاي تو ويتنامه كه الان هر روز داره داستاناي آشغالشو پاره ميكنه ميريزه تو سطل. هوشيمين عزيز، بياستعدادي تو تقصير منه ربطي به جهان سوم نداره. من نذاشتم الههي الهام رقص كنان بياد سراغت! چون خودم رقص كنان رفتم سراغش. اميدوارم بتوني منو ببخشي اگرم نبخشي هيچ اهميتي نداره! به هر حال گفتم شايد دلت بخواد بدوني با الههي الهامت چه كردم هوشي مين جان، آخ كه چه كردم. به قول شاعر: يادش بخير. به هر حال قسم ميخورم تو هم مثل اون احمقاي آمريكاي لاتين فرصتتو به هدر ميدادي! اگرم خيلي ناراحتي بهتره از ويكتوريا شكايت كني كه اون نوار صورتي رو بالاي رازش دوخته!
وقتي داشت از پنجره ميرفت بيرون بهش گفتم برگرد. گرچه هنوز برنگشته من اميدوارم. زنا يه عشقبازي خوبو هيچوقت فراموش نميكنن.
