2.
توحيد؛ ربطي به اسمش ندارد. روشن نيست چرا ميدان است، نه وسطش گردي دارد نه خيابانهاي متصل به آن نزمي دارند. اگر راننده باشيد و بار اول به توحيد برسيد قطعا غافلگيري خفتانتان را خواهد چسبيد! منطقي كه باشيم ميبينيم چهارراه هم اصلا اسم مناسبي براي توحيد نيست چون راههاي متصل به آن از چهار بيشترند. بههرحال، بعد از كلي مداقه و بررسي به اين نتيجه خواهيد رسيد: ميدان كه قرار نيست حتما وسطش گردي داشته باشد. خب، توحيد هم ميدان! خلاصه اين ميدان بدشكل (يا بيشكل) كه هيچجور نزمي توي كتش نميرود يكي از نبزهاي تهران است. همانطور كه ميدانيد شهر هم مثل بدن يكسري نبز ترافيكي دارد، مثلا توحيد را ميتوان نبز زير زانو در نزر گرفت يا نوك شست!
از كوچههاي باريك ميگزرم، كوچههايي كه شكلشان آدم را از بهروز تا شكيبايي ميكشد و ميآورد. اين شكل به طرز عجيبي مدام در حال تكرار شدن است، شايد همهي شباهت من با ديگراني كه اطراف من هستند در همين شكل كوچهها پيدا باشد و من غافل باشم. كوچههاي باريك با جوبي در وسط و خانههاي قد و نيم قد در اطراف. از دور نگاه كني هيچ نزمي وجود ندارد. ولي صداي ديوارها را اگر بشنوي و وارد اين جهان شوي ديگر نيازت به نزم از بين ميرود. تيرهاي سيماني برق كه قد كشيدهاند وسط كوچهها و رودخانهي سيمهاي برق و تلفن روي ديوارها. خانههاي توحيد بينشان از چهل پنجاه ساله هست، تا مثلا يكساله و سهماهه و يكماهه حتي. در چهرهي اينخانهها، از اخمشان و از رنگ سنگ نمايشان خيليچيزها را ميشود فهميد. اين فهميدن البته آن فهميدن آكادميكي نيست كه همراه منطق ميآيد و بر اساس شواهد علمي است، چيزي است كه در عالم بينزمي همين كوچهها معني پيدا ميكند و بيرون از آن به هيچ دردي نميخورد، يكجور ارتباطي است ميان مثلا لجن جوبها با سنگ سياهي كه اين روزها رونق دارد و برق بيخودي ميزند، نميدانم در برق اين سنگ سياه چيست كه مرا انقدر از خود زده ميكند. خانههاي سيماني حياط دار، خانههاي آجرقرمز و خانههاي سنگ سفيد، درهاي فلزي سفيد و سياه براق؛ ياد درهاي چوبي به خير. بايد به ونك برسم. پرسهام در كوچهها وقت را كشته، پانزده دقيقه تا ده باقي است.
سوار يكي از همين خطيها ميشوم، جلو مينشينم تا تنها باشم. تنها ماندن ميان جمع خيلي وقتها زننده نيست. درست زير آينهي عقب ـ كه از آينههاي معمول پهنتر است ـ روي داشبورد آينهي ديگري هست، به همان عرز. با اين دو آينه هرچه در صندلي عقب ميگزرد ميشود ديد. از راننده بپرسيد لابد ميگويد چند بار دستگيرهي پنجرههايش را دزديدهاند، شايد هم مدعي ناموسپرستي باشد. ولي از برق چشمهايش است يا حالت انگشتان دستش كه ميدانم تمام دلخوشيش سوار شدن دختر و پسري به ماشين است تا خوب از زندگيش لزت ببرد. لابد گوشهاي تيزي هم دارد. جوان است و با اين حال كمي قوزي. زير چشمهايش گود افتاده است. لاغر است. سيگارش روي داشبورد است ـ بهمن كوچك. لبخندي به لب دارد. انقدري فارسي بلند نيستم كه از خندهاش بگويم. صورت كشيدهاي دارد و كنار خيابان با رفيقي مثل خودش ميخندد. دستهايش نسبت به بالاتنهاش كمي بلند هستند. تا ميبينمش حس ميكنم فقط يك شغل به دردش ميخورد و آن هم نعشكشي است.
ماشين پر ميشود، پشت راننده دختري نشسته است. لبهاي گوشتالوي نيمهباز، لبهايي كه انگار تازه از يك بوسهي گرم و طولاني جدا شده ولي هنوز سير نشدهاند. موهاي سياهي دور صورت مهتابي او را گرفته و يك رشته از آن روي شقيقهاش چسبيده است. اندام نازك و كشيدهاش را روي خط متناسبي كه از شانه، بازو، پستانها، سينه، كپل و ساق پاهايش پايين ميرود، در آينه دنبال كردم. مرا نگاه ميكند. چشمهاي سياه و درشت، چشمهاي درشتتر از معمول، چشمهايش مرا به خاطر همهي گناهانم سرزنش ميكنند. چشمهاي افسونگر، مزطرب و متعجب. اين چشمها ميترسند و جزب ميكنند و يك پرتو ماوراء طبيعي مست كننده در ته آنها ميدرخشد، گونههاي برجسته، پيشاني بلند، ابروهاي باريك به هم پيوسته، لبهاي گوشتالوي نيمه باز و موهاي نامرتبي كه يك رشته از آن روي شقيقههايش چسبيده است.
كسي چيزي نميگويد. بزرگراه آنچنان كه بايد پر سر و صداست و من چارهاي ندارم جز خواندن اين وزعيت با واژهي سكوت. معمولا سكوتهاي اين روزهايم مثل همين سكوتتند. حتي اگر به دامان زيباي طبيعت پناه ببرم باز هم عدهي زيادي در درون خودم شروع به جر و بحث و دعوا ميكنند. شادم چون چمران خلوت است و پيكان با سرعت به سمت ونك ميتازد. راننده سرخوش است و ناراحت هردو در يك زمان. در آينه خوب دختر را ميپايد. من پنجره را پايين كشيدهام و در اين سرعت باد محكم به صورتم ميزند. دستم را آرام از پنجره بيرون ميبرم. انگشتانم را از هم باز ميكنم و فشار هوا دستم را بالا ميآورد. چند ثانيهاي در اين حال ميمانم. حالا دستم را به راست متمايل ميكنم، مثل يك چترباز تلويزيوني در ميان باد سقوط ميكند و با هدايت من ميچرخد، انگشتانم را ميبندم و دستم با زاويهي بسيار كمي شناور ميماند بعد انگشتانم را آرام آرام باز ميكنم و دستم به آهستگي بالا ميآيد. اينبار همين بازي را از چپ تكرار ميكنم و بعد دستم وارد حلقهاي ميشود از حركات: سقوط، چرخش، بالا آمدن، راست، چپ. من از حركت بياختيارش لزت ميبرم. شايد انقدر آزادي را دوست دارم كه دلم ميخواهد حتي دستم هم آزاد باشد. شما هم امتحان كنيد، چشمانتان را ببنديد و خودتان را در حال پرواز در آسمان آبي ببينيد. دختر ميخواهد پياده شود. كنار چمران.
حركتش روي صندلي را تعقيب ميكنم تا به در برسد. از تاكسي دور ميشود، مسافران ديگر سوار ميشوند. دور شدنش را در آينهي راست تعقيب ميكنم، خدا را شكر ميكنم كه او در آينه نزديكتر است به من تا در واقع. نه مثبت، نه منفي، حسرت بار اصلي چشمان دو مسافر ديگر است. سن و سال دارند و بهشان ميآيد زن و بچه داشته باشند. شرط ميبندم پشيماني هرشب سراغشان ميرود، همگي فكر ميكنند ميتوانستند خوشبخت باشند. فكر ميكنند اين دختر كه كمرش شبيه هزلولي است و سينههايش آدم را ياد معادلهي بيزي مياندازد ميتواند خوشبختشان كند. واي به حال بچههاي اين جماعت. راننده آخر طاقت نميآورد. با همان لحن و صدايي كه از چنين آدمي انتزار ميرود سخنراني طولانياي آغاز ميكند كه ثابت كند او براي جامعه مفيدتر است تا دخترهي بدتركيب مزخرف. از راه رفتنش عقم ميگيره. صداي كفشش انگار ميگه من بهترم، من بهترم، من بهترم، كثافت. من يه تار موي زنمو به اين نميدم ( باور كنيد وقتي اين جمله را گفت من چشمهايش را ميديدم) حالم از همهي اينا به هم مي خوره، من ميدونم اينا چي هستن. اگر جسارت هدايت را داشتم حتما ادامه ميدادم، ولي ندارم. دو مسافر ديگر حرفي ندارند، رويا پردازند انگار. پس من قرباني خطاب نصيحتگون رانندهام و مجبورم در يكي از سكوتهايش خواهش كنم زبط ماشين را روشن كند.
قدمهاتو كمي آهستهتر كن / تماشاييترين كار خدايي
خاطرم هست خدا آدم را ـ مرد را ـ كه آفريد به خودش تبريك گفت. چطور حوا شد تماشاييترين كار خدا؟
قدمهاتو كمي آهستهتر كن/ بزار اون قد و بالاتو ببينم
با نگاه كردن موافقم، روزي كه نگاه نكنم مردهام. مخصوصا كه دست كم يكي از تماشاييترين كارهاي خدا طرف حسابم باشد.
پريشون كن موهاتو تا دل من/ ميون موج موهات دربهدر شه
ياد حافز ميافتم، ماجراي موي پريشان و دربهدري واقعا سابقهي زيادي دارد. ولي هميشه خيلي كم دربارهي رنگ مو حرف ميزنند، بالاخره بلوند يا مشكي؟
راننده كه از بيتوجهي من دلخور است رسيدن به ونك كمي آرامش ميكند. پايان آرامش بخش است. در را ميبندم و ميچرخم و ميبينم كسي با لبخند به سمتم ميآيد. سلام. خوبي؟ دلمون برات تنگ شده بود. هرچقدر فكر ميكنم يادم نميآيد اين آدم اسمش چه بوده است. خوبم مرسي. خودت چطوري؟ من همين دورو برام كاري به كسي ندارم. به نزر پسر بدي نميآيد. من بايد زود برم، آقا امشب خونهي من يه مهمونيه كوچيكي داريم، بچههاي قديمي رو گفتم همه بيان. تو هم بياي خوش ميگزره. حالا يادم آمد. دست خداحافزي كه ميدهيم تازه درست يادم ميآيد. باري كه رفته بوديم شمال با ما بود. چه اعجازي است كه اين موجودات مرا ميپسندند و دعوت ميكنند؟ حتما ژيلا هم ميآيد. اين مهماني رفتني است.