چاقوي ظريف
خودش را در آينه نميديد ولي مطمئن بود پاي چشم چپش كبود شده است. سرش را كمي چرخاند. پنجره را نميديد. بالاي زانوي راستش هم درد ميكرد. شستهايش به هم بسته شده بودند و آرنجهايش به يك پايهي تخت؛ خيلي سفت، خيلي حرفهاي. گيج بود. وقتي ياد دقتش وقت دامن دوختن براي اين روز افتاد خندهاش گرفت. "... بگو رضا اينام بيان، آره يكي بهشون بدهكار بودم... نه بابا از اون خانوادههان عمرا شكايت نكنه، خوراكه خوراكه... خبرشو زود بده دايي..." صداي حميد از بيرون اتاق ميآمد. تلق، تلفن قطع شد.
موي كوتاه قهوهاي، چشمهاي ميشي، پيشاني بلند پهلوهاي كمي چاق، حميد به هركدامشان چنديان بار ابراز عشق كرده بود. در باز شد و تو آمد:"به هوش اومدي؟ نترسيا كاريت ندارم. اگه دختر خوبي باشي نه دردت مياد نه چيزيت ميشه، راحت پا ميشي ميري بيرون، باشه كوچولو؟" صداي حميد عميق و دلنشين بود. سالم و راحت، بدون درد، بدون دردسر، حرف خندهداري بود، لابد براي همين حميد هم خنديد. "يه وقت شيطوني نكنيا، اينم برميدارم كار از محكم كاري عيب نميكنه." حميد گفت و همراه ساناز را از كيفش بيرون آورد و خاموش كرد. كيف را كنار ساناز انداخت زمين دستي به موهاي لختش كشيد. از دور با لبهاي مردانهاش بوس فرستاد و رفت بيرون.
اشك در چشمهاي ساناز حلقه نزد. خودش را داد پايين و با شست پا كيفش را كشيد جلو و با پاشنه هلش داد زير انگشتانش كنار پايهي تخت. با انگشتان آزادش از جيب بغل كيف چاقوي ظريف را بيرون كشيد. به سختي بند شستهايش را بريد. يكي دو بار هم انگشتانش را زخمي كرد. با فشار پاها و كمرش تخت را يكوري كرد و طناب آرنجهايش را از پايهي تخت بيرون كشيد. گرهي شل راحت باز شد. "باشه من 20 ديقه ديگه منتظرتم، رامه رامه خوب ادبش كردم..."
ساناز چرخيد و خودش را توي آينه نگاه كرد. چشم چپش، گردنش، ران راستش، و بالاي زانويش كبود بودند. زود لباسهايش را پوشيد و رفت توي بالكن ولي از طبقهي دوازدهم پايين رفتن كار ساناز نبود. كفشهايش را دست گرفت و پريد روي بالكن كناري و از پنجرهي باز رفت تو. صداي تلفن از حمام ميآمد:"... نه شهلا جون دارم دوش ميگيرم، بعدشم يه چايي ميخورم را ميافتم، نه عزيزم نهايتش ده ديقه دير برسم، به سوري خانم بگو وقتمو نگه داره تا بيام..."
چند دقيقه بعد دوباره زنگ در آپارتمان حميد را زد. "نه تو مزه بگير، ژامبون مامبون، آره" حميد در را باز كرد و جيغ زد، آب جوش صورتش را سوزاند. دادش قطع نميشد. وقتي كتري خالي هم توي صورتش خورد افتاد زمين و هر دو گوشي از دستش افتاد. ساناز گوشياش را از زمين قاپيد. به طرف آسانسور دويد، لنگه كفشش را برداشت و در آسانسور بسته شد.
* این داستان برای مجله ای که الان تازه فهمیدم حتی نمی دونم اسمش چیه نوشته شده.

