اینم یه عکس بود. البته این داستان خیلی شبیه اون عکسه نیست. ولی به هر حال یه عکسی بود از یه دختری که داره یه کلاغو می بوسه!
كلاغ
لحاف را كنار زد و روي تختش نشست. ناخواسته جيغ زد و دوباره خودش را با لحاف پوشاند. روي چنار جلوي پنجره كلاغ نشسته بود. زل زده بود به او، ثابت و بي حركت. دختر چند دقيقه جواب نگاهش را داد، بعد گويا فهميد خودش را از يك كلاغ پوشانده، لحاف را انداخت و بلند شد و رفت پايين براي صبحانه. كارد چند بار از دستش افتاد.
سر كلاس با دقت تمام سعي ميكرد تاثيرات گرماي بالاي 1000 درجه روي بتون را بفهمد كه احساس كرد لخت است. خودش را نگاه كرد، همه چيز سر جايش بود. چرخيد سمت پنجره، ناخودآگاه جيغ زد. كلاغ روي چنار نشسته بود.
شب به عادت هميشه دگمههاي بلوزش را باز ميكرد كه لخت بخوابد، ولي از دگمهي سوم نتوانست پايينتر برود. همينطور با دامن و بلوز رفت زير لحاف و سعي كرد بخوابد. كلاغ سر جاي قبلي نشسته بود، و نگاهش ميكرد. توي تختش چرخيد، خوابش نميبرد، چشمهايش را كه ميبست كلاغ را ميديد كه به سمتش ميآيد، بزرگ و بزرگتر ميشود و از زمين بلندش ميكند. بار آخر كه چشمهايش را بست، تصوير كلاغ پريد و رفت. توانست بخوابد.
ناخودآگاه صاف راه ميرفت و سينهاش را جلو ميداد، كفشهاي پاشنه بلند ميپوشيد و آهسته قدم ميزد. نميخواست، ولي زياد آرايش ميكرد. مويش را كه هميشه جمع ميكرد دور صورتش ميريخت و عينك نميزد.
حوله را روي دوشش انداخته بود كه برود حمام. در را پشت سرش بست و خواست تاپش را در بياورد كه ديد كلاغ تماشايش ميكند. صورتش تمام ديوار را گرفته بود. چشمهايش هركدام به بزرگي سر دختر بودند. خواست بچرخد ولي نتوانست، عقب عقب رفت، از پشت دستگيرهي در را گرفت و چرخاند. در باز نميشد.
زماني زير نگاه كلاغ گذشت؛ تا بالاخره دستهاي لرزانش به سمت تاپ رفتند و از روي سرش بيرونش كشيدند و ... . وقتي لخت شد پاهايش رفتند طرف دوش، دستهايش دوش را باز كردند و كلاغ بدون پلك زدن تماشايش كرد كه دستهايش چطور گردن و سينهاش را ميشويند. قطرات آب را روي رانهاي عضلانيش تماشا كرد. دختر نميخواست ولي دستهايش نمايش ميدادند، عضلهي رانش سرخود شل و سفت ميشد. سينههايش هم كه خيلي دوستشان داشت بهش خيانت كردند و صاف ايستادند. اشك در چشمانش حلقه زد.
حتي خودش را خشك نكرد. آرام و آهسته با سر پايين رفت به اتاق، كلاغ پشت شيشه بود. پنجره را باز كرد، زانو زد و چشمانش را بست. نوك كلاغ را بوسيد. انگشتهايش سفت شدند، لبش را نميتوانست از نوك كلاغ بكند. خودش را به زور عقب كشيد و لبش كش آمد و سخت شد. خواست با دست كلاغ را عقب بزند ولي نتوانست. كتفهايش رو به جلو نميچرخيدند. پر در آورده بود. چند دقيقهي بعد كلاغ كوچكي شده بود روي لبهي پنجره.