تحليل صحنهي شروع فيلم ديوانه از قفس پريد.
تيتراژ:
تيتراژ فيلم روي منظرهاي از كوهستانهاي وحشي آمريكايي ظاهر ميشود. منظرهاي كه جز آزادي، خرسهاي بزرگ و … نميتواند چيزي را به ذهن برساند. سحر است و كمكم منظره پرنورتر ميشود. روز شروع شده است و در نتيجه داستان؛ داستاني كه با روز شروع و با شب تمام ميشود. بعد از چند ثانيه ماشيني با چراغهاي روشن از دور ظاهر ميشود، عبور ماشين از پشت درختها و... چراغهايش را وادار به چشمك زدن ميكند و در نتيجه توجه هر بينندهاي به ماشين جلب ميشود. ماشين هرچه به انتهاي كادر نزديكتر ميشود، با حركت دوربين به ما هم نزديكتر مي شود و در نتيجه سرعتش هم لحظه لحظه بيشتر ميشود تا اينكه بالاخره با سرعتي بسيار بالا از كادر خارج ميشود و به اين ترتيب به نوعي تعادل حاكم بر آن محيط طبيعي را از بين ميبرد و حسي از آشفتگي به ما ميدهد، حسي از تعادل آشوبناكي كه به زودي ميشكند.
خوابگاه:
از جهان بيرون وارد جهان داستان ميشويم. بيشتر داستان در همين آسايشگاه خواهد گذاشت و همانطور كه بايد، صحنهي شروع بيشتر به معرفي ميپردازد. دوربين با حركتي آهسته از روي بيماران عبور ميكند و نور صبح را كه از پنجره به درون ميتابد ميبينيم. در ضمن سه نفر از بيماران را هم ميبينيم كه خوابند. حركت دوربين روي يك نقاشي تمام ميشود: تصويري از فرياد و آتش كه شيوهاي مدرن دارد(شايد تابلوي معروفي است؟). پس از خروج سريع ماشين از كادر در پلان قبلي(تيتراژ) اين تصوير هم به حس آشفتگي دامن ميزند. اين تعادل در آستانهي از هم پاشيدن است و صرفا در انتظار يك تغيير كوچك و ما ميدانيم كه اين تغيير كوچك در همان ماشيني است كه ديدهايم. اين واقعيت كه ورود به آسايشگاه در كنار تخت ديوانگان است روشن ميكند كه به هرحال داستان از كنار ديوانگان روايت ميشود نه از كنار پزشكان آسايشگاه رواني.
ورود راچت:
پرستار راچت ـ آنتاگونيست فيلم ـ وارد ميشود. لباس سياه پرستار راچت با تمام محيط اطرافش ـ كه از سفيد تا كرم در نوسان است ـ تناقض دارد. همچنين راچت به آهستگي از پسزمينه وارد ميشود و در وسط كادر به سمت دوربين پيش ميآيد. به اين ترتيب در اين لحظه بيننده چارهاي جز تمركز روي پرستار راچت ندارد و روايت چيزي كه ميخواهد را تحميل ميكند. لباس سياه راچت حس خوبي به مخاطب نميدهد، اين اولين بروز جلوهي منفي راچت است.
سه نگهبان سياهپوست كه در سراسر فيلم مدام خواهيم ديديمشان مشغول تميز كردن كف هستند. با صبح به خير گفتن راچت و جواب شنيدن روز رسمي آسايشگاه شروع ميشود. و با همين چند ديالوگ روايت روشن ميكند كه در اين بند آسايشگاه رييس كسي جز راچت نيست. راچت به اتاقش وارد ميشود و چراغ را روشن ميكند. اين روشن كردن چراغ نوعي نشانه ميشود براي آغاز فعاليت روزانهي آسايشگاه. به زودي بارزيني از خواب بيدار ميشود و ما با مفهوم غل و زنجير كردن ديوانگان آشنا ميشويم، چيزي كه در اين فيلم باز هم سراغش خواهيم رفت. پرستاري كه دستيار راچت است داروهاي اول صبح بيماران را آماده ميكند و با اعلام وقت دارو همه را فرا ميخواند. اين شايد مهمترين فعاليت روزانهي آسايشگاه است. دارو خوردن بعدا نقش مهمي در فيلم خواهد داشت پس در همين صحنهي شروع معرفي ميشود. در ضمن اين مراسم فرصتي براي معرفي عدهي ديگري از ديوانگان هم هست. گرامافون هم در همين لحظه معرفي ميشود. موسيقياي كه از گرامافون پخش ميشود زمينهساز اولين برخورد مك با راچت است، پس با گرامافون هم آشنا ميشويم. با بازكردن شيشه توسط دستيار راچت روي شيشهي اتاقك تاكيد ميشود؛ تاكيد روي شيشه دوباره در چند صحنهي بعد تكرار خواهد شد و به سبب سابقهي ذهني ما از اين لحظه، صحنهي دوم تاثيرگذارتر خواهد بود. پيرمردي كه در ابتداي صف قرار دارد دارويش را ميگيرد و زير لب ميگويد:« مثل هر روز، مثل هر روز...» با اين ديالوگ روايت هرگونه ترديدي را در اين باره كه اين روزمرگي بيماران است از بين ميبرد. از اين صحنه به بعد موسيقي همواره داستاني است. جز در صحنهي پاياني و تيتراژ فيلم كه موسيقي از جهان بيرون داستان ميآيد. در همين لحظه رييس را در پسزمينهي تصوير ميبينيم. رييس انقدر بزرگ است كه به هر حال كاملا به چشم ميآيد و از اين لحظه تا پايان فيلم ما مدام به رييس نزديكتر و نزديكتر ميشويم.
ورود مكمورفي:
مردي از دنياي بيرون پا به روزمرگي آسايشگاه ميگذارد. پس از معرفي آنتاگونيست (خانم راچت) در فاصلهاي كمتر از دو دقيقه پروتاگونيست ـ مكمورفي ـ هم معرفي ميشود. مكمورفي از ابتدا آرام و قرار ندارد. اطراف را ميپايد و ولعش به آزادي از نگاههايش و رفتارهايش كاملا احساس ميشود، اين حس در لحظهاي كه پس از باز شدن دستبندش بالا و پايين ميپرد و خوشحالي ميكند خودش را به طور قطعي معرفي مي كند. مك مورفي از مقابل بندهاي مختلف ميگذارد و طبقات بالا را ميبيند. همانطور كه بيماران طبقات بالا هم مكمورفي را ميبينند و ما متوجه ميشويم كه آسايشگاه طبقات مختلفي دارد و ممكن است در تمام طبقات داستاني مشابه داستان مكمورفي در جريان باشد. رفتار مكمورفي پس از باز شدن دستبند و لباسي كه پوشيده است بيقراري و تمايزش از ديگران را كاملا نشان ميدهد. برخورد مكمورفي با آسايشگاه از همان ابتداي ورود كنايه آلود و مسخره است و با موسيقي بند والس ميرقصد. به مكمورفي اجازهي ورود به اتاقك پرستاران را نميدهند و از همين لحظه اين اتاقك تبديل ميشود به جايگاه قدرت پرستار راچت جايي كه در آن پرستار راچت دستنيافتني است. رابطهي مك و رييس از همينجا شروع ميشود و وقتي ميفهميم رييس كر و لال است داستان رييس به عنوان يك داستان فرعي پررنگ مطرح ميشود كه در پايان هم اوج اين داستان پايان تلخ داستان مكمورفي را جبران ميكند. بيلي، هاردينگ، مارتيني و چزويك ورق بازي ميكنند. ورقبازي كردن اين چهارنفر را از ساير بيماران متمايز ميكند و به آنها اهميت بيشتري ميدهد. مك به محض برخورد با اين گروه از بيلي ميپرسد:« چي بازي ميكني فرزند؟» و با همين ديالوگ خودش را در سطحي بالاتر از بيماران ديگر مطرح ميكند. اين ديالوگ پيامبرگونه مكمورفي را به مقام پيشوا نزديك ميكند. و به همين دليل به سرعت مورد حسادت هاردينگ قرار ميگيرد. ورق يكي از لوازم جدا نشدني مكمورفي است و اصلا بخش كليدي شخصيت اوست. به قول خودش در ديالوگي كه در فيلمنامه وجود دارد ولي در فيلم حذف شده:«من تو زندان فهميدم واسه پوكر ساخته شدم.» ورقهاي مكمورفي با عكسهاي اروتيك نوعي از آزادي و انسانيت را با خود دارند، نوعي بازگشت به طبيعت و غرايز، يا شايد با يك نگاه ساده تر نشاني از مردانگي از دست رفتهي بيماران آسايشگاه باشد. اين بازگشت به غرايز و ... در داستان بيلي بروز كامل پيدا ميكند كه اوج آن همراه با مرگ بيلي است.
مكمورفي با نمايش كارتها در واقع قدرتش را به رخ ميكشد و در همان لحظه مارتيني را به دنبال خود ميبرد. تلاش هاردينگ براي نگه داشتن مارتيني نشان مي دهد كه لااقل او در نظر خودش رهبر معنوي ديوانگان است ( اين موضوع در فيلمنامه به وضوح روشن شده است ولي در فيلم ديالوگهاي مربوط به هاردينگ در حد زيادي حذف شدهاند) هاردينگ با گفتن:« خودتو كنترل كن، ممكنه» به چزويك در واقع شكستش را جبران ميكند. به هر حال در همين لحظه و در كنار ميز ورق روشن ميشود كه مكمورفي مردي است كه پيروانش فراموشش نخواهند كرد.