پیشگفتار: خودم میدونم کسی علاقه نداره بدونه و به کسیم ربطی نداره ولی می نویسم که یکی از بچه ها کنار پنجره ی مسنجرش عکس یه دخترو زده بود که داشت قورباغه رو ماچ می کرد. همون موقع ساسان گفت چه حالی میده آدم فانتزی ساده بنویسه! بعد من اینو نوشتم. حالا دیگه خود دانید.
شازده روي شانه
بهش گفتم بوسيدن قورباغه كار خطرناكيه ولي دخترهي لجباز گوش نكرد. رامسر بوديم؛ من اومده بودم يه ماه تابستون پيش پدربزرگ بمونم كه مهتابو ديدم. از همين قورباغههاي گلي شمال بود كه هزارتاش تو جادهها زير ماشين له ميشن. بهش گفتم بندازش زمين بيچاره ميشي.
لبش كه به لب قورباغه خورد، اول دستاش بعد پاهاش عوض شدن و همزمان لبش. پوزهي جلو اومدهش جمع شد و چشمهاي بيرونزدهاش رفتن تو. از وسط صورتش يه دماغ در اومد و قدش يه كمي بلند شد، دستاش كوتاه شدن و پرهي بين انگشتاش از بين رفت. رشدش متوقف شد، خيلي زود يه آدم لخت 10-15 سانتي تو دستاش بود. تو يه جادهي فرعي خاكي كه بارون ديشب گلش كرده بود، دو طرفش علف و ني و جا به جا چالههاي آب. ما مثلا ميخواستيم بريم جنگل.
من گفتم بندازش فرار كنيم، ولي داشت پسرهي بيحياي لختو نگا ميكرد. پرسيد: "تو كي هستي؟" "شما طلسم منو شكستين، من شاهزادهاي هستم كه هزار سال پيش شكست خورد و اسير شد." گفتم:"عمر قورباغه عمرا صدسالم نميشه" شاهزاده پوزخندي زد و گفت:"نميبيني؟ طلسم شده بودم." مهتاب يه طوري نگام كرد انگار يه بچهي احمق ده سالهم. شاهزاده هم شونههاي پهنش و پشتشو صاف كرد و با پوزخند نگام كرد.
ظاهرا من بيشتر مهتابو دوست داشتم و خب دخترا تو اين سن ماجراجو ميشن، شايد برا همينه كه خوانندههاي علميتخيلي بيشتر دخترا هستن. به هر حال به عنوان يه پسر 13 ساله ميدونستم نبايد درگير همچين ماجرايي بشيم. ولي مهتاب سعي ميكرد با دستمال سفيدش كه گوشش گل سرخ داشت شاهزادهرو بپوشونه. شاهزاده قصهشو ميگفت:"........ اينطوري شد كه شكست خورديم، حالا كافيه اول قدم اندازه شه كه طلسم كامل بشكنه و همهي قدرتم برگرده، بعدم برميگردم گذشته كشورمو پس ميگيرم..." مهتاب كه اصلا هيچ تعجبي نميكرد ولي من پرسيدم:"چطوري ميخواي بري گذشته؟" شاهزاده گفت:"تو دخالت نكن بچه!" و من ساكت شدم. "براي اينكه دوباره قورباغه نشم بايد هر روز حداقل يه بار بوسم كني، و همين الان بايد دنبال معجوني بگرديم كه منو قد سابقم ميكنه. از هزار سال پيش تا حالا منظرهي اينجا يه كمي عوض شده، ولي فكر كنم بشه پيداش كرد..." دستمال مهتاب دور تنش شبيه لباس حج شده بود. به نظرم از اين آدمايي بود كه فكر ميكنن همهچي مسابقهس و بايد حتما برنده شن.
مهتاب شلوار جين پاش بود تيشرت تنش؛ منم كلاه حصيري سرم گذاشته بودم و شلوارك پوشيده بودم. شاهزادهرو گذاشت رو شونهش و راه افتاد. معلوم بود از قصههاي شاهزاده خوشش مياد، من فقط راجع به درس و مدرسه و كامپيوتر و كارتون حرف ميزدم ولي شاهزاده داشت قصهي جنگاي هزار سال پيشو تعريف ميكرد با دشمن خونخوار. راه ما برعكس چيزي كه فكر ميكرديم ربطي به جنگل نداشت و برگشتيم وسط شهر. تو كوچهها گشتيم و رسيديم جلوي يه خونهي سهطبقهي سنگ سياه، نوساز و خيلي خوشگل. شاهزاده گفت:"خودشه، بايد همينجا باشه" من داشتم دنبال در خونه ميگشتم ولي دري پيدا نبود، شايد بايد از كوچهي پشتي ميرفتيم. مهتاب پرسيد:"خب حالا چيكار كنيم آقا شازده؟" شاهزاده رو شونهي مهتاب وايساد و گفت:"بايد بريم تو، ولي نميدونم چطوري" اين يه فرصت طلايي بود.
پدربزرگم الان پير و چاق شده؛ موهاي سرش ريخته و تو مهمونيهاي فاميل بامزگي ميكنه ولي براي من قصههاي جوونيشو تعريف كرده كه چطور از همهي ديوارها بالا ميرفته و بهترين دزديها رو ميكرده. پدر بزرگ هميشه ميگفت:"براي تو رفتن در لازم نيست، كافيه توي يه چيزي خالي باشه!" و كلي چيز يادم داده بود براي تو رفتن. يهبار خودم ديدم كه لاي ديوارو باز كرد و رفت تو خونه با تلويزيون برگشت. البته فقط براي ياد دادن به من. رفتم طرف ديوار سياه و مثل پدربزرگ دستمو گذاشتم رو سنگي كه داغتر از بقيه بود و گفتم:"كاراپوشتي من سن ترجي شو شان ژاسون" سنگ چرخيد و باز شد و تو رفتم. مهتاب دوباره به من خنديد و با شاهزاده روي شانه دنبالم اومد.
گاهي وقتا دلم برا پدربزرگ ميسوزه چون نميتونه حرف دلشو با ما بزنه. پدربزرگ از زماناي قديم اومده، مرد قديميه و الان بعضي وقتا به آسمون خيره ميشه و من ميدونم ياد روزهاي قدر قدرتيش ميافته. من خودم عكس پدربزرگو ديدم كه عقب پيكانو تنهايي بلند كرده و مادربزرگ مثل اينگريد برگمن تو صحنهي آخر كازابلانكا نگاش ميكنه. پدربزرگ صورت گردي داره و هميشه ميخنده و كلي كاراي جالب بلده، از پشت گوش آدم سكه در مياره و هر وقت با من تنهاست كاراي ديگه هم ميكنه، كفترا رو طوطي ميكنه و به طوطيا حرف زدن ياد ميده. يه بار وسط تابستون هوس انار كردم و پدربزرگ يه كپه گيلاسو كرد يه انار بزرگ. پدرم فرصت نميكنه خيلي به پدربزرگ فكر كنه و پدربزرگ از اينكه با مادربزرگ تو باغ رامسر زندگي ميكنن شكايتي نداره.
ساختمون خيلي جالب بود. پر ستون قطور نزديك به هم مثل درختهاي جنگل بينظم و نامرتب كه مجبور بوديم كجكي از بينشون بگذريم. شاهزاده ساكت نميشد و هي حرف ميزد، انگار نزديكي مقصد هيجان زدهش كرده بود:".... اينجا كه ميبينيد همهي جادوگراي سياه جمع ميشدن و طلسماي جديدو آزمايش ميكردن و بهتره بدونيد كه براي هر طلسمي يه ضدطلسم هم هست، همهشونو تو يه گاوصندوق تو زيرزمين ذخيره كردن، ما زير طلسم دو مرحلهاي هستيم..." مهتاب پرسيد:"اين چه جور طلسميه كه با يه بوس ميشكنه؟"
"خب رييس جادوگرا آدم شوخي بود، لابد پيش خودش فكر كرده كدوم دختري ممكنه قورباغهي به اين زشتي رو ببوسه؟ راستي تو چرا منو بوسيدي عزيزم؟" من تا يادش افتادم دوباره سرمو از ناراحتي تكون دادم ولي مهتاب خيلي خوشحال جواب داد:"آخه ديشب با دوستامون شرط بستيم هيچكس نميتونه قورباغه ببوسه، من خيلي ناراحت بودم كه نتونستم. امروز تصميم گرفتم اين كارو بكنم و كردم. ولي باور كن اگه ميدونستم شاهزاده ميشي زودتر ماچت كردم." و با شاهزاده دوباره خنديدن.
همينجوري كه تو ساختمون عجيب و غريب جلو ميرفتيم داشتم از پشت مهتابو نگا ميكردم و فكرم اين بود كه چرا آدم بايد دنبال يه دختر 17 ساله باشه كه دلش ميخواد قورباغهها رو شاهزاده كنه؟ راستش دنبال مهتاب بودم، اصلا سنم به عشق قد نميداد، فقط وقتي نگام ميكرد چارهاي نداشتم جز اينكه دنبالش برم. بين دختراي دور و برم فقط هيكل مهتاب مثل تو فيلما بود. عادت داشت هرجاي خلوتي كه ميرسيد روسريشو مينداخت و خوشحالي ميكرد، دوست داشت باد بپيچه تو موهاش وقتي باز بودن، منم وقتي نور خورشيد ميخورد تو موهاي بلوطي لختش خوشحال ميشدم. حتي الان كه شازده رو شونهش نشسته بود خوشحال بودم چون نشده بود مهتابو تو تاريكي ببينم، اينجا سفيدي پوستش يه معني ديگه پيدا كرده بود.
رسيديم به يه پلكان افقي، افقي كه نبود، سه تا پله ميرفت پايين سه تا پله ميومد بالا، راه افتاديم و با جلو رفتن ما كل پلهها ميرفتن پايين. ما كه نميرفتيم پلههام پايين نميرفتن. شاهزاده هنوز حرف ميزد:"... گفتم كه جادوگر بزرگ آدم شوخي بوده، اينم يكي ديگه از شوخياشه، يادمه هيچكاري رو از راه درستش انجام نميداد." مهتاب گفت:"... حوصلهام سر رفت برگرديم..." كه رسيديم به كف. اينجا روشنتر بود از چندتا در رد رمزدار شديم(رمز هردري رو يه جوري پيدا كرديم كه خيلي هيجان انگيز نبودن پس ميگذريم) و بالاخره رسيديم به يه اتاقي كه شازده از گوش مهتاب گرفت و شروع كرد رقصيدن رو شونههاش و ميخوند"... اين خودشه اين خودشه..." "واقعا گاوصندوقه، نميدونستم گاوصندوقو جادوگرا اختراع كردن" مهتاب گفت و شازده جواب داد:"... جادوگرا نساختن عزيزم ربين تنها جادوگري كه ميتونست به آينده سفر كنه با خودش آورده بود. از هرجور طلسمي كه فكر كني امنتره. حالا برو جلو تا بهت بگم چيكار كني."
من ته اتاق به ديوار تكيه داده بودم، دستام پشتم بود و يه پام هم به ديوار. بغل پام يه سنگ گنده افتاده بود. جاي خوبي نبود مثل زيرزمين بانك بود، اصلا آدم وقتي از كلي مراحل بگذره برسه به يه جايي چطور ممكنه جاي خوبي باشه؟ مخصوصا اينجا كه نم داشت، ديوارش سيمان سفيد بود كه مدام گرد و خاكش تو دهن آدمه و كفشم موزاييك قديمي بود. انگار خيلي وقت بود اينجا رو گردگيري نكرده بودن. بالاخره در گاوصندوق باز شد و نور هزار تا معجون شفاف و عجيب و غريب اتاقرو پر كرد. شازده حافظهش خيلي خوب بود كه بعد از هزار سال رمز گاوصندوق يادش مونده بود. يكي از معجونهارو به مهتاب نشون داد و مهتاب گذاشتش زمين و معجون رو داد دستش. شازده شيشهي معجونو سخت گذاشت دم لبش و قلپ قلپ سر كشيد و قدش بلند شد. هرچي قد شازده بلندتر ميشد اتاق هم تاريكتر ميشد و صداي خندهي شازده همهجارو ميگرفت، صدا به همهجاي ساختمون ميخورد و برميگشت انگار هزار تا شازده ميخنديدن، شبيه خندهي جادوگر زيباي خفته بود. همينجوري كه داشت قد ميكشيد با دست چپش به مهتاب اشاره كرد و مهتاب چسبيد به ديوار و جيغ زد.
من سنگ بغل پامو ورداشتم و محكم پرت كردم طرفش ولي با دست راستش سنگو برگردوند طرف خودم كه جا خالي دادم و چسبيدم به ديوار. كاري نميشد كرد. مهتاب انقدر جيغش بلند بود كه شازده مجبور شد با يه حركت صداشو قطع كنه، البته مهتاب هنوز جيغ ميزد ولي انگار صداي تلويزيون رو قطع كرده باشن. "... چطوري فكر كردين ممكنه يه شاهزاده قورباغه شده باشه ابلها؟ باورم نميشه به اين سادگي آزاد شده باشم، من خوششانس ترين جادوگر دنيام..." دوباره مثل قبل خنديد ولي وسط خنده ناگهان پرت شد و خورد به ديوار، منو مهتاب هردو زمين افتاديم. "يه روزم نبود كه به فكرت نباشم" پدربزرگ وارد اتاق شد.
همون لحظه به هم حمله نكردن، مثل فيلمهاي رزمي به هم خيره شدن. پدربزرگ لباس يه تيكهي سرخ و سبز و آبي تنش بود كه رگههاي طلا، روش مثل رودخونه جاري بودن و پرندهها روش پرواز ميكردن و آوازي ميخوندن كه من به سختي ميشنيدم، شازدهي قلابي از جاش بلند شد و پدربزرگ دستاشو تكون داد. از نيروي جادوي پدربزرگ من پرت شدم كنار، و تازه مهتابو ديدم كه رو زمين افتاده بود و تكون نميخورد. ولي شازدهي قلابي سرجاش وايساده بود و داشت هوا را به سمت پدربزرگ فشار ميداد.
چيزي ديده نميشد، جز يه خط جرقه تو هواي خالي بين دو نفر، انگار يه جوشكار نامرئي هوا رو جوش بده. خط كمكم به سمت پدربزرگ ميرفت. سنگ كنار من افتاده بود ولي زور نداشتم پرتش كنم. هنوز يه چيزي بود كه ميشد امتحان كرد. گفتم:"شو اوشان" و با اشارهي من سنگ محكم به طرف شازدهي قلابي پرت شد و به دستش خورد. فقط يه ثانيه طول كشيد كه شازده سنگ رو رد كنه، ولي همين براي پدربزرگ كافي بود كه بگه:"آسي اوژ". شازدهي قلابي داد بلندي زد و پرت شد عقب پدربزرگ اينبار گفت:"هامين اوشان كش ژاسون" و يه اسكلت فلزي از وسط شازده اومد بيرون و افتاد كف اتاق، باقي شازدهي قلابي هم دود شد و رفت هوا. پدربزرگ يه دستشو زد به ديوار و يه دستشو به زانوش. خيلي خسته بود و حتما چهرهي من پر از پرسش كه گفت:"اين نيمه آدم آهني رو رِبين از آينده با خودش آورده بود كه جادوگري يادش بده، ربين جادوگر خوبي بود. ولي بايد اينارو نابود ميكرد نه اينكه جادوگرشون كنه." "مگه غير از اينم آدم آهني هست؟" من گفتم و پدربزرگ لبخندي زد:"آخريش بود." من پرسيدم:"يعني شما هزارسالتونه؟" پدربزرگ با تعجب خنديد و گفت:"نه پسر اين ماجراها مال 50 سال پيشه. بيا بريم. من ديگه اينجا كاري ندارم." گفتم:"مهتاب بيهوشه پدربزرگ" پدربزرگ يه چيزي تو گوشم گفت و من با اعتماد به نفس رفتم سمت مهتاب، گفتم:"كاراشتي زورني مان ژاسون" بعد روي يكي از زانوهام نشستم و مهتابو راحت بغل كردم و آوردم بالا، حالا ديگه ميدونستم پدربزرگ چطوري عقب پيكانو بلند كرده بود.