تبليغاتX
وزعيت بينابينيت

وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality

 

 

خواب

 

حسرت خواب مردگان را ندارم

بر آنم

كه اگر قرار به خواب است

تا زنده ام بخوابم

ميان شيرها دراز بكشم

با شاهين پرواز كنم

كدام مرده خوابي چنين رنگين دارد؟
***

 

گرماي صورتم از نفس مرگ است

انگار عاشقم شده

و قصدم مردن نيست

نيست

***

 

درياي موسي شكافت

ابراهيم در گلستان شد

بيچاره مسيح كه مصلوب مرد

سرنوشت من چيست؟

دريا نه آتش نه

آيا حق، آش مرا خواهد شكافت؟

***

 

آنسوي رنگين كمان چيست؟

كشور كچل هاي شاه دخت پسند و پيران سبزپوش

زمين راه هاي بي انتها و داستان هاي بي پايان

من سفيد برفي ام

بدون هفت كوتوله و جادوگر و شاهزاده

فقط خوابم و در انتزار

***

 

شنيده ام عقاب هاي آسمان مي چرخند و مي خوابند

 

لبخند مي زنم

از گريه ساده تر است.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 15:20  توسط  امين   | 

 

2.

 

توحيد؛ ربطي به اسمش ندارد. روشن نيست چرا ميدان است، نه وسطش گردي دارد نه خيابان‌هاي متصل به آن نزمي دارند. اگر راننده باشيد و بار اول به توحيد برسيد قطعا غافل‌گيري خفتان‌تان را خواهد چسبيد! منطقي كه باشيم مي‌بينيم چهارراه هم اصلا اسم مناسبي براي توحيد نيست چون راه‌هاي متصل به آن از چهار بيشترند. به‌هرحال، بعد از كلي مداقه و بررسي به اين نتيجه خواهيد رسيد: ميدان كه قرار نيست حتما وسطش گردي داشته باشد. خب، توحيد هم ميدان! خلاصه اين ميدان بدشكل (يا بي‌شكل) كه هيچ‌جور نزمي توي كتش نمي‌رود يكي از نبز‌هاي تهران است. همان‌طور كه مي‌دانيد شهر هم مثل بدن يك‌سري نبز ترافيكي دارد، مثلا توحيد را مي‌توان نبز زير زانو در نزر گرفت يا نوك شست!

از كوچه‌هاي باريك مي‌گزرم، كوچه‌هايي كه شكلشان آدم را از بهروز تا شكيبايي مي‌كشد و مي‌آورد.  اين شكل به طرز عجيبي مدام در حال تكرار شدن است، شايد همه‌ي شباهت من با ديگراني كه اطراف من هستند در همين شكل كوچه‌ها پيدا باشد و من غافل باشم. كوچه‌هاي باريك با جوبي در وسط و خانه‌هاي قد و نيم قد در اطراف. از دور نگاه كني هيچ نزمي وجود ندارد. ولي صداي ديوارها را اگر بشنوي و وارد اين جهان شوي ديگر نيازت به نزم از بين مي‌رود. تيرهاي سيماني برق كه قد كشيده‌اند وسط كوچه‌ها و رودخانه‌ي سيم‌هاي برق و تلفن روي ديوارها. خانه‌هاي توحيد بينشان از چهل پنجاه ساله هست، تا مثلا يك‌ساله و سه‌ماهه و يك‌ماهه حتي. در چهره‌ي اين‌خانه‌ها، از اخم‌شان و از رنگ سنگ نمايشان خيلي‌چيزها را مي‌شود فهميد. اين فهميدن البته آن فهميدن آكادميكي نيست كه همراه منطق مي‌آيد و بر اساس شواهد علمي است، چيزي است كه در عالم بي‌نزمي همين كوچه‌ها معني پيدا مي‌كند و بيرون از آن به هيچ دردي نمي‌خورد، يك‌جور ارتباطي است ميان مثلا لجن جوب‌ها با سنگ سياهي كه اين روزها رونق دارد و برق بي‌خودي مي‌زند، نمي‌دانم در برق اين سنگ سياه چيست كه مرا انقدر  از خود زده مي‌كند. خانه‌هاي سيماني حياط دار، خانه‌هاي آجرقرمز و خانه‌هاي سنگ سفيد، درهاي فلزي سفيد و سياه براق؛ ياد درهاي چوبي به خير. بايد به ونك برسم. پرسه‌ام در كوچه‌ها وقت را كشته، پانزده دقيقه تا ده باقي است.

سوار يكي از همين خطي‌ها مي‌شوم، جلو مي‌نشينم تا تنها باشم. تنها ماندن ميان جمع خيلي‌ وقت‌ها زننده نيست. درست زير آينه‌ي عقب ـ كه از آينه‌هاي معمول پهن‌تر است ـ روي داشبورد آينه‌ي ديگري هست، به همان عرز. با اين دو آينه هرچه در صندلي عقب مي‌گزرد مي‌شود ديد. از راننده بپرسيد لابد مي‌گويد چند بار دستگيره‌ي پنجره‌هايش را دزديده‌اند، شايد هم مدعي ناموس‌پرستي باشد. ولي از برق چشم‌هايش است يا حالت انگشتان دستش كه مي‌دانم تمام دلخوشي‌ش سوار شدن دختر و پسري به ماشين است تا خوب از زندگي‌ش لزت ببرد. لابد گوش‌هاي تيزي هم دارد. جوان است و با اين حال كمي قوزي. زير چشم‌هايش گود افتاده است. لاغر است. سيگارش روي داشبورد است ـ بهمن كوچك. لبخندي به لب دارد. انقدري فارسي بلند نيستم كه از خنده‌اش بگويم. صورت كشيده‌اي دارد و كنار خيابان با رفيقي مثل خودش مي‌خندد. دست‌هايش نسبت به بالاتنه‌اش كمي بلند هستند. تا مي‌بينمش حس مي‌كنم فقط يك شغل به دردش مي‌خورد و آن هم نعش‌كشي است.

ماشين پر مي‌شود، پشت راننده دختري نشسته است. لب‌هاي گوشتالوي نيمه‌باز‌، لبهايي كه انگار تازه از يك بوسه‌ي گرم و طولاني جدا شده ولي هنوز سير نشده‌اند. موهاي سياهي دور صورت مهتابي او را گرفته و يك رشته از آن روي شقيقه‌اش چسبيده است. اندام نازك و كشيده‌اش را روي خط متناسبي كه از شانه، بازو، پستان‌ها، سينه، كپل و ساق پاهايش پايين مي‌رود، در آينه دنبال كردم. مرا نگاه مي‌كند. چشم‌هاي سياه و درشت، چشم‌هاي درشت‌تر از معمول، چشم‌هايش مرا به خاطر همه‌ي گناهانم سرزنش مي‌كنند. چشم‌هاي افسون‌گر، مزطرب و متعجب. اين چشم‌ها مي‌ترسند و جزب مي‌كنند و يك پرتو ماوراء طبيعي مست كننده در ته آن‌ها مي‌درخشد، گونه‌هاي برجسته، پيشاني بلند، ابروهاي باريك به هم پيوسته، لب‌هاي گوشتالوي نيمه باز و موهاي نامرتبي كه يك رشته از آن روي شقيقه‌هايش چسبيده است. [1]

كسي چيزي نمي‌گويد. بزرگراه آن‌چنان كه بايد پر سر و صداست و من چاره‌اي ندارم جز خواندن اين وزعيت با واژه‌ي سكوت. معمولا سكوت‌هاي اين روزهايم مثل همين سكوتتند. حتي اگر به دامان زيباي طبيعت پناه ببرم باز هم عده‌ي زيادي در درون خودم شروع به جر و بحث و دعوا مي‌كنند. شادم چون چمران خلوت است و پيكان با سرعت به سمت ونك مي‌تازد. راننده سرخوش است و ناراحت هردو در يك زمان. در آينه خوب دختر را مي‌پايد. من پنجره را پايين كشيده‌ام و در اين سرعت باد محكم به صورتم مي‌زند. دستم را آرام از پنجره بيرون مي‌برم. انگشتانم را از هم باز مي‌كنم و فشار هوا دستم را بالا مي‌آورد. چند ثانيه‌اي در اين حال مي‌مانم. حالا دستم را به راست متمايل مي‌كنم، مثل يك چترباز تلويزيوني در ميان باد سقوط مي‌كند و با هدايت من مي‌چرخد، انگشتانم را مي‌بندم و دستم با زاويه‌ي بسيار كمي شناور مي‌ماند بعد انگشتانم را آرام آرام باز مي‌كنم و دستم به آهستگي بالا مي‌آيد. اين‌بار همين بازي را از چپ تكرار مي‌كنم و بعد دستم وارد حلقه‌اي مي‌شود از حركات: سقوط، چرخش، بالا آمدن، راست، چپ. من از حركت بي‌اختيارش لزت مي‌برم. شايد انقدر آزادي را دوست دارم كه دلم مي‌خواهد حتي دستم هم آزاد باشد.  شما هم امتحان كنيد، چشمان‌تان را ببنديد و خودتان را در حال پرواز در آسمان آبي ببينيد.  دختر مي‌خواهد پياده شود. كنار چمران.

حركتش روي صندلي را تعقيب مي‌كنم تا به در برسد. از تاكسي دور مي‌شود، مسافران ديگر سوار مي‌شوند. دور شدنش را در آينه‌ي راست تعقيب مي‌كنم، خدا را شكر مي‌كنم كه او در آينه نزديكتر است به من تا در واقع. نه مثبت، نه منفي، حسرت بار اصلي چشمان دو مسافر ديگر است. سن و سال دارند و بهشان مي‌آيد زن و بچه داشته باشند. شرط مي‌بندم پشيماني هرشب سراغشان مي‌رود، همگي فكر مي‌كنند مي‌توانستند خوش‌بخت باشند. فكر مي‌كنند اين دختر كه كمرش شبيه هزلولي است و سينه‌هايش آدم را ياد معادله‌ي بيزي مي‌اندازد مي‌تواند خوشبختشان كند. واي به حال بچه‌هاي اين جماعت. راننده آخر طاقت نمي‌آورد. با همان لحن و صدايي كه از چنين آدمي انتزار مي‌رود سخنراني طولاني‌اي آغاز مي‌كند كه ثابت كند او براي جامعه مفيدتر است تا دختره‌ي بدتركيب مزخرف. از راه رفتنش عقم مي‌گيره. صداي كفشش انگار مي‌گه من بهترم، من بهترم، من بهترم، كثافت. من يه تار موي زنمو به اين نمي‌دم ( باور كنيد وقتي اين جمله را گفت من چشم‌هايش را مي‌ديدم) حالم از همه‌ي اينا به هم مي خوره، من مي‌دونم اينا چي هستن. اگر جسارت هدايت را داشتم حتما ادامه مي‌دادم، ولي ندارم. دو مسافر ديگر حرفي ندارند، رويا پردازند انگار. پس من قرباني خطاب نصيحت‌گون راننده‌ام و مجبورم در يكي از سكوت‌هايش خواهش كنم زبط ماشين را روشن كند.

قدم‌هاتو كمي آهسته‌تر كن / تماشايي‌ترين كار خدايي

خاطرم هست خدا آدم را ـ مرد را ـ كه آفريد به خودش تبريك گفت. چطور حوا شد تماشايي‌ترين كار خدا؟

قدم‌هاتو كمي آهسته‌تر كن/ بزار اون قد و بالاتو ببينم

با نگاه كردن موافقم، روزي كه نگاه نكنم مرده‌ام. مخصوصا كه دست كم يكي از تماشايي‌ترين كارهاي خدا طرف حسابم باشد.

پريشون كن موهاتو تا دل من/ ميون موج موهات دربه‌در شه

ياد حافز مي‌افتم، ماجراي موي پريشان و دربه‌دري واقعا سابقه‌ي زيادي دارد. ولي هميشه خيلي كم درباره‌ي رنگ مو حرف مي‌زنند، بالاخره بلوند يا مشكي؟

راننده كه از بي‌توجهي من دلخور است رسيدن به ونك كمي آرامش مي‌كند. پايان آرامش بخش است. در را مي‌بندم و مي‌چرخم و مي‌بينم كسي با لبخند به سمتم مي‌آيد. سلام. خوبي؟ دلمون برات تنگ شده بود. هرچقدر فكر مي‌كنم يادم نمي‌آيد اين آدم اسمش چه بوده است. خوبم مرسي. خودت چطوري؟ من همين دورو برام كاري به كسي ندارم. به نزر پسر بدي نمي‌آيد. من بايد زود برم، آقا امشب خونه‌ي من يه مهمونيه كوچيكي داريم، بچه‌هاي قديمي رو گفتم همه بيان. تو هم بياي خوش مي‌گزره. حالا يادم آمد. دست خداحافزي كه مي‌دهيم تازه درست يادم مي‌آيد. باري كه رفته بوديم شمال با ما بود. چه اعجازي است كه اين موجودات مرا مي‌پسندند و دعوت مي‌كنند؟ حتما ژيلا هم مي‌آيد. اين مهماني رفتني است.

 

 

 



[1] گفته باشم كه اين قسمت با تغييراتي جزيي از بوف كور گرفته شده‌است. ربط معنايي هم بعيد مي‌دانم داشته باشند، فقط چون هدايت بهتر نوشته بود و اگر بقيه‌ي عمرم را هم صرف مي‌كردم نمي‌توانستم لب‌هاي هيچ دختري را به اين خوبي توصيف كنم از بوف كور استفاده كردم. گفتم كه؛ انقدر فارسي بلد نيستم كه خوب توصيف كنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 13:41  توسط  امين   | 

پیش نوشت: من شنیدم یه نرم افزاری به اسم عصیان( یا یه چیزی تو این مایه ها هست) که هر متن فارسی رو چه عکس چه هرچی باهاش می شه document کرد. اگه کسی به این نرم افزار دسترسی داره یا چیزی ازش می دونه لطفا به منم بگه!

اینم بگم که فعلا یه مشکلاتی دارم نتونستم فایل پي دي اف بزارم. با عرض پوزش.

و اینک یه یادداشت سینمایی دیگه:

 

فرار از واقعيت

امين

 

 

سينماي ايران قابليت نمايش يك داستان رئاليستي(در اين مقاله منظور ما از داستان يا فيلم رئاليستي فيلمي است كه از طرف خود كارگردان و تماشاچيان واقعي فرض شود) را ندارد. اين فرض را احتمالا خيلي‌ها مي‌پذيرند و براي اثبات فرض‌شان هم چندين و چند دليل مي‌آورند. ولي موضوع يادداشت اين نيست. گروهي هم مخالف اين نظر هستند و به نظرشان سينماي ايران هيچ محدوديتي براي فيلم‌هاي رئاليستي ايجاد نمي‌كند. موضوع يادداشت، اين عقيده هم نيست. گرچه درباره‌ي هردوي اين فرضيات حرف خواهيم زد.

يك چيز را نمي‌توان انكار كرد، تعداد زيادي از فيلم‌هايي كه روي پرده مي‌روند از روش‌هاي غير رئاليستي استفاده مي‌كنند. اين گرايش از داستان تا لايه‌هاي ظاهري فيلم مثل طراحي لباس و صحنه گسترش پيدا كرده است. جالب اينجاست كه هيچ داستانِ واقعا فانتزي تبديل به فيلم نمي‌شود و هيچكدام از كارگردانان ايراني اشاره‌اي به اين تمايل نمي‌كند.(شايد كار فانتزي در نزد كارگردانان ايراني مذموم است) و حتي معدود فيلم‌هايي كه به فانتزي نزديك هستند هم در نزد خود كارگردانان رئاليستي محسوب مي‌شوند. براي روشن شدن حدود مطلب بد نيست نمونه بياوريم:  فيلم بيد مجنون.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 14:35  توسط  امين   | 

این داستان همینجوری که از شمارش پیداست ادامه داره!

 

 در زمن اون دوستایی که فکر میکردن ماجرای حروف تموم شده. نخیر نشده منتها اینبار به روش خزنده پیش میریم. یعنی فعلا فقط از یه ز استفاده میکنیم. که خیلی تو زق نزنه!

 

1.

بيدار شدن هر روز صبح من خودش داستان ديگري است. من روي زمين مي‌خوابم و معمولا بيداري‌م برخلاف خيلي‌ها ـ البته شايد بقيه هم همين‌جوري بيدار شوند من كه خبر ندارم ـ از چشم‌هايم نه و از پس كله‌ام شروع مي‌شود. عامل بيدار كننده (گرما، سرما، آفتاب، زنگ تلفن، صداي تلويزيون، صداي زبط همسايه، دزدگير، ....) خودش را به مغز آدم تحميل مي‌كند، زمان كوتاهي ـ بستگي به قدرت عامل بيدار كننده دارد ـ مغز مقاومت مي‌كند، ولي بالاخره بخش مربوط به آن حس خاص از خواب بيدار مي‌شود. اما باور كنيد، هرگز پيش نمي‌آيد چشمان من تصادفي يا ناگهاني باز شوند، هميشه بعد از بيدار شدن مغز( كم‌كم بقيه‌ي قسمت‌هاي مغز هم بيدار شده‌اند و هوشياري انسان برمي‌گردد) مدتي به همان حال سابق مي‌مانم ـ احتمالا مثل خارپشت در خودم جمع شده‌ام و خوابم. در اين سال‌ها چنان مهارتي در بي‌حركت ماندن پيدا كرده‌ام كه قسم مي‌خورم هر نازر بي‌طرفي مرا در عميق‌ترين خواب‌ها مي‌داند.

كمي موقعيت را سبك سنگين مي‌كنم، اگر بشود چند دقيقه‌اي همان‌طور باقي مي‌مانم. معمولا اين لحزات، بخشي از عميق‌ترين لحزات زندگي من هستند، يعني به‌طور كاملا شفاف با واقعيات زندگي ارتباط برقرار مي‌كنم. در اين لحزات، كاملا به اين‌كه موجود به‌درد نخوري هستم  واقف مي‌شوم(بگزريم كه اين وقوف طولي نمي‌كشد) و به خيلي‌ها چيزهاي ديگر. بي‌توجه به فصل، نوك انگشتان پاي من هميشه در حال يخ‌كردند پس حركت نمي‌تواند از پا شروع شود. چشم‌هايم ميلي به باز شدن ندارند، انگار پلك پايين و بالاي من خيلي به هم علاقه‌مند هستند. بالاخره نوبت به دستانم مي‌رسد، اما چون مچ دست راستم مدتي است بسيار دردآلود شده‌، دست چپ بايد بار بلند كردن بدن را به دوش بكشد. پس رويش تكيه مي‌دهم و بلند مي‌شوم؛ حالا مي‌شود دست راست را هم وارد بازي كرد. به محز تكان خوردن، كليه‌ي دردهاي عزلاني/مفصلي/استخواني/ و ... خودشان را نشان مي‌دهند. زانوها، كمر، مچ‌پا، استخوان‌هاي كف‌پا، گوشه‌هاي چشم، سر درد هميشگي و ... زودتر از ديگران به من سلام مي‌كنند.

 بعد از چند حركت كششي روي تشك مجبورم از جايم بلند شوم و بايستم، طبعا جايم را جمع نخواهم كرد و با ناله و نفرين به جهان و زندگي و آن‌چه هست و نيست افتان و خيزان خودم را مي‌رسانم به لوله‌هاي آب تا دستي به سر و صورتم بكشم و كمي بيدار شوم. بيداري يكي از تلخ‌ترين اتفاقات زندگي است، حادثه‌اي كه هر روز تكرار مي‌شود و هيچ‌وقت تكراري نمي‌شود. هر روز تلخ‌تر از قبل تاسف مي‌خورم كه چرا نمي‌توانم به خواب ادامه دهم. برعكس گروه زيادي كه خواب و مرگ را يك‌سان مي‌دانند، از نزر من، خواب ـ اين‌را هم بگويم كه راحت مي‌خوابم و آرام البته قديم‌ها عميق‌تر و اين‌روزها سبك‌تر ـ از برترين لزائز زندگي است. ايده‌آل‌ترين چيزي كه در تصور مي‌گنجد چيست: زندگي آرامي در كنار عشق واقعي‌تان، زن زيبايي كه دنيا را برايتان دوباره معنا مي‌كند. زندگي در مكنت و ثروت و آرامش، و همه‌ي اين‌ها در برابر خواب به هيچ نمي‌‌ارزند. آخرين سنگر شما هميشه خواب خواهد بود، و در هر وزعيت بشري كه باشيد، باز هم خواب ناجي بزرگ است، بزرگترين لزت. آخر ماجرا بازهم به اين مسئله‌ي اساسي رجوع خواهيم كرد، فعلا كارهاي مهم‌تري داريم.        

بعد از اين‌كه پلك‌هايم از هم جدا شدند (گفتم كه هم‌آغوشي مهم‌ترين دغدغه‌ي پلك‌هاي من است) خودم را به سختي و آرام آرام به آشپزخانه‌ي كوچكمان مي‌رسانم. هميشه در اين مسير به اين فكر مي‌كنم كه پولداران عزيز چطور در خانه‌هاي چند ميليون متري‌شان مي‌توانند به يخچال برسند؟ و خودم را به خاطر اين آپارتمان نقلي 60 متري تحسين مي‌كنم. اول در يخچال را باز مي‌كنم و آب يخ مي‌خورم. سرما در وجودم پخش مي‌شود و كمي بيدارترم مي‌كند، دردها كم‌تر مي‌شوند. بعد نوبت بررسي موجودي است. همخانه‌ي پركار و زرنگ من اگر حوصله داشته باشد چايي را مهيا مي‌كند و مي‌رود و من هم مي‌توانم چاي بخورم، اگر نه كه هيچ. ولي خيلي روزها ـ مثل اين‌روز ـ چايي در كار نيست. روي ميز هم فقط يك‌تكه نان موجود است، مجبورم همان را با ليوان شيري كه معلوم نيست در يخچال ما چه مي كند بخورم. اين خوراك محدود بازهم به بيداري بيشتر كمك مي‌كند. حالا فقط دردهاي كليدي باقي مانده‌اند: مچ راست، زانوي چپ و مغز. اين دردها، چه در تنهايي چه در ميان جمع، چه در شادترين لحزات و چه در غمگين‌ترين آن‌ها مدام مرا مي‌خورند. البته لحزات استثنائي هم وجود دارند ‌ـ هيچ‌وقت فراموش نكنيد: هميشه استثنائي هست، چه پيدا بشود، چه نشود.

يكي از مزاياي همخانه‌ي مهندس[1] داشتن تميز بودن سالن آپارتمان است، با بهره‌وري از همين نعمت است كه من مي‌توانم روي كاناپه‌ي جلوي تلويزيون دقايقي لم بدهم و از اين تصنع لزت ببرم. نزم اين خانه مثل يك دسته گل مصنوعي است. دقايقي مي‌تواند آدم را سرخوش كند، مخصوصا اين‌كه اين كاناپه انتخاب خودم است. سياه و عريز و طويل. نرم است، حد‌اقل 15 سانتي‌متر درش فرو مي‌روي، مي‌شود خيلي ساده و راحت رويش كاملا دراز كشيد و خوابيد. خلاصه اين‌كه چند دقيقه روي كاناپه لم مي‌دهم. برنامه‌ريزي براي همه‌ي روز در همين چند دقيقه انجام مي‌شود، اگر كارتان را به من سپرده‌ايد، بايد خوش‌شانس باشيد و در همين چند دقيقه شما را هم به خاطر بياورم، و الا امروز كار شما كاملا فراموش خواهد شد. حافزه‌ي من به‌روز عمل مي‌كند، اصراري در به‌خاطر سپردن امور مهم ندارد، ولي مثلا لحزه‌ي چشمك زدن زن اصغر به پسرعموي ناصر را چنان ثبت و زبط مي‌كند كه امكان ندارد فراموش شود. در مجموع يكي از حيوانات محبوب من ماهي قرمز است. در جايي خوانده‌ام كه اين ماهي حافزه‌ي كوتاه مدت خيلي كوتاه مدتي دارد، يعني چيزي حدود هشت ثانيه. تصورش هم هيجان‌انگيز است، هر هشت ثانيه يك‌بار دنيا را كشف مي‌كنيد و مجبور نيستيد به‌خاطر اتفاقات 10 سال قبل مدام تاسف بخوريد ـ اگرچه تاسف خودش شايد يكي از جزابيت‌هاي انسانيت باشد. امروز مصاحبه دارم. ساعت ده و نيم. الان نه صبح است.

بايد به اتاق برگردم و يك‌سري مدارك را بازيافت كنم. پس ناگزير برمي‌خيزم و تا چارچوب مي‌روم، به اتاقم نگاه مي‌كنم. اين چارديواري فقط از ديد دختراني كه عاشقم هستند ـ هيچ‌وقت دليلي پيدا نكردم براي اين‌كه چرا بايد دختري عاشق من باشد، هيچ‌وقت ـ‌ غير عادي است. والا فرق چنداني با مكان‌هاي آشوب‌زده‌ي ديگر ندارد. يكي از معدود نكات جالب زندگي اين است كه حتي موجوداتي مثل من هم معشوقه‌هايي پيدا مي‌كنند. اتاقم را با نگاه زير و رو مي‌كنم، مي‌بينم كه دور و اطراف ميز كامپيوتر پر از كاغز، و جاكتابي هم بيشتر شبيه توده‌اي از كاغزهاي مارك‌دار است( تا به‌حال كمد لباس دخترهاي شلخته و پولدار را ديده‌ايد؟). در كمال تعجب، مدارك را روي مونيتور گزاشته‌ام. كي؟ چطور؟ يادم نيست و مهم هم نيست. نمونه‌ي كار، و فرم پر شده. حالا بايد كنار پنجره‌ي بزرگ اتاق بروم و آسمان را ديد بزنم( آسمان مزكر است يا مونث؟). باز هم ابرهاي طوسي سرد پس‌زمينه‌ي چنار روبروي خانه‌اند. چنار بلندي نيست و هيچ كلاغي نمي‌تواند  و نمي‌خواهد رويش خانه بسازد. هواي پاييزي آرامي است، نه گرم و نه سرد. زاهرا نسيم خنكي هم مي‌وزد كه توانايي دارد موجود انساني را همراه خويش در درياي افكار غوطه‌ور ‌سازد؛ هروقت از اين پنجره خيابان را مي‌بينم، چاره‌اي ندارم جز خيره شدن به پايين، و فكر پريدن گريبان‌م را مي‌گيرد. هر روز صبح قبل از بيرون رفتن از خانه از خودم مي‌پرسم: زندگي ارزش نپريدن را دارد؟

 لعنت به شاعرانگي، اصلا دوست ندارم در چنين لحزاتي شاعرانه فكر كنم، چون شاعر خوبي نيستم. به‌هرحال، بعد از بررسي وزعيت آب و هوا به اتاق برمي‌گردم، از جالباسي كه كومه‌ي لباس شده است، چند تكه چيز پيدا مي‌كنم و مي‌پوشم و با اعتماد به نفس قصد خروج از خانه مي‌كنم؛ بايد برسم به مصاحبه، البته اين اعتماد به‌نفس صددرصد كازب است و به زودي از بين خواهد رفت.



[1]مهندس: كسي كه در رشته‌هاي مهندسي/ پزشكي و امثال‌هم تحصيل كرده است، منزم و كاري است و در نزرش زندگي الگوي از پيش معين شده‌اي دارد، قبل از سي‌سالگي ازدواج مي‌كند و بچه‌دار مي‌شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 11:4  توسط  امين   | 

 

ورزاو می شوم

خیش می کشم

                      ـ دانه های بهشتی شلغم منتظر بمانید ـ

زبانش را شخم می زنم

*

آهای

این منم

            دروگر پرزهای هرز چشایی

خاک من پهنای سرخ زبان توست که گوشت نرم و بزاق آلودش

                                                                                   خیشم را می لرزاند

*

شلغم ها را خواهم کاشت

سبز خواهند شد

می دانم

می دانی؟

                زبان شلغم پوش چه زیباست؟

*

شخم خورده شیارها فریاد می زنند: شلغم. شلغم.

به فریادشان می رسم

بدرود تا درو

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 9:11  توسط  امين   | 

 

 

 

عصری که مشتاق رسيدن به فرهنگ است، مرکز خود را فقط در هنر می‌يابد

جورج لوکاچ

 

 

توده‌ی درنده‌خوی آشوب‌زده‌ای پای باروی بلند بی‌انتهايی رسيده‌اند. پشت سرشان بيابان با تک واحه‌هايش گسترده است. گروهی کنار واحه‌های گذشته مانده‌اند و با حسرت به روبرو نگاه می‌کنند ـ از ديوار بی‌خبرند ـ و گروهی کنار ديوار حسرت واحه‌های گذشته را می‌خورند ـ از يکنواختی خشن بيابان بی‌خبرند.

چاره‌ای جز گذشتن از بارو نيست. اجبار هراس می‌آورد. کسی به پشت اين بارو اطمينانی ندارد. ناآگاهي هراس مي آورد. اين ترس مثل ترس دختران جوان از اولين عشق‌بازی؛ گروهی را آتش می‌زند و گروهی را کرخت می‌کند. گروهی نردبان و کمند می‌سازند و به سمت ديوار حمله می‌کنند و توده‌ی درنده‌ی خوی آشوب‌زده؛ چنان از بالا رفتن می‌ترسد که تاب ديدن بالا رفتن ديگران را ندارد. هرکس اوج بگيرد محکوم است. همه را به زير می‌کشند. کمندها پاره می‌شوند. نردبان‌ها می‌شکنند. بلندپروازان شجاع سقوط می‌کنند و خوشبخت‌هايشان می‌ميرند، گروهی به انبوهِ درنده‌ی خوی آشوب زده برمی‌گردند و عده‌ای در هم شکسته و خرد؛ با چشمانی سرشار از خرد ناهمگون و نامعين؛ به نردبان‌های تازه که می‌شکنند خيره‌اند.

انبوه مردم هراس‌زده و ترسو در جستجوی نظمند و غرورشان به اطاعت از رهبری چون خودشان رضايت نمی‌دهد. افسوس که دوران رهبران الهی گذشته است. بلندپروازان از فراز نردبان‌هایشان به وضوح درهم‌ريختگی زير پايشان را می‌بينند و در جستجوی نظمی؛ الگويی؛ شعری که به اين بی‌نظمی شکلی بدهد بالا می‌روند. چاره‌ای ندارند. نردبان‌های قبلی درهم شکسته‌اند و روش‌ها مدام تکرار می‌شوند. اين جنگجو‌يان تنها و بلندپرواز به دنبال ساختن نظم والاتری هستند. حتی اگر شده از ملات باد و شن. نااميدی مبهم و هراس‌های بنيادينشان را با آرزوی ستون‌های شکيل و منظم و بلند آنسوی ديوار؛ آرزوی رضايت از خويش؛ آرزوی افتخار و پيروزی، پس می‌زنند و قدم بر نردبان می‌گذارند. در حاليکه پشت سرشان مجسمه‌هايی از غول‌های گذشته در ميان شن‌های بيابان با قامت‌های افراشته، اندوهبار نگاهشان می‌کنند. جنگجويان تنها، شايد در حسرت فرمانده‌ی بزرگی هستند که هيچ‌وقت نداشتند. شناگر قابلی که راه ساحل را بشناسدٰ کسی که برق چشمانش برای رماندن توده‌ی ترسوها کافی باشد و جنگجويان از فراز نردبان و آويزان به سنگ‌های بارو با حسرت به غول‌های تنها نگاه می‌کنند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 11:0  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود