تبليغاتX
وزعيت بينابينيت

وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality

 

خب این داستان موش دم قهوه ای قبلا با یک پایان فانتاستیک ارائه شده بود. این بار یک پایان غیر فانتاستیک برای این داستان نوشته شده است.  و البته نباید از نقش دوست عزیز فانتزی ستیز خانم آتوسا در ایجاد این نسخه غافل شد.

 

 

 

دم قهوه­اي

 

دم قهوه­اي بلندش را كه مايه­ي افتخار خانواده بود پيچيد دور چنار و خودش را آويزان كرد تا به حبه قند برسد. نوك پنجه­هايش به قند مي­رسيد ولي نمي­توانست برش دارد. قند به شكل باورنكردني­اي روي يك تكه چوب بر آب گل آلود جوب وليعصر روان بود. رگبار، تازه دقيقه­اي پيش قطع شده بود و اين حبه قند وسط اين همه رگبار و برف نعمتي بود.

كافي بود كمي خودش را پايين­تر بكشد؛ فقط كمي. گره­ي دمش را شل كرد. حالا دستش به قند مي­خورد. دو دستش را دور قند حلقه كرد. لبخند زد. گره­ي دمش از دور ريشه­ي چنار باز شد؛ سر خورد و با حبه قند داخل رود خروشان وليعصر افتاد. قند را بغل كرد و خودش را ناچار به آب سپرد. آب خروشاني كه پيرمردها مي­گفتند انقدر مي­رود تا به دشت­هاي سبز دوردست برسد؛ دشت­هايي  پر از غذاهاي لذيذ و دشمنان سرسخت.

پوست زبر قهوه­ايش جلوي آب خوب مقاومت مي­كرد ولي مي­دانست ريه­هايش كم كم  پر مي­شوند و طبيعتا خواهد ­مرد. چشم­هايش را بست و به دشت­هاي سبز فكر كرد؛ دلش مي­خواست در لحظات آخر زندگي خودش را در دشت­هاي سبز ببيند. جايي كه كنار هزاران موش شادمانه ميان رودها بالا و پايين مي­پرند و از دست راسوها و جغدها فرار مي­كنند.

هنوز حبه­ي قند را محكم روي سينه­اش فشار مي­داد. ناگهان آب ايستاد. چشم­هايش را باز كرد. مردان نارنجي جلوي آب را بسته بودند و غذاهاي خيس را از آب مي­گرفتند. با شنا خودش را به كناره­ي جوب رساند و لاي سوراخي در جدول كشاند. حبه­ي قند با اين همه آبي كه ازش گذشته بود هنوز مثل لحظه­ي اولش بود. موش با لذت دست­هاي كوچكش را روي قند كشيد. با نفسش حبه را خشك كرد؛ مكعب سفيد دوست داشتني كم كم آب مي­شد و موش كه تمام اين مدت حبه را محكم در بغل گرفته بود زمين را مي­ليسيد تا قطره­اي هم هدر نرود.

وقتي قند كاملا خشك شد باقي مانده­اش را بغل كرد و با خودش كشيد به تونل­هايي تويي. با لذت قند را نگاه مي­كرد و گاهي از گوشه­اش گاز مي­زد. وقتي از سر پيچ چرخيد، روبرويش موشي را ديد كه دمش دو برابر دم او بود. كلفت و قطور با دندان­هاي تيز. خود به خود دستانش از هم باز شد و قند را انداخت.

موش درشت جلو آمد و بدون هيچ حرفي كمي قند را بو كرد، كمي مزه كرد. بعد هم عقب نشست، علاقه­اي به قند نداشت. راه افتاد و از موش دم قهوه­اي دور شد. و موش تازه مقداري پر و تكه­هايي استخوان روي زمين تونل ديد. موش بزرگ غذاي بهتري خورده بود. موش دم قهوه­اي سرش را پايين انداخت و قند كوچكش را گاز زد.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 23:24  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود