تبليغاتX
وزعيت بينابينيت

وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality

 * اینم یه عکسی گوشه ی پنجره یکی از دوستان بود که یه دختر بلوند یه آهو بغل کرده بود. از روی اون نوشتم.

 

بره آهو

 

مسافرخانه خميازه مي­كشيد ولي كسالت ازش دور نمي­شد. رفقاي قديمي حرفي نداشتند و غريبه­ها از هم مي­ترسيدند. جام جام شراب بالا مي­انداختند ولي كسي عربده­ نمي­زد. شمشيرها و كمان­ها روي ميزها آرام گرفته بود. برده­ها همه در زنجيرهايشان غذا مي­خوردند. كشاورزان نالين­ها[1] را در آورده بودند و پنجه­هايشان را مي­ماليدند و بيرون، شترها آرام آرام آب و علف مي­خوردند. مسافرخانه مثل مرد جلوي لشكر وقت ايستاده بود و هي مي­­كشت.

وقتي سكوت مسافرخانه را تسخير كرد، سرها كم­كم بالا آمد.. دختري وارد شد. موي بلوند بلندش روي شانه­اش ريخته و تا روي گونه­اش آمده بود. بعضي از بالا و بعضي از پايين شروع كردند؛ پيرهن بنفش تا بالاي زانو و كتوني همه ستاره[2]، گوشواره­ي پلاتين و گردن­بند نقره­اي پوشيده بود. پيرهن دست انداخته بود دور گردن دختر و شانه­هاي لختش را تماشا مي­كرد. بره­آهويي روي سينه­ي دختر آرام خوابيده بود. يكي گفت:«از كجا اومدي؟» «از چهار هزار سال بعد، از وسط مهموني» دختر جواب داد.

انقدر ظاهرش عجيب بود كه كسي نخنديد. «چي مي­گي؟» سوال دوم بود«چطوري از چهارهزار سال بعد اومدي؟» «پياده، الان ده روزه تو راهم، بهم غذا مي­دين؟ من فقط مي­خوام طلسم اين آهو را بشكنم.»

مردي از پشت ميزش بلند شد:«آهوت جاي بدي آوردتت، اينجا هرچيزي يه صاحبي داره» دختر درست نفهميد ولي خطر را حس كرد:«من فقط غذا مي­خوام، خواهش مي­كنم اذيتم نكنين» مرد خنديد و به ده قدمي نرسيده آهو از بغل دختر جستي زد، مثل بازيگران فيلم­هاي رزمي پريد روي سينه­ي مرد و با سر كوبيد توي كله­اش. مرد سست شد، افتاد و بره پريد توي بغل دختر. مسافرخانه­چي بشقاب غذاي دختر را آماده كرد. پوستش سفيد بود و چشم­هايش آبي. لاغر بود ولي پاهاي ورزيده و ساق­هاي ظريفي داشت. معلوم بود ورزش مي­كند. بره روي سينه­ي دختر آرام گرفت.

به طرف بشقاب غذا مي­رفت كه صداي سفيري بلند شد و بره به ستون چوبي مسافرخانه چسبيد. تير بلندي از چشمش رد شده بود. زن مو مشكي قد بلندي كمانش را پشتش انداخت و گفت:«مي­توني سر فرصت تعريف كني چطوري چهار هزار سال برگشتي عقب، حالا كه مال مني وقت زياد داريم.» دختر به بره­ي دوخته به تير و برده­هاي بسته نگاه كرد و سرش را پايين انداخت.

 

 

 



[1] نالين كلمه­ي پهلوي است. يك جور كفش است كه گويا شبيه صندل­هاي لا انگشتي خودمان بوده؛ و عرب­ها كلمه­ي نعلين را از همين نالين ساخته­اند.

[2] يا به قولي همان all star

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:12  توسط  امين   | 

 

*یک یادداشت در والس بود به اسم من از کلاغها می ترسم درباره ی مشکل داستان نویسی ایران! این یادداشت خیلی جواب اون نیست ولی به هر حال نکاتی درش موجوده!

*دعاهایی که در متن موجوده کاملا مستنده! من واقعا ارشاد شدم و به مسیح نزدیک شدم.

 

نوشتن درباره­ي زندگي من!!

يا

من بهترم يا نوشين؟؟

 

مي­گن نويسنده­هاي جوون چرا از زندگي خودشون نمي­نويسن و چسبيدن به خيانت زن تو آپارتمان بغلي. سوال خوشايندي نيست، و به نظرم جواب خوشايندي هم نداشته باشه و از همه­ي اينا كه بگذريم من مثل ونگات بمباران درسدن­و نديدم. ما حتي موقع موشك­باران تهران نبوديم. و خوب يادمه كه هواي ساري باروني بود. يه نفرم بوده كه بچه­ها بهش مي­گفتن فاطمه شاشو ولي من يادم نيست، بقيه تعريف مي­كنن. شايد بشه قصه­ي همين فاطمه شاشو را نوشت.

ولي واقعا باورم نميشه داستان فاطمه شاشو از داستان مردي كه عاشق زن چاق رئيسش شده فقط به خاطر سينه­هاي بزرگش بهتر باشه. همين الان يه نفر داره سعي مي­كنه منو به مسيح نجات دهنده نزديك كنه(تو اينترنتم)؛ كي مي­دونه؟ شايد واقعا بهش نزديك شم و نجات پيدا كنم و به شما بخندم. واقعا برام جالبه وقتي وارد لوله­ي مكنده­ي نجات بشم و از تهش بيفتم تو كيسه­ي نجات­يافتگان، تو كيسه مرتضي ايوبيان­م هست؟ يا اين پسره كه جديدا سر خود كتاباي كتابخونه­رو با ماژيك سيا مي­كنه؟

خيلي دلم مي­خواد كتكش بزنم اي خداواندا، به حضور تو آمدم. خيلي زياد، ولي نمي­زنم. اين مي­تونه داستان جالبي باشه، مگه نه؟ كسي كه نمي­توانست كتك بزند! ولي هنوز سينه­هاي زن رييس جذابتر و زيباترن، و اين­و هركسي تاييد مي­كنه خداواندا، من مي­خواهم كه به قلب من وارد شوي. واقعا بايد داستاني بنويسيم كه زيبا و جذاب باشه؟ يا داستان­هاي زشت و خسته كننده هم ميشه نوشت؟ مشكل اينجاس كه عيب داستان خيانت زن تو آپارتمان بغلي همين زشت و خسته كننده بودنه. مگه نه اي عيسي؟ من ايمان دارم كه تو خداوند هستي.

ولي من تا حالا تو هيچ آپارتمان بغلي با هيچ زن شوهرداري نخوابيدم، من حتي نمي­دونم نوشين اول شلوارشو در مياره، يا بلوزشو. من حتي نمي­دونم كه وقتي دارم بهش حمله مي­كنم سعي مي­كنم كاري رو بكنم كه شوهرش نمي­كنه؟ يا كاري رو بكنم كه شوهرش قبلا مي­كرده؟ يا اصلا شايد من تازه ديروز نوشين­و ديده باشم. شايد حتي يه برق كار ساده و جذاب باشم اي عيسي، و تو تنها كسي هستي كه ميتوانم به او توكل كنم.

من اصلا علاقه­اي به ازدواج ندارم. تنها زن شوهرداري كه دوست داشتم زهره بود، بازيگر فيلم مشترك مورد نظر در دسترس نمي­باشد كه من دستيار توليدش بودم. يه شب كه همه خيلي خسته بوديم و من داشتم به عوامل چايي مي­دادم رفتم تو اتاق و زهره كنار ديوار رو زمين دراز كشيده بود، البته لخت نبود و من فقط تونستم فكر كنم امشب مي­خواهم تو وارد قلب من شوي و مرا تبديل به آنچه مي­خواهي بكني. شوهرش چاق و پولدار بود، خودشم همين­طور. به هر حال زهره به شوهرش خيانت نكرد، لااقل اون شب نكرد. ولي به درد دزديدن مي­خورد. سر اون فيلم كسي نمرد و كسي عاشق نشد، من فهميدم باباي يه نفر مرده و چند نفرو شناختم و حسين نزديك بود لنزو بشكنه. داستان همه­ي اينارو مي­شه نوشت. لنز شيكسته و زهره­ي خوابيده ولي خب، به نظرم هنوز سينه­هاي 90 زن رييس درست زير لب­هاي سرخ ياقوتيش بهمون چشمك مي­زنه، وقتي تو مهموني اون لباس مشكي مونجوق دوزي كوتاهشو مي­پوشه با كفش­هاي سفيد پاشنه ده سانتي، خدايا؛ مرا كه مرده­ام در گناه، حيات بخش و نجات بده. رييس مرد خوشبختيه چون با زنش مرداي ديگه­رو تور مي­كنه و خودش با منشيش مي­خوابه. همه چيز مرتبه و كسي شكايتي نداره. البته من تا حالا عاشق زن رييسم نشدم. من فقط رويا رو دوست داشتم، زن استاد فيلمنامه­نويسي كه خودش عكاسي درس مي­داد. كه به لحاظي حتي از زهره­م بهتر بود، 5 سال پيش بود و من خيلي بچه­تر بودم. اگه الان برگردم سعي مي­كنم يه بارم كه شده تو تاريكخونه بهش يه دستي بمالم، يا مثلا سكندري بخورم و بيافتم روش، شايدم بهش ابراز عشق كنم، كسي كه يه بار خام يه نويسنده شده، دفه­ي دومم ممكنه بشه مگه نه؟ بهم يازده داد يا هيجده؟ يادم نيست خدايا! مي­خواهم در نور فيضت بخرامم تا كامل شوم براي جلال نام تو.

بچه كه بودم حيووناي باغ وحش­و مي­چيدم اون طرف اتاق و با مهره­هاي شطرنج مي­زدمشون، بازي جالبي بود. البته بعدا كه كمودور خريديم بازيم عوض شد. بعدا كامپيوتر خريديم و دوم 2 بازي كردم، اينم فكر بدي نيست، يه داستان درباره­ي بچه­اي كه همه چيزو دوم مي­بينه. كمي از دوره­ش گذشته نه؟ شايد اصلا قرار نيست من از زندگي خودم بنويسم!  شما هم موافقيد مگه نه؟

زنده باد سينه­هاي زن رييس كه نصفشون از بالاي لباس مشكي مونجوق دوزي شده پيداس، زنده باد خوابيدن با نوشين تو آپارتمان بغلي! زنده­باد خيلي چيزايي كه هيچ ربطي به زندگي من ندارن! حتي روناي سبزه­ي دختري كه حتي حاضر نيست نگام كنه! من دلم نمي­خواد ماجراي شكستاي عشقيمو بنويسم! دلم مي­خواد با بغلي عرق و سيگار مارلبرو بشه دل همه­ي دخترارو به دست آورد! و شكر مي­كنم زيرا كه با ايمان به تو فرزند خدا گشته­ام.

 

    

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:39  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود