بازندهی چپ دست
دستهایش خیلی کوچکتر بودند ولی مشتهایش را گره کرد. از پیش بازنده بود و انقدر بدشانس بود که نتواند از این مسابقه فرار کند. رقیبش مطمئن به سمتش میآمد، روپوش تمیزی پوشیده بود با یقهی دور دوزی شده؛ روی جیبش با نخ سرمهایتر عقاب گلدوزی کرده بودند. قدش بلندتر بود. پوتینهای مارکداری پوشیده بود که برابر برف مثل تانکهای آمریکایی جلوی نارنجک بودند. دستکش چرم دستش کرده بود که برق میزد. شالگردن چند رنگ بلندی داشت با مارک نایک. بوکس بلد بود؛ همه میدانستند.
بازنده سرجایش ایستاده بود با مشتهای گره کرده و با همهی قدرت و اراده و زورش که توی مشتهایش جمع شده بود. بچهها ساکت دورشان ایستاده بودند. گروهی با لبخند و گروهی با اخم. خبری از ناظم نبود. زلزله هم نمیآمد. تگرگ هم نبارید. کیف پارچهای سوم دبستانش افتاده بود چند متر آنطرفتر روی برف. دوستی نداشت که کیفش را نگه دارد. پاهای سردش میگفتند بشین. برف ذوب میشد و میآمد تو و به جورابش نفوذ میکرد و تا ساق پایش را از سرما میلرزاند.
بچهها ساکت و صامت حلقه زده بودند. تا یکی دو هفته این بچهها میشوند قصهگوهای برتر مدرسه و ماجرا را به چندین و چند شکل تعریف میکنند. بعضیها از بازندهشان قهرمان میسازند و بقیه ترسو. کسی حاضر نیست این داستان را خراب کند. با اشتیاق منتظرند که با اولین ضربه فریادشان به هوا برود. چه چیزی بهتر از تقابل یک بازنده و یک برنده که بی هیچ نگرانی میتوان پایانش را حدس زد. کسی غافلگیر نخواهد شد. قاعدهای نخواهد شکست. از فردا همهچیز با نظم سابقش ادامه خواهد داشت و داستان تازهای برای تعریف کردن هست. برف مثل مخلفات کنار غذا حادثه را جذابتر میکند.
بازنده حمله میکند و برنده را زمین میزند. فریادها بالا میگیرد. بازنده مدام مشت میزند ولی پهلوهای ضعیفتر و مریضترش حریف پوتینهای برنده نیستند. برنده بلند میشود و باران مشتهای تمرین شده شروع میشود. برنده بوکس بلد است و دستهای سنگینتری دارد. بازنده خیلی زود زمین میافتد و به خودش میپیچید. همه متفرق میشوند. کسی دوست ندارد به اندوه سنگین بعد از پایان فکر کند. بازنده به زحمت خودش را تا کیفش میکشاند.
* داستان نما را به جای متظاهر به داستان نوشتم! درباره ی اینکه اصلا متن متظاهر به داستان چیه باید از امیر خورشیدفر سوال کنید! ربطی به من نداره.

