خب این داستان موش دم قهوه ای قبلا با یک پایان فانتاستیک ارائه شده بود. این بار یک پایان غیر فانتاستیک برای این داستان نوشته شده است. و البته نباید از نقش دوست عزیز فانتزی ستیز خانم آتوسا در ایجاد این نسخه غافل شد.
دم قهوهاي
دم قهوهاي بلندش را كه مايهي افتخار خانواده بود پيچيد دور چنار و خودش را آويزان كرد تا به حبه قند برسد. نوك پنجههايش به قند ميرسيد ولي نميتوانست برش دارد. قند به شكل باورنكردنياي روي يك تكه چوب بر آب گل آلود جوب وليعصر روان بود. رگبار، تازه دقيقهاي پيش قطع شده بود و اين حبه قند وسط اين همه رگبار و برف نعمتي بود.
كافي بود كمي خودش را پايينتر بكشد؛ فقط كمي. گرهي دمش را شل كرد. حالا دستش به قند ميخورد. دو دستش را دور قند حلقه كرد. لبخند زد. گرهي دمش از دور ريشهي چنار باز شد؛ سر خورد و با حبه قند داخل رود خروشان وليعصر افتاد. قند را بغل كرد و خودش را ناچار به آب سپرد. آب خروشاني كه پيرمردها ميگفتند انقدر ميرود تا به دشتهاي سبز دوردست برسد؛ دشتهايي پر از غذاهاي لذيذ و دشمنان سرسخت.
پوست زبر قهوهايش جلوي آب خوب مقاومت ميكرد ولي ميدانست ريههايش كم كم پر ميشوند و طبيعتا خواهد مرد. چشمهايش را بست و به دشتهاي سبز فكر كرد؛ دلش ميخواست در لحظات آخر زندگي خودش را در دشتهاي سبز ببيند. جايي كه كنار هزاران موش شادمانه ميان رودها بالا و پايين ميپرند و از دست راسوها و جغدها فرار ميكنند.
هنوز حبهي قند را محكم روي سينهاش فشار ميداد. ناگهان آب ايستاد. چشمهايش را باز كرد. مردان نارنجي جلوي آب را بسته بودند و غذاهاي خيس را از آب ميگرفتند. با شنا خودش را به كنارهي جوب رساند و لاي سوراخي در جدول كشاند. حبهي قند با اين همه آبي كه ازش گذشته بود هنوز مثل لحظهي اولش بود. موش با لذت دستهاي كوچكش را روي قند كشيد. با نفسش حبه را خشك كرد؛ مكعب سفيد دوست داشتني كم كم آب ميشد و موش كه تمام اين مدت حبه را محكم در بغل گرفته بود زمين را ميليسيد تا قطرهاي هم هدر نرود.
وقتي قند كاملا خشك شد باقي ماندهاش را بغل كرد و با خودش كشيد به تونلهايي تويي. با لذت قند را نگاه ميكرد و گاهي از گوشهاش گاز ميزد. وقتي از سر پيچ چرخيد، روبرويش موشي را ديد كه دمش دو برابر دم او بود. كلفت و قطور با دندانهاي تيز. خود به خود دستانش از هم باز شد و قند را انداخت.
موش درشت جلو آمد و بدون هيچ حرفي كمي قند را بو كرد، كمي مزه كرد. بعد هم عقب نشست، علاقهاي به قند نداشت. راه افتاد و از موش دم قهوهاي دور شد. و موش تازه مقداري پر و تكههايي استخوان روي زمين تونل ديد. موش بزرگ غذاي بهتري خورده بود. موش دم قهوهاي سرش را پايين انداخت و قند كوچكش را گاز زد.

