فعلا که نه داستان می تونم بنویسم نه این رمان تموم میشه که بتونم داستان بنویسم! نفرین به این زندگیییییییییییییی!!!!
طراحي داستان
طراحي داستان به عنوان ترجمهي دو عبارت مختلف انگليسي به كار رفته است يكي: Emplotment و ديگري Story Design
Emplotment را پل ريكور استفاده كرده و مراد فرهادپور در مقالهي استحالههاي طرح داستان (ارغنون، دربارهي رمان) به طراحي داستان ترجمه كرده است.
Story Design عبارتي است كه رابرت مككي به كار ميبرد و در واقع ترجمهي لغت به لغتش طراحي داستان ميشود.
اين دو عبارت هر دو تقريبا يك مفهوم را مد نظر دارند با اين فرق كه نظريات ريكور دربارهي طرح و روايت بسيار نظري و كلي هستند. در واقع ريكور ميخواهد تمام تاريخ روايتگري را تحليل كند در حاليكه مككي قصدش ارائهي راهكاري است براي بهتر گفتن داستان. به علاوه طراحي داستان ترجمهي ايدهآلي براي Emplotment نيست. ترجمهي لغويش ميشود چيزي شبيه: به طرح در آوردن، يا انتخاب دوم فرهاد پور، طرح افكني. ظاهرا منظور ريكور از اين عبارت، ساختن طرح پيچيده و منسجم است. و اسم فرآيند ساختن اين طرح را Emplotment ميگذارد. به قول خودش:«با گسترش بخشيدن، ريشهاي كردن، غني ساختن، و گشودن درهاي مفهوم طراحي داستان[يا طرحافكني، Emplotment] كه از سنت ارسطويي به ما رسيده است، سعي خواهم كرد متقابلا مفهوم زمانمندي را، كه ميراث سنگ آگوستيني است، تعميق بخشم»(دربارهي رمان، 36) و بحث دربارهي اين مسئله موضوع اين يادداشت نيست.
مككي تعريف ساده و روشني از طراحي داستان ندارد، گرچه اين اصطلاح را زياد به كار مييرد. مككي ميگويد:« كار طراحي[داستان] خوب اينه كه علاقهي تماشاچي رو به قلاب بندازه، نگه داره و پس بده. اگه اين اتفاق بيافته داستان ميتونه يه پردهاي باشه يا ده پردهاي، تكطرح باشه يا چندطرح، و در هر ژانري باشه.» (فيلمنگار، 50، 64) و اين تقريبا نزديكترين توصيف مككي از طراحي داستان است.
موضوع اين يادداشت گسترش و تعريف مفهوم طراحي داستان است. و بررسي امكاناتي كه در اختيار نويسنده ميگذارد و اينكه اصلا چه لزومي دارد اين اصطلاح را به بيشمار اصطلاح ديگري كه در حوزهي داستان وجود دارند اضافه كنيم.
طراحي داستان تلاش براي استفادهي بهينه از امكانات و اجزاي داستان است. يعني چطور شخصيتها، گفتگوها، حوادث، اشيا و ... را كنار هم بچينيم كه بيشترين جذابيت را داشته باشند. و در اين كار چطور از ابزارهايي مثل تعليق، غافلگيري، شوخي و .... استفاده كنيم.
طراحي داستان را ميتوان در لايههاي مختلف به كار برد. از مرحلهي اول شكل دادن به داستان در ذهن، تا بازنويسي آخر. همانطوري كه معمار سعي ميكند با امكاناتش بهترين ساختمان را بسازد. نويسنده هم سعي ميكند با دويست صفحهاش بهترين داستان را بگويد. اين كار در لايههاي پايينتر هم ادامه دارد، جايي كه طراحي داخلي خانه اجرا ميشود. حضور يك تابلو، تعويض ميز ناهارخوري يا اضافه كردن چند گلدان ميتواند خانهاي را به كل تغيير دهد. حذف چند توصيف غيرضروري، يك مكان غيرضروري، اضافه كردن يك شخصيت جذاب كم اهميت، پررنگ كردن يك داستان فرعي ميتواند داستاني را از اين رو به آن رو كند و كار طراح داستان تشخيص همين ضرورتهاست. ورود قهرمان در كدام صحنه تاثيرگذارتر است؟ كدام صحنهها بهتر است طولانيتر باشند و كدامها كوتاهتر؟ داستان بهتر است در كدام صحنه يا دقايق به اوج برسد؟ كدام شخصيت ميتواند بميرد و كدام نه؟
به اين ترتيب و با بهينه كردن داستان در مراحل مختلف به داستان جذابتري دست پيدا ميكنيم، يا به قولي شسته رفتهتر. بارها شنيدهايم كه نويسنده دربارهي هر خط، هر كلمه، هر جزء از داستان بپرسد: آيا اين براي داستان ضروري است؟ طراح داستان سوال دوم را هم ميپرسد: آيا اين بايد همينجا و به همين شكل باشد؟
فرض كنيد فيلمنامهي قيصر را براي بازنويسي به شما دادهاند. سوال اول اينست: آيا سكانس اول فيلم قيصر(صحنهي بيمارستان) ضروري است؟ گروهي ميگويند نه، و گروهي ميگويند آره. از اين بحث به اينجا ميرسيد كه چطور بايد ضرورت يك جزء از اجزاي داستان را تشخيص داد؟ گروهي معتقدند نميتوان حكم قطعي در اين مورد صادر كرد. اين گروه در حالت كلي درست ميگويند، ولي از نظر طراحي داستان، هدف جذابيت بيشتر و داستانگويي بهينه است؛ داستان هم در واقع از واحدهاي اطلاعاتي تشكيل ميشود. در نتيجه هر جزء از اجزاي داستان را ميتوان با دو شاخص ضرورت اطلاعات و جذابيت ارزيابي كرد. پس سوال را به روز ميكنيم و به دو سوال ميرسيم: آيا صحنهي بيمارستان اطلاعات ضرورياي دارد كه جاي ديگري تكرار نميشود و نميتوان در صحنههاي ديگر پخششان كرد؟ صحنهي بيمارستان چه چيزهاي جذابي دارد؟
جواب سوال اول روشن و واضح است: نه! اطلاعات صحنهي بيمارستان در جاي جاي فيلم تكرار ميشوند. و دقت كنيد كه با توجه به آشنا بودن شخصيتها دليلي ندارد وقتمان را صرف معرفي آنها كنيم.
جواب سوال دوم: نماي ورود فرمان بسيار جذاب است، قدم زدن ناصر ملك مطيعي از ته راهرو با پيشبند خوني قصابي و كلاه كج و ديالوگ:«فرمون اومد» تماشاچي را به شدت مجذوب ميكند.
حالا بايد چكار كرد؟ از طرفي صحنه غيرضروري است و از طرفي يك نماي بسيار جذاب دارد. يك گزينهي خوب، شروع فيلم در خانه است(توجه كنيد كه با صرف زمان بيشتر شايد گزينههاي بهتري هم پيدا شوند)، و اضافه كردن يك راهرو به خانه. به اين ترتيب هم صحنهي غيرضروري بيمارستان حذف ميشود و هم نماي جذاب ورود فرمان از دست نميرود. هم در زمان فيلم صرفهجويي ميشود و هم سرعت فيلم بالا ميرود. به اين ترتيب فرمان هم مستقيم از خانه ميتواند سراغ برادران آبمنگل برود. علاوه بر همهي اينها با حذف صحنهي بيمارستان مبلغ قابل توجهي از هزينهي فيلم كم ميشود. به اين ترتيب هم تهيه كننده خوشحال ميشود هم تماشاچي؛ و چي از اين بهتر؟
به نظر شما فيلمنامههايي كه مينويسيد با پرسيدن اين سوالات چقدر بهتر ميشوند؟ طراحي داستان كار سادهاي نيست و گاهي اوقات انتخابها بسيار سخت و دشوار ميشوند. و طراح داستان بايد زمان زيادي را صرف مقايسهي صحنههاي مختلف به شكلهاي مختلف بكند. شايد لازم باشد فيلمهاي مشابه و صحنههاي مشابه بررسي شوند. شايد لازم باشد يك صحنه به ده شكل مختلف نوشته و در نهايت حذف شود. و ممكن است در نهايت نتيجهاي هم به دست نيايد و مثلا يك صحنه به دو شكل فيلمبرداري شود و تصميم نهايي در مرحلهي تدوين گرفته شود.
اين فرآيند را ميتوان روي حتي ريزترين جزييات هم پياده كرد، مثلا يك ديالوگ، يك فندك، يا مدل يك ماشين. و بايد در نظر داشت كه طراحي داستان فقط منحصر به فيلمنامهنويسي نيست، و ميتوان در داستان كوتاه و رمان نيز به خوبي از آن استفاده كرد.

