تبليغاتX
وزعيت بينابينيت

وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality

 

روشنه كه من دلم نميخواد راجع به فيلم ۳۰۰ چيزي بنويسم! ولي امروز صبح با اين جمله ابوي از خواب بيدار شدم:"امين تو مگه تو سينما نيستي؟ چرا برا ۳۰۰ كاري نميكني؟"

به من چه؟ واقعا من بايد برم به خاطر فيلم ۳۰۰ هزار تا چيز امضا كنم؟ اولا كه امكان نداره اكران فيلم متوقف شه. خوب آقاي جرج بوش اگه بخواد جلوي اكران اين فيلمو بگيره خيلي به سختي ميتونه! مگه كشكه؟ كلي پول خرج كردن!

مخالفين فيلم ميگن ايرانيا شبيه ارك هستن. منم ميگم: ايرانيا رو از رو رييس جمهورتون كشيدن. ديدينش؟

مخالفين فيلم ميگن به فرهنگ و تاريخ ايران توهين شده. منم ميگم: چرا نشه؟ خب اونا ديدن دشت پاسارگاد داره ميره زير آب. بفرما از اين واضح تر كي به كي زده؟ گفتن بريم بسازيم!

و ...............              از همين مزخرفات صد تا يه غاز كه همه ميگن و همه مي شنون. جالبترينش  اينه كه يكي ميل زده بود كه بيايد يه كاري بكنيد من خودم هرچي فحش بلد بودم به عوامل فيلم دادم! خوبه كه فهميديم به چي مي گن كار!

البته من نمي گم اينايي كه دارن تلاش مي كنن كار بدي مي كنن. دلشون مي خواد اعتراض كنن. ولي بدينوسيله اعلام مي كنم كه هيچ دليلي نداره  ۵شنبه صبح به خاطر فيلم ۳۰۰ من با يه داد از خواب بيدار شم! هيچ دليلي نداره.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 11:15  توسط  امين   | 

 

 

پیشگفتار: خودم میدونم کسی علاقه نداره بدونه و به کسیم ربطی نداره ولی می نویسم که یکی از بچه ها کنار پنجره ی مسنجرش عکس یه دخترو زده بود که داشت قورباغه رو ماچ می کرد. همون موقع ساسان گفت چه حالی میده آدم فانتزی ساده بنویسه! بعد من اینو نوشتم. حالا دیگه خود دانید.

 

 

شازده روي شانه

بهش گفتم بوسيدن قورباغه كار خطرناكيه ولي دختره­ي لجباز گوش نكرد. رامسر بوديم؛ من اومده بودم يه ماه تابستون پيش پدربزرگ بمونم كه مهتاب­و ديدم. از همين قورباغه­هاي گلي شمال بود كه هزارتاش تو جاده­ها زير ماشين له مي­شن. بهش گفتم بندازش زمين بيچاره مي­شي.

لبش كه به لب قورباغه خورد، اول دستاش بعد پاهاش عوض شدن و همزمان لبش. پوزه­ي جلو اومده­ش جمع شد و چشم­هاي بيرون­زده­اش رفتن تو. از وسط صورتش يه دماغ در اومد و قدش يه كمي بلند شد، دستاش كوتاه شدن و پره­ي بين انگشتاش از بين رفت. رشدش متوقف شد، خيلي زود يه آدم لخت 10-15 سانتي تو دستاش بود. تو يه جاده­ي فرعي خاكي كه بارون ديشب گلش كرده بود، دو طرفش علف و ني و جا به جا چاله­هاي آب. ما مثلا مي­خواستيم بريم جنگل.  

من گفتم بندازش فرار كنيم، ولي داشت پسره­ي بي­حياي لخت­و نگا مي­كرد. پرسيد: "تو كي هستي؟" "شما طلسم منو شكستين، من شاهزاده­اي هستم كه هزار سال پيش شكست خورد و اسير شد." گفتم:"عمر قورباغه عمرا صدسالم نميشه" شاهزاده پوزخندي زد و گفت:"نمي­بيني؟ طلسم شده بودم." مهتاب يه طوري نگام كرد انگار يه بچه­ي احمق ده ساله­م. شاهزاده­ هم شونه­هاي پهنش­ و پشتش­و صاف كرد و با پوزخند نگام كرد.

ظاهرا من بيشتر مهتاب­و دوست داشتم و خب دخترا تو اين سن ماجراجو مي­شن، شايد برا همينه كه خواننده­هاي علمي­تخيلي بيشتر دخترا هستن. به هر حال به عنوان يه پسر 13 ساله مي­دونستم نبايد درگير همچين ماجرايي بشيم. ولي مهتاب سعي مي­كرد با دستمال سفيدش  كه گوشش گل سرخ داشت شاهزاده­رو بپوشونه. شاهزاده قصه­شو مي­گفت:"........ اينطوري شد كه شكست خورديم، حالا كافيه اول قدم اندازه شه كه طلسم كامل بشكنه و همه­ي قدرتم برگرده، بعدم برمي­گردم گذشته كشورمو پس مي­گيرم..." مهتاب كه اصلا هيچ تعجبي نمي­كرد ولي من پرسيدم:"چطوري مي­خواي بري گذشته؟" شاهزاده گفت:"تو دخالت نكن بچه!" و من ساكت شدم. "براي اينكه دوباره قورباغه نشم بايد هر روز حداقل يه بار بوسم كني، و همين الان بايد دنبال معجوني بگرديم كه منو قد سابقم مي­كنه. از هزار سال پيش تا حالا منظره­ي اينجا يه كمي عوض شده، ولي فكر كنم بشه پيداش كرد..." دستمال مهتاب دور تنش شبيه لباس حج شده بود. به نظرم از اين آدمايي بود كه فكر مي­كنن همه­چي مسابقه­س و بايد حتما برنده شن.

مهتاب شلوار جين پاش بود تي­شرت تنش؛ منم كلاه حصيري سرم گذاشته بودم و شلوارك پوشيده بودم. شاهزاده­رو گذاشت رو شونه­ش و راه افتاد. معلوم بود از قصه­هاي شاهزاده خوشش مياد، من فقط راجع به درس و مدرسه و كامپيوتر و كارتون حرف مي­زدم ولي شاهزاده داشت قصه­ي جنگاي هزار سال پيش­و تعريف مي­كرد با دشمن خونخوار. راه ما برعكس چيزي كه فكر مي­كرديم ربطي به جنگل نداشت و برگشتيم وسط شهر. تو كوچه­ها گشتيم و رسيديم جلوي يه خونه­ي سه­طبقه­ي سنگ سياه، نوساز و خيلي خوشگل. شاهزاده گفت:"خودشه، بايد همينجا باشه" من داشتم دنبال در خونه مي­گشتم ولي دري پيدا نبود، شايد بايد از كوچه­ي پشتي مي­رفتيم. مهتاب پرسيد:"خب حالا چيكار كنيم آقا شازده؟" شاهزاده رو شونه­ي مهتاب وايساد و گفت:"بايد بريم تو، ولي نمي­دونم چطوري" اين يه فرصت طلايي بود.

پدربزرگم الان پير و چاق شده؛ موهاي سرش ريخته و تو مهموني­هاي فاميل بامزگي مي­كنه ولي براي من قصه­هاي جوونيش­و تعريف كرده كه چطور از همه­ي ديوارها بالا مي­رفته و بهترين دزديها رو مي­كرده. پدر بزرگ هميشه مي­گفت:"براي تو رفتن در لازم نيست، كافيه توي يه چيزي خالي باشه!" و كلي چيز يادم داده بود براي تو رفتن. يه­بار خودم ديدم كه لاي ديوارو باز كرد و رفت تو  خونه با تلويزيون برگشت. البته فقط براي ياد دادن به من. رفتم طرف ديوار سياه و مثل پدربزرگ دستم­و  گذاشتم رو سنگي كه داغ­تر از بقيه بود و گفتم:"كاراپوشتي من سن ترجي شو شان ژاسون" سنگ چرخيد و باز شد و تو رفتم. مهتاب دوباره به من خنديد و با شاهزاده روي شانه دنبالم اومد.

گاهي وقتا دلم برا پدربزرگ مي­سوزه چون نمي­تونه حرف دلش­و با ما بزنه. پدربزرگ از زماناي قديم اومده، مرد قديميه و الان بعضي وقتا به آسمون خيره مي­شه و من مي­دونم ياد روزهاي قدر قدرتيش مي­افته. من خودم عكس پدربزرگ­و ديدم كه عقب پيكان­و تنهايي بلند كرده و مادربزرگ  مثل اينگريد برگمن تو صحنه­ي آخر كازابلانكا نگاش مي­كنه. پدربزرگ صورت گردي داره و هميشه مي­خنده و كلي كاراي جالب بلده، از پشت گوش آدم سكه در مياره و هر وقت با من تنهاست كاراي ديگه هم مي­كنه، كفترا رو طوطي مي­كنه و به طوطيا حرف زدن ياد مي­ده. يه بار وسط تابستون هوس انار كردم و پدربزرگ يه كپه گيلاس­و كرد يه انار بزرگ. پدرم فرصت نمي­كنه خيلي به پدربزرگ فكر كنه و پدربزرگ از اينكه با مادربزرگ تو باغ رامسر زندگي مي­كنن شكايتي نداره.

ساختمون خيلي جالب بود. پر ستون قطور نزديك به هم مثل درخت­هاي جنگل بي­نظم و نامرتب كه مجبور بوديم كجكي از بينشون بگذريم. شاهزاده ساكت نمي­شد و هي حرف مي­زد، انگار نزديكي  مقصد هيجان زده­ش كرده بود:".... اينجا كه مي­بينيد همه­ي جادوگراي سياه جمع مي­شدن و طلسماي جديدو آزمايش مي­كردن و بهتره بدونيد كه براي هر طلسمي يه ضدطلسم هم هست، همه­شونو تو يه گاوصندوق تو زيرزمين ذخيره كردن، ما زير طلسم دو مرحله­اي هستيم..." مهتاب پرسيد:"اين چه جور طلسميه كه با يه بوس مي­شكنه؟"

"خب رييس جادوگرا آدم شوخي بود، لابد پيش خودش فكر كرده كدوم دختري ممكنه قورباغه­ي به اين زشتي رو ببوسه؟ راستي تو چرا منو بوسيدي عزيزم؟" من تا يادش افتادم دوباره سرم­و از ناراحتي تكون دادم ولي مهتاب خيلي خوشحال جواب داد:"آخه ديشب با دوستامون شرط بستيم هيچ­كس نمي­تونه قورباغه ببوسه، من خيلي ناراحت بودم كه نتونستم. امروز تصميم گرفتم اين كارو بكنم و كردم. ولي باور كن اگه مي­دونستم شاهزاده مي­شي زودتر ماچت كردم." و با شاهزاده دوباره خنديدن.

همينجوري كه تو ساختمون عجيب و غريب جلو مي­رفتيم داشتم از پشت مهتاب­و نگا مي­كردم و فكرم اين بود كه چرا آدم بايد دنبال يه دختر 17 ساله باشه كه دلش مي­خواد قورباغه­ها رو شاهزاده كنه؟ راستش دنبال مهتاب بودم، اصلا سنم به عشق قد نمي­داد، فقط وقتي نگام مي­كرد چاره­اي نداشتم جز اينكه دنبالش برم. بين دختراي دور و برم فقط هيكل مهتاب مثل تو فيلما بود. عادت داشت هرجاي خلوتي كه مي­رسيد روسريشو مي­نداخت و خوشحالي مي­كرد، دوست داشت باد بپيچه تو موهاش وقتي باز بودن، منم وقتي نور خورشيد مي­خورد تو موهاي بلوطي لختش خوشحال مي­شدم. حتي الان كه شازده رو شونه­ش نشسته بود خوشحال بودم چون نشده بود مهتاب­و تو تاريكي ببينم، اينجا سفيدي پوستش يه معني ديگه پيدا كرده بود.

رسيديم به يه پلكان افقي، افقي كه نبود، سه تا پله مي­رفت پايين سه تا پله ميومد بالا، راه افتاديم و با جلو رفتن ما كل پله­ها مي­رفتن پايين. ما كه نمي­رفتيم پله­هام پايين نمي­رفتن. شاهزاده هنوز حرف مي­زد:"... گفتم كه جادوگر بزرگ آدم شوخي بوده، اينم يكي ديگه از شوخياشه، يادمه هيچ­كاري رو از راه درستش انجام نمي­داد." مهتاب گفت:"... حوصله­ام سر رفت برگرديم..." كه رسيديم به كف. اينجا روشن­تر بود از چندتا در رد رمزدار شديم(رمز هردري رو يه جوري پيدا كرديم كه خيلي هيجان انگيز نبودن پس مي­گذريم) و بالاخره رسيديم به يه اتاقي كه شازده از گوش مهتاب گرفت و شروع كرد رقصيدن رو شونه­هاش و مي­خوند"... اين خودشه اين خودشه..." "واقعا گاوصندوقه، نمي­دونستم گاوصندوق­و جادوگرا اختراع كردن" مهتاب گفت و شازده جواب داد:"... جادوگرا نساختن عزيزم ربين تنها جادوگري كه مي­تونست به آينده سفر كنه با خودش آورده بود. از هرجور طلسمي كه فكر كني امن­تره. حالا برو جلو تا بهت بگم چيكار كني."

من ته اتاق به ديوار تكيه داده بودم، دستام پشتم بود و يه پام هم به ديوار. بغل پام يه سنگ گنده افتاده بود. جاي خوبي نبود مثل زيرزمين بانك بود، اصلا آدم وقتي از كلي مراحل بگذره برسه به يه جايي چطور ممكنه جاي خوبي باشه؟ مخصوصا اينجا كه نم داشت، ديوارش سيمان سفيد بود كه مدام گرد و خاكش تو دهن آدمه و كفش­م موزاييك قديمي بود. انگار خيلي وقت بود اينجا رو گردگيري نكرده بودن. بالاخره در گاوصندوق باز شد و نور هزار تا معجون شفاف و عجيب و غريب اتاق­رو پر كرد. شازده حافظه­ش خيلي خوب بود كه بعد از هزار سال رمز گاوصندوق يادش مونده بود. يكي از معجون­هارو به مهتاب نشون داد و مهتاب گذاشتش زمين و معجون رو داد دستش. شازده شيشه­ي معجون­و سخت گذاشت دم لبش و قلپ قلپ سر كشيد و قدش بلند شد. هرچي قد شازده بلندتر مي­شد اتاق هم تاريك­تر مي­شد و صداي خنده­ي شازده همه­جارو مي­گرفت، صدا به همه­جاي ساختمون مي­خورد و برمي­گشت انگار هزار تا شازده مي­خنديدن، شبيه خنده­ي جادوگر زيباي خفته بود. همينجوري كه داشت قد مي­كشيد با دست چپش به مهتاب اشاره كرد و مهتاب چسبيد به ديوار و جيغ زد.

من سنگ بغل پامو ورداشتم و محكم پرت كردم طرفش ولي با دست راستش سنگ­و برگردوند طرف خودم كه جا خالي دادم و چسبيدم به ديوار. كاري نمي­شد كرد. مهتاب انقدر جيغش بلند بود كه شازده مجبور شد با يه حركت صداشو قطع كنه، البته مهتاب هنوز جيغ مي­زد ولي انگار صداي تلويزيون رو قطع كرده باشن. "... چطوري فكر كردين ممكنه يه شاهزاده قورباغه شده باشه ابلها؟ باورم نمي­شه به اين سادگي آزاد شده باشم، من خوش­شانس ترين جادوگر دنيام..." دوباره مثل قبل خنديد ولي وسط خنده ناگهان پرت شد و خورد به ديوار، من­و مهتاب هردو زمين افتاديم. "يه روزم نبود كه به فكرت نباشم" پدربزرگ وارد اتاق شد.

همون لحظه به هم حمله نكردن، مثل فيلم­هاي رزمي به هم خيره شدن. پدربزرگ لباس يه تيكه­ي سرخ و سبز و آبي تنش بود كه رگه­هاي طلا، روش مثل رودخونه جاري بودن و پرنده­ها روش پرواز مي­كردن و آوازي مي­خوندن كه من به سختي مي­شنيدم، شازده­ي قلابي از جاش بلند شد و پدربزرگ دستاش­و تكون داد. از نيروي جادوي پدربزرگ من پرت شدم كنار، و تازه مهتاب­و ديدم كه رو زمين افتاده بود و تكون نمي­خورد. ولي شازده­ي قلابي سرجاش وايساده بود و داشت هوا را به سمت پدربزرگ فشار مي­داد.

چيزي ديده نمي­شد، جز يه خط جرقه تو هواي خالي بين دو نفر، انگار يه جوشكار نامرئي هوا رو جوش بده. خط كم­كم به سمت پدربزرگ مي­رفت. سنگ كنار من افتاده بود ولي زور نداشتم پرتش كنم. هنوز يه چيزي بود كه مي­شد امتحان كرد. گفتم:"شو اوشان" و با اشاره­ي من سنگ محكم به طرف شازده­ي قلابي پرت شد و به دستش خورد. فقط يه ثانيه طول كشيد كه شازده سنگ رو رد كنه، ولي همين براي پدربزرگ كافي بود كه بگه:"آسي اوژ". شازده­ي قلابي داد بلندي زد و پرت شد عقب پدربزرگ اين­بار گفت:"هامين اوشان كش ژاسون" و يه اسكلت فلزي از وسط شازده اومد بيرون و افتاد كف اتاق، باقي شازده­ي قلابي هم دود شد و رفت هوا. پدربزرگ يه دستش­و زد به ديوار و يه دستش­و به زانوش. خيلي خسته بود و حتما چهره­ي من پر از پرسش كه گفت:"اين نيمه آدم آهني رو رِبين از آينده با خودش آورده بود كه جادوگري يادش بده، ربين جادوگر خوبي بود. ولي بايد اينارو نابود مي­كرد نه اينكه جادوگرشون كنه." "مگه غير از اينم آدم آهني هست؟" من گفتم و پدربزرگ لبخندي زد:"آخريش بود." من پرسيدم:"يعني شما هزارسالتونه؟" پدربزرگ با تعجب خنديد و گفت:"نه پسر اين ماجراها مال 50 سال پيشه. بيا بريم. من ديگه اينجا كاري ندارم." گفتم:"مهتاب بيهوشه پدربزرگ" پدربزرگ يه چيزي تو گوشم گفت و من با اعتماد به نفس رفتم سمت مهتاب، گفتم:"كاراشتي زورني مان ژاسون" بعد روي يكي از زانوهام نشستم و مهتاب­و راحت بغل كردم و آوردم بالا، حالا ديگه مي­دونستم پدربزرگ چطوري عقب پيكان­و بلند كرده بود.

  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 0:0  توسط  امين   | 

 

 

فصل اول ............فصل دوم...........فصل سوم.....  فصل چهارم

 

5.

 

قشنگی زندگی ما گویا این است که مثل سگ دنبال نکبت خودمان می‌دویم و شادیم. تونل‌های کنده شده در پیاده‌روی قالیبافی ولیعصر مرا یاد قطعات خالی بهشت زهرا می‌اندازد، مستطیل‌های سیمانی خالی، مرتب و منظم و رو به قبله. روز کاری بهشت زهرا از هشت و نیم شروع می‌شود که آمبولانس‌ها دم خانه‌ها می‌رسند و مرده زیر لااله الاالله مرده‌کشان سوار آخرین ماشین عمرش می‌شود. در این فاصله کارگران غیور بهشت زهرا فرغون فرغون خاک خالی می‌کنند میان زائران مردگان هفته‌ی پیش و بالای قبرهای منتظر نوبت. مداحان بدصدای کج و کوله و عجیب و غریب اکوهای آبی گل گرفته‌شان را آزمایش می‌کنند، و کودکان دور از مرگ در حیرت و تاسف پیرتران را ناراحت مردگان می‌بینند.

قبرها به ترتیب ردیف فروخته می‌شوند و قطعه به تدریج پر می‌شود. حساب کنید قرار است تا قبل از ظهر ده بيست مرده در قطعه دفن شوند و هر مرده دست‌کم بیست همراه دارد، عرض هر قبر 50 سانت است کمی بیشتر یا کمتر. یعنی در محوطه‌ای به عرض 6 متر دویست نفر آدم انباشته می‌شوند در کار لگد زدن به هم و تنه زدن و جا باز کردن برای مرده‌ها. مداح ترکی یک طرف برای ترک مرده‌ای می‌خواند و این طرف مداح دیگر به فرموده نوحه‌ی عربی، مداح سومی شعر پرسوز و گدازی برای مادر از دست رفته­ي خاندان ثروتمند دولابي می‌خواند. زنان خاندان در فكر كفش­هاي به گل نشسته­شان هستند و دورتر پسري با عينك آفتابي به زور سعي مي­كند دختري از مشايعان مرده­ي ترك را رد بگيرد.

نظم عجيبي دارد بهشت زهرا، از كنار تاكسي سرويس بهشت كه بگذري مي رسي به غسالخانه، قلب تپنده­ي شهر مردگان، براي مرده خاك كردن جز پول، چند مرد قوي لازم داري كه مرده را روي تخت روان ترمه پيچش از غسالخانه بگيرند و باز لااله الاالله بگويند و ببرند زير طاقي بخوابانند كه قرار است نماز خوانده شود، يكي دو دقيقه صبر كني آخوند بيكاري از اتاقك مخصوصش مي­آيد و نماز را مي­خواند. در صفوف ايستاده بر نماز[1]، اولي­ها چاره­اي جز جديت ندارند. آخري­ها در عوالم خودشان سير آفاق و انفس مي­كنند و براي خودشان شادند. در شهر مردگان خبري از دختر­هاي ترگل ورگل ژيلاصفت نيست، اينجا ايران واقعي است. همه درب و داغان­نند و تازه مي­فهميد كه بله، از هر هزار دختري يكي ... .

دوراني شده كه موش­ها بي ترسي ثابت كنند وقيحند و نه از آدم مي­ترسند، شايد موش­ها نكبت زندگي ما را بهتر مي­بينند و برعكس ما كه دلمان به سپر هفت لايه­ي آشيل[2] و مبارزه و آگاهي و آراگورن[3] خوش است؛ جاي درستشان را انتخاب كرده­اند و همانجا زندگي مي­كنند: فاضلاب. سنگ­فرش­ها قرمز كم­رنگ هستند و سبز، كف جوب­ها را سنگ­هاي خوشگلي چيده­اند.  

بعد از نماز باز فاتحه­ي نوبتي بايد خواند، اول مردها و دوم زن­ها، بچه­ها اين وسط لب تكان مي­دهند و خوش­شانس­ها دوربين به دست فقط عكس مي­گيرند. همه­ي پول را يكجا مي­گيرند و همه­ي برگه­ها يكباره صادر مي­شود. سالن بهشت زهرا شبيه سالن فرودگاه است، همه­چيز كامپيوتري شده است. بعد از فاتحه باز مردان قوي مرده­ را بلند مي­كنند و به جاي چهار نفر همه زور مي­زنند يك جايي از تخت/برانكارد/تخت روان مرده را بگيرند و صد باز نزديك است مرده بيافتد. مرده­كشان لااله الله گويان جسد را به آمبولانس منتظر مي­رسانند و خودشان بايد جدا تا قطعه بروند. بله، شهر مردگان بزرگ است، انقدر بزرگ هست كه بي­نقشه خوب گم و گور شوي. در دشت فراخ مستطيل­هاي خالي سيماني باد مي­وزد و تا خورشيد از بالاي آسمان نتابد سرد است سرد و بادها خطوطت را قطع خواهند كرد[4].

يك نفر بايد توي قبر باشد، حسن آقا شما پسر بزرگي. بذا خودم مي­رم تقي بيا كنار. بذا برم تو. مرده را از ترمه باز مي­كنند و با كفن سفيد در قبر مي­گذارند، زير سر مرده بايد بالش خاك ساخت كه آسوده بخوابد. لاشخور ديگري مي­آيد و در قبر مي­رود و تلقين مي­خواند، گرچه پول تلقين خوان را در صندوق داده­اي دوباره بايد بهش پول بدهي. مداح را پيدا كني و به هزار زبان حاليش كني اسم­ها را درست بخواند تا استهباني را اسهتباني بخواند و پورپشنگ را پشنگ پور و جملات حفظي بي­معني خودش را دوباره بخواند.

قبر كنگره­اي دارد بالاتر از مرده كه رويش سنگ مي­چينند و در واقع آن زير اتاقك كم ارتفاع بي­معني­اي براي مرده مي­شود. بعد اول اگر زن است شوهرش، اگر پدر يا مادر است پسر بزرگش، اگر بچه است پدرش، اگر بي­پدر است برادر بزرگتر و ...  خلاصه اولين مرد نزديك به او چند بيل خاك مي­ريزند و بعد گل مي­سازند و روي مرده مي­ريزند. بعد تازه كارگران بهشت زهرا مي­آيند و در ثانيه­اي قبر را پرمي­كنند و دوباره روي قبر هم سنگ(اين سنگ­ها البته در اصل خشت­هاي سيماني است)  می گذارند و مشايعان با چيدن چندتا از همين خشت­هاي سيماني كنار هم سنگ قبر نصفه نيمه­اي براي مرده مي­سازند و تابلوي مشخصاتي كه غسالخانه بهشان داده روي آن مي­بندند، خيرات و گل ريز ريز كردن و فاتحه و گريه و شيون و دعوا و ترافيك و پارك وي.

كه با قد بلند سيماني­اش وليعصر/مصدق/پهلوي را؛ خيابان چنارها را پاره مي­كند.

اگرچه دبي دختر پارك­وي يك دهم ونك هم نيست، از اين جوي سيماني مرواريدهاي مي­گذرند كه صياد حقيري مثل من به فكر صيدشان هم نمي­افتد.  [5] نوبهار جواني من با غم عشق همين مرواريدها خزان شد. از پارك­وي مي­شود رفت شمال به تجريش، غرب به آتي­ساز و اوين و شهرك غرب و گيشا و ... و شرق به هفت تير. و من قرار است بروم به هفت تير. ميداني كه بدون كسره ششلول خوانده مي­شود، روز شهادت/مرگ/نابودي/فنا/رهايي مردان بزرگي كه مهم­ترين نقطه­ي گنگ زندگيشان روشن نبودن بزرگيشان است. بزرگند چون آدم­هاي زيادي زمان­شان را گذرانده­اند به ثابت كردن بزرگي اين شهدا/كشتگان/نابودان. ابرها در آسمان حركت آرامي دارند و اين از تغيير شدت نور خورشيد معلوم است كه گاهي به گاهي عكسش در كاپوت براق سمند نوي خطي هفت­تير مي­افتد. خودرو بوي نويي مي­دهد. نه بابا ماهي سيصد دارم قسطشو مي­دم به خدا صرف نداره. بالاخره از پيكان كه بهتره بابا! نيست؟ از پيكان بهتره ولي خرجشو چه كنم؟

در راه هفت­تير داريوش كوه بر دوش مي­گذارد و خورشيد را پايين مي­كشد. با نردبان تا ماه مي­ورد و باد را با تيري مي­كشد. فقط به خاطر آره گفتن يك جفت چشم، آره­اي كه من هم شنيدم و هيچ كوهي را نكندم، جنگ مي­شد كرد. مي­شد همان لحظه تا ماه رفت و به آسمان دست زد و برگشت. سر پيچ كوچه­ي تاريك ساعت 10 شب درست كنار همان تيري كه جاي آشغال كوچه است گفتند آره. و من كودن نفهميدم. نزديك همان ديواري كه پايش گربه­هاي شهوت­ران پس از خوردن آشغال گوشت­هاي كوچه با صداي نوزادان عشق­بازي مي­كنند چشمان ژيلا كه به خاطر تپلي صورتش تو رفته­اند و ريز ديده مي­شوند گفتند آره. موي كوتاهش را سرخ كرده بود و مي­خنديد، چرخيد و از من دور شد. خيلي سعي مي­كرد وزنش را كمتر كند ولي به هر حال تپل ديده مي­شد به خاطر تپلي صورتش و خوب مي­دانست چطور بايد از پشت دلبري كند.

مدرس سال­هاي عمرش صرف جدل با رضاشاه شد. رضا قزاق روزي تصميم گرفت جلوي اسلام بايستد و انصافا هم خوب ايستاد، از آن جور ايستادن­هاي بيضايي بود چون هرچه باشد در اين هزار و اندي سال كه از پاشيدن درخشش شمشير اسلام بر ایران مي­گذرد جز رضاقزاق يعقوب ليث صفاري جرات كرده جلوي اسلام بايستد. پس همين يك نفر بوده و بيضايي هميشه دلش مي­خواهد يك نفر بايستد. ولي تدبير نداشت، سياست نداشت و خلاصه اين وسط تكليف اين مدرس اتوبان شده روشن نيست كه كارش درست بوده يا غلط؟

مي­جنگيد براي آزادي يا براي حجابي كه قرار بود كشف شود؟ شايد جالب­ترين پديده­ي ميدان هفت تير مسجد الجواد باشد. هفت تير شايد در كنار امام حسين و سيدخندان يكي از سه دروازه­ي شرق هم باشد.



[1] از عصار كه مي­گويد: در صفوف ايستاده بر نماز/ ابن ملجم­ها فراوانند باز

[2] آشيل سپر خاصي دارد كه هفت لايه دارد. نيزه­ي هكتور از شش لايه رد مي­شود و در لايه­ي هفتم گير مي­كند.

[3] آراگورن صاحب تاج و تخت گوندور در داستان ارباب حلقه­هاست.

[4] اين يكي هم كه خب از فروغ است. پيشاپيش از كساني كه به نظرشان شعر مردم را خراب كرده­ام پوزش مي­خواهم

[5] اين يكي هم از فروغ.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 2:28  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود