اين داستان براي شركت در مسابقهي سيگارپيچ ( www.cigarpich.blogfa.com) به اصرار دوستم ساسان نوشته شد. از آنجايي كه در توضيحات مربوط به داوري آمده بود اسم شخصيتها ايراني نباشد و اصولا داورها مدعاي غربزدگي داشتند داستان به اين شكل و سياق در آمد. محض توضيح عرض كردم صرفا! فايل pdf از اينجا قابل دريافت است.
يك شب، بدون فكر
امين
اكبر با پشت انگشتش به شيشهي آمپر چند ضربه زد و خودش را محكم انداخت كف بالون. كبري برگشت و با عصبانيت گفت:«آروم بشين، نميبيني تكون ميخوره؟» اكبر با بيحوصلگي شروع كرد به مرور مجدد درس بدنشناسي از شست تا كله، ولي به زانو نرسيده كبري گفت:« بايد برگرديم ايران». «الان ديگه نميشه. دو سال زور زدم تا انتقالي گرفتم.» اكبر جواب داد و جواب شنيد:«با كشتي بعدي ميريم.» كبري اين را گفت و پشتش را به اكبر كرد. تا چشمش به بالون بغلي افتاد جرج داد زد:« خوبه، great، شما خوب باشيد.» كبري به زور لبخندي به جرج زد و درست عين اكبر خودش را انداخت كف بالون. اكبر از توي ساك همراهشان يك پاكت سيگار بهمن طرحِ جديد بيرون آورد و تعارف كرد:« يه نخ بكش بهتر ميشي».
ـ چرا زر نگرفتي؟
ـ تموم شده بود، اين مهاجرا اولين كارشون بعد از رسيدن زر كشيدنه.
ـ منو آوردي جايي كه زر پيدا نميشه.
ـ خيلي خودتو ناراحت نكن، فردا كشتي ميرسه.
ـ مام با همون كشتي برميگرديم.
اكبر اولين پك را به سيگارش زد. چراغهاي بالنهاي اطراف تكتك خاموش ميشدند. كبري هم ترجيح داد چراغ را خاموش كند و روبروي اكبر بنشيند و نگاهش كند و سيگار بكشد. نور ماه استخوان ترقوهاش ـ از شانه تا زير گردن ـ را روشن كرده بود و سايه روشن داخل اين گودي از جنگلهاي افسانههاي مردمان غارنشين هم براي اكبر رازآلودتر بود. كبري نرسيده به وسط سيگار گفت:« ببخشيد قاطي كردم، تو كاتالوگ ديده بودم همچين رسم مسخرهاي دارن.»
ـ نه تقصير منه، ميشد رو زمين عروسي بگيريم.
ـ دنبال كارِ انتقالت بودي ديگه.
ـ به هر حال اينجا يه سرزمين تازهس، اينجا پر از فرصتاي تازهس، اينجا ميشه به خيلي چيزا رسيد.
ـ ولي دليل نميشه همچين رسم آشغالي داشته باشن.
ـ ما با همين رسماي آشغالمون دنيا رو گرفتيم كبري. هيچوقت يادت نره!
اكبر راست ميگفت. اين را كبري از پدرش، مادرش، تلويزيون، مهاجران آمريكايي و آفريقايي و انگليسي و همه و همه شنيده بود. اكبر از ساكش دو تا كنسرو ماهي تن جنوب كشيد بيرون و يك قوطي كنسرو لوبيا. قوطيها را تك تك داخل دستگاه كنسروكار گذاشت. دستگاه بعد از چند ثانيه محتويات داغ شدهي كنسرو را داخل ظرفهاي يكبار مصرف قابل خوردن تحويل ميداد. جنس اين ظرفها از آب خشك بود و تركيباتشان به حضم غذا كمك ميكرد. «نميخواي سر غذا يه كمي راحت باشي؟» كبري بدون اينكه حرفي بزند، دامن بلند لباس را باز كرد و تا كرد و گذاشت گوشهي بالون و با بالاتنهي لباس عروسي و چيزي شبيه شلوارك كه ظاهرا جزو لباس بود نشست و سهمش را از اكبر گرفت. « خوبه اينجا گرمه، و الا پاهام يخ ميكرد.» «غذاتو بخور دختر!» لبخندي روي لب دو نفرشان نشست.
كبري بار اول اين جمله را وقتي سر ميز غذا در كشتي تورِ بين سيارهاي جهانپيما دربارهي اينكه ايران چطور ملل شكست خورده را استثمار ميكند سخنراني ميكرد شنيده بود. سرش را چرخانده بود طرف صدا و به جاي يك مرد عصباني، با جواني تقريبا همقد خودش برخورد كرده بود. جوان با لبخند رفته بود و روزنامهي شرقش را ـ كه در نيمهي شرقي منظومه با فرض مركزيت زمين پخش ميشد ـ طوري تكان داده بود كه يعني بيا. طبعا كبري فورا نرفته بود؛ تا بعد از ظهر همانروز كه اكبر را دوباره روي عرشه ديده بود. اين اولين آشنايي بود.
كبري آخرين لقمهي بشقابش را هم قورت داد. «چرا همه مجبورن شب عروسي اينجا بخوابن؟ جايي راحتتر از بالون نبود؟» اكبر جواب داد: «تو دفترچه نوشته اينطوري مردم يادشون ميمونه كه زندگي يه روزايي سختتر بوده.»
ـ زندگي اينجا خيلي هم آسون نيست. بايد كلي كار كنيم.
ـ آره.
ـ بعضي وقتا فكر ميكنم اگه تو جنگ شكست ميخورديم بهتر ميشد.
ـ نظر آمريكاييها اين نيست. به هر حال تقصير خودشون بود، خيلي دير حمله كردن.
ـ اكبر، ما دقيقا از چه زماني آدم شديم؟
ـ از من ميپرسي، از رفراندوم خرداد 1400.
ـ يعني قبل از جنگ؟
ـ تغيير روزي رسمي شد كه رفراندوم حجاب برگزار شد و 95% از مردم گفتن حجاب به درد نميخوره، از اون موقع تازه ما شديم آدم.
ـ تو نميترسي؟
ـ چرا، تقريبا اندازهي روزي كه بهم گفتن بورسِ دانشگاهم تاييد شده.
اكبر مشاور امور اجتماعي بزرگترين پروژهي بين المللي تا آن روز بود. پروژهي اسكان مريخ. فرماندار ايراني مريخ به عنوان اولين قدم اين رسم عجيب را ايجاد كرده بود و به خاطر امكانات بسيار زيادي كه به داوطلبين زندگي در مريخ داده ميشد تعداد مهاجرين اصلا كم نبود. براي رونق دادن به اين رسم چندين بانك و سازمان به كساني كه در مريخ ازدواج ميكردند وام ميدادند و اكبر و كبري هم يكي از اين چندين زوج بودند. مريخ پر بود از آمريكاييهايي كه هنوز بدبين نشده بودهاند. تاريخ دوباره در حال تكرار شدن بود؛ آمريكاييها آرام آرام بدبين ميشدند و ايرانيها خوشبين. ايدهآليسم ايراني در قرن شانزدهم كم كم به رئاليسم نزديك ميشد.
ارتش آمريكا به طرز عجيبي در اثر يك شايعه از هم پاشيده بود. در واقع، ژنرالهاي آمريكايي فراموش كرده بودند كه مذهب پديدهاي جهاني است و ذهنهاي مذهبزدهي سربازان به هر حال به نمادهاي مذهبي واكنش نشان ميدهد. ارتش آمريكا به حدود اصفهان رسيده بود كه شايعه پخش شد:«ظهور منجي بزرگ مسلمين» قبل از اينكه ژنرالهاي آمريكايي فكر درستي براي مقابله با اين حربه بكنند، ترس سربازان آمريكايي و شور مذهبي ايرانياني كه ناگهان اعتقاد از چندصد متريِ وجودشان بالا آمده بود باعث متفرق شدن ارتش آمريكا شد. در كمتر از 48 ساعت پس از پخش شايعه، ارتش آمريكا مستقر در ايران از هم پاشيد. ايرانيها موفق شدند در 72 ساعت بعدي پايگاههاي آمريكا در خليجفارس را تسخير كنند و ناوهاي فوقپيشرفتهي آمريكايي غرق شدند. بزرگترين شكست تاريخ آمريكا به اين كشور تحميل شده بود. دولت آمريكا نميتوانست واكنش فوري نشان دهد، چندين ده هزار نفر اسير آمريكايي در اختيار ايرانيها بود و داغ چند ده هزار نفر كشته بر دل مردم آمريكا. كشورهاي عربي تندروتر مثل هميشهي تاريخشان اسير جو موجود شدند و به اسرائيل حمله كردند؛ اينجا موشكهاي دوربرد بازمانده از آمريكاييها به درد ايران خورد. اسرائيل در جنگ ششروزهي دوم شكست خورد، تلآويو سقوط كرد و يهوديان قتل عام نشدند. مردم آسياي ميانه به پايگاههاي ناتو حمله كردند و تركيه در شعلههاي يك انقلاب ناگهاني سوخت. در واقع سقوط بت آمريكا و شكستش در مهمترين جنگ قرن پانزدهم باعث تغيير جو جهاني شده بود. حالا ايران تا شعاع چند هزار كيلومتري سياستگذاري ميكرد. آمريكاييها بايد از نيروهايشان در شرق دور استفاده ميكردند. ناتو آمادهي حمله ميشد. در فاصلهاي كه آمريكاييها براي آرايش دوبارهي نيروهايشان احتياج داشتند جنگ گستردهي ناتو با كشورهاي عربي و ايران و آسياي ميانه آغاز شد. هند، روسيه و چين و ژاپن اعلام بيطرفي كردند. غولهايي كه حضورشان در هر لحظه ميتوانست سرنوشت جنگ را تعيين كند. وقتي زمان حملهي مجدد آمريكاييها به خاورميانه نزديك ميشد ـ اينبار با تمام قوايي كه داشتند ـ يكي از مهمترين اتفاقات تاريخ روي داد: شورش بزرگ اسپانياييزبانها در آمريكا.
ايالات متحدهي آمريكا در آستانهي فروپاشي قرار گرفت. در تمام شهرهاي آمريكا اسپانياييزبانها خيابانها را به هم ريختند. بعد از يك هفته سياهان هم به آنها ملحق شدند. شورشيان هيچ خواستهاي نداشتند جز آشوب. در ايالتهاي مركزي و جنوبي كه هنوز نژادپرست بودند قتل عام شروع شد؛ هر غير سفيد پوستي كشته ميشد. سياهان هم تلافي كردند، لسآنجلس از آمريكاييها پاك شد و ارتش آمريكا درگير جنگ شهري داخلي بلند مدتي با شورشيان شد.
يكي از ژنرالهاي ديوانهي مراكشي كه اگر چندسال قبل فرماندهي ارتش ميشد حتما آمريكا از بين ميبردش، تصميم گرفت از اسپانيا انتقام بگيرد و فتوحات دوران اسلامي را تكرار كند. ورود ارتش مراكش به خاك اسپانيا جنگ را وارد مرحلهي تازهاي كرد. ارتش اسپانيا مجبور شد نيروهايش را از جبههي ناتو جدا كند و با مراكشيها بجنگد. جبلالطارق در كنترل مراكشيها افتاد.
نيروهاي آمريكايي تقاضاي ورود به هند را داشتند. هنديها مخالفت كردند. فرماندهي ارتش آمريكا در آسيا مجبور بود وارد خليجفارس شود. عربستان براي اولين بار در تاريخ سياسيش مستقل تصميم ميگرفت. فرماندهي كل نيروهاي خاورميانه بر عهدهي سرداران ايراني بود. نيروهاي ناتو در سواحل ناتو زمينگير شده بودند و حتي حمله از طريق روسيه نيز مشكلي را حل نميكرد. عبور از چچن به اين سادگيها هم نبود. كشورهاي بيطرف با هر اقدام هستهاي مخالف بودند چون زندگي را در كل كرهي زمين به خطر ميانداخت. يك گروه دههزار نفري از ژاپنيها مخفيانه و بدون اطلاع به دولت مركزي به بازماندهي پايگاههاي آمريكايي در ژاپن حمله كردند و همه را به دريا ريختند. ناوهاي آمريكايي در تمام بنادر آفريقايي و آسيايي بدنام بودند. حتي اتيوپي حاضر نبود به آمريكاييها اجازهي فرود بدهد. سربازان آمريكايي از مردم خاورميانه ميترسيدند و براي اولين بار وحشت سراسر آمريكا را گرفته بود. مردم آمريكا براي اولين بار بوي خون را از نزديك حس ميكردند. مرگ دستهجمعي، قتلعام، عدم امنيت هميشگي، براي اولين بار از بازيهاي كامپيوتري بيرون آمده بودند. مشاورين سياسي ايراني آفريقاييها را هم قانع كردند، فرماندهان ايراني حملهاي از شمال آفريقا به جنوب اروپا طراحي كردند. ارتش متحول شدهي تركيه وارد خاك يونان شد؛ درگيريها گسترش بيشتري پيدا كردند. پشيماني اروپاييها از اينكه تركيه را در اتحاديه نپذيرفته بودند بيفايده بود و .... .
"هزار سال ديگه مام ميشيم يه تمدن تازهي از همه رنگ، بعد به زمين حمله ميكنيم، مگه نه؟» اكبر چهار دست و پا كف بالون راه افتاد تا به صورت كبري رسيد:«ميخوام يه كاري كنم كه به اين چيزا فكر نكني» و خيلي آرام لبهاي كبري را بوسيد.
چرا لباس عروسي سفيد است؟ چرا مهتاب قدرت مقاومت را از زنان زيبا ميگيرد؟ چرا قدم زدن روي برف ميتواند هركسي را عاشق كند؟ چرا شبهاي تابستان كوتاهند؟ كبري دلش نميخواست به چيزي فكر كند. اكبر هم همينطور.