*یک یادداشت در والس بود به اسم من از کلاغها می ترسم درباره ی مشکل داستان نویسی ایران! این یادداشت خیلی جواب اون نیست ولی به هر حال نکاتی درش موجوده!
*دعاهایی که در متن موجوده کاملا مستنده! من واقعا ارشاد شدم و به مسیح نزدیک شدم.
نوشتن دربارهي زندگي من!!
يا
من بهترم يا نوشين؟؟
ميگن نويسندههاي جوون چرا از زندگي خودشون نمينويسن و چسبيدن به خيانت زن تو آپارتمان بغلي. سوال خوشايندي نيست، و به نظرم جواب خوشايندي هم نداشته باشه و از همهي اينا كه بگذريم من مثل ونگات بمباران درسدنو نديدم. ما حتي موقع موشكباران تهران نبوديم. و خوب يادمه كه هواي ساري باروني بود. يه نفرم بوده كه بچهها بهش ميگفتن فاطمه شاشو ولي من يادم نيست، بقيه تعريف ميكنن. شايد بشه قصهي همين فاطمه شاشو را نوشت.
ولي واقعا باورم نميشه داستان فاطمه شاشو از داستان مردي كه عاشق زن چاق رئيسش شده فقط به خاطر سينههاي بزرگش بهتر باشه. همين الان يه نفر داره سعي ميكنه منو به مسيح نجات دهنده نزديك كنه(تو اينترنتم)؛ كي ميدونه؟ شايد واقعا بهش نزديك شم و نجات پيدا كنم و به شما بخندم. واقعا برام جالبه وقتي وارد لولهي مكندهي نجات بشم و از تهش بيفتم تو كيسهي نجاتيافتگان، تو كيسه مرتضي ايوبيانم هست؟ يا اين پسره كه جديدا سر خود كتاباي كتابخونهرو با ماژيك سيا ميكنه؟
خيلي دلم ميخواد كتكش بزنم اي خداواندا، به حضور تو آمدم. خيلي زياد، ولي نميزنم. اين ميتونه داستان جالبي باشه، مگه نه؟ كسي كه نميتوانست كتك بزند! ولي هنوز سينههاي زن رييس جذابتر و زيباترن، و اينو هركسي تاييد ميكنه خداواندا، من ميخواهم كه به قلب من وارد شوي. واقعا بايد داستاني بنويسيم كه زيبا و جذاب باشه؟ يا داستانهاي زشت و خسته كننده هم ميشه نوشت؟ مشكل اينجاس كه عيب داستان خيانت زن تو آپارتمان بغلي همين زشت و خسته كننده بودنه. مگه نه اي عيسي؟ من ايمان دارم كه تو خداوند هستي.
ولي من تا حالا تو هيچ آپارتمان بغلي با هيچ زن شوهرداري نخوابيدم، من حتي نميدونم نوشين اول شلوارشو در مياره، يا بلوزشو. من حتي نميدونم كه وقتي دارم بهش حمله ميكنم سعي ميكنم كاري رو بكنم كه شوهرش نميكنه؟ يا كاري رو بكنم كه شوهرش قبلا ميكرده؟ يا اصلا شايد من تازه ديروز نوشينو ديده باشم. شايد حتي يه برق كار ساده و جذاب باشم اي عيسي، و تو تنها كسي هستي كه ميتوانم به او توكل كنم.
من اصلا علاقهاي به ازدواج ندارم. تنها زن شوهرداري كه دوست داشتم زهره بود، بازيگر فيلم مشترك مورد نظر در دسترس نميباشد كه من دستيار توليدش بودم. يه شب كه همه خيلي خسته بوديم و من داشتم به عوامل چايي ميدادم رفتم تو اتاق و زهره كنار ديوار رو زمين دراز كشيده بود، البته لخت نبود و من فقط تونستم فكر كنم امشب ميخواهم تو وارد قلب من شوي و مرا تبديل به آنچه ميخواهي بكني. شوهرش چاق و پولدار بود، خودشم همينطور. به هر حال زهره به شوهرش خيانت نكرد، لااقل اون شب نكرد. ولي به درد دزديدن ميخورد. سر اون فيلم كسي نمرد و كسي عاشق نشد، من فهميدم باباي يه نفر مرده و چند نفرو شناختم و حسين نزديك بود لنزو بشكنه. داستان همهي اينارو ميشه نوشت. لنز شيكسته و زهرهي خوابيده ولي خب، به نظرم هنوز سينههاي 90 زن رييس درست زير لبهاي سرخ ياقوتيش بهمون چشمك ميزنه، وقتي تو مهموني اون لباس مشكي مونجوق دوزي كوتاهشو ميپوشه با كفشهاي سفيد پاشنه ده سانتي، خدايا؛ مرا كه مردهام در گناه، حيات بخش و نجات بده. رييس مرد خوشبختيه چون با زنش مرداي ديگهرو تور ميكنه و خودش با منشيش ميخوابه. همه چيز مرتبه و كسي شكايتي نداره. البته من تا حالا عاشق زن رييسم نشدم. من فقط رويا رو دوست داشتم، زن استاد فيلمنامهنويسي كه خودش عكاسي درس ميداد. كه به لحاظي حتي از زهرهم بهتر بود، 5 سال پيش بود و من خيلي بچهتر بودم. اگه الان برگردم سعي ميكنم يه بارم كه شده تو تاريكخونه بهش يه دستي بمالم، يا مثلا سكندري بخورم و بيافتم روش، شايدم بهش ابراز عشق كنم، كسي كه يه بار خام يه نويسنده شده، دفهي دومم ممكنه بشه مگه نه؟ بهم يازده داد يا هيجده؟ يادم نيست خدايا! ميخواهم در نور فيضت بخرامم تا كامل شوم براي جلال نام تو.
بچه كه بودم حيووناي باغ وحشو ميچيدم اون طرف اتاق و با مهرههاي شطرنج ميزدمشون، بازي جالبي بود. البته بعدا كه كمودور خريديم بازيم عوض شد. بعدا كامپيوتر خريديم و دوم 2 بازي كردم، اينم فكر بدي نيست، يه داستان دربارهي بچهاي كه همه چيزو دوم ميبينه. كمي از دورهش گذشته نه؟ شايد اصلا قرار نيست من از زندگي خودم بنويسم! شما هم موافقيد مگه نه؟
زنده باد سينههاي زن رييس كه نصفشون از بالاي لباس مشكي مونجوق دوزي شده پيداس، زنده باد خوابيدن با نوشين تو آپارتمان بغلي! زندهباد خيلي چيزايي كه هيچ ربطي به زندگي من ندارن! حتي روناي سبزهي دختري كه حتي حاضر نيست نگام كنه! من دلم نميخواد ماجراي شكستاي عشقيمو بنويسم! دلم ميخواد با بغلي عرق و سيگار مارلبرو بشه دل همهي دخترارو به دست آورد! و شكر ميكنم زيرا كه با ايمان به تو فرزند خدا گشتهام.