تبليغاتX
وزعيت بينابينيت

وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality

 

 

سنگيني

 

 

 

تيغ فاجعه آرام مي­برد

نه شاهرگم را كه بميرم، آشيل را

وقتي هنوز به يال هم نرسيده­ام

 

***

مكان؛ مكان؛ مكان

جايي براي نوشتن

جايي براي خوردن

جايي براي خوابيدن بي هم و باهم

مكان؛ مكان؛ مكان

 

***

سايه­اش فشارم مي­دهد

برگردم، بدوم، بخندم،

 بروم؟

نمي­پذيرم، اما گريزي نيست

 

***

سپيد، خوش­دست، زيبا

ماهيچه­هاي سخنگو

اي بهترين آرامبخش­ها

خوردني، ديدني، گفتني­ها

مكان؛ مكان؛ مكان

 

***

فاجعه نزديك است

بدرود آشيل دوست داشتني من

بدرود رفتن، بدرود قله­ها

 

***

مكان؛ مكان؛ مكان

 

 

 

 

 

 

 

 

* نكته اينكه تاهوماي ۱۰ همه چيزو كم مي كنه. داستان يه صفه اي ميشه نصف صفه. جالبه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 1:53  توسط  امين   | 

 

 

اینم یه عکس بود. البته این داستان خیلی شبیه اون عکسه نیست. ولی به هر حال یه عکسی بود از یه دختری که داره یه کلاغو می بوسه!

 

 

 

كلاغ

 

 

لحاف را كنار زد و روي تختش نشست. ناخواسته جيغ زد و دوباره          خودش را با لحاف پوشاند. روي چنار جلوي پنجره كلاغ نشسته بود. زل زده بود به او، ثابت و بي حركت. دختر چند دقيقه جواب نگاهش را داد، بعد گويا فهميد خودش را از يك كلاغ پوشانده، لحاف را انداخت و بلند شد و رفت پايين براي صبحانه. كارد چند بار از دستش افتاد.

 سر كلاس با دقت تمام سعي مي­كرد تاثيرات گرماي بالاي 1000 درجه روي بتون را بفهمد كه احساس كرد لخت است. خودش را نگاه كرد، همه چيز سر جايش بود. چرخيد سمت پنجره، ناخودآگاه جيغ زد. كلاغ روي چنار نشسته بود.

شب به عادت هميشه دگمه­هاي بلوزش را باز مي­كرد كه لخت بخوابد، ولي از دگمه­ي سوم نتوانست پايين­تر برود. همينطور با دامن و بلوز رفت  زير لحاف و سعي كرد بخوابد. كلاغ سر جاي قبلي نشسته بود، و نگاهش مي­كرد. توي تختش چرخيد، خوابش نمي­برد، چشم­هايش را كه مي­بست كلاغ را مي­ديد كه به سمتش مي­آيد، بزرگ و بزرگتر مي­شود و از زمين بلندش مي­كند. بار آخر كه چشم­هايش را بست، تصوير كلاغ پريد و رفت. توانست بخوابد.

ناخودآگاه صاف راه مي­رفت و سينه­اش را جلو مي­داد، كفش­هاي پاشنه بلند مي­پوشيد و آهسته قدم مي­زد. نمي­خواست، ولي زياد آرايش مي­كرد. مويش را كه هميشه جمع مي­كرد دور صورتش مي­ريخت و عينك نمي­زد.

حوله را روي دوشش انداخته بود كه برود حمام. در را پشت سرش بست و خواست تاپش را در بياورد كه ديد كلاغ تماشايش مي­كند. صورتش تمام ديوار را گرفته بود. چشم­هايش هركدام به بزرگي سر دختر بودند. خواست بچرخد ولي نتوانست، عقب عقب رفت، از پشت دستگيره­ي در را گرفت و چرخاند. در باز نمي­شد.

زماني زير نگاه كلاغ گذشت؛ تا بالاخره دست­هاي لرزانش به سمت تاپ رفتند و از روي سرش بيرونش كشيدند و ... . وقتي لخت شد پاهايش رفتند طرف دوش، دست­هايش دوش را باز كردند و كلاغ بدون پلك زدن تماشايش كرد كه دست­هايش چطور گردن و سينه­اش را مي­شويند. قطرات آب را روي ران­هاي عضلاني­ش تماشا كرد. دختر نمي­خواست ولي دست­هايش نمايش مي­دادند، عضله­ي رانش سرخود شل و سفت مي­شد. سينه­هايش هم كه خيلي دوستشان داشت بهش خيانت كردند و صاف ايستادند. اشك در چشمانش حلقه زد.

حتي خودش را خشك نكرد. آرام و آهسته با سر پايين رفت به اتاق، كلاغ پشت شيشه بود. پنجره را باز كرد، زانو زد و چشمانش را بست. نوك كلاغ را بوسيد. انگشت­هايش سفت شدند، لبش را نمي­توانست از نوك كلاغ بكند. خودش را به زور عقب كشيد و لبش كش آمد و سخت شد. خواست با دست كلاغ را عقب بزند ولي نتوانست. كتف­هايش رو به جلو نمي­چرخيدند. پر در آورده بود. چند دقيقه­ي بعد كلاغ كوچكي شده بود روي لبه­ي پنجره.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 0:56  توسط  امين   | 

 

 

 

غلامعلي

 

حسن دو ساعتي از لبه­ي خرپشته آويزون موند تا بالاخره كفتر پروندن غلام تموم شد و كتش­و تنش كرد و برگشت كلانتري. بعد حسن خودشو از لبه­ي خرپشته كشيد بالا، دوباره رفت سراغ مرضيه.

مرضيه مجبور شده بود زود بپره تو حموم، حسن هم رفت تو و مثل بچه­ها شير خورد (البته مرضيه هم شير خورد ولي نه مثل بچه­ها). بعد اومد بيرون و لباس پوشيد و برگشت مدرسه كه ساعت دو به بچه­ي مرضيه رياضي درس بده.

غلامعلي پسر غلام و مرضيه سر كلاس رياضي از رديف آخر با هسته­ي آلبالو، آلوچه، گوجه سبز، تمر هندي و... (بسته به فصل) مي­كوبيد به كله­ي عينكي­هاي رديف جلو، ولي به هر حال هميشه نمره­اش بين 16 تا 20 مي­شد. اصولا كارنامه­ي غلامعلي نمره­ي زير 16 نداشت.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 1:41  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود