تبليغاتX
وزعيت بينابينيت

وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality

 

اونایی که خوشحال میشن سال نوشون مبارک.

من واقعا اطمینانی ندارم که نو شدن سال مایه پیشرفت باشه ولی خب بعضیا میگن هست.

چون اگه بخوام یه چیزی رو به عنوان مظهر زندگی انتخاب کنم حتما مادرمو انتخاب میکنم و مادرم خوشحاله منم خوشحالم.

بازم تهدید. بازم پیام عید. هیئت دولت تصمیم گرفته ساعتو جلو نكشه چون كار كارشناسي روي نشده. باورم نميشه برگشتيم به سالاي ۴۰.

هر روز تصميم ميگيرم بيشتر بنويسم. ولي تصميم تنها كافي نيست. اميدوارم امسال بيشتر بنويسم.

حالا كه عيده اينجا بايد از مهسا هم تشكر كنم. اگه ميبينيد اينجا زود به زود به‌روز مي‌شه به خاطر اونه. اگرم حالا به نظر مياد نوشته‌هام بهتر شدن به خاطر اونه. بعضي آدما اصولا مايه‌ي پيشرفتن.

از دوستام كه ميان اينجا مي‌خونن و يه چيزايي مي‌نويسن كه من مي‌خونم خواهش مي‌كنم بازم بيان بخونن و بازم بنويسن. بالاخره به نظر مياد زندگي مام اينجوري مي‌گذره. با خوندن و نوشتن.

بايد آروم باشم ولي فكر كنم عصبي‌ام. اضطراب دارم؟ آره، فكر كنم اين همونيه كه همه بهش مي‌گن اضطراب. چرا؟ معلوم نيست.

به هر حال تو سال ۸۵ مي‌خوام يه سري كارايي بكنم. ايشالا كه بشه. فعلا كه اينجا رو يه خونه تكوني كوچيك كردم. قالبو عوض كردم و آرشيو موضوعي تقريبا كامل شده. ايشالا كه صفا كنيد.

با خيليا تو سال ۸۴ آشنا شدم و رفاقتم با خيليا رفت بالا و اومد پايين. خيلي فوتبال بازي كرديم. مچ دست راستم تقريبا نابود شده. ديگه نمي‌تونم تو دروازه وايسم. ساقاي جفت پاهام درد مي‌كنه. ديگه نمي‌تونم برش بزنم تو بسكتبال. اينا ولي بدبختي نيست! اشتباه نشه يه وقتي. بدبختي نيست. اينا همه‌ش زندگيه.

مي‌خوام اسم ببرم از رفقام ولي منم مثل بقيه‌ي خيليا نمي‌تونم. هي فكر مي‌كنم اسم ببرم بعد چي بگم؟ مي‌بينم شايد اگه كسي رو نگم بهتر باشه! بي‌خود نيست به رمانتيكا مي‌گن نويسنده‌‌هاي آشوب‌زده منم دارم اينا رو مي‌نويسم جوزده شدم!

وقتي دبيرستان بودم دلم برا هيچكس تنگ نمي‌شد! الان مي‌شه. يعني آدم شدم؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 23:6  توسط  امين   | 

امشب كه گذشت...

 

اين كوچه نه، كوچه‌ي بعدي؛ بالاخره گير شبگردي كسي ميّفتاد و كتك مي‌خورد. اگه شانس مياورد و ولش مي‌كردن چهار كوچه بالاتر باز همين بساط بود. چند قدم به چند قدم با دست شكمشو فشار مي‌داد كه گشنگي ‌يادش بره، ولي نمي‌شد. كوچيك كوچيك قدم ورمي‌داشت‌و از كنار ديوار را مي‌رفت. كوچه‌ تنگ بود و جوب وسطش خيلي الكي بود. از صبح كه راه افتاده بود همه‌ي جوبا و كوچه‌ها را گشته بود بلكه يه سكه‌اي چيزي پيدا كنه يه نون بخره.

با گشنگي نمي‌شه شوخي كرد. مياد كم‌كم دستاي آدمو مي‌لرزونه. بعدش از مچ‌پات شروع مي‌كنه خسته شدن يه‌جوري كه اگه وايسي ديگه نمي‌توني را بيفتي. اگه يه چيزي نريزي تو شيكمت كل پاهات لمس مي‌شه و مجبور مي‌شي دستتو بگيري به ديوار را بري، تلو تلو مي‌خوري؛ يه جوري كه اگه بگيرنت بهت مي‌گن مستي. با گشنگي نمي‌شه شوخي كرد. اگه سر رات چار تا مغازه‌م باشه كه ازشون بوي گوشت و پيراشكي و سوسيس بزنه بيرون كارت زاره. هزار بار جيبتو مي‌گردي شايد يه سكه‌اي چيزي تو يه درزي جايي پيدا كني بتوني يه تيكه از يه چيزي بخوري. ولي خبري نيست. هزار بار ديگه‌م مي‌گردي ولي چيزي دستتو نمي‌گيره. آخر دستتو فرو مي‌كني تو جيبتو سرتو مي‌گيري بالاو را ميفتي انگار نه انگار كه گشنه‌اي. ولي از جلو مغازه‌ي صدم كه رد مي‌شي مي‌خواي گريه مي‌كني. مي‌زني به كوچه كه ديگه از اين مغازه‌ها نبيني. جلو در كله‌پزي كه بوي سيراب‌شيردون عصرونه‌ش آدمو سروته مي‌كنه يه گربه نشسته كه از تو خيلي چاق‌تره. تو دلت مي‌گي كاشكي منم گربه بودم. شايد به اين چاقي مي‌شدم. صاحب كله‌پزي مياد يه آشغال گوشتي واسه گربه‌هه مي‌ندازه مي‌ره تو. نگاتم نمي‌كنه. اگرم بهش بگي فايده نداره. كتك مي‌خوري. رو شيكم گشنه كتكم بخوري كه ديگه كارت زاره. اين جوري مي‌شه كه آخر شب تو يه كوچه‌اي كج‌كج دم ديوار را مي‌ره و هر چند قدم واي‌ميسته فكر مي‌كنه شب كجا بره. ديشب از پارك بالاخيابون بيرونش كردن. اگه يه ‌جوري مي‌شد مي‌رسيد به پارك پايين اتوبان يه جايي پيدا مي‌كرد. منتها با شيكم سير دو سه ساعت راه بود از اينجا تا اتوبان. با اين حال و روزش كه شايد هفت هشت ساعت بايد را مي‌رفت. جلو ديوار يكي از خونه‌ها كه عقب‌نشيني كرده‌ن يه وانت پارك كرده بود. بالاي اتاق راننده يه تابلوي گنده بسته بودن كه روش نوشته بود ياعلي. نگا كرد. ديوار خونه‌ خيلي كوتاه بود. اگه رو وانت واي‌ميستاد دستش مي‌رسيد خودشو بكشه سر ديوار. شايد تو حياط يه چيزي پيدا مي‌شد. شايد در موتورخونه باز بود. از رو ديوار شاخه‌هاي درخت خرمالو رو ‌ديد. پيش خودش حساب كرد ديد اگه چار پنج‌تا خرمالو بخوره شايد سرش گيج نره. مي‌رفت لب ديوار، چارقدم مي‌رفت مي‌رسيد به درخت. اگه رو شيكم مي‌خوابيد دستش به شاخه جلويي مي‌رسيد مي‌تونست بخوره. همه‌ي فكراشو كردو از جاش بلند شد و رفت سراغ وانت. به‌زور خودشو كشيد بالا؛ هنوز نرفته بود رو تابلو وايسه كه ديد پشت وانت يه ديگ هست. در ديگو ورداشت، تهش چرب بود. يه كمي هم برنج مونده بود. برنجو با دست خوردو يه كمي سير شد. بعدم دراز شد كف وانت كه آهن بود. حساب كرد كتك اول صبحي كه قراره از صاب وانت بخوره از چهار پنج ساعت را رفتن بهتره. اصن شايد يارو آدم خوبي بود. شايد سر صبح پا مي‌شد و قبل اينكه راننده بياد مي‌زد به كوچه. خدا رو چه ديدي.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 17:49  توسط  امين   | 

بز كوهي

 

«چرا تسليم نمي‌شي بي‌انصاف كه قشون به اين‌جا نرسه؟» چشمش به تفنگ حسن هم بود. يك‌وقت شايد عصباني مي‌شد. حسن خنديد:«من قاطي بز كوهي بزرگ شدم ساجد، نمي‌فهمم اين تسليم كه مي‌گي چيه.» ساجد سر تكان داد. مرغي نشسته بود كنار ديوار، سر پنجه‌، دستانش روي زانوهايش بود و تفنگش را يله كرده بود به ديوار. «تسليم يعني تو با من بياي كه قشون نريزه به شهر، كه خاله خونه‌ش خراب نشه.» ساجد گفت «تسليم يعني تو با من بياي حسن. كه خون قشون ريخته نشه.» اسب حسن بي‌تابي مي‌كرد. سفيد بود با لكه‌هاي سياه. از كرگي حسن بزرگش كرده بود. دمش دل خيلي‌ها را برده بود. از همان كرگي با حسن قهرمان سواري ده بودند. حسن به گردنش دست مي‌كشيد. ساجد را نگاه نمي‌كرد. بنه‌اش را پشت زين محكم مي‌كرد و كمند و دشنه‌اش را. دو ور گردنش دو تا قطار بسته بود كه دور كمرش پيچ مي‌خورد. دست پايين يكي دو هفته‌اي فشنگ داشت. بهترين لباس و بهترين گيوه‌اش را پوشيده بود. «اينا رخت داماديه كه خاله‌ت داده بپوشم، مي‌فهمي؟» ساجد به سرهنگ هم گفته بود فايده‌اي ندارد. گفته بود. «فكر مي‌كني چند روز دووم بياري؟ قشون دو روزه پيدات مي‌كنه، بعدم ميارنت وسط شهر آويزونت مي‌كنن، اگه الان بياي تبعيدت مي‌كنن يه جاي ديگه، اگه بري فاميلتم با جرم همدستي با ياغيا تو خطرن.» «هر بزي تو همون كوهي كه بزرگ شده بلده زندگي كنه،  بلند شو كه برم» روي اسبش پريد. اسب از خوشحالي روي دو پا بلند شد ولي شيهه نكشيد. مي‌فهميد نصفه شب وقت شيهه نيست. ساجد گفت :«باشه حسن، برو» خودش در را باز كرد، حسن گردن‌كج از زير چارچوب در رد شد. در كوچه‌ي باريك رفت به سمت کوه. ساجد زانوهايش مي‌لرزيدند. دستي در جيبش كرد. عكسي را كه كلي پول داده بود از زنش گرفته بودند درآورد و نگاه كرد؛ روشنك. تفنگش را برداشت. قدم به كوچه گذاشت و نشانه رفت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 10:55  توسط  امين   | 

 

 

دانه‌هاي انار

سرخ‌تر از غروب خونبارترين جنگ

تن سفيدش را در خود مي‌كشند

مرمري با رگه‌هاي سرخ

مرا مي‌خواند

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 0:47  توسط  امين   | 

 فصل هشتم رمان فصل مشترک نوشته شد و توی وبلاگ خود رمان قرار داده شد. برای خوندنش می تونید به این آدرس مراجعه کنید: www.faslemoshtarek.blogfa.com   ایشالا که خوشتون بیاد!

***

 

چند جمله‌ي منتخب از كتاب «اصول هستي شناسي» اولين كتاب فلسفي شناخته شده. اين كتاب همين چند روز پيش در ميان اسناد كتاب‌خانه‌ي آشور باني‌پال كشف شده است. تا امروز همين چند جمله ترجمه شده‌اند و همچنين امضاي «شِنسامِش» بزرگترين معلم آشپزي نينوا(پايتخت آشور) پاي لو‌ح‌ها شناسايي شده است.

 

نترسيد، به آينده‌ي زيبايي فكر كنيد كه پيش رويتان نيست.

 

انسان انعكاس زيبايي‌هاي خداوند است يا خداوند زشتي‌هايش را به نزديك‌ترين سطل آشغال ريخته.

با جهان در آرامش باش، از انسان‌ها متنفر نباش و به خاطر منافع‌ت مردم را جر بده.

 

انسان بودن يعني متعالي بودن، تعالي يعني نزديك شدن به آسمان، و بهترين راه نزديك شدن به آسمان پايين كشيدن آن است.

 

تو هستي را با تمام زيبايي‌ش درك كرده‌اي و حقيقت را ديده‌اي؛ با اين حال مثل من گه مي‌ريني، نه نور.

 

انسان پيچيده است پس توليداتش پيچيده‌اند. توليدات انسان محصول تكامل تاريخي و ناخودآگاه جمعي هستند پس از فرد انساني پيچيده‌ترند. پس درك ديزي از درك انسان پيچيده‌تر است.

 

زن آينه‌ي محدبي است كه مرد را بزرگ‌تر نشان مي‌دهد، پس پشت زن آينه‌ي مقعري است كه مرد را كوچكتر نشان مي‌دهد. سكس از پشت پرورش‌دهنده‌ي مردان كوچك است.

 

تخيل بزرگترين قدرت بشري نيست. من در زندگي قبلي سگي بودم كه خيال مي‌كرد انسان است. ولي يك چيز روشن است: انسان بزرگترين تخيل سگ هست.

 

قدرت سلسله مراتب بي‌پاياني است كه منطق خاصي ندارد. رمز خداگونگي تناقض است و تناقض باعث سقوط است. هر خدايي سقوط مي‌كند پس خداي ديگري لازم است. هر انساني مي‌تواند خدا شود.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 22:19  توسط  امين   | 

 

ظاهرا برادر صفار هرندی پس از تصمیم قطعی در جهت پاکسازی کتاب ها از فساد. به فکر تصویب قوانین مناسبی برای وبلاگ ها افتاده است.

 

با توجه به سلایق برادر صفار احتمالا وبلاگ های فارسی به یک صدم کاهش پیدا می کند. واقعا کاری از دست ما بر نمیاد؟ واقعا؟ واقعا؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 21:33  توسط  امين   | 

لودر

 

به ماشين‌هاي سنگين علاقه‌ي خاصي نداشتم. همه‌چيز خوب و راحت پيش مي‌رفت و من هم كار خودم را مي‌كردم. از پنجره‌ي ساختمان بسيار بلندي كه در آن كار مي‌كردم سايه‌ي قرمزي ديدم. چند طبقه پايين رفتم، توانستم بين رنگ‌هاي قرمز سايه‌هاي مشكي را تشخيص دهم. چند طبقه‌ي ديگر هم پايين رفتم و توانستم حركت كفش‌هاي قرمز مخملي را روي سنگفرش خيابان تشخيص دهم. با سرعت دويدم تا به او برسم ولي به خيابان كه رسيدم كسي نبود. از دور نقطه‌ي قرمزي ديده مي‌شد كه به شهر خيلي دوري مي‌رفت.

تا پايان شهر رفتم ولي نمي‌شد دنبالش بروم. هرقدمي كه روي جاده مي‌گذاشت جاده‌ي پشت سرش پاك مي‌شد.  تصميم گرفتم دنبالش جاده‌ي تازه‌اي بسازم و تا شهرش بروم. خيلي گشتم ولي هيچ ماشيني كه به درد جاده‌سازي بخورد پيدا نكردم. مجبور شدم تنها چيزي كه وجود داشت را كرايه كنم. يك لودر شيشه‌اي.

لودر شيشه‌اي يك عيب داشت: تنها ماده‌اي كه مي‌شد باهاش جابه‌جا كرد بلور بود. ولي در عوض اين حسن رو داشت كه پشت سرش غلطك داشت. من يه عالمه بلور گرفتم و شروع كردم به ساختن جاده. با لودر اول خاك را برمي‌داشتم، بعد به جاي خاك بلور مي‌ريختم و با غلطك بلور‌ها را صاف مي‌كردم. اين‌طوري جاده‌ي بلوري مي‌ساختم كه وقتي آفتاب بهش مي‌خورد جوري برق مي‌زد كه از آخر دنيا هم مي‌شد ديدش. اميدوار بودم به زودي به شهر برسم، ولي ظاهرا شهر مقصد خيلي دور و تنها ساختن جاده‌ي به اين بلندي كار خيلي كندي بود.

بالاخره بعد از چندين روز موفق شدم براي اين شهر دور جاده‌اي بلوري بسازم. وقتي رسيدم دروازه‌هاي شهر بسته بود. كنار دروازه تابلوي بزرگي آويزان كرده بودند كه نوشته بود ورود بدون اسب سفيد ممنوع. مجبور بودم بدون اين‌كه ژاكت قرمز را دوباره ببينم برگردم. سوار لودر شيشه‌اي شدم و از روي جاده‌اي كه خودم ساخته بودم برگشتم. بيابان طولاني بود و آفتاب داغ و به‌زودي دچار سراب شدم، در حاليكه شر شر عرق مي‌ريختم ديدم دختري با كفش‌هاي قرمز، ژاكت قرمز و پوشه‌ي قرمز چندين متر جلوتر از من حركت مي‌كند. هرچقدر سريع‌تر رفتم تا فاصله‌ام را كم كنم نشد، هنوز از من دور بود. بالاخره به شهر خودم رسيدم و سراب از بين رفت. به جاده‌ي بلوري نگاه كردم كه رد درخشش از اين‌جا تا شهر دور روي زمين بود. اسب سفيدي سفارش دادم و هنوز منتظر رسيدن اسب مخصوص هستم. معلوم نيست اسبم كي برسد. من سفارش دادم يال اسبم را با عقيق نور پر كنند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 22:37  توسط  امين   | 

 

این متن هم یه کمی طولانیه منتها چون نه مثل قبلی ارجاعات خطرناک داره نه خیلی غیراخلاقی محسوب می شه متن کاملش رو می ذارم اینجا. به هر حال هر کسی بخواد می تونه فایل PDF رو از اينجا بگيره و سر فرصت بخونه. به هر حال گرفتن اين فايل رو به همه توصيه مي‌كنم. مخصوصا كسايي كه از پست قبلي خوششون اومده. اين‌بار ديگه داستان نيست. ولي فكر كنم دلتون شاد شه!

 

 

رساله‌ي خطرات

بررسي يك گونه‌ي پر خطر و راه‌هاي فرار از دست آن‌

نوشته‌ي: امين محمدي

 

پيش‌گفتار:

علت اصلي علاقه‌مند شدن من به موضوع، شكست يكي از دوستانم در تعقيب و شكار يكي از نمونه‌هاي شاخص اين گونه است كه همزمان با سه نفر(حداقل) رابطه داشت. البته من به عنوان دوست، وظايف بسيار جدي خودم را در زمينه‌ي پيش‌آگاهي، آگاهي، اخطار، آژير و نجات اضطراري انجام دادم و دوستم زنده ماند. ولي به خاطر موارد بسيار زيادي كه قربانيان رفقاي من نيستند تصميم گرفتم اين يادداشت آموزشي را بنويسم.

 

 

نام گونه: فيميلاستوروس ماياكوبكوس راستوس

طبقه: متوسط رو به پولدار، پولدار، خيلي پولدار

سن: 16 تا 27 سال ( اين نوع خاص در اين فاصله‌ي زماني به لحاظ درك و ... خيلي تغيير نمي‌كند)

سطح سواد و دانش: كم، نهايتا طرفدار پائولو كوييلو

خانواده: بسيار خوب، يا با مشكلات خيلي كم، معمولا روابط پدر و مادر زيبا و در عين حال خيانت‌آلود است.

اخلاقيات: اين موجود هرچه باشد در ظاهر طرفدار اخلاقيات رسمي است و خودش را به شدت وفادار مي‌داند.

 

 

 

 

اين گونه در مقايسه با انواع مشابه، خطرات بيشتري دارد. اولين و بزرگترين خطري كه هر انساني را تهديد مي‌كند اعتقادات عميق اين گونه به تمام اخلاقيات رايج روز است كه از حفظ نجابت و اسم خانوادگي (همان‌طور كه اشاره شد اين نوع خانواده‌ي معتبري دارد) شروع مي‌شود و تا فرو كردن شلوار در چكمه به خاطر شوي لباس شوپنهاوسكي[i] در يك ايالت تازه استقلال يافته‌ي اروپاي شرقي ادامه پيدا مي‌كند. البته قبول دارم كه تيره‌هاي مختلف اين گونه اخبار مدل‌هاي مختلف را دنبال مي‌كنند نه فقط اروپاي شرقي را.

همين اعتقادات عجيب اين نوع را به دو تيره‌ي اصلي تقسيم مي‌كند: تيره‌اي كه ظاهرا با ازدواج مخالف است ولي در واقع هر پسري در شعاع دو متري را شوهر متحرك مي‌بيند و دسته‌ي دوم كه علنا به دنبال شوهر است و البته ميان صاحب‌نظران سر اين‌كه كدام تيره خطرناك‌تر است بحث است.

به هر حال براي نزديك شدن به اين موجود بهتر است از اول خود را دشمن ازدواج و ازدواج نكردن نشان ندهيد، فقط سعي كنيد ديدگاه‌هاي جديد و بي‌معني فلسفي درباره‌ي خانواده در آستين داشته باشيد، چند مثال آزمايش شده اين‌ها هستند:

1.      من از خانواده‌هاي سنتي كه توش مادربزرگا برا آدم تصميم مي‌گيرن خوشم نمياد، كانتم با من هم عقيده‌س!

2.      به نظر من بچه‌ها رو نبايد لوس كرد، بايد اگر دختر بود مثل تو يه زن قوي و با اراده بشه، و اگه پسر بود مثل من، اين تقريبا كليت حرف نيچه درباره‌ي اراده‌ي معطوف به قدرته!

......

از اين‌جا به خطر دوم مي‌رسيم كه همانا علاقه به روشني فكر است. از نظر روشني فكر حُسُن‌المعلمين[ii] در كتاب نصايح‌المليحه اين نوع را با كرم شب‌تاب مقايسه كرده كه اگرچه روشن است برق ندارد. مغز اين نوع هم روشن است ولي فكر ندارد. اين مسئله را شيخ اجل سعدي شيرازي در كتاب گمشده‌اش :«زمستان» در دو بيت شرح داده. اين كتاب درباره‌ي شرايط سخت زندگي در زمستان بوده است كه بعدها توسط دشمنانش نابود شد و به جاي آن «گلستان» كه در واقع نوشته‌ي شاگرد اسب‌قشوكن همسايه‌ي سعدي بود چاپ وپخش شد. به هر حال اين دو بيت فقط در اختيار من است كه ظاهرا از سانحه‌ي سوزاندن كتاب جان سالم به در برده بوده‌اند:

 

دختر بورژوا[iii] اگرچه قشنگ                نور مغزش چو كرم‌ شب‌تاب است

البته قد و دور باسن او                   ساتِرُ العيبً ..............

 

ادامه‌ي اين بيت در نسخه‌ي خطي وجود نداشت و من در جستجوهايم كشف كردم كه بعد از سرودن بيت اول، دخترِ همسايه‌ي سعدي(هماني كه كتاب را سوزاند) وارد شد و سعدي او را ديد و قلم از دستش افتاد. به هر حال اين گونه‌ نياز دارد مطمئن شود طرف مقابلش از لحاظ فكري بالاتر از اوست و اين بالاتري البته معني ديگري جز پرنورتر بودن كله ندارد كه پرنورتر بودن يعني نصب ژنراتورهاي بيشتر و كمتر شدن حجم مغز كه ممكن است منجر به آسيب‌رسيدن به غده‌ي هيپوفيز يا حتي مخچه شود و در نتيجه قواي حركتي را مختل كند. بنابراين براي شكار اين نوع؛ شكارچي بايد به نحو هوشمندانه‌اي صداي كرم‌شب‌تاب را در بياورد(عواقب تبديل شدن به كرم شب‌تاب ممكن است برگشت ناپذير باشند).  نمونه‌هاي تقليد صدا اين‌چنينند:

 

1.      بعد از يك پارت رقص با آهنگ شهوت‌بانو (sexy lady) خيلي آرام و با متانت: به نظر من مشكل گرگوآر سامسا مشكل همه‌ي ما آدماس.

2.      درستي وقتي كه دختر فكر مي‌كند آيا دامنش كوتاه هست يا نه: به نظر من استفاده‌ي برتولوچي در سينما و روبنس در نقاشي از اروتيسم بهترين نوع كاربردهاي اروتيسمه.

3.      دم در سالن تئاتر، وقتي كه اون بليط نداره و شما مثل سوپرمن با بليط بهش رسيدين: نظرت راجع به تئاتر ابزورد چيه؟ مخصوصا نمايشنامه‌ي جديد مولر گلاوس‌اشپينگل[iv] به اسم «روبات‌هاي آب‌نبات ساز» كه راجع به صنف اتوبوس‌راني حومه‌ي دوسلدورف آلمانه.

....

 

پس از طي اين دو مرحله و ظهور منجي‌وار كه نيازهاي اساطيري ـ مذهبي گونه‌ي مورد بحث را برطرف مي‌كند وارد مرحله‌ي توجيه اخلاقي گناه آلوده‌گي مي‌شويم كه يكي از مهم‌ترين مباحث مهم‌ترين فيلسوف كاملا ناشناخته‌ي قرون دوم و سوم هجري يعني «شيخ الانشقاع» يا گمشده‌ي اول[v]( كه قبل از گمشده‌ي ثاني ظهور كرده بود) در مهم‌ترين كتابش :« چگونگي لكه‌گيري از دامن‌هاي آلوده به لكه‌هاي خيالي»[vi] است . از اين كتاب فقط يك نسخه‌ي خطي در كتابخانه‌ي عمومي پايتخت كاتاناچيو[vii] موجود است. گمشده‌ي اول اين‌طور مي‌نويسد:

                 

دامنش را كرده‌اي آغشته‌ي صد معصيت

خاك بر سر، النكاحّ سّنَّتي يادت نبود؟

زير گوشش هي بخوان عقد و بگو عشق و وفا

دختر بي‌لك چرا؟ اين هُمه زن بُس‍َّت نبود؟

[ گمشده‌ي دوم[viii] در كتاب بسيار مهمش: «شرح رفع الككه»(الككه جمع مكسر فلسفي لكه است كه در گفتمان فلسفي قرون دوم و سوم و به خصوص ميان فلاسفه‌ي ناشناخته بسيار رايج بوده است) شرح مي‌دهد كه منظور گمشده‌ي اول در واقع وجوب غربِ اين گونه بوده است و اين‌كه اصولا نزديك شدن به اين گونه جز به قصد شكار از مصاديق مبرهن جنون است]

 

البته مفسران بعدي در شرح اين چند مصرع بيشتر روي كلمه‌ي عشق تاكيد كرده‌اند كه گشايشي است براي خطر سوم اين گونه.

 

اين گونه‌ي عجيب اساس تحولات فكري و زندگي‌ش را عشق قرار داده كه البته برايش مقدس هم هست و نور خاصي كه مغزش توليد مي‌كند جز عشق و عرفان چيز ديگري را روشن نمي‌كند در نتيجه گرايش به زندگي در محيط‌هاي آلوده به عرفان‌زدگي در اين گونه بسيار ديده شده است. اين نوع اصرار داد عاشق باشد و در هر شرايطي ثابت مي‌كند كه حقيقت و عشق با هم و در نتيجه با خود او رابطه‌ي مستقيم دارند. بنابراين بايد به طور خيلي ملايم و غيرمستقيم طوري كه فكر كند خودش موضوع را كشف كرده به او فهماند عشقش پاك و نجات دهنده‌ي همه‌ي انسان‌هاي روي زمين است. طبعا وقتي در ذهن او كه آلوده به مذهب و اساطير است شما خفاش‌باشي(batman) يا خفن‌باشي(superman) هستيد خودش هم مي‌خواهد خفاش‌گيز(batgirl) يا خفن‌گيز(supergirl) باشد.

در اين مورد مهم‌ترين نكته عدم ابزار هرگونه تعهد و عدم ورود به جزييات است. همواره سعي كنيد از جملات كلي و جهان‌شمول استفاده كنيد. راجر.آر.اوبرمن[ix] گونه‌شناس برتر قرن هجدهم در كتاب بسيار قطور خود به نام شناخت انواع [اين كتاب را چارلز داروين دزديد و اوبرمن را كشت و بعدها با تغييرات جزيي به نام خودش منتشر كرد] در اين باره اين طور مي‌نويسد:

« ... بررسي‌هاي عميق من در كتاب‌ها نشان مي‌دهد كه ليلي از اين‌ گونه‌ي خاص بوده است. و متاسفانه مجنون به خاطر ضعف علم گونه‌شناسي در آن زمان امكان انتخاب روش يا درمان صحيح را نداشته. به‌هر حال علم امروز ثابت مي‌كند كه اگر مجنون مثل آدم و از روي اصول اقدام مي‌كرد دچار مشكل نمي‌شد و مجبور نبود اداي ديوانه‌ها را در بياورد. به‌خصوص اين‌كه يافته‌هاي ديرينه‌شناس شهير و دوست و همكار عزيزم كورمن.دي.سي.كالمشتاين[x] در بيابان‌هاي اطراف رياض نشان مي‌دهد كه مجنون تمام وقت در يك خانه‌ي ييلاقي وسط بيابان به همراه ده خفن‌الگو(supermodel) زندگي مي‌كرده و ليلي را فقط به خاطر پول پدرش مي‌خواسته. و اين‌كه مجنون اگر به سلاح علم مسلح بود به ليلي مي‌رسيد نشان مي‌دهد علم از ثروت بهتر است... » [ راجر. آر. اوبرمن، 1794، ص 114]

 

و در آخر روش‌هاي فرار سريع از دست اين گونه را بررسي مي‌كنيم كه در صورت احساس هرگونه خطر حتما بايد اعمال شوند والا هيچ تضميني در كار نيست. عناوين اين روش‌ها عبارتند از: افسردگي، ياس فلسفي، نااميدي از عشق به عنوان راه نجات ملكوتي، ماركسيسم افراطي به سبك خمرهاي سرخ، خواندن رمان‌هاي عامه‌پسند در ملا عام( در نظر اين‌گونه اين‌كار حتما بايد در خفا و دور از انظار عموم انجام شود)، كثيف‌كاري و ...  

در صورت اعمال اين روش‌ها و عدم رهايي يا به كار بردن همه‌ي روش‌هاي آزمايش شده و نرسيدن پروژه به مرحله‌ي بهره‌برداري حتما با متخصص تماس بگيريد.

 



[i]  كارانچو شوپنهاوسكي (1944_ ) طراح لباس انقلابي اهل كشور كاتاناچيو كه بعد از سال‌ها كار كردن براي شركت‌هاي معروف در سن چهل‌سالگي(1984) خواب ديد كه بايد متحول شود و از آن روز به عنوان طراح لباس بدون مرز بيشتر در كشورهاي آفريقايي فعاليت مي‌كند.

 

[ii]  حسن المعلمين(نامعلوم) :  اولين گونه‌شناس ايراني و به احتمال بسيار قوي اولين گونه‌شناس جهان. البته به علت ادامه نيافتن راهش تا زمان بازخواني آثارش توسط راجر.آر.اوبرمن از هيچ‌گونه شهرتي برخوردار نبود. ولي بعد از آن تاريخ به شهرت رسيد و آكادمي علوم فرانسه در قرن نوزدهم لقب حسن المعلمين را به او اعطا كرد اسم اصلي اين گونه‌شناس برجسته «علي‌اكبر كاسب‌پدر» بوده است.

 

[iii]  دختر بورژوا: از اين عبارت بر مي‌آيد كه سعدي گرايشات چپ شديدي داشته است و به احتمال بسيار زياد عضو حزب ماركسيست‌هاي پيشاماركسي بوده كه يكي از جريان‌هاي سياسي اصلي تاريخ ايران هستند و به موازات اسماعيليه و حتي قوي‌تر از آن فعاليت مي‌كردند. امروزه توطئه‌ي سرمايه‌داري اين حزب را از متون تاريخي حذف كرده. البته عده‌اي از ماركسيست‌هاي كاپيتال نخوانده (كه به ماركسيست‌هاي ماركس نشناس هم معروفند) سعدي را متهم به جيره‌خواري كرده‌اند كه محل بحث است.

 

[iv]  مولر گلاوس اشپينگل ( 1930 _ )  معروف به مولر چپ‌دست (چون در كودكي تخصص‌ش زدن دستمال ابريشمي مسافران هتلي بود كه پدرش در آن پادويي مي‌كرد) از نمايشنامه‌نويسان برجسته‌ي اهل كاتاناچيوست كه در آلمان تحصيل كرد و از 1985 تا امروز جريان ابزورد جهاني را به طور كلي متاثر كرده است (چون زندگي دردناكش را براي همه‌ي ابزوردنويس‌ها تعريف كرده) به خصوص با نمايشنامه‌ي اخيرش «روبات‌هاي آب‌نبات ساز» كه در واقع رويكردي رئاليستي در بستري از روش‌شناسي ابزورديستي به مسئله‌ي جهالت توده‌ي مردم است. جزييات بيشتر در مورد آثار اين نويسنده را مي‌توانيد در كتاب «نگاهي به ابزورد جهان از دريچه‌ي عرفان اروپايي ـ آكادميك قرن هفدهم» اثر كالادري مالاماري (1899_ 1999) پيدا كنيد.

 

[v]  محمود شيشه‌گران معروف به شيخ‌الانشقاع يا گمشده‌اي اول كه از مهمترين فلاسفه‌ي فرقه‌ي ناشناخته‌گان است و به همراه گمشده‌ي ثاني و گمشده‌ي ثالث مثلث فلسفي ناشناختگي را تشكيل مي‌دهند. اين فلاسفه خرقه نمي‌پوشند و اعتقاد به نسبي بودن وجود و در نتيجه عدم اصالت اصل اين هماني دارند. به همين دليل در برهه‌اي از زمان (حدود 1254 قبل از ميلاد) تصميم گرفتند ناموجود باشند. به هر حال به شهادت اكثر كارشناسان ناشناخته‌شناس اين فرقه قديمي‌ترين فرقه‌ي فلسفي و مهم‌ترين جنبش انقلابي تا قبل از نوح بوده‌اند و اصل اين هماني را خودشان طرح و رد كردند. يافته‌هاي جديد دانشمندان نشان مي‌دهد ارسطو يكي از اعضاي انحرافي اين فرقه بوده  و  در كتاب از دست رفته‌اش  ظهور گمشده‌ي اول را پيش‌بيني كرده است.

 

[vi]  چگونگي لكه‌گيري از دامن‌هاي آلوده به لكه‌هاي خيالي: اگرچه محل و تاريخ مرگ و تولد گمشده‌ي اول نامعلوم است ولي معلوم است اين كتاب را در مقطع ميانسالي و در اوج پختگي فكري نوشته و در جزيره‌اي به نام «نور الاشراق» در 17 ربيع‌الاول سال 183ه.ق با جلد شوميز منتشر كرده. اين كتاب بعدها الگوي بسياري از كتاب‌هاي ديگر شد و معروف‌ترين شرح را گمشده‌ي دوم روي آن نوشته است. لازم به ذكر است تعداد صفحاتي كه براي شرح اين كتاب مصرف شده به اندازه‌ي قطرات خون ماهي‌هاي رود نيل است.

 

[vii]   كاتاناچيو: كشوري است كوهستاني كه دشت‌هاي حاصل‌خيزي دارد و در حاشيه‌ي شمالي شبه‌جزيره‌ي قزميراق  يا گازميرانچوف واقع است. اين كشور را بيشتر با كتابخانه‌هاي بسيار بزرگ، نمايش‌نامه‌نويسان برجسته و لب‌هاي برجسته‌ي گارسون‌هاي مونث رستوران‌هاي درجه سه‌اش مي‌شناسند. پايتخت اين كشور كاتاسي‌پي نام دارد.

 

[viii]  كريم كوه‌افراز معروف به گمشده‌ي دوم از معروف‌ترين فلاسفه‌ي ناشناخته است كه اوايل به خاطر نوشتن شرح بر آثار گمشده‌ي اول معروف بود ولي در اواخر عمر تبديل به مهم‌ترين نظريه‌پرداز حزب ماركسيست‌هاي پيشاماركسي شد. در كتب تذكره‌ي ناياب و كمياب آمده است كه منصور حلاج از شاگردان گمشده‌ي دوم بوده. كريم كوه‌افراز بعدها در يكي از سخنراني‌هايش سعي كرد ثابت كند گمشده‌ي اول هم ماركسيست پيشاماركسي بوده.

 

[ix]  راجر. آر. اوبرمن ( 1740 _ 1800) بنيانگذار گونه‌شناسي مدرن كه در سال 1780 از شوپرلند به سوييس و سپس به كاتاناچيو مهاجرت كرد. جملات بسيار زيادي از اين مرد بزرگ بر در و ديوار شوپرلند ديده مي‌شود. يكي از معروفترينشان اين است: «مسواك بزنيد چون دندان‌پزشك ترس دارد».

 

[x]  كورمن.دي.سي.كالمشتاين ( 1739_ 1802) دوست، هموطن و همكار اوبرمن و بنيانگذار شاخه‌ي تحليل بيابان‌هاي ديرينه در ديرينه‌شناسي مدرن. او تنها كسي بود كه از قتل اوبرمن توسط داروين خبر داشت و دو سال بعد در يك مبارزه با سانچيكو روي يك طناب بر فراز رودخانه‌ي يانگ‌تسه توسط داروين كشته شد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 20:56  توسط  امين   | 

He is every tick of every clock

He is every breeze in every tree

He is every sun which refuses to set

 

همين الان تو فيلم   The dancer upstairs يه پيرزن مكزيكي اينو راجع به يه انقلابي گفت (البته انقلابيِ فيلم خيلي‌م آدم جالبي نبود)

وسوسه شدم اين سه خطو به اسم خودم بذارم اينجا كسب اعتبار كنم ديدم شايد در حق اون پيرزن مكزيكيه ظلم شه!

یه مطلب جالب هم راجع به نویسندگی خوندم. تو سایت جن و پری به اسم نویسندگی یک کار اشتراکی است. جالب نوشته.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 15:58  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود