معرفي يك منبع خاص:
يك (البته ظاهرا)خانم عزيز روي داستان دم قهوهاي نظر بسيار جالبي داده بودند:
سلام
داستان جابی بود. خودتون نوشتيد يا از منبع خاصی استفاده كرديد؟
شاد و موفق باشيد..
و من به سرعت برق و باد درست در پايين همين نظر منبع خاصم را معرفي كردم:
از منبع خاصی استفاده کردم:
دفترچه خاطرات یک موش دم قهوه ای
نوشته: سارا. ب . آنتونوفسکی
نشر: پیوسته
چاپ اول. سال : 1356
فقط داستان رو ایرانی کرده بودم.
و حالا اين منبع را با جزييات بيشتري معرفي ميكنم:
دربارهي دفترچهي خاطرات يك موش دم قهوهاي
اين كتاب در سال 1948؛ سه سال پس از پايان جنگ جهاني دوم در شوروي منتشر و به سرعت با استقبال گستردهي مردم روبرو شد. فضاي سياه و حوادث تلخ كتاب مناسب حال و روز آن دوران بود. در حالي كه در جهان انگليسي زبان جنبش ابزورد شكل ميگرفت خاطرات موش دم قهوهاي قلب مردم روس را تسخير ميكرد.
به زودي و با توجه به موفقيت چشمگير كتاب؛ عدهاي از مفسرين تفسير سياسي كتاب را آغاز كردند و به اين ترتيب در دوراني كه استالين هنوز شوروي را با مشت آهنينش هدايت ميكرد سارا. ب. آنتونوفسكي به زندان افتاد. خانم آنتونوفسكي در واقع يك معلم سادهي دبستان در مسكو بود. و به گفتهي خودش در دوران كودكي يكي از مهمترين دغدغههايش چگونه زنده ماندن موشها در سرماي مسكو بوده است. به هر حال فاجعهاي به زندگي خانم آنتونوفكسي مسير مشخصي بخشيد. در سال 1940 دختربچهي شش سالهاش؛ ماريا؛ كه شب در خيابانهاي مسكو گم شده بود طعمهي موشها گرديد. بر خلاف بيشتر آدمها آنتونوفسكي از موش ها متنفر نشد بلكه سعي كرد انها را بهتر بشناسد و همين نفرت عميق لحن خاصي به كتابهاي آنتونوفسكي داده است:
"موش به اطرافيانش نگاه كرد و از اينكه ممكن است شبيه آنها باشد به خودش لرزيد..."
چنين نگاهي به موشها در سراسر كتاب جريان دارد. شايد سارا.ب.آنتونوفسكي ميخواسته با اين كتاب موشها را اصلاح كند به هر حال در سال 1960 بالاخره سارا ب آنتونوفسكي از زندان آزاد شد. و به سرعت و به فاصلهي چندماه سه كتاب تازه منتشر كرد:
سفر غير منتظرهي موش دم قهوهاي به قطب شمال
موش دم قهوهاي و اژدهاي چين
و موش در نيويورك
هريك از اين سه كتاب ويژگيهاي خاص خودشان را دارند. سفر به قطب شمال در واقع محصول سالهاي اوليهي زنداني شدن ساراست. زمانيكه بسيار افسرده بوده و به همين دليل كتاب بسيار كند و كم ماجرا پيش ميرود. موش دم قهوهاي به همراه يك كاشف روس به سفري به قطب شمال ميرود و به همراه كاشف همه چيز را بررسي ميكند. اين كتاب گرچه از نظر داستاني جذابيت چنداني ندارد به لحاظ نثر دست آوردهايي براي آنتونوفسكي داشته است.
كتاب دوم؛ داستان سفر موش دم قهوهاي به چين است و مقابله با اژدهايي كه با آتشش مزارع دهقانان را نابود ميكند. اين كتاب يك فانتزي قهرماني تمام عيار است و در واقع همين داستان دوباره حساسيتهاي زيادي را برانگيخت و مفسرين شوروي نتيجه گرفتند كه اژدها همان مائوست. ولي چون در اين دوران ميانهي استالين و مائو شكرآب شده بود دربارهي سارا گذشت كردند.
موش در نيويورك در واقع درخشانترين اثر سارا. ب. آنتونوفسكي است. تصوير نيويورك در اين كتاب كاملا آرمان شهري است چرا كه آنتونوفسكي در تمام زندگيش نه نيويورك را ديده بوده نه چيزي از اين شهر ميدانسته است. اين سه كتاب به فاصلهي يك ماه از يكديگر منتشر شدند و همين اضافه شدن تنشها به هم؛ باعث شد با چاپ آخرين كتاب سارا. ب.آنتونوفسكي به جرم خيانت و جاسوسي اعدام شود. از ميان آثار او فقط دفترچهي خاطرات موش قهوهاي ترجمه شده است و البته موش در نيويورك نيز در دست ترجمه است. با هم فرازي از كتاب موش در نيويورك را ميخوانيم:
"موش در خيابان منهتن به طرف سينما ميرفت به اميد اينكه از ته ماندهي خوراكي تماشاچيان نوشابهاي يا چيپسي نصيبش شود. چراغهاي خيابان برق ميزدند و گربههاي منهتن اصلا دليلي نداشت دنبال موشها كنند. در نيويورك همهي حيوانات سير بودند و تنها دشمن، بچههاي شرور مهاجر بودند. موش قدمهايش را تند كرد تا درست بعد از تمام شدن سانس فوقالعادهي نصفه شب به سينما برسد. با اينكه ديروقت بود هنوز بيشتر چراغهاي شهر روشن بودند. موش با لذت به نور نگاه ميكرد و به خيابانهايي كه فقط سه ماه در سال يخ ميزدند... "
همانطور كه ميبينيد علت دستگيري آنتونوفسكي به جرم خيانت از همين يك پاراگراف روشن است. به هر حال يكي از نكات جالب داستانهاي آنتونوفسكي اين است كه در اين چهار كتاب؛ موش هميشه همان موش دم قهوهاي است و هيچوقت هيچ اسمي ندارد. و اين بينامي ويژگي كلي بودن را به ديد اين موش ميبخشد. در واقع در اين چهار كتاب؛ ما از ديد پست يك موش خياباني به جهان اطراف مينگريم. اين معرفي كوتاه را با جملهاي از راجر اوبرمن چهارم؛ گونهشناس معروف دربارهي خانم آنتونوفسكي به پايان ميبريم:
"داستايوفسكي هرچه بود ابله نبود. ولي آنتونوفسكي يك موش دم قهوهاي بود"

