تبليغاتX
وزعيت بينابينيت

وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality

 

این دو تا البته هیچ ربطی به هم ندارند. برای آشنایی بیشتر کسانی که فقط حافظ و سعدی خوانده اند با فرهنگ زیبای ایرانی و همچنین دوستان عزیزی که مطمئنا مولانا عبید زاکانی را دوست دارند رساله پند به زیور تایپ آراسته شد و از اینجا قابل دریافت است.

***

 

و اما امروز داشتم کاریکلماتورهای پرویز شاپور رو میخوندم و به این فکر میکردم که اینا واقعا قراره بامزه باشن؟ قراره نکته داشته باشن؟ قراره آدمو بخندونن؟ قراره چی باشن بالاخره؟ خلاه منم جو زده شدم و چهار تا از این محصولات تولید کردم و بعد دیدم خب آدم اگه قراره از این جمله ها بنویسه بهتره همون داستانشو بنویسه. اینم از اون چهار  تا:

از مبلغ قبض روحم جا خوردم

 

كيك زرد برادر شغاله.

 

ترديد زمين‌هاي دلم را خريده كه شهرك بسازد.

 

آمد، چشم گل‌ها از عطرش كور شد، رفت.

 

 ***

 اگه یادتون باشه من خودم یه بار یه شعر به هانری میشو تقدیم کرده بودم. بعد کلی گشتم که اون کتابشو که با فارسی ترجمه شده بود پیدا کنم اینجا ازش شعر بزنم نشد. ولی بالاخره تو سایت دوات دو تا شعر ازش دیدم که الان اینجا ارائه میکنم:

 

با نرمه ی نان، حيوانکی درست کردم، يک موش طورّ کی.
سر ِ پای سومش بودم که، اکه هه، پا گذاشت به دو...
در رفت که رفت، در امان شب.

*

 

آبها را، می‌گويند، اگر مي‌شد از همه  سوزن ـ ماهيان رهاند، آبتنی چيز چنان دلكشی ميآمد كه نگو، كه مگر به خواب ببينی، چون كه اين كار محاله، محال. با اين همه  می‌كوشند. به اين هدف، يك چوبه‌ی ماهيگری به كار می‌برند

چوبه‌ی ماهيگيری برای صيد سوزن ـ ماهی  نازك نازك نازك بايد باشد. ريسمان هم بايد يكسره نامرئی باشد و آهسته فرو بنشيند، درنيافتنی، به آب

بدبختی، خود سوزن ـ ماهی ، كم و بيش، پاك نامرئی ست. 

 

از کتاب ساحت جوانی ترجمه بیژن الهی. با تشکر از سایت دوات.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 2:47  توسط  امين   | 

 

مصاحبه با رابرت مک کی رو چون به نظرم خیلی تخصصی بود و یه عده خاصی ممکنه براشون جالب باشه قاطی همین داستان گذاشتم که هرکس خواست فایلشو  از اینجا بگیره بخونه. و اما داستان....

 

سبز علی

مهموني خيلي بزرگي نبود ولي چندتايي دختر به درد بخور توش پيدا مي‌شد. يكيشونو نشون كردم كه همه بهش مي‌گفتن بهاره، من فوري اسمشو پيش خودم گذاشتم سبزعلي چون پوستش سبزه بود. اصلا از در كه وارد شدم اومد تو چشمم. تقصير منم نبود، دامن سياه كوتاه پوشيده بود كه نصف رونشو خوب نشون مي‌داد، توقع داشتيد چيكار كنم؟ با همه سلام احوال پرسي كردم جز سبزعلي. تمام وقت داشتم فكر مي‌كردم مي‌تونم تاپ سفيدشو پاره كنم يا نه. تاپ كه نه، بلوز. منتها يقه‌ي بلوزش باز بود و خيلي چيزا رو مي‌شد ديد. يه كمي كنارترم يه پسر ريشو نشسته بود كه داشت به مبل ناخن مي‌كشيد. به نظرم دچار تناقضات عميقي شده بود شايدم داشت فكر مي‌كرد اگه تسبيحشو در بياره شروع كنه ذكر گفتن چه عواقبي در انتظارشه. به هر حال وقتي آدم با پديده‌اي مثل بهاره روبه‌رو مي‌شه برمي‌گرده سراغ آموزش‌هاي عميقي كه از زندگي گرفته، اينه كه اون ريشوئه ميخواست ذكر بگه. منم دستم رفت تو جيب پالتو كه مطمئن شم بغلي سر جاشه.

خوشبختانه وقتي بهاره يا همون سبزعلي شروع كرد رقصيدن من داشتم تو آشپزخونه پيك خودمو پر مي‌كردم. تو مهموني مشروب نمي‌دادن و من مديون بغلي عزيزم بودم و چون هميشه از يخي كه بخوره به كناره‌‌هاي ليوانم خوشم مياد سريع رفته بودم سراغ فريزرو الا هوا خودش خنك بود. معمولا وقتي يكي دو تا پيك مي‌خورم ذهنم مي‌تونه راحت‌تر و بازتر نقشه بكشه. اين اصولا يه خصلت مليه، خودم  تو يكي از داستاناي يعقوب ليث خوندم كه قبل جنگ با رفقاش دو سه ليوان شراب مي‌زده، تازه امير ارسلانم قبل هر عمليات شراب مي‌زد. بهاره يا غريزي خوب مي‌رقصيد يا خوب يادش داده بودن يا تحت تاثير فرهنگ مهاجم آمريكا بود چون تا جايي كه من و اون پسره كه ريش داشت مي‌دونيم اين‌جور چيزا تو فرهنگ ما جايي نداره اونم با دامن به اين كوتاهي؛ رقص، عرياني، بدن‌نمايي، تحريك. البته من تو احساساتم تنها نبودم و يه سه چهار نفر ديگه هم مثل من تو فكر سبزعلي بودن و نقشه مي‌كشيدن؛ ولي من دو تا پيك از همه جلوتر بودم. دستامو زدم زير‌چونه‌م و سبزعلي رو تماشا كردم. زير پيشخون آشپزخونه دو تا خواهر دوقلو نشسته بودن رو يه كاناپه‌ي سه نفره‌ي قديمي سفيد. پوست سفيد داشتنو لباس سياه و موي كوتاه ـ موي بهاره بلند بود. دوقلوها عين دو تا كفتر كوچولو بقو بقو مي‌كردن اولي گفت:«خواهر خبر داري بهاره چي‌كار كرده؟» دومي گفت:«ماجراي حميرا و كريم و مي‌گي؟ آره خواهر شنيدم». نظرم راجع به بهاره داشت برمي‌گشت. دختري كه از سر نااميدي مرد زن‌دار تور مي‌كنه؟ اونم يكي كه اسمش كريمه! اولي دوباره گفت:«خيلي دختر بديه كه ميون اون دوتا رو به هم زد، حميرا رو از راه به در كرد بعدم ولش كرد. حالا ديگه كريم حميرا رو نمي‌خواد.» خدايا! بقيه‌ي پيكو يه نفس سر كشيدمو رفتم تو اتاق واسه پيك بعدي! رويايي كه تحقق يافت! يه دختر وسوسه‌گر، اغواگر؛ اين يكي يه چالش واقعي بود. دوباره پيكمو پر كردم و چون قالب يخو از حول جوييده بودم دوباره رفتم سراغ فريزر. مثل همه‌ي خوش‌شانس‌هاي روزگار شانس داشت باهام تانگو مي‌رقصيد. همون موقع بهاره هم تو آشپزخونه بود كه كلي عرق رو صورتش بود و بلوز سفيدش يه كمي مي‌شه گفت به تنش چسبيده بود؛ يا من اينجوري مي‌ديدم. دو تا پيك‌و يه قلپي كه جلو بودم نذاشت بفهمم نبايد بگم:«از بهار يه‌كمي داغ‌تري بهاره.» برگشت‌و با تعجب نگام كرد و منم بهترين لبخندمو زدم! بعد در فريزرو باز كردم و گفتم:«خنك كن واسه راند بعد، قراره با من برقصي.» كماكان داشت با تعجب نگام مي‌كرد، فكر كنم چشمام يه خواص عجيبي دارن كه همون موقع پشتشو نكرد بره، شايدم از شونه‌هاي پهنم خوشش اومده بود يا بازوهاي يه نموري گنده‌م؛ آخه هرچي باشه دو سه ماه بود باز داشتم وزنه مي‌زدم. خلاصه بهاره همون موقع نرفت؛ به‌جاش من همون موقع دست‌و‌ گرفتم. يه كمي كشيدمش جلو، بعد ليوانمو گرفتم زير دماغش گفتم:«مي‌خواي؟» گفت:«آره» با يه خنده‌ي كلارك گيبلي ليوانو گذاشتم دم لبشو يه قلپ مشروب بهش دادم. بعدم با هم رفتيم كه رو فرش كهنه برقصيم. ادامه‌ي ليوانمو هورتي سر كشيدمو رفتم گذاشتمش رو هره‌ي يه جاكتابي قهوه‌اي كه دم ديوار بود و همون موقع شنيدم يه پسره‌ي مو آناناسي داشت به رفيق كتوني قشنگش مي‌گفت:«اين بهاره‌هه حيف كه فكر مي‌كنه دو سال ديگه ون‌گوك مي‌شه خودشو مي‌گيره، اگه نقاشي بلد بودم حتما مي‌بردمش شمال.» دلم برا جوونايي كه نمي‌دونن عاشقي كار دله مي‌سوزه و مي‌سوخته و فكر كنم بعدنم بسوزه. بهاره يه كفش مشكي كه نه، يه كفش خاكستري پوشيده بود كه من تاحالا همرنگشو نديده بودم. پرسيدم:«كفش خوش رنگي داري، نكنه كار خودته؟» سرشو انداخت يه‌طرفو خنديد. يه عطر خوش‌بوي عجيبي‌م زده بود. بوي تلخ تندي داشت كه معلوم مي‌كرد از خشونت بدش نمياد. منم آروم بازوشو فشار دادم. رقص‌و شروع كرديم. من وسط رقص از نقاشي هم حرف مي‌زدم كه هنر خيلي باحاليه و البته اطلاعاتمو به رخش كشيدم، متاسفانه هرچي مي‌گفت درست بود و من مجبور بودم هي الكي حرفشو تصحيح كنم. بعدم كه آهنگ تموم شد راجع به فوتوريسم يه سخنراني جذاب كردم، همين موقع‌ها بود كه يهو چِشَم خورد به هر هشت جلد در جستجوي زمان از دست رفته كه تو كتابخونه‌ي قهوه‌اي بود. همون‌طوري كه داشتم فكر مي‌كردم اسم كتاب يه مرثيه‌ايه براي خواننده‌هاي كتاب كه بقيه عمرشونو افسوس مي‌خورن به بهاره گفتم:«عجيبه اين شاهكار اينجا چيكار مي‌كنه؟» با تاسف سرشو تكون دادو گفت:«من نخوندمش.» منم با لبخند جواب دادم:«عده‌ي خيلي كمي خوندنش، بازم مشروب مي‌خوري؟» سرشو تكون داد. موهاشو يه رنگ هفت‌رنگ عجيبي كرده بود. همينجوري كه دستمو گذاشته بودم پشتشو آروم هلش مي‌دادم سمت اتاق گفت:«به نظر من هدايت بهترين نويسنده‌ي دنياس.» يه لحظه نفسم بند اومد و سرجام خشك شدم. سه تا پيكي كه از بقيه جلوتر بودم جلومو گرفت والا همون موقع هلش مي‌دادم تو ميز غذا و فرار مي‌كردم. به جاي اين كارا گفتم:«تقريبا هرچي نوشته خوندم.» گفت:«تقريبا؟» گفتم:«آره خب، بعضي نوشته‌هاشو خودش سوزونده.» دو نفري خنديديم. حالا ديگه به اتاق رسيده بوديم، بغلي رو در آوردم با پاكت مارلبروي مديوم لايت كه دقيقا به همين اميد خريده بودم، با يه فندك زيپو. بعد با دست بالكنو نشون دادم، اونم لبخند زد و اون‌طرفي رفت. اگه يه كمي با دخترا آشنا باشيد لابد مي‌فهميد بعدش چي‌ شد. راستش الان كم كم دارم به اين نتيجه مي‌رسم كه هدايت بهترين نويسنده‌ي دنياس، مطالعه‌ي نزديك خيلي چيزا رو عوض مي‌كنه. شايد به من بخنديد ولي قبول كنيد با اين كار دست‌كم اون پسر ريشو رو راحت كردم و به بقيه‌ي دختراي مهموني فرصت دادم ديده شن. همه‌شون يه تشكر به من بدهكارن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 20:50  توسط  امين   | 

 

یک کمی دیره. فیلم از بورسش افتاده و دور دور چهار شنبه سوریه. به هر حال ما اینو نوشته بودیم. حالا می ذاریم اینجا که باشه. به هر حال میگن خاصیت داره. هرکس بخواد بخونه می تونه متن رو  از اینجا بگیره.  و اما فرازهایی از این یادداشت (اینم بگم که اینو می خواستم بدم یکی چاپ کنه منتها وقتی نوشتم دیگه حوصله نداشتم ببرم تا اونجا. این شد که اینجوری شد! خلاصه اگه می بینید اونقدی که حق فیلم بوده بدوبیراه نگفتم این وبده که آرش استادمونه گفتم یه وقت میخونه بهش برمیخوره!)

 

....

دليل اين نوع ديالوگ‌نويسي تصنعي و انتخابي براي من روشن نيست. حتي ديالوگ مربوط به ديوارها و پل كه قرار است يكي از كليدي‌ترين ديالوگ‌ها باشد، ديالوگ چندان مفيدي به نظر نمي‌رسد.

.....

به هر حال، روشن است كه فيلم در گسترش داستان ناموفق است. بخش زيادي از فيلم صرف تكرار يك موقعيت مي‌شود ـ تلاش براي برقراري رابطه با دختر ـ  و اين تكرار به‌خصوص در بخش مياني فيلم تاحدي باعث كسالت مي‌شود.

.......

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 22:35  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود