تبليغاتX
وزعيت بينابينيت

وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality

نسخه داستان با همه هروف را میتوانید از اینجا بگیرید.

 

هريف سينه‌كفتري

 

فرش‌ها را جمع كرده ‌بودند و چپانده‌ بودند توي اتاقي كه درش قفل بود و كفِ سنگِ آپارتمان شده بود پيست رقس؛ ولي من كنار ايستاده بودم و فكر مي‌كردم دنيا چقدر سريع پيش مي‌رود كه من هيچ ربتي بين خودم ‌و اين دخترهاي هفده هجده ساله پيدا نمي‌كنم جز گردن و سينه و پا كه البته شايد به قول خيلي‌ها اسل ربت هم همين است.

در باز شد و مهمان تازه يك پسر هيكل‌گنده‌ي قدبلند بود كه شَرت مي‌بندم بالاي 120 كيلو داشت. از شكل عزلاتش معلوم بود بيشتر به فكر بدن‌سازي بوده است و ورزشكار به درد بْخري نيست، همين‌توري كه هريف سينه‌كفتري را ورانداز مي‌كردم دختري وارد شد عجيب؛ دختر كه نه، زن؛ زن كه نه، خٌدِ زيبايي؛ زيبايي كه نه؛ خدا. اهساس كردم خدا در معجوني از مشروب و مستي و زن و سيگار به من نازل شده است و به خت اسلي زندگي كه سراسر تاريخ را به هم وسل مي‌كند بسته شده‌ام. قرمساق گنده‌بك چرخيد و لب‌هاي خدا را بوسيد و با اينكار انگار سر زنجير زندگي را گرفت و چرخاند و من هم با همان زنجير مي‌چرخيدم و بعد هم زنجير را ول كرد و من و زندگي پرت شديم روي سندلي داقي كه همان نزديكي بود. 

اهساسم مسل رستم بود وقتي ديو سپيد را ديد ولي فرار نكرد؛ ولي من فرار كردم و به مامن هميشگيم پناه بردم؛ آشپزخانه: جايگاه يخ، دختران خسته و قزا. در فر را باز و زَرفِ سمبوسه‌ها را كشف كردم. دو تا برداشتم و خردن آقاز كردم شايد از اين راه تعادلي ميان قرايزم برقرار شود. داشتم به سمبوسه گاز مي‌زدم كه يكي از همان دختر هفده‌ساله‌ها داخل آشپزخانه‌ي اپن شد در هاليكه زيرچشمي داشت سه چهار تا از دوستانش را كه ته سالن ايستاده بودند نگاه مي‌كرد، پيرهن آبي گلداري پوشيده بود ولي قدش به نسبه كوتاه بود و معلوم نبود چرا پاشنه‌ي كفش‌ش بلند نيست. گفت:"شما دانشجو هستين؟" گفتم:"اين پسر گنده‌هه كه اومد تو كيه؟" گفت:"شمام از هيكلش خٌشتون اومده؟" گفتم:"بگزر، مي‌شناسيش؟" گفت:"آره، كامران پسرعموي الهه‌س كه دوست منه، اونجا وايساده ( الهه تاپ بندي نارنجي پوشيده بود با شلوار جين و رنگ لب‌هايش خيلي قرمز نبود) يه كمي پسر خشنيه، ولي من دوسش دارم." گفتم:"دوستات شرت بستن رشته‌ي من چي باشه؟" چند لهزه با قافلگيري نگاهم كرد و گفت:"الهه مي‌گه شما دانشجوي هوافزا هستين، بقيه مي‌گن شما هتمن هنر مي‌خونين". گاز آخر را به سمبوسه زدم و گفتم:"هوافزا، من هم عاشق هوام، هم فزا". در باز شد و خدا از اتاق بيرون آمد، موي بلند قهوه‌اي لختش تا پايين شانه‌هايش آمده بود و مسل ببري كه سد شكارچي را كشته است راه مي‌رفت، با قرور و اعتماد به نفس، و با همه‌ي اين هرف‌ها من مي‌ديدم كه در چشم‌هاي شيري رنگش هسادت موج مي‌زند. گفتم": بريم ببينيم الهه از كجا فهميده من هوافزا مي‌خونم"

مارلبروي مديوم لايت را گوشه‌ي لبم گزاشتم و رفتم سراق الهه. اجازه دادم زوق دختر‌شناسي‌ام كار خٌدش را بكند و خوب الهه و دوستانش را تهليل كند، فرآيندي در زهنم فعال شد و براي چند دقيقه سداي خشن و عميق و مستانه‌ي ابي را كنار زد و باب ديلن را جايش گزاشت. اسول بسكت‌بال  در زندگي هم جاريند، لازم نيست از اول به همه‌ي جزييات هركت فكر كني، وقتي راه بيفتي و توپ را جمع كني هركت خد به خد زاده مي‌شود، اين‌توري بود كه نرسيده به الهه شروع كردم باب ديلن زير لب زمزمه كردن و ديدم چشمان الهه به لبان زمزمه‌گر من دوخته شده است و من آن‌سوي الهه؛ خدا را مي‌ديدم در شيشه‌ي پنجره كه نرسيده داشت با قلچماق بي‌مسرف گردن به گردن مي‌ساييد و مي‌رقسيد.

ختوت كلي نقشه داشت با موفقيت اجرا مي‌شد و چشم هريف سينه‌كفتري به من و الهه دوخته شده بود، به نزرم با پيرهن و شلوار خاكستري موجود جزابي شده بودم. الهه خُش سر و سورت بود، نارنجي خوب به پوستش مي‌آمد و من مديون تراهان لباسي بودم كه خت بالاي تاپ را پايين گرفته بودند. به هيچ‌كس جز الهه توجهي نمي‌كردم و سعي مي‌كردم نگاهم را قتع نكنم، بالاخره آهنگ‌هاي ايراني تمام شدند و الهه را به رقس دعوت كردم. هالا مي‌‌توانستم مسل مولانا ميان رقس به خدا نزديك شوم.

چهار گوشه‌ي سالن، چهار مهتابي را در ميان ستون‌هايي از كاقز كالك و تلق گزاشته بودند و زير اين نور ملايم و كم‌رنگ، سرخي پيراهن خدا چنان در عزلات برهنه‌اش مهو مي‌شد كه آسمان مه‌آلود در دريا. به الهه لبخند مي‌زدم و در فواسل نگاه‌هاي كوتاهم به اندام خدا، ادامه‌ي هركاتش را در زهنم بازسازي مي‌كردم، او به زيبايي از ميان درياها و آتش و خون و ساعقه مي‌گزشت و عرق بر پيشاني من مي‌نشست و بيچاره الهه كه فكر مي‌كرد عرق از گرماي اوست و بيچاره من كه عشق ستايش شده‌ي تاريخ سرزمينم عشق به آرمان‌هاست نه به ران‌ها؛ و خدا بالاخره نگاهش جايي به نگاه من قلاب شد و از من دزديدش. سر جايم خشك شدم و عقب رفتم الهه پرسيد:"چي شده؟" گفتم:"هيچي، يه ليوان آب برام بيار." مكس كرد و من با جديت نگاهش كردم. نگاهم كار خودش را كرد و الهه رفت سراق آب.  كامران بهانه‌اي نداشت والا از نگاه زيرچشمي‌اش معلوم بود از من خوشش نمي‌آيد. خدا نشسته بود روي سندلي و پا روي پا انداخته بود و من و كامران را مي‌پاييد. از نبرد بندگانش لزت مي‌برد و من از نبرد كردن به خاترش لزت مي‌بردم. به اتاق رختكن رفتم؛ هالا الهه براي رساندن آب به من بايد با من تنها مي‌شد و اين براي كامران اسلن خوشايند نبود. الهه در اتاق را كه پشت سرش بست من داشتم پالتوي خدا را بو مي‌كردم، برگشتم و نگاهش كردم و گفتم: "مرسي." بعد هم دستش را گرفتم و لبخند عميقي به او زدم و همان‌تور سرجايم ايستادم و او هم همان‌تور ايستاد، نمي‌دانست در چنين موقعيت مسخره‌اي كه بلاتكليفي از سر و رويش مي‌باريد چكار بايد بكند. بالاخره سبر من جواب داد و كامران در اتاق را باز كرد، نگاهمان به هم افتاد؛ گفت:"خيالت اين‌جا ساهاب نداره؟" گفتم:"ساهابش تو نيستي، بيرون." گفت:"مس اينكه روت زياده." آرام دست الهه را فشار دادم و اين فشار باعس شد بچرخد رو به كامران و بگويد:"كامران بهت ياد ندادن در بزني بياي تو؟ برو بيرون." كامران گفت:"به عمو مي‌گم تو مهموني چيكار مي‌كني(متمئن شدم كامران پسربچه‌اي بيش نيست كه هنوز براي عمويش خبر مي‌برد، خاك‌برسر مرد باش) اسن نبايد از اول به تو رو مي‌دادم." ديگر من خت مقدم نبودم. الهه دستش را از دست من كشيد و گفت:"به عمو بگو، مگه چيكار كردم؟ هان؟ چيكار كردم، بگو؛ هالا گمشو برو بيرون." اين جمله‌ي آخري را با داد گفت و پايانِ دادِ او آقاز قهقهه‌ي خدا بود كه كامران عسبي را از پشت گرفت و پرت كرد به فزاي مهماني. كامران سريع برگشت، معلوم بود پسربچه‌اي با اين وزن تهمل نمي‌كند كسي با بازيچه‌اش بخندد و بازيچه پنداشتن خدا جز كفر نيست و خدا با كافران نمي‌ماند.

از پشت الهه را بقل كردم و گونه‌اش را بوسيدم و گفتم:"مرسي" بعد از اتاق بيرون رفتم تا سُهنه‌ي اسلي را ببينم. يكي از پسرها در قياب كامران جسارت كرده و به خدا نزديك شده بود و خداي لوند دست پسر را در دست گرفته بود، كامران هم رسيده و نرسيده يك چك مهكم گزاشت توي گوش پسر. به‌ هر هال دستش سنگين بود و پسر بنده‌خدا را پرت كرد به سمتي. كامران كوچولو رنگ عُوُز كرده بود و عربده مي‌كشيد. همه ساكت بودند و كامران خيلي بي‌جهت بين عربده‌كشيدن انگار كه وست خيابان جمالزاده دعوايش شده باشد تي‌شرتش را در آورد و گفت:"دلم مي‌خاد ببينم كي مرده بياد جلو" هتمن اين هركت را توي فيلمي چيزي ديده بود. خدا تماشايم مي‌كرد، هس مي‌كردم اين آزمايش خداگونه‌اي است براي من، مي‌خاست ببيند از كامران مردترم يا نه؛ بيراه هم نمي‌خواست ولي من برنامه‌اي براي دعوا نداشتم تا كامران برگشت و رو به من گفت:"تو هم مرد نيستي؟ چه مرد باشي چه نامرد پاره‌ت مي‌كنم" من از درگيري بيزارم، ولي از پاره شدن بيشتر، آن هم تَوُسّت كامران كوچولوي 120 كيلويي. اين شد كه دو قدم جلو رفتم و وقتي كامران به سمت من دويد و دست راستش را عقب برد كه سنگين‌ترين مشتش را تقديم من كند، روي پاي چپم چرخيدم و كامران با شتاب مشت خودش پرت شد جلو و تلو تلو خورد و افتاد زمين. من با آرامش پاكت سيگار را روي عسلي گزاشتم و پيراهنم را در آوردم. كامران از جايش بلند شد و گارد گرفت. گاردش اشتباه بود؛ دستانش را خيلي پايين گرفته بود، من بدون گارد نزديك‌ش شدم و قبل از اينكه لش سنگينش را تكان بدهد دستانم را بالا آوردم و يك چپ راست سريع زدم، يك قدم عقب رفت و فرست فكر كردن ندادم، يك راست سنگين توي سورتش زدم كه كمي تكانش داد ولي نه خيلي، اهمق نمي‌دانست بايد زير كتك هركت كند شايد راه نجاتي باشد، سر جايش ايستاد كه مسلن قلدر است و من هم هوك چپ و آپركات راست را پشت سر هم زدم، كامران 120 كيلويي نقش زمين شد، گيج بود. لگدي به پهلويش زدم كه قلش داد سمت در. بعد برگشتم به پسر كتك خورده و رفقايش گفتم:"كوچولو رو راهنمايي كنيد بيرون."

خدا با لبخند نگاهم مي‌كرد، در آزمون الهي پزيرفته شده بودم. هالا بايد به خودم سابت مي‌كردم از كامران مردترم يا نه، سر تا پاي خدا را ورانداز كردم، سيگارم را برداشتم و رو كردم به الهه؛ لبخند زدم و گفتم:"پيرهنم‌و وردار بيا تو اتاق" الهه هرفم را گوش كرد، هرچه باشد فعلن سلتان بودم، در اتاق معجوني از مشروب و مستي و زن و سيگار انتزارم را مي‌كشيد و بيرون اتاق خدا همچنان چشم‌ به راه بندگان فرمان‌بردار بود.

 

پايان

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 9:30  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود