تبليغاتX
وزعيت بينابينيت

وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality

این داستان فکر کنم اولین داستانی بود که گذاشتم تو این وبلاگ. الان پایانش رو عوض کردم. دوباره می ذارم. فکر کنم بهتر شده باشه. فایل pdf  رو  مي تونيد از اينجا بگيريد

اينم قصه

 

 

واردِ

 

 بزرگترين دشت زندگيم شدم. اگر كوه‌هاي دوردست نبودند باورم نمي‌شد اين دشت پاياني دارد. دشتي پر از گل؛ بوي گل‌ها همه جا را گرفته بود. مي‌دانستم قرار نيست بايستم. گذشتن از دشت را شروع كردم. چند دقيقه كه گذشت سرم گيج رفت، بوي گل مستم كرد. بدتر از روزي كه با چاق‌ترين اسب كوه سفيد مسابقه‌ي شرابخواري دادم. تلو تلو خوران جلو مي‌رفتم، راه رفتن برايم سخت شده بود. پس، از كيف كمري‌ام سنگ‌هاي چخماق را بيرون آوردم و با بستن چند شاخه‌ي خشك شده به هم مشعل روشن كردم، آتش به جنگ بويِ خوشِ گل رفت. راه زيادي رفتم؛ از ميان گل هاي سرخ و سفيد و زرد. انگار قبل از من هيچ كس از اين دشت عبور نكرده بود. برگشتم و پشت سرم را نگاه كردم. تپه‌ي بزرگ ديگر كوچك بود، به حالِ گاوميشِ سرخ تاسف خوردم كه جانش را براي بستن راه من تلف كرده بود.

ناگهان از پشت كوه‌هاي آن طرف دشت توده‌اي عظيم بيرون آمد، پرواز مي‌كرد و جلو مي‌آمد. جلوتر كه آمد معلوم شد پرندگان رنگيني هستند كه به اين سو مي‌آيند. سر جايم ايستادم و از منظره‌ي آن‌ همه پرنده كه به سمتِ من مي‌آمدند لذت بردم. كمي بعد متوجه فاجعه شدم. هر كدام از پرندگان سطلي در چنگال گرفته بودند و جلو مي آمدند. حتما به خاطر مشعلي بود كه در دست داشتم. سريع پرتش كردم داخل نهري كه از وسط دشت گل و نزديك پاي من مي‌گذشت. ولي انگار نه انگار، هيچ چيز جلو دار پرندگان نبود، نزديك شدند و در حاليكه فرياد مي‌زدم نه، سطل‌هاي آب را روي سر من خالي كردند. اتفاقي كه نبايد مي‌افتاد، افتاد. حجم آبي كه با من در تماس بود زياد شد و من ماهي شدم. خودم را با زحمت انداختم توي نهر، نمي‌دانستم بايد پريِ جنگل گوزن‌ها را به خاطر اين طلسم نفرين كنم يا خدا را به خاطر نهرِ آب شكر. به هر حال، جهتِ آب دلخواه من بود و من شنا كنان پيش مي‌رفتم.

ماهي بزرگي بودم. وقتي نهر تبديل به رودِ بزرگي شد خيلي نگران نشدم. به اين فكر بودم كه پري جنگلِ گوزن‌ها، هيچ‌وقت نگفته بود چطور دوباره آدم مي‌شوم. شايد مجبور مي‌شدم تا آخر عمر ماهي بمانم. شايد زندگي در اقيانوس هم مثل زمين باشد. ماهي‌هاي ديگر كه از كنارم رد مي‌شدند همه با تعجب نگاهم مي‌كردند. آن‌قدر به اين كار ادامه دادند كه كم كم مطمئن شدم چيز عجيبي در هيبت تازه‌ي من هست.

همين‌طور كه جلو مي رفتم، يك تكه شيشه ديدم كه كف آب افتاده بود، در ميان جريان آرام آب شناكنان جلوي شيشه رفتم. آبزيان ديگر حق داشتند تعجب كنند. اگرچه ماهي بزرگي بودم، با پولك و باله و دم؛ ولي موهايم هنوز روي سرم بود. مويي كه آب پريشانش مي‌كرد.

كف رودخانه هيچ سنگي بزرگتر از دانه‌ي شن نبود، تا قبل از آن كف هيچ رودخانه‌اي را نديده بودم، ولي فكر نمي كنم همه‌ي رودها شبيه اين يكي بودند، كاملا صاف، انگار آب در جاده جاري است، جاده اي هموار. اين‌جا و آن‌جا علف‌هايي از ميان سنگريزه‌ها سبز شده بود. قدِ اين علف‌ها بعضي جاها از قدِ يك مرد ايستاده هم بلندتر بود. تنها چيز اضافه‌ي كفِ رودخانه همان شيشه‌اي بود كه خودم را در آن ديدم. شيشه كه نه، آينه. اين تكه شيشه، آينه‌اي شكسته بود. اين را از تيرگي پشتش مي‌شد فهميد. سنگريزه‌ها هزار رنگ هم بيشتر بودند، و نور خورشيد با تلاطم آب شكسته مي‌شد.

آينه، كفِ حوضچه‌ي نه چندان كوچكي در حاشيه‌ي رود افتاده بود. دور حوضچه‌ را ريشه‌هاي پر پشت و پر پيچ درختان ديوار كشيده بودند. شبيه صف اول لشكر ميمون‌ها وقتي همراه شيرهاي كوهي با آن‌ها بر سر فرمانروايي كوهستان مي‌جنگيدم. پشت ديوار تيره گون، طرحي تكان مي‌خورد، چشمانم خيره ماند. طرحِ نويِ زندگي‌ام از پشت همه‌ي ريشه‌ها عبور كرد، نگاهش را روي فلس‌هاي تنِ خسته‌ام حس كردم، بيرون آمد. اول موي بلند و زيبايش را ديدم. نمي‌توانستم نگاهم را از چشمان سياهش جدا كنم. بدون پلك زدن جلو آمد. سلامي لازم نبود. هر دو مي‌دانستيم قرباني يك طلسميم.

بعد از چند لحظه انگار زمان تصميم گرفت تا ابد نايستد و به راه افتاد، دوباره جريان آرام آب را ميان موهايم حس كردم. هزار بار در ثانيه تاسف خوردم بابتِ ماهي بودنمان، شروع كردم به چرخيدن دور او و او هم بعد از مدتي همين كار را كرد، در حين چرخيدن و بو كردن دم و باله‌هايش و خلاصه همه‌ي مقدمات مسخره‌ي معمولِ ماهي‌ها، به اين فكر مي‌كردم كه چگونه طلسم را بشكنم؟

دستِ آخر نتيجه افكارم اين شد: معماهايي چنين پيچيده، چاره‌اي ندارند جز اين‌كه با ساده‌ترين راه‌حل‌ها، حل شوند. پس حساب كردم تنها عضو انساني من موهاي روي كله‌ام است، وقتي در اثر تماس آب ماهي مي‌شوم لابد اگر موهايم خشك شود دوباره انسان مي‌شوم.

به سمت بالا شنا كردم، به نظرم زيباترين ماهي همه ي آب ها خيال كرد آفتاب را به او ترجيح مي‌دهم، چون دنبالم نيامد و رفت زير سنگريزه‌ها زنده به گور شد. توجهي نكردم و بالا رفتم، سرم را از زير آب در آوردم، چند دقيقه هم نشده بود كه موها خشك شدند و من آدم. وسط آب ايستادم و دستم را دراز كردم زير آب، مويِ بلند دخترك را گرفتم و آرام بالا آوردم تا تمام زلف از آب خارج شد.

صبر چنداني لازم نبود، او هم آدم شد، روبروي هم ايستاديم، حتم كردم پري جنگل گوزن‌ها از سرِ حسادت طلسمش كرده بود. پدرم، پدربزرگم، مادرم؛ مادر بزرگم و قصه‌گوي پيرِ شهرمان همگي تمام عمرشان سعي كرده بودند زيبايي او را توصيف كنند. هرچه گفته بودند بود، ولي هيچ‌كدام نبود. با همه‌ي اين حرف‌ها، اين عشق نبود، فقط شواهدي وجود داشت كه عشق را به ذهن متبادر مي‌كرد. از آب بيرون رفت و من هم به دنبالش. هنوز چيزي نگفته بوديم، لباسهايمان كم كم خشك شد. حتي ديدن قسمت كوچكي از پوست پشت دستش كافي بود كه از بزرگزاده بودنش مطمئن شوي. بر عكس خيال‌ام، كه مي‌انديشيدم با ديدنِ زيباترين، دنيا پيشِ چشمانم زشت خواهد شد، همه‌چيز زيباتر شد. شايد هم او زيباترين نبود. رودخانه مرا از دشت گل دور كرده بود و الان در حاشيه‌ي جنگلي انبوه بودم. جنگلي كه لااقل رديف اول درختانش بلوط بود و بلوط. به هر حال مجبور نبودم وارد جنگل شوم. مرد‌ِ عاقل از خطرات نمي‌ترسد ولي خطر را هم در آغوش نمي‌كشد.

من هيچ‌وقت عاقل نبودم. رفتم توي جنگل تيره و تاريك. شايد حاكم اين جنگل پري ديگري بود كه مي توانست طلسم را باطل كند. شاهزاده جلويم را گرفت. دست‌هايش را باز كرده و صاف جلويم ايستاده بود. مستقيم توي صورتش نگاه مي‌كردم. به چشمانش خيره شدم. از چشمانش جادو جاري بود. بعد از چند لحظه با سرش اشاره اي كرد و به سمت غروب خورشيد به راه افتاد. در حاشيه ي جنگل دنبالش رفتم. رفتيم تا رسيديم به جايي كه يك تخته چوب بسيار بزرگ روي زمين افتاده بود. گوشه ي چوب را گرفت  و خواست بلند كند، زورش نمي رسيد، من هم به كمكش رفتم. با هم چوب را بلند كرديم. چاه عميقي زير تخته چوب بود. با ديدنِ تاريكيِ چاه رعشه اي بر اندامم افتاد. با من حرف زد و تعريف كرد كه در انتهاي اين چاه، سياهچالي با نگهبانان عظيم و وحشتناكي وجود دارد و مردمش در آن سياهچال زنداني هستند. توضيح داد كه اين جنگل محل حكمراني جادوگري ترسناك است، كه الان نيروهايش را آماده ميكند تا جنگل گوزنها را هم به قلمروش اضافه كند. اگر نجاتِ مردم، جنگل گوزنها و همه چيز را هم فراموش مي كردم، با نابودي جنگل گوزنها اين طلسم تا هميشه با من مي ماند. سوال اين بود: چطور بايد از چاه پايين برويم؟

زمان گذشت و بالاخره  ماه دهانه ي چاه را از تاريكي محض بيرون آورد. چند پله اول يك پلكان ظاهر شد. بلند شدم و از پله‌ها پايين رفتم. شاهزاده هم به دنبالِ من. نمي دانستيم چه چيزي انتظارمان را مي كشد. شاهزاده گفته بود كه هيچ كس از اين سياهچال بيرون نيامده، كه چيزي درباره اش بگويد. همين طور كه پايين تر رفتيم، صداهاي وحشتناكي فضا را پر كرد. صدايي كه شبيه اش را تا آن روز نشنيده بودم. به ياد داستان قورباغه كوچكي افتادم كه صدايش در چاه مي پيچيد، خودم را دلداري دادم و پايين رفتم. دختر زيبا، بدون ترس دنبال من پايين مي آمد. بالاخره به كفِ چاه رسيديم، پله ها آنقدر زياد بود كه اگر از ترس مي مردم هم حاضر نبودم دوباره از آنها بالا بروم.

راهروي بسيار پهني بود. مشعلهايي دور از هم روشن بودند، در واقع مسيري بود از نقاط نوراني، تا جايي كه چشم كار مي كرد مشعل بود، به راه افتاديم، با احتياط تمام و به آهستگي. بين راه استخوان هايي ريخته بود و شاهزاده تعريف كرد كه چطور چندين بار دلاوراني از سرزمين شان به قصد آزادي زندانيان به اين سياهچال آمده اند و هرگز باز نگشته اند. از روي زمين، شمشيري برداشتم، روي دسته ي شمشير ياقوت بزرگي مي درخشيد و لبه اش حاشيه اي از طلا داشت، حتم داشتم شمشير متعلق به دلاوري بزرگ بوده است.

 شاهزاده از روي زمين سپري برداشت. چيزي نپرسيدم، منتظر بودم ببينم در هنگام جنگ، چه خواهد كرد. از اولين پيچ گذشتيم. تالاري پيش رويمان بود_ بدون ستون. سايه هايي عظيم، در آن سويش تكان مي خوردند. لااقل به نور احتياج داشتيم. نگاه ملتمسانه اي به شاهزاده انداختم. ديدم كه روي زمين زانو زده و زير لب وردي را زمزمه ميكند. چند لحظه اي نگذشته بود كه تالار كاملا روشن شد. چندين و چند مشعل در اطراف تالار روشن شدند. كاش تاريكي هنوز برقرار بود. هيبت مخوف پاسداران سياهچال آشكار شد.

موجوداتي كه بلندي هركدام دو برابر من بود. صورتي شبيه گرگ داشتند و دندانهايي بلند. روي چهار دست و پا راه مي رفتند و اصلا دوست نداشتم پنجه هايشان را از نزديك ببينم. پيدا بود از پرنور شدن سالن دستپاچه شده اند. اطراف را نگاه مي كردند و بو مي كشيدند. به شمشيري كه در دستم بود نگاه كردم و به خودم خنديدم. چطور ممكن بود من با يك شمشير از پس اين موجودات عظيم برآيم. به شاهزاده نگاه كردم. سپر را به دستم داد. وقت ترديد نبود. كف تالار هم جا به جا استخوان و زره و سپر افتاده بود.

تصميم گرفتم روي يكي متمركز شوم. شيرها وقت شكار فقط يك گاوميش را دنبال مي كنند. كوچكترين گرگ_نما، هيولا را نشان كردم و از مخفي گاهم بيرون آمدم. شاهزاده روي زمين زانو زد و شروع كرد به ورد خواندن. به سرعت به سمت شكارم دويدم. گرگ نما ها مرا كه ديدند به سمتم حمله كردند. ولي از دويدن نايستادم. به ميانه سالن رسيده بودم كه به هم رسيديم، روي زمين غلت زدم و پاي هيولا را قطع كردم. هيولا زمين افتاد. در حلقه ي دشمنانم گرفتار شده بودم. حمله‌ي يكي را با شمشير و حمله ديگري را با سپر دفع كردم و روي شكارم پريدم كه طاقباز روي زمين افتاده بود و نمي توانست از جايش بلند شود. شمشيرم را در قلبش فرو كردم. ياقوت روي دسته شمشير درخشيد. ناگهان نورهاي زيادي از سينه هيولا بيرون ريخت و همقطارانش عقب كشيدند. به شاهزاده نگاه كردم. دستانش را باز كرده بود و ورد مي خواند. از روي جسد هيولا پايين پريدم. من هم مثل بقيه متعجب بودم. استخوانهاي روي زمين به هم مي پيوستند، اجساد يكي يكي زنده مي شدند. در چند لحظه چندين پهلوان سر پا ايستاده بودند، همگي غرق در سلاح، و هنوز كشتگان زيادي روي زمين بودند.

نعره اي زدم و با نعره‌ي من همه پهلوانان فرياد كشيدند و به سمت دشمن شان حمله كردند. جنگ سختي در گرفت، پهلوانان به خاك مي افتادند، با فرياد دستور عقب نشيني دادم و به سمت شاهزاده دويدم كه هنوز داشت ورد مي خواند. سپاهيانم دور من جمع شدند. به دشمنانم نگاه كردم. يكي از هيولاها زخمي شده بود. سپاهم را به دو گروه تقسيم كردم. گروه اول همراه من به هيولا حمله مي كردند و گروه دوم حلقه محافظين را تشكيل مي دادند. جنگ آغاز شد. گروه مهاجم خود دو دسته بود. دسته اي كه بايد پاهاي هيولا را قطع مي كرد و دسته دوم كه قلبش را با نيزه و تير و كمان هدف مي گرفتند. هيولاي دوم هم از پا افتاد. با مرگ او چندين نفر ديگر از پهلوانان به زندگي بازگشتند. گروهي از ميان تالار و گروهي از راهروها، به برد در اين جنگ اميدوار بودم.

بعد از چند مدت، ديگر هيولايي در كار نبود، و همه ي پهلوانان زنده بودند. شاهزاده از جايش بلند شد. به سپاهي كه اكنون زير فرمان او و من بود نگاه كرد. ورد ديگري خواند. از انتهاي تالار دري باز شد. وارد شد و چند دقيقه بعد بيرون آمد، به دنبالش مردمي كه سالهاي زيادي را در زندان گذرانده بودند. سراغ شاهزاده رفتم و از او توضيح خواستم.

شاهزاده به من گفت كه روح كشته شدگان در جسم هيولاها اسير مي شده است و با مردن هركدام و آزاد شدن روح ها او مي توانسته است كشته شدگان را زنداني كند. سپس بالاي سنگي رفت و به سپاهيانش اعلام كرد كه به خانه‌هاي خود نخواهند رفت، بلكه به نيروهاي پري جنگل گوزنها ملحق خواهند شد _ كسي كه اين وردها را به شاهزاده آموخته بود _ از اينكه در كنار او جنگيده بودم خوشحال بودم. لشكر را به همراه زندانيان آزاد شده، كه اصلا كم نبودند هدايت كرديم و به سمت جنگل گوزنها رفتيم.

من هميشه از جادوگرها مي‌ترسيدم؛ حتي وقتي با چندتا از شاگردهاي مدرسه‌ي جادو سر خم کردن يک درخت با چشم شرط بسته بودم زانوهايم از ترس مي‌لرزيد. لشکر جادوگر به سمت جنگل گوزن‌ها مي‌رفت و ما پشت سر لشکر جادوگر مي‌رفتيم و از پشت غافلگيرشان مي‌کرديم. شاهزاده که صاحب قبلي جنگل بود چهار اسب دوازده پا را احضار کرد تا اين خبر را به پري جنگل گوزن‌ها برساند. اسب‌هاي دوازده پا هيچ‌وقت خسته نمي‌شدند و وقتي يک گله از آن‌ها جمع شدند سواره نظام ما قوي‌ترين سواره نظام دنيا بود. جنگل تمامي نداشت و پيدا کردن راه جز به لطف درخت‌ها ممکن نبود چون درخت‌ها مدام جابه‌جا مي‌شدند و چيزي ثابت نبود. نور خورشيد با اراده‌ي درخت‌ها به ما و زمين مي‌رسيد و درخت‌ها هم دو دسته شده بودند. عده‌اي به شاهزاده وفادار بودند و عده‌اي به جادوگر هر از گاهي درختي را مي‌ديد که با درخت کناريش گلاويز شده و ما سربازان در ميان اين درختان پياده و سواره به سمت مرگ مي‌رفتيم.

لشکر ما نه کوچک بود نه بزرگ در عوض همه‌ي سربازان يک بار قبلا مرده بودند و در طول مسير موجودات جنگلي هم از مخفيگاهشان بيرون مي‌آمدند و به ما ملحق مي‌شدند. پروانه‌هاي غول آسايي که از بالشان گرد خواب آور مي‌ريخت. عقاب‌هاي نوک فولادي که شکار اصليشان کفتارهاي سنگي بودند. خرس‌هاي کله تمساحي؛ ببرهاي بالدار؛ کبوترهاي غول‌آسا؛ و موجودات غول‌آساي ديگري که تا امروز نفهميدم از چه نژادي بودند. در اين ميان من بيشتر حواسم به شاهزاده بود و به خاطر ول كردن دختر پادشاه سرزمين جان از خودم راضي بودم. به زودي به حاشيه ي جنگل رسيديم. به دشتي كه قرار بود جنگ نهايي در آن اتفاق بيافتد. جنگ بين سپاه ما و جنگل گوزن ها و سپاه جادوگر.

ولي صحنه اي كه ديديم از همه‌چيز ترسناک‌تر بود. پري جنگل گوزن‌ها با جادوگر نشسته بودند و جام مي‌زدند. چطور ممکن بود. تمام سپاه ما با دهان باز اين منظره را مي‌ديدند. و چندهزار نفر گوزن قوي هيکل با تير و کمان‌هايي که پشتشان بسته بودند و شاخ‌هاي بزرگشان با دست‌وپاي بسته پيش پاي لشکر جادوگر افتاده بودند. باور کردنش سخت بود ولي پري جنگل گوزن‌ها به ما خيانت کرده بود. چهار اسب دوازده پا هم با پاهاي بسته کنار بقيه افتاده بودند. بالاخره پري جنگل گوزنها و جادوگر هم ما را ديدند. وضعيت خيلي پيچيده شده بود. نياز به کمک فوري داشتيم و چيزي به ذهنم نمي‌رسيد.

لشکر جادوگر آماده‌ي حمله مي‌شدند. من و شاهزاده به هم نگاهي کرديم. به سربازان دستور عقب نشيني دادم و به درون جنگل رفتيم. لشکر جادوگر دست کمي از لشکر ما نداشت. تمساح‌هاي بزرگي که همگي روي دو پا راه مي‌رفتند و قدشان از اسب هم بلندتر بود؛ مارهاي غول پيکري که از جريان آب سريعتر بودند؛ ديوهاي سه دست که دست سومشان روي سينه‌شان بود؛ آخوندک‌هاي غول‌آسا که محافظين جادوگر بودند و ...... . همه آماده‌ي حمله مي‌شدند. تعداد ما نصف لشکر جادوگر بود.

در چنين مواقعي است که آدم فرصت مي‌کند با يک عمل قهرماني قلب زيباترين موجود جهان را به دست بياورد. من هم همين برنامه را داشتم. سپاه را مرتب کردم. لشکر جادوگر مجبور بود طول دشت را طي کند تا به ما برسد و موجودات شرور انقدر از خودشان مطمئن بودند که حتما اين کار را مي‌کردند. کبوترها را احضار کردم. لشکر جادوگر راه افتاد؛ سواره نظام تيرانداز را پيش فرستادم که سوار بر اسب‌هاي دوازده‌پاي سريع جلوي لشکر جادوگر حلقه بزنند و بهشان تير بياندازند. اسب‌هاي انقدر سريع بودند که کسي نمي‌توانست درست نشانه بگيردشان.

لشکر جادوگر به سختي پيش مي‌آمدند و در آسمان کفتارهاي بالدار با عقاب‌هاي نوک‌فولادي درگير بودند. سواره نظام تيرانداز کار خودشان را مي‌کردند در حاليکه سواره نظام نيزه دار را از کنار به سمت لشکر جادوگر فرستادم که ضربه‌اي بزنند و عقب نشيني کنند همه‌ي اين کارها به خاطر اين بود که لشکر دشمن نظمش را از دست بدهد و کار ما ساده‌تر شود. اما از جادوهاي جادوگر و پري جنگل گوزن‌ها هم نبايد غافل مي‌شديم و در عين حال کاري از دستمان ساخته نبود جز اين‌که شاهزاده سعي کند با قدرت جادويي‌ش جلوي اين دو نفر را بگيرد. به هر حال با تمام موانعي که ساخته بوديم سپاه جادوگر به نيمه‌ي دشت رسيده بود و غرورشان باعث شده بود نکته‌ي مهمي را فراموش کنند.

کبوترها به پرواز در آمدند و در کمتر از زماني که تيري به هدفش مي‌رسد چندين گوزن آزاد شده بودند. گوزن‌ها با شاخ‌هاي بزرگ؛ کمان‌هاي بلند و شمشيرهاي پهنشان جنگجو‌ترين موجوداتي بودند که مي‌شناختم و بالاخره از دو طرف به سپاه جادوگر حمله کرديم. گوزن‌ها از پري خودشان دل خوشي نداشتند و در نابود کردنش ترديدي نکردند. بالاخره جادوگر هم کشته شد و با کمک درخت‌ها لشکر جادوگر متفرق شدند. کار ديگري نمانده بود؛ جنگل آزاد شده بود و حالا گوزن‌ها به شاهزاده نگاه مي‌کردند. جنگل گوزن‌ها به پري تازه‌اي احتياج داشت. گوزن‌ها هفت تکه جواهر را از پري جنگل گوزن‌ها جدا و به شاهزاده پيشکش کردند. سينه‌ريز؛ گردنبند؛ دو گوشواره؛ دو النگو؛‌ و يک انگشتر. جواهرات همه از کاگلا ساخته شده بودند؛ گران‌بها ترين فلز تمام دوران‌ها. شاهزاده به من نگاه کرد؛ ناجي او و سپاهيانش. بعد به جواهرات نگاه کرد و به سرعت جواهرات را انتخاب کرد و تبديل شد به پري جنگل گوزن‌ها و هر دو جنگل يکي شدند. اسب‌هاي دوازده پا و گوزن‌ها حالا برادر شده بودند و اين‌جا جاي من نبود. در افق مراسم خورشيدکشي پشت تپه‌هاي سياه ادامه داشت. به سمت تپه‌ها رفتم.  

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 17:35  توسط  امين   | 

 

 

باریکه‌ی تاریک

 

این که خونه‌م تو باریکه‌‌ی تاریکه هیچ‌وقت مهم نبوده. این‌جا خورشید نه تابیده نه می‌تابه نه شب می‌شه نه روز. نه روز می‌شه نه شب. همیشه همه‌جا تاریکه جز جایی که من یه نوری توش را انداخته باشم. من هیچ‌وقت نفهمیدم این باریکه چقد بزرگه؛ هیچ‌وقت نفهمیدم کجای این باریکه‌م. البته مهمم نیست.

نور من هیچ‌وقت تموم نمیشه. یه جور چراغیه که خودم اختراع کردم؛ بستمش رو یه کلاه. طبیعیه که جز این کلاه لباس دیگه‌ای ندارم. نور نیست پس لباس لازم نیست. وقتی کلاهو سرم می‌ذارم چراغ روشن می‌شه. منو چراغ دیگه خیلی با هم جور شدیم. انگار یه عضوی از بدن من شده؛ یه عضو قابل تعویض. انگار کلاه با مغز من در ارتباطه. این چند روزه حس می‌کنم نور چراغ کم و زیاد هم می‌شه.

اینجا زندگی یه کمی ساده و در عین حال پیچیدس. ساده از این جهت که ابعاد اطراف‌و نمیشه تشخیص داد. پیچیده از این جهت که ابعاد اطراف‌و نمیشه تشخیص داد. یه بار خیلی سال پیش فکر کردم باید اکتشاف کنم ولی وقتی تنهام اکتشاف به چه درد می‌خوره؟

یه بار کلاهمو ورداشتم و تو تاریکی دراز کشیدم. فرقی نداره چشماتو ببندی یا باز کنی. نور نیست. نور صفره. اینم هست که وقتی خورشید نیست همه‌چی قراره خیلی سرد باشه. ولی نظر من این نیست. اینم مث بقیه‌ی چیزا نسبیه. به نظر من که سرد نیست.

خونه‌م خیلی چیز عجیبی نیست. اصلا عجیب نیست. یه طبقه‌س. دلیلی نداره دو تا طبقه داشته باشه. آشپزخونه ندارم. همیشه حاضری می‌خورم. خونه‌رو خودم ساختم. خیلی سال پیش. اصلا اومدم اينجا چون جاي ديگه‌ای جام نبود. دلم برا کسی تنگ نشده. اگه دقیق به تاریکی نگا کنی می‌تونی کم کم هر شکلی که دلت می‌خوادو بتراشی از توش بیاری بیرون. هر شکلی که دلت می‌خواد. من چند بار با یه خرس قطبی سیاه گپ زدم. می‌گفت از قطب باریکه‌ی تاریک اومده. منم دعوت کرد. ولی نمی‌شه خونه‌رو تنها گذاشت.

تو آسمون باریکه‌ی تاریک ستاره‌ای نیست و خونه سقف لازم نداره. خورشید نیست که آب و بخار کنه و بارون بگیره یا برف یا تگرگ. خورشید نیست که رفت و آمدش دما رو کم و زیاد کنه و باد بیاد یا هرچیز دیگه‌ای. تو باریکه‌ی تاریک ولی یه چشمه هست که ازش آب می‌خورم. چشمه‌ی جمع و جور و کوچیکیه.

 من شنیده بودم اگه نور خورشید به آدم نرسه آدم رنگ پوستش می‌پره؛ یا هزار تا بلای دیگه سرش میاد. ولی از وقتی اینجام طوریم نشده. البته حواسم هست که هیچ‌وقت نرم زیر نور خورشید چون می‌ترسم یه بلایی سرم بیاره. مث اینه که بعد از پنجاه سال زندگی تو استوا بی‌مقدمه بدون چتر از هواپیما بندازت تو قطب. کار درستی نیست.

اثاث خونه‌مو از سنگ ساختم. خیلی طول کشید ولی راضی بودم چون فهمیدم هیچ سنگی نیست که یه سنگ دیگه باهاش جفت نباشه و نشه درست گذاشتش کنار اون یکی. همه‌ی سنگای دنیا با هم یه پازل بزرگ می‌سازن. وقتی ساختن تخت‌و تموم کردم خیلی سال فکرم شکل نهايي پازل بود. بالاخره فهمیدم که پازل هیچ شکل ثابتی نداره چون همیشه سنگای جدیدی دارن به وجود میان که شکل پازلو عوض می‌کنن. بعد میزو ساختم.

البته تنها چیزی که می‌خورم آب چشمه‌س. هروقت احساس می‌کنم لازمه. واحد زمانی باریکه‌ی تاریک فکره چون خورشیدی در کار نیست پس مهم نیست زمین بچرخه یا سرجاش وایساده باشه. روز و شب و ساعتی نیست که بشه چیزی رو باهاش اندازه گرفت. وقتی نور نیست اصلا اندازه‌گیری معنی خیلی مشخصی نداره. این‌طوریه که واحد زمانی برای من فکره. مثلا بعد از چهار تا فکر می‌رم سر چشمه و آب می‌خورم. غیر از این تنها کار دیگه‌م فکر کردنه.

من حتی از باریک بودن اینجا مطمئن نیستم ولی مغزم بعد از این همه فکر هنوز خیال می‌کنه. واسه خودش این‌جا را یه باریکه‌ی تاریک فرض کرده. فکر کنید یه قاچ از زمین نیست. نه این‌که جاش خالیه؛ نیست.

من حتی نیازی به نور چراغ روی سرم ندارم ولی لازمه. گاهی اوقات لازمه چون برای ادامه‌ی فکر کردن یه چیز دیگه لازمه و بدون نور هیچ چیز دیگه‌ای در کار نیست. با نور تازه می‌شه بعضی چیزا رو دید و اون موقع یه حسی از دوگانگی میاد سراغم. شاید یه روزی این چراغم‌ بذارم کنار. هنوز تصمیم نگرفتم. دليلي براي عجله نيست.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 11:34  توسط  امين   | 

 

 

يك صفحه اي هاي قبلي:   چرخ گوشت    پله‌برقی     جاروبرقی    صفحه‌ها    لودر

 

رعد و برق

ما وايساده بوديم رو دامنه‌ي كوه و داشتيم جر و بحث مي‌كرديم. بالا رفتن سخت شده بود، شب بود و هوا خراب شده بود. مسير سنگي بود و باد تند. خيلي از همراهان من نگاهشان ترسو شده بود. عده‌ي كمي به پايين رفتن فكر مي‌كردند و ما به شدت مخالف بوديم. عده‌ي كمي هم موافق بالارفتن بودند ولي جرات نداشتند تنهايي بالا بروند. همه‌ي ما تنها شروع كرده بوديم ولي حالا به هم رسيده بوديم و دست كشيدن از گروه برايمان سخت بود.

فكر پايين رفتن آزارمان مي‌داد و هنوز لحظاتي را كه باعث شده بود راه بيفتيم فراموش نكرده بوديم. در دوردست بالاي كوه‌ها برق زد. آسمان روشن شد و نور بزرگي روي صخره‌ها انداخت. چند ثانيه بعد صدايش را شنيديم. همين بود. چيزي كه بايد به آن مي‌رسيديم. همه‌ي گروه به برق خيره شده بودند و به بالا رفتن فكر مي‌كردند. ولي غلبه بر ترس ساده نبود. ناگهان از پشت يك پيچ بدون توجه به اطرافش ظاهر شد و از بين ما آدم‌هايي كه در دامنه‌ي كوه به هم رسيده بوديم گذشت. در تاريكي شب و زير نور رعد و برق كفش قرمزش، ژاكت قرمزش و پوشه‌ي قرمزي كه دستش گرفته بود خوب ديده مي‌شد. نيازي به گروه نداشت؛ تنها بود و به بالا رفتن فكر مي‌كرد. مطمئن بوديم در لحظاتي مثل ما، تصميم گرفته بالا برود. از گروه جدا شدم و دنبالش رفتم. مطمئنم ديگران هنوز همان‌جا در ميانه‌ي راه ايستاده‌اند.

از كنار آبشارها و تپه‌ها و تك‌درخت‌ها گذشت و به قله نزديك‌تر شد. من هر لحظه بيشتر مي‌ترسيدم ولي او نه. بالاخره به قله رسيديم. به بالاترين چيزي كه در فكرم بود؛ چراغ‌هاي شهر زير پايمان خاموش مي‌شدند. آزادي به من هجوم آورده بود. مي‌خواستم زانو بزنم و فرياد بكشم و دوستانم را صدا كنم تا همه بالاي قله برقصيم كه باز برقي زد. زيباترين موجودي كه كوهستان به خودش ديده بود قدم روي آذرخش گذاشت و بالا رفت.

تقريبا سر جايم خشك شده بودم، حتي صداي رعد هم نيامد. ولي پشت سرش قدم روي آذرخش گذاشتم. برگشت و نگاهم كرد و به راهش ادامه داد. به نظرم مي‌دانست كه من هم مثل بيشتر نويسنده‌ها زندگي آدم‌هاي بالاتر از خودم را مي‌نويسم. از ابرها گذشت و بالا رفت. بالاي ابرها جواني نشسته بود و به كره‌ي زمين نگاه مي‌كرد. من مجذوبش شده بودم كه  به نظرم با اشاره‌ي انگشتانش داشت كارهايي مي‌كرد. كنار جوان يك ميز سفالگري پايي هم بود با كلي گل. دختر قرمز پوش به جوان حتي نگاه هم نكرد. راهش را كشيد و از ابرها هم بالاتر رفت.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 0:34  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود