تبليغاتX
وزعيت بينابينيت

وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality

 

گاهي در سكوت به امواج ابرها

 

به نارنجيِ دوردست آسمان غروب

 

و پروازِ مرغِ فرياد و آتش از من به افق

خيره مي‌شوم

 

****

 

تنت ارغنون است

 

پژواك زيبايي الهگان ازلي در صيقل زمان

 

ظرافت شعر لبانت مرا به غارهاي كودكي‌ام مي‌برد

 

و در كوهستانِ نقشِ سرانگشتانت تا ابد

گم خواهم ماند.

 

 

 هالا همین شعر با هزف هروف:

 

گاهی در سکوت به امواج ابرها

به نارنجی دوردست آسمان قروب

و به پرواز مرق فریاد و آتش از من به افق

                                                           خیره می شوم

 

***

تنت ارقنون است

پژواک زیبایی الهگان ازلی در سیقل زمان

زرافت شعر لبانت مرا به قارهای کودکیم میبرد

و در کوهستان نقش سرانگشتانت تا ابد

                                                           گم خواهم ماند.  

                                                      

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:14  توسط  امين   | 

اول داستان:

 

سهم من اين است

سهم من پايين رفتن از پله‌ي متروكيست

و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

 

قلم‌موي پت‌وپهنش را در ستل رنگ آبي فرو كرد و اولين رد را روي ديواري كه خودش چند ساعت پيش سبز كرده بود انداخت. قوتي‌هاي رنگ را كنار ديوار چيده بود، انقدر زياد بودند كه تا چندين ساعت بي‌نيازش كنند. نور خورشيد خودش را از نوارهاي باريك پنجره‌هاي زيرزمين تو مي‌كشيد و گرد و قبار را مرئي مي‌كرد. همه‌ي وسايلش را جمع كرده بود وست اتاق. پرده‌ها هم روي همه چيز افتاده بودند. ديوار بزرگ زيرزمين كم كم آبي سبز مي‌شد.

تن لاقرش تن به نوازش نداده بود، پوستش؛ سورتش؛ و عزلاتش همه درهم‌پيچيده بودند. كهنه‌ پارچه‌اي به مچ راستش بسته بود و لبانش توري سيگار را نگه داشته بودند كه سربازي در محاصره‌ي دشمن تفنگش را. هرازگاهي از دور به كارش نگاهي مي‌كرد. از كنار ديوار چند قوتي رنگ ديگر برداشت و با تينر به ستل اضافه كرد، خاكستري روشني از كار در آورد و ديوارِ سبزآبي، خاكستري شد.

گوشه‌هاي لبانش كمي به لبخند نزديك شدند و ابروهايش از هم دور نشدند. پيراهن و شلوار سياهي پوشيده بود و دورتر روي تنها شوفاژ زيرزمين كنار در خروجي كيف چند هزار توماني كوچكش را گذاشته بود. قوتي‌ها به ترتيب خالي مي‌شدند، ختوتي از قهوه‌اي تيره و زَرُباتي با سفيد و زرد. آخرين سيگار را گوشه‌ي لبش گزاشت و با سيگار قبلي روشن كرد. پاكت خالي را روي توده‌ي پاكت‌هاي خالي كنار ديوار، زير پنجره انداخت. خبري از يخچال يا ته مانده‌ي غذا نبود. كارش را ادامه مي‌داد. كفش ساق‌بلند مشكي كهنه‌اي داشت كه تميز بود. چشم‌هايش هنوز مال او بودند و به دست راستش بيشتر از چشم‌هايش اعتماد داشت. چند قدم عقب رفت و ديوار بزرگ زيرزمين را نگاه كرد. باقي مانده‌ي ستل رنگ را روي وسايل وست اتاق ريخت. كيف كوچكش را برداشت و ته سيگارش را با شست و انگشت يك دست شليك كرد، شعله بلند شد.

***

 

از ميان جمعيت گذشت و وارد زيرزمين شد. روي ديوار مسيح مسلوب رو به خورشيد فرياد مي‌زد. كفش‌هاي پاشنه بلندش را دستش گرفته بود كه تندتر بدود.

 

و هالا توزیه

اينكه من تسميم گرفتم يك سري از هروف الفباي فارسي را كنار بگزارم اعتراز به واژگان عربي زبان فارسي نيست. دليلش اين هم نيست كه اين هروف از عربي وارد فارسي شده‌اند، همان‌توري كه مي‌بينيد ع خيلي ساف و ساده دارد استفاده مي‌شود؛ مشكلي هم ندارد. اسلن از نزر من اين فكر كه بايد فارسي را سره كرد و كلمات عربي را دور انداخت اشتباه است. چرا؟ چون به هر حال خيلي از اين كلمه‌ها خيلي هم خوبند و كلي كار آدم را راه مي‌اندازند. اما چرا بايد اين هروف حزف شوند اگر مشكلي با عربي بودنشان نداريم؟

وجود چهار نوع ز در عربي زروري است. چون عرب‌ها هر ز را يكجور ادا مي‌كنند. ولي در فارسي دليلي براي داشتن چهار ز نداريم، چون همه را يكجور تلفز مي‌كنيم. روي همين هساب دليلي براي حزف تشديد نيست؛ چون تشديد در فارسي خوب جا افتاده و خوب هم ادا مي‌شود؛ پس هزفش نمي‌كنيم(گرچه خيلي‌ها مي‌گويند بايد در نوع نوشتن تشديد تجديد نزر كرد).

به نزر من يكي از مشكلات نسر فارسي، دور بودن آن از زبان روزمره‌ است. يعني ما جوري كه حرف مي‌زنيم نمي‌نويسيم. و جوري كه مي‌نويسيم حرف نمي‌زنيم. اين كار مي‌تواند زبان روزمره را به زبان نوشتاري نزديك‌تر كند.

اين كار مي‌تواند يك زبان قيررسمي ايجاد كند كه مي‌تواند در نوشتن متون قيررسمي، مفيد باشد.

بله؛ يك‌سري مشكلات پيدا مي‌شود، مثلا واژه‌ي لوث؛ لوس نوشته خواهد شد و خاندنش سخت مي‌شود. ولي به نظر من اهميت چنداني ندارد، چون لوث احتمالا يكي از كم كاربردترين واژه‌هاي فارسي است.

قبول دارم كه به تدريج در سورت رواج اين روش يك‌سري از واژه‌ها به حاشيه رانده مي‌شوند و غيرفعال مي‌شوند و واژه‌هاي ديگري جايشان را مي‌گيرند، كه اين جايگزيني به هر حال يك فرآيند طبيعي است و خللي در كار زبان ايجاد نمي‌كند.

متوجه شديد كه ماجرا فقط شامل هروف مازاد بر نياز نيست، بلكه دامن تنوين را هم مي‌گيرد همين‌تور ُ استثنايي مثل خواهر و خواندن كه من از اين به بعد خاهر و خاندن مي‌نويسم و مثلا، مسلن مي‌شود و اصلا، اسلن مي‌شود. اهتمالن همه مي‌گويند اي بابا اين كه جز گيجي چيز ديگري ندارد، به هر هال تا مدتي اين تجربه را ادامه خواهيم داد. حالا چند پاراگراف از چند متن مختلف كه ببينيم قابل خواندن هستند يا نه:

 

چند خت از تاريخ بيهقي، كه به سورت تسادفي از دو جاي كتاب انتخاب شده‌است:

و امير فرمود تا خلعتي سخت نيكو و فاخر راست كردند تاش را: كمرِ زر و كلاهِ دو شاخ و استامِ زرِ هزار مثقال. و بيست غلام و صدهزار درم و شش پيل‌ِ نر و سه ماه و ده تخت جامه‌‌ي خاس و كوس‌ها و علامت و هرچه با آن رود راست كردند هرچه تمام‌تر.

....

و روز شنبه بيست و چهارم ذي‌القعده(توجه كنيد كه كلمه‌ي عربي را همچنان با عربي كامل مي‌نويسيم) مهرگان بود؛ امير رضي‌الله عنه به جشن مهرگان بنشست، نخست در سّفه‌‌ سراي نو در پيشگاه، و هنوز تخت زرين و تاج و مجلس‌خانه راست نشده بود، كه آن را زرگران در قلعت راست مي‌كردند و پس ازين به روزگار دراز راست شد و آن را روزي ديگر است چنانكه نبشته آيد به جاي خيش. و خداوندزادگان و اوليا و هُشَم پيش آمدند و نسارها بكردند و بازگشتند.

 

بوف كور:

 

ولي همه‌ي اين يادبودها به ترز افسون مانندي از من دور شده بود و آن يادگارها با هم زندگي مستقلي داشتند. در سورتي كه من شاهد دور و بيچاره‌اي بيش نبودم و حس مي‌كردم كه ميان من و آن‌ها، گراب عميقي كنده شده بود.

...

توي سفره‌ي او يك دست قاله(اين قاله خودش مسال خوبي است، چون در اصل با غ نوشته مي‌شود ولي هيچكس متوجه نمي‌شود ما اين كلمه را با روش تازه نوشته‌ايم چون قبلن كسي اين كلمه را نديده است)، دو تا نعل، چند جور مهره‌ي رنگين، يك گزليك، يك تله‌موش، يك گازانبر زنگ‌زده، يك آب دوات كن، يك شانه‌ي دندانه شكسته، يك بيلچه و يك كوزه‌ي لعابي گذاشته كه رويش را با دستمال چرك انداخته.

 

يا مثلا داستان خود ساسان كه نشمردم ولي فكر نمي‌كنم با روش من تقييرات زيادي لازم داشته باشد كه هروف مازاد بر نياز از آن حزف شوند. هالا يك نفر شايد بپرسد همه‌ي اين ادا بازي‌ها چه فايده‌اي به هال من و شما دارد؟ خيلي سوال خوبي است!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:20  توسط  امين   | 

 

در ستاره‌ها چيزي نمي‌بينم

مهم نيست، هيچ‌وقت نمي‌ديدم

 

 

كوچه خالي است و دلم

مسل قهوه‌ي تلخ بي‌نياز از شيريني

 

 

اگر مي‌شد سرم روي پاهاي گرمت آرام بگيرد...

اگر مي‌شد خودم را بي‌گناه از موهايت دار بزنم ...

 

 

زمين برايم ساف است و خورشيد مي‌چرخد

چنار روبرو براي كلاق‌ها هم كوتاه است

 

 

اگر سواري بودم سر در سوي قروب...

اگر هلقه‌اي بود كه نابودش كنيم....

 

 

بر پله‌ي كوچكم گمشده‌ام، سهم من اين است

راه پايين رفتن را گم كرده‌ام،

 

 

كاش مي‌توانستم در جواب چشمانت كوه را به دوش بكشم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:15  توسط  امين   | 

به نزرم از وقتي خوندن ياد گرفتم يا بدتر از اون وقتي اول دبستان بهم نوشتن ياد مي‌دادن،  از اينكه فارسي اين همه س؛ ز ؛ ق ؛ ت داره عسبي مي‌شدم. اين شد كه از امروز ديگه اين هروف تو اين وبلاگ هيچ جايي ندارن! آقايون ص ث ح غ ظ ذ ط و ... به سلامت!‌ البته فكر نكنيد هيچ‌كس با من موافق نيست، يه گروهي از آدماي گنده‌ي ادبيات فارسي هم مي‌گن اين هروف ازافه‌ن. خلاسه اينكه من ديگه مي‌ريزمشون دور. وبلاگ مال همين كاراس ديگه!

ديگه اينكه اين چندين روزه خيلي تنبلي كردم و هي زور زدم يه چيزي رو تموم كنم منتها هنوز نشده؛ اينه كه حالا اينارو ميزارم اينجا، يه كمي قديمين ولي هالا! 

 

دوش گرفتن يك قاتل زنجيره‌اي

 

جلوي آينه هيكل لختش را تماشا مي‌كند. كمي چاق شده، هم شكم هم پهلوها. ماهيچه‌ي پشت ساق راستش گرفته. آب را ولرم مي‌كند و شير دوش را مي‌چرخاند و زيرش مي‌ايستد. هوله‌اش نارنجي است.

 

 

وقتي ژان والژان كوزت را ديد

 

كوزت مشقول شستن زمين با يك كهنه‌ي بزرگ بود. دو زانو نشسته بود و كهنه را سفت مي‌كشيد. ژان تماشايش كرد. كوزت شستن گوشه‌اي را تمام كرد. رفت سراغ يك گوشه‌ي ديگر. ناگهان برگشت، لكي باقي مانده بود. به سختي لكه را پاك كرد. لبخندي از شادماني زد. ژان والژان به شهرش بازگشت.

 

 

 

من با اژدها دوست بودم

 

كتاب مرا به خودش كشيد. اول شازده‌ي خوش‌تيپ را بين راه با يك تله كشتم. بعد با اژدها دوست شدم و به شاهزاده ‌خانوم زيبا تجاوز كردم، در بالاترين اتاق بلندترين برج قلعه. بعد لشكري از افراد شرور جمع كردم و به كشور همله كردم. پادشاه را اژدها خورد و من ملكه را مجبور كردم به شاهزاده خانوم تجاوز كند. كتاب مرا تف كرد بيرون.

 

نبرد تعيين كننده

 

با هركت كوتاه دستي/پايي همله آغاز شد. سپاه انگار سدي شكسته باشد، مثل رودخانه‌ي خروشان جاري شد و به سپاه روبرو خورد. همان‌تور كه سيل تزاهركنندگان به سف پليس مي‌كوبند. سوسك‌هاي آمريكايي سر پس‌گرفتن جاظرفي زير سينك با سوسك‌هاي آشپزخانه جنگيدند. اين نبرد همزمان با عمليات كربلاي پنج انجام مي‌شد و نتيجه‌ي واقعي هر دو جنگ نامعلوم است.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 20:0  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود