تبليغاتX
وزعيت بينابينيت

وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality

فصل اول ............فصل دوم...........فصل سوم.....

 

 

4.

بعضي وقت‌ها موقع راه رفتن با هر قدم انگار استخوان ران و ساقم در هم فرو مي‌روند و بيرون مي‌آيند. پايين مي‌روم و بالا مي‌آيم. همزمان چشم‌هايم با اين فكر همراهي مي‌كنند و آسفالت خيابان مدام نزديك مي‌شود و دور مي‌شود. گاهي اوقات كار به جايي مي‌كشد كه بخشي از آسفالت خيابان را محدب مي‌بينم. ژيلا جالبي اصلي‌ش به نظرم چشم‌هايش بود. شايد هم جالبي‌ش پرطرفدار بودنش بود. شايد هم كلا جالب بود چون از من خوشش مي‌آمد. شكر خدا انقدر انواع ماشين‌هاي ايراني زياد شده‌اند كه مسئله‌ي تكراري شدن و يكنواخت بودن منتفي است. واقعا اگر همه مجبور بودند مثلا زانتيا سوار شوند زندگي چقدر يكنواخت و زننده مي‌شد؟ همه‌ي ما مديون 206 و ديگران هستيم. سه دختر از كوچه اي نزديك مي شوند.

من مديون دختراني‌م که در سال‌هاي سياه 60 ريشه‌ي حيواني‌شان را به عرف‌ و قانون و سايه‌ي قدرتمند زندگي ترجيح دادند و هرطور شد زنده مانند. دختراني را ستايش مي‌کنم که نوارهاي اندي و جلال همتي را در درزهاي کيفشان؛ توي کفششان و شورتشان مخفي مي‌کردند تا هرطور شده موسيقي حتي در پايين‌ترين سطحش به دست ناظمان چادر به سر با آن چشمان قسم مرگ خورده‌شان نيافتد.

ماجراي من ماجراي ستايش اندوهناک همه‌ي چيزهايي است که به شکلي زيبايي را هدايت مي‌کنند. ستايش همين سه دختري که الان از نبش کوچه پيچيده‌اند و لابد تا وليعصر جلوي من قدم خواهند زد و من ستاينده کفش‌هاي پاشنه بلند هم هستم که پاها را اينطور مي‌کشند و از روسري‌هايي بيزارم که اجازه نمي‌دهند هيچ بادي هيچ مويي را پريشان کند و اين‌طور با اره، سر تمام شادیِ ادبيات ما را مي‌برند تا فقط اندوه بماند.

من همه‌ي کساني را ستايش مي‌کنم که کاري به کنه هيچ مطلبي ندارند و بي تفسير، زلف‌آشفته و قدح به دست کنار تخت معشوقشان مي‌روند. من ستايشگر عرق گردن تا سينه‌ي تمام دختران سبزه‌ي جهان هستم که گاهي زير معجزه‌ي نور مرز ميان عقل و جنون را پاک مي‌کند.

اولين دختر مي‌چرخد و چشمانش را مي‌بينم. چشمان سياه عميقي که خالي نيستند. فکر مي‌‌کند؛ مطمئنم. خوشحالم که مصاحبه داشته‌ام و لباس‌هاي خوبي پوشيده‌ام. هنوز انقدر ديدني هستم که برگشت و نگاهم کرد. لاغرتر از دو نفر ديگر است و کشيده‌تر. در حرکاتش قدرت را مي‌بينم و مي‌دانم که خوب مي‌رقصد؛ اين را از دقت جاگيري پاهايش در هر قدم مي‌توانم ببينم.  چيزي در گوش نفر کناريش زمزمه مي‌کند و وسطي برمي‌گردد که از اولي فربه‌تر است و زيباتر است و لب‌هايش که کمي از هم باز مي‌شوند جهان پيش چشمم تاريک مي‌شود و نقاط سياهي جلوي چشمانم را مي‌گيرند. لعنتي با لبهايي که هر زانويي را خواهند لرزاند نگاهم مي‌کند. زيباست و با چشمهاي آبي‌ش نگاهم نمي‌کند. لب؛ شانه‌هاي پهني که بي‌خجالت از سينه‌ها صاف ايستاده‌اند و دست‌هاي کشيده‌اي با انگشتان کشيده و کف‌دستي بزرگ که داستان خاندان قدرتمندي را ادامه مي‌دهند. در چهره‌ و اندامش حرارتي هست که آسفالت کف کوچه را مي‌لرزاند و هر سه نفر را مي‌سوزاند و انگار سراب مي‌بينم و سومي فقط نگاه زيرچشمي‌ش براي سرد کردنم کافي است. سرماي اندوه غريبش بدنم را در خود مي‌گيرد. اندوهي که از اين گروه سه نفره توقع نداشته‌ام و چنان در بازي ميان گرما و سرما لحظه‌اي گير مي‌کنم که خشک مي‌شوم و سه نفري از من دور مي‌شوند. دنبالشان مي‌روم و مي‌دانم چيزي به من نخواهد نرسيد از اين همه زيبايي ترسناک که مي‌تواند آدم را دنبال خودش بکشاند ببرد پياده از ونک تا هرکجا و اين همان کاري است که من کردم و از ونک جاري شدم رو به بالا؛ درست برعکس قوطي له‌شده‌ي راني در رود کوچک حاشيه‌ي وليعصر/پهلوي . خيابان کندو[1]؛ خياباني که روزي ابي هيچي ندار روي سنگفرشش کتک خورده و به تجريش رسيده است. من و موش‌ها در يک شهر زندگي مي‌کنيم.[2] منم عکساشو پاره کردم/ نامه‌هاشو پاره کردم/ فکر يه چاره‌ کردم. دروغ مي‌گويي پسرک خوش‌خيال نايک‌پوش؛ لابد شورتت هم نايک است که مبادا وقتي لخت مي‌شوي معشوقه‌ات را ببازي.

جام جم؛ بايد به حال جمشيد خنديد که دير فهميد مي‌تواند خدا باشد و دلم براي پهلوانان جمشيد مي‌سوزد که جسارتشان در شاه کردن ديگري بود و من همين الان از جلوي نرده‌هاي جام‌جمي رد مي‌شوم که زماني هرروز تمام بچه‌ها را به بهانه‌ي برنامه کودک جلوي خودش مي‌نشاند. من از نسل بامزي‌م. نسل بارباپاپا و زمزمه‌ي گلاکن. من دوست گربه‌نره بودم و رفيق چاردست احساس من به اين مجموعه‌ي عظيم ساختمان‌ها نمي‌تواند نفرت باشد. هنوز به جايي نرسيده‌ام که انقدر عميق از خودم بيزار باشم. هنوز اصيل نيستم و دلم براي خودم مي‌سوزد که هنوز پيش بدبينان اصيلي مثل هدايت و چوبک چيزي جعلي بيشتر نيستم. چيزي مثل عرق مسلمان‌ساز در برابر عرق ارمني که هرطور حساب کني جنس بهتري است. دلم مي‌خواهد دستم را دراز کنم و خورشيد را از ميان اين ابر و مه بيرون بکشم[3]. بيرون بيا دخترک بي‌حيا که هميشه بي‌لباس خودت را به همه مي‌تاباني؛ چه خوب است که خورشيد را زن مي‌کشند و نه مرد. جام جم انگار غول بدذاتي است که يک بار در کودکي به اشتباه مرا نجات داده است و امروز با کشتن ذرات مهرباني گذشته‌اش با هرچه دارد از چماق و نيرنگ و زهر و پول برابر همه‌ي کارهاي درست ايستاده است در هر زمينه‌اي و به هر شکلي. چطور سازماني به اين بزرگي و عظمت و اين پشتوانه‌ي بزرگتر از خودش مي‌توان اين‌طور مبلغ بي‌استعدادي و حماقت باشد؟ چطور شيريني انقدر بزرگ شد که حالا حتي سيمرغ‌ها هم دورش مي‌چرخند؟

اي واي اين نگار من مي‌توانست بودن؛ همين که  سرخي رخسارش مرا اين‌طور دنبال خودش مي‌کشد و مي‌برد و مرا در طوفاني رها مي‌کند که کشتي نوحش بدن اوست.[4] او نگار من مي‌توانست بودن با عينک و کوله و مانتوي کوتاه و موي بلندي که از زير روسري تا کمرش پايين ريخته است. وقتش شده مغزم را روشن کنم.

پارک ملت به نظرم بزرگترين پارک تهران است و وقتي باغ‌وحش‌ش افتتاح شد خيلي بچه‌ها خوشحال شدند. هنوز هم باغ‌وحش پارک ملت با قوچ و آهو و پرنده و خرس جاي خوشحال کننده‌اي است براي بچه‌ها و روي نيمکت‌ها و چمن‌هايش دلداده‌هاي زيادي همديگر را اغفال کرده‌اند. پارک ملت را مثل پارک ساعي روي تپه ساخته‌اند و استخر زيبايي دارد. پارک ملت بعدازظهرها مخصوصا آخرهفته قلمرو خانواده‌هايي است که بهترين تفريحشان همين پارک است و با توپ و راکت به پارک مي‌آيند و بدمينتون بازي مي‌کنند. آخر اينكه بعد از اين همه سال نمی‌توانم شکل هندسی پارک/بوستان ملت را در نظرم مجسم کنم.

ساختمان جام‌جم هم که کمی بالاتر از پارک ملت است نباید ندیده بماند؛ به خصوص به خاطر طبقه‌ی بالایش که میقات داف‌های تهران است و سیر تحول داف را در پشت میزهایش می‌توان تعقیب کرد؛ سیری که از مانتوهای تنگ شروع شد و حالا به اسلیمی دور باسن رسیده است. به هر حال از پنجره‌های جام‌جم ساختمان صداوسیما را هم می‌توان دید که قلب تپنده‌ی رسمیت ایرانی است.

عجیب که در این میانه یاد ژیلا افتادم؛ دختری که چندان زیبا نیست ولی موقع راه رفتن به قول گوئیدو کپل‌های بزرگش را تاب می‌دهد.[5] نگاه خاصی دارد با عملکردی شبیه کارت دعوت مراسم اسکار؛ فقط آدم‌های بزرگ می‌توانند ردش کنند. مهربان است و حسود و زیاده‌خواه و هیجانی و افراطی و با همه‌ی این احوالات زندگی‌ش شبیه موش‌های کوری است که روی شاخه‌های درخت‌ها می‌دوند و دلشان پر از کرم‌هایی است که انقدر می‌خورند تا می‌ترکند.[6] خلاصه این‌که اگر فرض کنیم پولینا؛ آناستازیا و آگلایا[7] سه راس یک مثلثند؛ ژیلا نمونه‌ی درجه دهی از مرکز این مثلث است. به هر حال امثال ژیلا داف‌های جریان‌ساز محسوب می‌شوند که رنگ‌های جدیدی به مویشان می‌زنند و لباس‌های جدید را امتحان می‌کنند و شاید همان‌قدری احساس رسالت کنند که سیدجمال‌الدین اسدآبادی موقع تشکیل اخوان‌المسلمین. برج ملت روبروی پارک ملت است و هم از پارک‌وی می‌شود پیاده نزدیکش شد هم از ونک؛ برج ملت؛ ملت؛ ملت؛ ملت....



[1] كندو نام فيلمي از فريدون گله است با بازي بهروز وثوقي؛ داوود رشيدي و رضا كرم رضايي و ... . در اين فيلم ابي حكم بازي شاه دزد وزير را مي خواند و دقيقن براي چيزي به همين مسخرگي تا تجرش در عرق فروشي ها عرق نسيه ميخورد.

[2] وقتي دوباره خوندم رسيدم به اين جمله خيلي مسخره‌وار ياد فصل اول طاعون افتادم که موشا مي‌ريزن بيرون! (مولف)

[3] يک خط از يکي از ترانه‌هاي شهرام شپره است؛ غلط نکنم بايد ديار باشد.

[4] باور بکنيد يا نه اين يکي هم تقريبا يکي از آهنگ‌هاي شهرام شپره است!

[5] گوئیدو همان آقای کارگردان فیلم هشت و نیم فلینی است.

[6]  چند جمله از مادام بواری فلوبر.

[7] هر سه تا شخصیت‌های داستایوفسکی هستند پولینا در قمارباز و دو تای دیگر در ابله.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 19:13  توسط  امين   | 

 

داشتم الکی دور خودم می چرخیدم که رسیدم به کتاب مهدیکس/ ظهور مهدی در ترکیه کتاب آشکارا توهین به ارزش های اسلامی است ولی در راستای سیاست های ایران هیچ اتفاقی نمی افتد. خلاصه اگر سه ماه بعد تلنگ قضیه در رفت و با خواستیم با ترکیه قاطی کنیم و یهو این کتاب معروف شد تعجب نکنید!! اینم لینک به خبر خود سایت بازتاب!

ساسان یه لینک جالب زده از سایت بازتاب که ۸۰٪ اینترنت ایران قطع شده! به نظرم این قضیه اصلا تصادفی نیست و بچه ها می خوان یه آزمایشی بکنن ببینن قطع کامل اینترنت چه ضررایی داره در عین اینکه کم کم با این کارا یه سری از سرویس دهنده ها ورشکست می شن و تعداد کاربرای اینترنتی کم میشه. به هر حال به نظر من نگرانی اصلی دوستان گسترش اینترنت در شهرستان ها کوچیکتر ایرانه. جایی که عملا مهمترین پایگاه مردمی حکومت محسوب میشه و اینترنت می تونه این پایگاهو به تدریج بگیره!

بعید می دونم ما بتونیم بیشتر از چند ماه دیگه به وبلاگ نویسی ادامه بدیم. به نظرم به زودی برخورد شدید با وبلاگ ها شروع می شه. اول با دستگیری یه عده و فیلتر کردن یه عده ی دیگه که ترس ایجاد شده و همه خودشون دست و پاشونو جمع کنن. بعد با تصویب آیین نامه و زمین زدن همین دو سه تا سرویس دهنده ی وبلاگ.

شخصا می خوام از این دو سه ماه آینده استفاده کنم! چون بعدش بعید میدونم هیچ ابزاری برای اینکه آدم صداشو به یکی برسونه وجود داشته باشه!

 

واقعا اگر اینترنت کلا تو ایران قطع شه چه اتفاقی می افته؟ اصن اتفاقی می افته؟ بچه های شهرستانی که احیانن گذرشون به این وبلاگ می افته بد نیست بگن وضع اونورا چه جوریه!

اینم بگم که از کلمه ی شهرستان خیلی بدم میاد. انگار فقط یه شهر هست اونم تهرانه! واسه چی باید به بقیه بگیم شهرستان؟ برا همین به جای اون شهرستان بالا بذارید بچه های شهرای دیگه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 10:18  توسط  امين   | 

 

 

3.

ران‌ها به سيخ‌ها چسبيده‌اند و مي‌چرخند. از ونك در هواي ابري كمتر بيزارم. آدم‌ها دور ميدان مي‌چرخند. دستگاه‌هاي بستني، چرم مشهد، دختري با شلوار سبز و داروخانه‌ي قانون. صورتش را چنان زير زره پودر پنهان كرده كه انگار از خودش بدش مي‌آيد. با اين حال خيلي چيزها را مي‌شود از موهايي كه روي گوش‌هايش ريخته‌اند؛ و از ناخن‌هايش كه لاكشان ريختگي دارد فهميد. اگر زبان جوش‌هاي صورت را بداني لابد جوش زير گونه‌اش هم حرفي براي گفتن دارد؛ اين يكي را من بلد نيستم. اگر همه‌ي پسرها و دخترهاي جلوي قانون با هم مي‌رفتند هيچ‌كس منتزر هيچ‌كس نمي‌ماند. برزيل روبروي جهان‌كودك است. وليعصر شايد خط متناسبي است كه از شانه، بازو، پستان‌ها، سينه، كپل و ساق پاهاي تهران پايين مي‌رود. با اين حساب ونك چيزي حول و حوش سينه يا شكم است. زنِ پير چاق؛ چادر نماز هم براي ماتحت بزرگت تنگ است چه برسد به اين پالتوي سفيد تنگ. تو تهراني و ونك شكم برجسته‌ات. خدامي هم لابد مري، روده يا چيزي در اين حد است. فقط كسي مثل تو مثل مني را مي‌تواند در شكمش جا بدهد. لحزه‌ها، ثانيه‌ها طاقت موندن ندارن[1]. با پشت‌موهايش از كنارم گزشت. ديرم شد. بيچاره سعدي اگر به تهران مي‌رسيد چقدر از اين همه كلمه تعجب مي‌كرد يكي همين خطي. تاكسي خطي چنان سريع جايش را در قلب همه باز كرد كه انگار ادويه‌ي از دست رفته‌ي شورباي بد‌طعم زندگي تهراني بود. با اين‌حال همه‌ي خطي‌ها هم كافي نيستند.

ميني‌بوس‌ها اگر نبودند ونك را مي‌شد اعيان‌نشين جا زد. ولي اين‌طوري، با اين همه ميني‌بوس و اين همه صف‌هاي عريز و طويل از آدم‌هاي خاكي خسته و آدم‌هاي تميز و شاداب كه منتزرند يكي از راننده‌هاي شكم‌گنده‌ي سبيلوي زنجير به گردن برساندشان، ونك اعيان نشين نيست. تازه بگزريم از همه‌ي بچه‌هاي فال‌فروشي كه دور ميدان مي‌چرخند و معلوم نيست در مغزشان چه مي‌گزرد كه نشانه‌ها انقدر زيادند آدم گيج مي‌شود.

شركت در ده ونك است و من بايد تمركزم را دست‌كم يك‌ساعت حفز كنم. ساختمان سفيد شيرواني داري است با باغچه‌ي كوچكي در جلو و نرده‌هاي سفيد مغروري كه خانه را از خيابان جدا مي‌كنند، مثل چين‌هاي پرطمطراق دامن‌هاي ويكتوريايي كه آدم را از بهترين مخلوق خدا دور مي كردند. ما همه مديون عصر سرعتيم كه چين‌ها را دور انداخت و صفحه‌هاي دامن را كم كرد و كوتاه كرد و از داستان به اين بلندي زيري‌ترين لايه را بيرون كشيد. گرچه دامن‌هاي قرن نوزدهمي حتما مردم‌پسند بوده‌اند والا رمان‌هايي شبيه آن دامن‌ها نوشته نمي‌شد. شيرواني خانه سبز چمني است و تميز است و من متعجب از همت بلندي كه اين همه شيرواني را تميز نگه مي‌دارد. جلوي اين خانه احساس مي‌كنم شلغم پخته‌ي كوچكي هستم.

خانم منشي كمي ازافه وزن دارد. صورتش گرد است و لك‌دار. مداد را مثل مالبروي مديوم لايت (خواستم بنويسم نيمه‌ سبك ديدم جلف مي‌شود) دستش گرفته و جلوي اسمم تيك مي‌زند. روسري بنفش كهنه‌اي سرش كرده است كه گوشه‌اش خوردگي دارد. چشمم مثل هميشه بي‌خود مي‌گردد. به زور از لابه‌لاي ميز و صندلي و ... كفش‌هايش را هم مي‌بينم كه قديمي‌اند. جدي است. صدايش خش‌دار؛ صورتش افتاده است. گونه‌اش را تيره كرده و زير چشم‌هايش را روشن، با اين‌حال گودي را تشخيص مي‌دهم. لابد شب‌ها نمي‌خوابد. همين‌طور كه منتزر نوبتم شبش را پيش چشمم مي‌بينم كه روي تختش افتاده و فكر مي‌كند(نه، پسرهاي عزيز اشتباه نكنند، به اين فكر نمي‌كند كه اگر چاق نبود يك‌نفر عاشقش مي‌شد) با چند سال كار كردن مي‌تواند زندگي خودش را داشته باشد. نتيجه‌اي ندارد. تلفني كه با سختي براي اتاقش خريده 72 ساعت زنگ نخورده. غلت نمي‌زند، تجربه‌ي چندين شب طولاني يادش داده كه فايده‌اي ندارد. كامپيوتر، خواندن وبلاگ، پرسه‌هاي طولاني در سايت‌هاي پر از رنگ و حركت، فيلم‌هاي جزابي كه مردان بزرگ با سال‌ها فكر و تجربه ساخته‌اند و هيچ‌كدام از اين‌ها جايگزين جادوي خواب نيستند. بي‌تفاوت است و با همان تركيب جديت و بي‌تفاوتي به نوبت آدم‌ها را صدا مي‌كند. گوشه‌هاي دهن گشادش به لبخند تمايل دارند ولي خيلي از هم دور نمي‌شوند. همه‌ی اسم‌ها را قبل از خواندن چندبار چک می‌کند. حواسش پرت است. شاید وقت بيداري مي‌خوابد و وقت صبحانه ناهار مي‌خورد و وقت غزا چيزي نمي‌خورد و همين‌طور ... . ولي يك‌چيز را نمي‌توانم انكار كنم: اين دختر كار مي‌كند و من نه. اين دختر يك‌قدم از من به آدم بودن نزديك‌تر است. گرچه آخرين بار يكي از دخترهاي عزيز به من گفت آدم باش و من در حالي كه مي دانستم دروغ مي گويم؛ جواب دادم:«يه مدتي سعي كردم نشد. الان ديگه كامل تركش كردم». شرط مي‌بندم اين گل در هواي ابري زيباتر است.

لبخند، پشت صاف؛ كمي خم به جلو، انقدري كه نه زعيف به نزر برسم نه مغرور. باز هم لبخند، يك شوخي معمولي، چرخشي به كمر، اين خيلي شبيه من نيست، اين آدمي كه اين‌طور مي‌خندد و انعكاس اعتماد به نفس است. سعي مي‌كنم دل آقاي فلاني كه ميان‌سال و كراواتي است را با شوخي‌هاي سطح‌پاييني كه معناي دهمشان جنسي است به دست بياورم و هم‌زمان زير چشمي با خانوم بهماني ارتباطي برقرار كنم. همه را تحت تاثير قرار مي‌دهم، بزرگ مي‌شوم، سلطان اتاق مي‌شوم، صاحب، مالك، قهرمان، هارون مي‌شوم در حرمش، شاه آرتور در ميان شواليه‌هايش، داريوش بر فراز صفه‌ي تخت‌جمشيد و سورنا در غروب پيروزي‌اش بر كراسوس و اين آخري كار خودش را مي‌كند. سورنا نصف كراسوس سرباز داشت. مرا پزيرفته‌اند و حالا من از من سوالي مي‌پرسد بسيار ساده و سخت. فردا به شركت برمي‌گردم؟ سورنا غروب روز بزرگترين پيروزي‌ش به چه مي‌انديشيد؟ به پيروزي؟ به اين‌كه نزديك‌ترين مرد به تاج امپراطوري بعد از سزار را نابود كرده است؟ به اين‌كه چندين‌هزار سرباز رمي را نابود كرده ؟ به اين‌كه شايد بزرگترين سردار تاريخ اشكانيان است؟ درست در لحزه‌اي كه به همه‌ي آن‌ها فكر مي‌كرد آيا لبخند مي‌زد؟ يا در سكوت سوار بر باره‌ي راهوارش از ميان دشت نبرد مي‌گزشت؟ سورنا، سردار بزرگ اشكاني؛ از خودت نمي‌پرسيدي چرا جنگيدي؟ شايد هم درست بعد از پيروزي جام شرابت را در چادرت به افتخار سربازانت به همراه افسرانت بالا برده‌اي، ولي نه؛ اين عادت سرداران بزرگ نيست. كسي كه نفهمد پيروزي در جنگ لزت بخش نيست سردار بزرگي نخواهد بود.

گربه‌اي به كيسه‌هاي زباله‌ پنجه مي‌كشد. شهرداري روزي تصميم گرفت سگ‌ها را نابود كند. گربه‌ها خوش‌شانس بودند كه هار نبودند. جوانكي سعي مي‌كند جعبه‌اي را كه مال يخچال يا فريزي است در گوني بزرگش جا دهد. لباس پاره‌پاره‌اي پوشيده و سياه است. انگار روغن سوخته رويش ريخته باشي. جاي نوابغ ايراني خالي است كه برايش صد راهِ ساده‌تر شدن كارش را توزيح بدهند: به كيسه‌ات نخ ببند و از كولت آويزان كن، براي خودت گاري دست و پا كن، سوار خر شو خلاف كه نيست و ... . نوابغي كه نمي‌فهمند يكنواختي؛ چنان زباله‌يابي را بي‌معني مي‌كند كه نيازي به نوآوري در آن نيست. اگر سعي كني زباله جمع‌كني را ارتقا بدهي يعني نوع زندگي‌ت را تحسين مي‌كني، يعني انقدر به زباله‌گردي علاقه‌داري كه بايد بهترش كني و اين يعني مرگ آرزوهاي همين جوان لباس پاره.

گربه‌ي تپلي است و لنگ مي‌زند. بزرگترين تهديد براي گربه‌ها چيست؟ بچه‌هاي شرور يا ماشين‌ها؟ چند متر دورتر گربه‌ي كوچك‌تري روي زمين بين شمشادها كز كرده و به نزرم منتزر نوبتش نشسته. اين پيرزني كه هيچ‌وقت بلد نبوده خودش را درست و حسابي آرايش كند و اين روزها ديگر هيكلش هم از شكل افتاده و كسي خريدارش نيست انقدري زباله از خودش بيرون مي‌دهد كه همه‌ي گربه‌ها سير شوند و با اين‌حال همه‌ي گربه‌ها سير نمي‌شوند، دست‌كم اين يكي كه گرسنه به دست‌هاي من نگاه مي‌كند. بالاخره يخچال را در گوني‌اش چپاند، حالا دنبال پلاستيك مي‌گردد. دستان بزرگي دارد و سينه‌اي ستبر. قدش از من كمي بلندتر است. سرباز خوبي از همچين آدمي مي‌شود ساخت. هزار سال پيش مي‌توانستي سرباز باشي و بجنگي و قبل از مردن چشمان قاتل‌ت را ببيني.

 

 



[1]  اين هم خطي از آهنگ بدرقه‌ي جناب ابي است. نوشتم كه سوء تفاهمي پيش نيايد. به هرحال پاورقي‌هايي كه مي‌آيد بيشتر براي رفع سوءتفاهم‌هاي مربوط به ارجاعات اين‌چنيني است، طبعا هر موردي را كه تشخيص داديد بي‌جهت سراغ پا‌ورقي نرويد. به قول شاعر: «چو داني و پرسي سوالت خطاست»

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 9:31  توسط  امين   | 

 

یه چیز شخصی هم بنویسم:

 

* از بینام که کامنت میذاره ممنونم. مدیونشم. شاید راست میگه شایدم نمیگه. من فعلا فکر میکنم باید زیاد بنویسم نه خوب  و عالی ( این و همیشه امیرحسین میگه)

 

* بدبختی واقعا چیه؟ تا کی آدم باید منتظر اون اتفاق خوشایندی باشه که بعدش زندگیش میافته رو روال. بعضیا میرن مهندس می شن و اصلا نیازی نیست منتظر اون اتفاق باشن ولی بعضیا هم مثل من همه چیزشون بسته به اون اتفاقه. قصه ای که یکی بخونه و خوشش بیاد. فیلمنامه ای که خریده شه و.... من این منتظر اتفاق بودن رو خیلی دوست ندارم ولی از اون طرف از کارم خوشم میاد. امروز که خیلی مضطرب بودم بیست و پنج صفحه از یه فیلمنامه ی بلند نوشتم. این نشون میده از نوشتن خوشم میاد. شاید هیچ وقت بهترین نویسنده نشم ولی مهم نیست مهم نوشتنه عجالتا. و مهم تر اینکه اون اتفاق لعنتی چرا نمیافته؟؟؟

 

* از ساسان هم ممنونم که میاد این کامنتا رو میذاره. یکی از دوستان می گفت کامنتای این وبلاگ آموزنده س فکر کنم بخش زیادیش رو مدیون ساسان هستم که میاد این همه با حوصله کامنت میذاره و این همه به من اعتماد داره.

 

* به نظرم اعتماد دیگران مهم ترین چیزیه که آدم می تونه از دست بده. تا وقتی یه عده هستن که به آدم اعتماد دارن و فکر می کنن آدم کارش درسته آدم فرصت خوشبختی داره. بازنده ی واقعی کسیه که دیگه هیچ کس قبولش نداره. به نظرم آخرین نفری که اعتمادشو از دست می ده مادره. وقتی مادرت دیگه بهت اعتماد نداره بهتره بمیری.

 

* تو داستان هملت مسکویی چخوف یه آدمی هست که از اون طرف مهمونی به هملت مسکویی که افسرده س می گه:"خودتو از اولین تیر تلگراف حلق آویز کن" به نظرم دار زدن مرگ سختی باشه. پریدن بهتر نیست؟ اصلا وسوسه انگیز تره!

 

* وبلاگ الان جدی ترین چیزیه که در اختیار منه. این روزا یکی از گنده ترین نگرانیام اینه که دولت وقت بیاد وبلاگا رو تارو مار کنه و همه مون فیلتر شیم! اون وقت دیگه به نظرم هیچ راهی جز فلافل فروشی زدن باقی نمی مونه. باز الان یه کورسوی امیدی داریم.

 

* کورسوی امید! دستمو به هر چیزی که می شه بهش چنگ زد می ندازم شاید یکیش بگیره!

 

* نمی دونم اگه یه روزی اعتماد همه از بین بره چی برام باقی می مونه. امروز که حساب می کردم دیدم جز این وبلاگو یه سری کاغذ و یه سری فایل و شناسنامه چیز دیگه ای ندارم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 21:57  توسط  امين   | 

 

 

فرشته

 

يکي دعوتم کرد که يادم نيست کي بود و رفتم خانه‌ي پيرمرد و همان‌جا ماندگار شدم. جاي خوب دو طبقه‌ي دنجي بود و هم پايين سالن داشت و هم بالا. معمولا ما پايين جمع مي‌شديم. چند ماه آخر پيرمرد خيلي با جمع‌هاي شلوغ حالي نمي‌کرد و مجبور بوديم هميشه خلوت کنيم. من بي‌جهت پيش پيرمرد بودم؛ نه مي‌خواستم دعا کند نه پيشگويي نه چيزي؛ همينجوري از خانه‌ي خودم آرام‌تر و بهتر بود و پيرمرد هم شايد از داشتن يکي مثل من رازي بود.

پاي ثابت خانه‌ي پيرمرد فرشته‌اي بود که من بار اول روي سقف توالت حياط ديدمش که داشت به ديوار مي‌شاشيد. برخورد بدي بود، فرشته شرمنده شد؛ هنوز بال‌هايش را هم جمع نکرده بود. همان‌قدري زيبا بود که هميشه فرشته‌ها را مي‌کشند فکر کردم حق دارد؛ اگر خدايي باشد چرا فرشته‌اش انقدر زيبا نباشد؟ بعد گفتم لعنتي داري فرشته را مي‌بيني و جواب دادم اين که نشد دليل؛ هروقت خودش اومد. فرشته با اين‌که دو جنسي بود و مخلفات هميشه لخت در خانه مي‌گشت و حرفي نمي‌زد و به نزرم بعزي‌ها اصلا او را نمي‌ديدند و خودش را خيلي به پيرمرد مي‌چسباند. جالبيش اين بود که دم و دستگاه مردانه‌اش را هروقت مي‌خواست به هر طرفي که مي‌خواست مي‌چرخاند. کم‌کم که پيرمرد بي‌حوصله مي‌شد بيشتر من و رفيقم ـ نه کسي که معرفيم‌ کرده بود؛ دوستي که همانجا پيدا کرده بودم ـ پيشش مي‌مانديم آن هم در خانه‌اش؛ نه حتما کنارش و بقيه مي‌رفتند. اين وسط‌ها فهميدم پير به يک زني توجه خاصي مبزول کرده. اين زن که موهاي قرمز فرفري تا پشت کمرش داشت اصلا حازر نبود ما را دور و بر پير ببيند. روز آخري که خانه‌ي پيرمرد بودم ـ پيرمرد ريش سفيد و بلندي داشت و موهايش هم همين‌طور و من تصادفي سنش را شنيده بودم ـ مي‌خنديد و مي‌گفت اين زن کاري کرده که خانه‌اش را از او بگيرند. من چرت می‌زدم که موقرمز آمد و مرا که نيمه خواب بودم ديد و گفت تموم شد. پشت سرش هم کسي دست به کمر ايستاده بود که به نزرم بساز بفروشي چيزي بود. بعد هم چپ چپ فرشته را نگاه کرد و رفت بالا. من توي ايوان پايين خوابيده بودم. از لاي چشم فرشته را ديدم. جلوي در ايوان خشکش زده بود و باور نمي‌کرد. بال‌هايش را جمع نکرده بود. کمي سه رخ ايستاده بود و انقدر طراحي عزلاتش فوق‌العاده بود که من دستم بين خواب و بيداري به سمتش دراز شد. همينجوري گفتم بعد از اين بيا خونه‌ي من جاي بدي نيست. اگر بيدار بودم حتما يادم مي‌آمد که فرشته به وزوح و شفافيت دو جنسي است و اصلا به درد من يکي نمي‌خورد ولي دستم به بدن فرشته‌ي غافلگير خورد و همان‌موقع سردي بدنش دستم را پس زد و بعد فرشته در سکوت کامل بدون اينکه جيغي بکشد افتاد زمين و شروع کرد به خشک شدن و سوختن و پودر شدن. مثل آدم‌هايي که در فيلم‌ها به سرعت برق و باد پير مي‌شوند. من از جا پريدم و داد و بيداد کردم ولي خبري نشد؛ دست آخر فرشته‌ي نيم‌سوز را بغل کردم و بردم طبقه‌ي بالاٰ؛ پير در رختخواب افتاده بود و زن موقرمز بالاسرش پرستاري مي‌کرد؛ فرشته را کنار پيرمرد گزاشتم و تا دستش را به فرشته زد حال فرشته خوب شد و بدنش باز تکميل شد. پيرمرد گفت يه کمي پير شدم من جواب دادم بعد از هشت هزار و صد و بيست و يک سال خيليم زود نيست. زن موقرمز داشت بربر فرشته و مرا نگاه مي‌کرد. پير خنديد. من رفتم طبقه‌ي پايين و باز چرتم گرفت و در حاليکه فکر مي‌کردم ديگر نبايد به خانه‌ي پيرمرد برگردم خوابم برد.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 11:51  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود