فصل اول ............فصل دوم...........فصل سوم.....
4.
بعضي وقتها موقع راه رفتن با هر قدم انگار استخوان ران و ساقم در هم فرو ميروند و بيرون ميآيند. پايين ميروم و بالا ميآيم. همزمان چشمهايم با اين فكر همراهي ميكنند و آسفالت خيابان مدام نزديك ميشود و دور ميشود. گاهي اوقات كار به جايي ميكشد كه بخشي از آسفالت خيابان را محدب ميبينم. ژيلا جالبي اصليش به نظرم چشمهايش بود. شايد هم جالبيش پرطرفدار بودنش بود. شايد هم كلا جالب بود چون از من خوشش ميآمد. شكر خدا انقدر انواع ماشينهاي ايراني زياد شدهاند كه مسئلهي تكراري شدن و يكنواخت بودن منتفي است. واقعا اگر همه مجبور بودند مثلا زانتيا سوار شوند زندگي چقدر يكنواخت و زننده ميشد؟ همهي ما مديون 206 و ديگران هستيم. سه دختر از كوچه اي نزديك مي شوند.
من مديون دخترانيم که در سالهاي سياه 60 ريشهي حيوانيشان را به عرف و قانون و سايهي قدرتمند زندگي ترجيح دادند و هرطور شد زنده مانند. دختراني را ستايش ميکنم که نوارهاي اندي و جلال همتي را در درزهاي کيفشان؛ توي کفششان و شورتشان مخفي ميکردند تا هرطور شده موسيقي حتي در پايينترين سطحش به دست ناظمان چادر به سر با آن چشمان قسم مرگ خوردهشان نيافتد.
ماجراي من ماجراي ستايش اندوهناک همهي چيزهايي است که به شکلي زيبايي را هدايت ميکنند. ستايش همين سه دختري که الان از نبش کوچه پيچيدهاند و لابد تا وليعصر جلوي من قدم خواهند زد و من ستاينده کفشهاي پاشنه بلند هم هستم که پاها را اينطور ميکشند و از روسريهايي بيزارم که اجازه نميدهند هيچ بادي هيچ مويي را پريشان کند و اينطور با اره، سر تمام شادیِ ادبيات ما را ميبرند تا فقط اندوه بماند.
من همهي کساني را ستايش ميکنم که کاري به کنه هيچ مطلبي ندارند و بي تفسير، زلفآشفته و قدح به دست کنار تخت معشوقشان ميروند. من ستايشگر عرق گردن تا سينهي تمام دختران سبزهي جهان هستم که گاهي زير معجزهي نور مرز ميان عقل و جنون را پاک ميکند.
اولين دختر ميچرخد و چشمانش را ميبينم. چشمان سياه عميقي که خالي نيستند. فکر ميکند؛ مطمئنم. خوشحالم که مصاحبه داشتهام و لباسهاي خوبي پوشيدهام. هنوز انقدر ديدني هستم که برگشت و نگاهم کرد. لاغرتر از دو نفر ديگر است و کشيدهتر. در حرکاتش قدرت را ميبينم و ميدانم که خوب ميرقصد؛ اين را از دقت جاگيري پاهايش در هر قدم ميتوانم ببينم. چيزي در گوش نفر کناريش زمزمه ميکند و وسطي برميگردد که از اولي فربهتر است و زيباتر است و لبهايش که کمي از هم باز ميشوند جهان پيش چشمم تاريک ميشود و نقاط سياهي جلوي چشمانم را ميگيرند. لعنتي با لبهايي که هر زانويي را خواهند لرزاند نگاهم ميکند. زيباست و با چشمهاي آبيش نگاهم نميکند. لب؛ شانههاي پهني که بيخجالت از سينهها صاف ايستادهاند و دستهاي کشيدهاي با انگشتان کشيده و کفدستي بزرگ که داستان خاندان قدرتمندي را ادامه ميدهند. در چهره و اندامش حرارتي هست که آسفالت کف کوچه را ميلرزاند و هر سه نفر را ميسوزاند و انگار سراب ميبينم و سومي فقط نگاه زيرچشميش براي سرد کردنم کافي است. سرماي اندوه غريبش بدنم را در خود ميگيرد. اندوهي که از اين گروه سه نفره توقع نداشتهام و چنان در بازي ميان گرما و سرما لحظهاي گير ميکنم که خشک ميشوم و سه نفري از من دور ميشوند. دنبالشان ميروم و ميدانم چيزي به من نخواهد نرسيد از اين همه زيبايي ترسناک که ميتواند آدم را دنبال خودش بکشاند ببرد پياده از ونک تا هرکجا و اين همان کاري است که من کردم و از ونک جاري شدم رو به بالا؛ درست برعکس قوطي لهشدهي راني در رود کوچک حاشيهي وليعصر/پهلوي . خيابان کندو[1]؛ خياباني که روزي ابي هيچي ندار روي سنگفرشش کتک خورده و به تجريش رسيده است. من و موشها در يک شهر زندگي ميکنيم.[2] منم عکساشو پاره کردم/ نامههاشو پاره کردم/ فکر يه چاره کردم. دروغ ميگويي پسرک خوشخيال نايکپوش؛ لابد شورتت هم نايک است که مبادا وقتي لخت ميشوي معشوقهات را ببازي.
جام جم؛ بايد به حال جمشيد خنديد که دير فهميد ميتواند خدا باشد و دلم براي پهلوانان جمشيد ميسوزد که جسارتشان در شاه کردن ديگري بود و من همين الان از جلوي نردههاي جامجمي رد ميشوم که زماني هرروز تمام بچهها را به بهانهي برنامه کودک جلوي خودش مينشاند. من از نسل بامزيم. نسل بارباپاپا و زمزمهي گلاکن. من دوست گربهنره بودم و رفيق چاردست احساس من به اين مجموعهي عظيم ساختمانها نميتواند نفرت باشد. هنوز به جايي نرسيدهام که انقدر عميق از خودم بيزار باشم. هنوز اصيل نيستم و دلم براي خودم ميسوزد که هنوز پيش بدبينان اصيلي مثل هدايت و چوبک چيزي جعلي بيشتر نيستم. چيزي مثل عرق مسلمانساز در برابر عرق ارمني که هرطور حساب کني جنس بهتري است. دلم ميخواهد دستم را دراز کنم و خورشيد را از ميان اين ابر و مه بيرون بکشم[3]. بيرون بيا دخترک بيحيا که هميشه بيلباس خودت را به همه ميتاباني؛ چه خوب است که خورشيد را زن ميکشند و نه مرد. جام جم انگار غول بدذاتي است که يک بار در کودکي به اشتباه مرا نجات داده است و امروز با کشتن ذرات مهرباني گذشتهاش با هرچه دارد از چماق و نيرنگ و زهر و پول برابر همهي کارهاي درست ايستاده است در هر زمينهاي و به هر شکلي. چطور سازماني به اين بزرگي و عظمت و اين پشتوانهي بزرگتر از خودش ميتوان اينطور مبلغ بياستعدادي و حماقت باشد؟ چطور شيريني انقدر بزرگ شد که حالا حتي سيمرغها هم دورش ميچرخند؟
اي واي اين نگار من ميتوانست بودن؛ همين که سرخي رخسارش مرا اينطور دنبال خودش ميکشد و ميبرد و مرا در طوفاني رها ميکند که کشتي نوحش بدن اوست.[4] او نگار من ميتوانست بودن با عينک و کوله و مانتوي کوتاه و موي بلندي که از زير روسري تا کمرش پايين ريخته است. وقتش شده مغزم را روشن کنم.
پارک ملت به نظرم بزرگترين پارک تهران است و وقتي باغوحشش افتتاح شد خيلي بچهها خوشحال شدند. هنوز هم باغوحش پارک ملت با قوچ و آهو و پرنده و خرس جاي خوشحال کنندهاي است براي بچهها و روي نيمکتها و چمنهايش دلدادههاي زيادي همديگر را اغفال کردهاند. پارک ملت را مثل پارک ساعي روي تپه ساختهاند و استخر زيبايي دارد. پارک ملت بعدازظهرها مخصوصا آخرهفته قلمرو خانوادههايي است که بهترين تفريحشان همين پارک است و با توپ و راکت به پارک ميآيند و بدمينتون بازي ميکنند. آخر اينكه بعد از اين همه سال نمیتوانم شکل هندسی پارک/بوستان ملت را در نظرم مجسم کنم.
ساختمان جامجم هم که کمی بالاتر از پارک ملت است نباید ندیده بماند؛ به خصوص به خاطر طبقهی بالایش که میقات دافهای تهران است و سیر تحول داف را در پشت میزهایش میتوان تعقیب کرد؛ سیری که از مانتوهای تنگ شروع شد و حالا به اسلیمی دور باسن رسیده است. به هر حال از پنجرههای جامجم ساختمان صداوسیما را هم میتوان دید که قلب تپندهی رسمیت ایرانی است.
عجیب که در این میانه یاد ژیلا افتادم؛ دختری که چندان زیبا نیست ولی موقع راه رفتن به قول گوئیدو کپلهای بزرگش را تاب میدهد.[5] نگاه خاصی دارد با عملکردی شبیه کارت دعوت مراسم اسکار؛ فقط آدمهای بزرگ میتوانند ردش کنند. مهربان است و حسود و زیادهخواه و هیجانی و افراطی و با همهی این احوالات زندگیش شبیه موشهای کوری است که روی شاخههای درختها میدوند و دلشان پر از کرمهایی است که انقدر میخورند تا میترکند.[6] خلاصه اینکه اگر فرض کنیم پولینا؛ آناستازیا و آگلایا[7] سه راس یک مثلثند؛ ژیلا نمونهی درجه دهی از مرکز این مثلث است. به هر حال امثال ژیلا دافهای جریانساز محسوب میشوند که رنگهای جدیدی به مویشان میزنند و لباسهای جدید را امتحان میکنند و شاید همانقدری احساس رسالت کنند که سیدجمالالدین اسدآبادی موقع تشکیل اخوانالمسلمین. برج ملت روبروی پارک ملت است و هم از پارکوی میشود پیاده نزدیکش شد هم از ونک؛ برج ملت؛ ملت؛ ملت؛ ملت....
[1] كندو نام فيلمي از فريدون گله است با بازي بهروز وثوقي؛ داوود رشيدي و رضا كرم رضايي و ... . در اين فيلم ابي حكم بازي شاه دزد وزير را مي خواند و دقيقن براي چيزي به همين مسخرگي تا تجرش در عرق فروشي ها عرق نسيه ميخورد.
[2] وقتي دوباره خوندم رسيدم به اين جمله خيلي مسخرهوار ياد فصل اول طاعون افتادم که موشا ميريزن بيرون! (مولف)
[3] يک خط از يکي از ترانههاي شهرام شپره است؛ غلط نکنم بايد ديار باشد.
[4] باور بکنيد يا نه اين يکي هم تقريبا يکي از آهنگهاي شهرام شپره است!
[5] گوئیدو همان آقای کارگردان فیلم هشت و نیم فلینی است.
[6] چند جمله از مادام بواری فلوبر.

