تبليغاتX
وزعيت بينابينيت

وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality

 

این داستان رو کم کم می نویسم. اینه که اگر یه وقت تو قسمتای بعد دیدین یه اطلاعاتی عوض شده غافلگیر نشین. امیدوارم خوشتون بیاد.

 

نبرد هاماران

 

 

داستان اول: سپنديا (Spandia)

 

گروهان سيصدنفره اسب‌هایشان را خسته می‌کردند و هر 6 فرسنگ اسب‌های تازه نفس انتظارشان را می‌کشید. ولی پس از جنگل كارا همه‌چیز را دشمن سوزانده و نابود کرده بود پس مجبور بودند آهسته تر بتازند. گروهان به زودی به جنگل كارا می‌رسید و بعد باید از کنار جنوبی جنگل به سمت غرب می‌رفتند تا جایی که مي­شد از رود گذشت. در دشت‌های دشمن‌زده باید شب‌ها می‌تاختند و روزها آرام در جنگل‌ها می‌ماندند. شب دوم به رود آترا می‌رسیدند.

تنها اسبی که هیچ‌وقت خسته نمی‌شد، اسب سیاه ملکه نايريكا بود، که پیشاپیش سوارانش می‌تاخت، ملکه کسی نبود که در کاخش منتظر اخبار بماند. اسب ملکه نژادش به راکش(Raksh) می‌رسید، اسب سفید و قرمز اولین پادشاه کشور هاماران، سوشو، کسی که دشمنان را هزار سال پیش به پشت کوه‌های هربرز(harborz) راند و دشت‌ها را سرسبز کرد. اسم اسب ملکه را هم راکش گذاشته بودند، به خاطر سم‌ها و ساق‌های سرخش. این سیصدنفر بهترین سواران ملکه بودند، کسانی که از جنگ‌های زیادی زنده بازگشته و هم پیروز شده و هم شکست خورده بودند. همه امیدوار بودند راهشان تا آترا بی‌خطر بماند و بتوانند نیرویشان را برای نبرد اصلی ذخیره کنند.

 

×××

 

فرمانده داشت می‌گفت:"باید خودمون‌و آماده کنیم، خورشید که بالا اومد،‌ می‌ریم و از کرانه‌ی شرقی بهشون حمله می‌کنیم، اگه بتونیم اون کشتی بزرگو بگیریم زنده می‌مونیم..." که صدای ضربه‌ی سنگینی آمد و نگهبان چادر فرماندهی توی چادر افتاد. درست بعدش مردی داخل آمد. قدش نسبتا بلند ولی اندامش معمولی بود. دسته‌ی سفید شمشیرش از زیر ردای بلندش دیده می‌شد. "تو اون کشتی فقط  پونصد نفر جا می‌شن، بقیه چی؟" این‌را تازه وارد گفت و فرمانده جواب داد:"سپندیا برو به گروهانت برس، ما اومدیم بجنگیم و تو جنگ آدم مجبوره از خیلی چیزا بگذره." "نه از جون چهار هزار نفر سرباز" فرمانده سرش را برگرداند و با افسرانش مشغول شد و نگهبان‌ها رسیدند و سپندیا را از چادر بیرون کردند. دوست و همراه نزدیک سپندیا بیرون چادر منتظرش ایستاده بود و داشت ساقه ي ريواسي را که دستش گرفته بود می‌جوید. مردی بود با موی جوگندمی و قد بلند و هیکل درشت که گفت:"خب؟" "امشب بهمون شبیخون می‌زنن، برو به گروهان بگو همه آماده باشن، من به دوستام خبر مي­دم. باید زنده بمونیم."

 

×××

 

ملکه نايريكا از اسبش پیاده شد و از بالای تپه‌ی کوتاهی زیر نور مهتاب و ستاره‌‌ها،  به چشم‌انداز روبرویش نگاه کرد. رود آترا دشت را با پیچ و خم زیادی می‌پیمود، پهناور و با شکوه و پرآب. آرام با بندی موهای بلوطی تیره‌اش را پشت سرش بست، و دلش خواست کمی به یاد گذشته بیافتد. زمانی که همراه پدرش، برادر پادشاه، روی رود آرتا قایق سواری و ماهیگیری می‌کردند. پدرش همه چیز را درباره‌ی این رود به او گفته بود. بارها روی همین تپه ایستاده بودند، این‌جا زادگاه نايريكا بود.

دشت روبرو پر از سرباز و چادر بود و ملکه و افرادش درست در کناره‌ی جنگل ایستاده بودند، لابلای آخرین درختهای بلوط، تیره مثل موی ملکه. این آشفتگی و آتش و هیاهوی دشمن در دشت، ملکه را غمگین می‌کرد. دورترها خوابیده بر افق، رود ماترا دیده می‌شد و از روی تپه، از اردوگاه سپندیا و چهار هزار نفر سرباز همراهش تنها خال‌های سیاهی را می‌شد ديد. ملکه اشاره‌ای کرد و نزدیک‌ترین ياورش جلو آمد و گفت:"بله بانوی من؟" "کشتی پشتیبانی باید چهار گارشیِ اینجا باشه، اونجا رود کم‌عمق‌تره و آدما ساده‌تر می‌تونن بار رو بیارن پایین. نگهبان‌ هم کمه، می‌ریم اونجا. کشتی رو می‌گیریم." جنگاوری که کنار ملکه ایستاده بود گفت:"انگار می‌خوان شبیخون بزنن، سربازا دارن آماده مي شن، باید تند کار کنیم." ملکه سرش را تکان داد:"اگه شبیخون بزنن کار ما ساده می‌شه، با کشتی نزدیک می‌شیم، باید اون کشتی بزرگو شرق اردو بگیریم، بعد می‌تونیم برگردیم و کرانه‌ی خودمونو پاک کنیم. "

جنگاور کنار ملکه سرش را تکان داد، همه داشتند از اسب­‌هایشان شمشیر و نیزه و سپر و ... برمی‌داشتند. ملکه هم رفت سراغ راکش. نیزه‌ی بلندش را از کنار زین باز کرد و کوبید به زمین تا بایستد. ترکش تیرش را برداشت و روی شنل خاکستری آبیش روی شانه انداخت. کمان بلندش را که کمان‌سازان شهر چاچ برایش ساخته بودند پشتش بست و نیزه را برداشت و به راه افتاد. پشت سر نايريكا سیصد نفر مثل سایه‌هایی در زیر درختان بلوط پیش می‌رفتند. اسب‌های هاماران نیازی به بستن نداشتند و هیچ‌وقت از سواران‌شان فرار نمي‌کردند. چهار گارش تا کشتی پشتیبانی گذشت، روی کشتی صدای قهقهه بلند و کنار رود آتشی روشن بود. سه نگهبان کنار آتش نشسته بودند و از کبابی که رویش می‌چرخید با كاردهاي بلندشان تكه تكه مي­بريدند و می‌خوردند و گپ می‌زدند. نايريكا و افرادش با لباس‌های تیره‌شان از درخت‌ها کمی فاصله گرفتند. ملکه کمانش را افقی در دست گرفت و سه تیر در کمان گذاشت. كمان را كشيد و به ياد روزهاي نوجواني كه اولين بار پدرش اين كار را يادش داده بود رها كرد. نگهبان­ها بي صدا با تيري در گلو سرجايشان مردند و ملكه و ياوران پيش رفتند. از طناب­هاي كشتي گرفتند و آرام آرام مثل ملوان­ها خودشان را به عرشه رساندند. اولين ملوان دشمن را ملكه با نيزه­ي بلندش شكار كرد و قبل از اينكه ملوان­ها بتوانند دست به شمشير ببرند، ياوران ملكه كار را تمام كرده بودند.

خيلي زود لاشه­ها را به آب انداختند و لنگر را كشيدند. كشتي در مسير جريان آب به سمت تقاطع دو رودخانه حركت كرد، جايي كه كشتي بزرگ دشمن با پانصد سرباز لنگر انداخته بود. سيصد نفر برابر پانصد نفر، پيروزي سخت بود. ملكه نيزه­اش را كه خونين شده بود روي عرشه گذاشت و كمان و تركش را. شنلش را باز كرد و به يكي از ياورانش اشاره كرد جلو بيايد.

 

***

 

سپنديا كه به گروهانش رسيد همه آماده بودند، تا اين زمان به چند افسر ديگر كه از همرزمان قديمش بودند دستور آماده باش داده بود. سپنديا سربازان آماده­اش را كه ديد آغاز كرد:"ما چندين و چند بار اين گجسته­هاي زشت پليد كج و كوله رو شكست داديم. اين­بار هم بايد پيروز شيم و اين جنگ از همه­ي جنگ­هاي قبلي مهم­تره. ما آخرين سپاه سرزمينمون هستيم، اگر از اينجا فرار كنيم مي­تونيم اميدوار باشيم به اينكه سربازهايي كه گم و گور و فراري شدن به ما بپيوندن تا با هم با دشمن بجنگيم. اگر نابود شيم اميدي باقي نمي­مونه."

يكي از سربازها كه ريش سفيدش تا روي سينه­اش مي­رسيد و قد كوتاهي داشت گفت:"من شنيدم قراره فردا اون كشتي رو بگيريم و فرار كنيم فرمانده."

سپنديا چشمانش را لحظه­اي بست و باز كرد:"امشب به ما شبيخون مي­زنن، مي­دونن كه زود بايد به شهر سپيد برسن، قبل زا اينكه شهبانو بتونه سپاه تازه­اي آماده كنه."

"اگه شبيخون نزنن؟" اين را يكي ديگر از سربازان پرسيد. و سپنديا جواب داد:"چيزي رو از دست نداديم، داديم؟" همه سكوت كردند "همه مي­دونيد كه به دستور پادشاه من فرمانده نيستم، براي زنده موندن به كمك شما نياز دارم. سربازا، كي كنار من مي­جنگه؟"

چند ثانيه­ي ديگر سكوت بود تا يكي سربازان آرام و عميق گفت:"دلم نمي­خواد اين ديوا سوار اسباي ما بشن. من مي­جنگم سپنديا." و اين فرياد آهسته با زمزمه­هاي ديگران هم همراه شد. سپنديا لبخندي زد:"از شمال و جنوب و شرق حمله مي­كنن. گروهان پنجم روبروي كرانه­ي شمالي مي­جنگن و ما جنوب. مي­تونيم غافلگيرشون كنيم. لابه­لاي رديف سوم چادرها مخفي مي شيم و غافلگيرشون مي­كنيم. كافيه چند دقيقه نگهشون داريم تا ديگران هم بيان و بجنگن. همه فهميدن؟"

يكي گفت:"از هر طرف چهار هزار نفر بهمون حمله مي­كنن، و از اون كشتي لعنتي حداقل پونصد نفر پياده مي­شن. بايد دو به يك بجنگيم"

سپنديا جلوتر از سربازانش به سوي كمينگاه مي­رفت:"چيزي بگو كه كسي ندونه سرباز."

 

***

 

گجسته ناخداي كشتي، شمشير به دست جلوي دماغه ايستاده بود، منتظر نشانه­ي يورش: شش مشعل كه بنا بود در ساحل جنوبي رو به كشتي چرخانده شوند. همه­ي ملوان­ها آماده­ بودند. جاي نگراني نبود. نه هزار نفر برابر چهار هزار نفر، كاري ساده­تر از غافلگير كردن دشمن نااميد نيست. ناخدا از دور سايه­ي پل­هاي باريكي را مي­ديد كه روي آرتا و ماترا مي­زدند، پل­ها رو به پايان بود و تا چند دقيقه­ي ديگر حمله شروع مي­شد. ناخدا صداي آهي شنيد و چرخيد. همه­ي ملوان­ها شرق را نگاه مي­كردند. كشتي پشتيباني جلو مي­آمد. بالاي دماغه­ي كشتي كسي ايستاده بود، موهايش در باد آرام رودخانه شناور بودند. دستانش را باز كرده بود و پيراهن ابريشميش به پاهاي بلند و كشيده­اش مي­پيچيد. ملكه نايريكا نخ­هايي كه يقه­ي پيراهنش را مي­بستند باز كرده بود و حالا مي­شد بازتاب نور مهتاب از سينه­ي سپيد ملكه را در چشمان ملوانان دشمن ديد. كشتي پشتيباني كوچكتر از كشتي جنگي بود و آرام كنارش پهلو گرفت. ملكه روي پنجه­هايش قدم به عرشه­ي كشتي جنگي گذاشت. ملوان­ها در سكوت راهش را باز كردند و ملكه همين­طور كه به سمت راه­پله­ي كشتي مي­رفت شنلش را زمين انداخت. سرشانه­هاي پيراهن ملكه باز بود، پوستش انگار كه شهد گل ملوان­ها را مثل زنبور مي­كشيد و از پله­ها پايين مي­برد. ناخدا پيش از همه پايين رفت، و هيچ سربازي چرخيدن شش مشعل در كرانه­ي جنوبي را نديد.

در كابين پاييني درست وقتي كه ناخدا دستش را دراز كرده بود تا ملكه را لمس كند اولين نعره شنيده شد. انگار طلسم از ناخدا برداشته شده بود، چشمانش را باز كرد و دست به شمشيرش برد. ولي دير شده بود، كارد باريك و برنده­ي ملكه گلوي ناخدا را بريد و خون روي پيراهن ملكه پاشيد.

وقتي ملكه بالاي كشتي رسيد ملوان­ها همه كشته شده بودند و ياورانش كشتي را اداره مي­كردند. در ميان جزيره آتش مي­سوخت. يورش آغاز شده بود. به اشاره­ي ملكه كشتي را به طرف كرانه­ي جنوبي، در جهت جريان آب راه انداختند. گجسته كشتي؛ سياه و بزرگ با بادبان­هاي افراشته راه افتاد، پل­هاي دشمن همه باريك و بلند و چوبين بودند كه دو سوي رود پهناور آرتا را به هم پيوند مي­زدند، هنوز سربازان دشمن از پل­ها عبور مي­كردند و نبرد ادامه داشت. ياوران ملكه  تير و كمان­ برداشته بودند و در كناره­ي كشتي به سمت دشمن تير مي انداختند. خيلي زود همه­ي پل­ها زير تنه­ي سنگين كشتي خرد شدند و سربازان قد كوتاه دشمن با تبرهايشان در آب فرو رفتند. ياور ملكه كشتي را به كناره­ي جزيره كشيد. باقي نيروهاي دشمن در كرانه­ي جنوبي چاره­اي جز تماشاي جنگ نداشتند و ياوران ملكه از روي كشتي، دشمنانشان را تيرباران مي­كردند. ملكه مي­توانست در ميان چادرهاي شعله­ور سپر مهتابي سپنديا را ببيند، سپري كه آهنگران خورباد برايش ساخته بودند و در مهتاب مي­درخشيد.

سربازان دشمن كه ملكه را با تمام زيبايي­اش و كمانش و تيرهاي طلايي درخشانش ايستاده بر دماغه­ي كشتي مي­ديدند دستانشان مي­لرزيد. سپنديا كه ديد ياوران ملكه كرانه­ي جنوبي را پاكسازي مي­كند ؛ كار اين كرانه را به ملكه و ياوران نخبه­اش گذاشت و خودش به شمال جزيره رفت. فرماندهان پست و ترسوي سپاه گريخته بودند و سربازان بي فرمانده در اردو سرگردان بودند و نمي­دانستند چه كنند. سپنديا ميان اردو ايستاد و شمشيرش را بلند كرد، شمشير هم مثل سپر از فلز ويژان ساخته شده بود و زير نور مهتاب مي­درخشيد. همه­ي سربازان به شمشير درخشان خيره شدند و سپنديا فرياد زد:"بجنگيد؛ به خاطر اسبا؛ به خاطر شهر سپيد" همين فرياد و همين درخشش به سربازان روحيه داد و به زودي فرياد سراسر جزيره را گرفت. سپنديا فرياد زد:" گروهان­هاي چهار و شش و هفت با من بيان شمال، بقيه ساحل جنوبي رو تميز كنن و بيان پيش ما" و خودش قبل از همه به سمت كران شمالي دويد، جايي كه سنگين­ترين نبرد در انجام بود. دشمن مي­خواست ساده و تند پيروز شود و انتظار چنين مقاومتي را نداشت. ورود سپنديا به سربازان خودي روحيه­ي بيشتري داد و هنوز چند دقيقه­اي نگذشته بود كه نيزه­ي بلند همراه سيصد شمشير كشيده­ي ياورانش به كرانه­ي شمالي رسيد. دشمن شكست خورده بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 1:49  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود