تبليغاتX
وزعيت بينابينيت

وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality

دقيق يادم نيست، كمتر از يك سال پيش اين‌و نوشتم، خواستم چندجا چاپ كنم، نشد. به عنوان يك شكست گذاشتمش اينجا. چيز بدي هم نيست. چون خيلي طولانيه، فايل pdf رو مي‌تونيد از اينجا بگيريد.

 

 

اين منم، بحران سينماي ايران

 

 

اصلا نمي‌پرسم چند نفر از كارگردانان ايراني واقعا كارگرداني بلدند يا چند نفر از تهيه‌كنندگان ما فرق ميان برباد رفته و «جايي براي زندگي» را مي‌فهمند. مهمترين مشكل سينماي ايران منم: من فيلم‌نامه نويس هستم.

 

دانشجوي سال آخر فيلم‌نامه‌نويسي در دانشكده‌ي سينماتئاتر هستم. چندين فيلمنامه‌ي كوتاه، چندين طرح براي فيلمنامه‌هاي بلند، چند نمايشنامه و مهم‌تر از همه چند فيلمنامه‌ي بلند نوشته‌ام و حالا سرخم كرده‌ام كه از آستانه‌ي سينماي حرفه‌اي ايران بگذرم و بوم! طبق معمول اين واقعيت بيروني محكم به من مي‌خورد:« مهم‌ترين مشكل سينماي ايران فيلم‌نامه است.» سوگند مي‌خورم مي‌خواستم از كنارش رد شوم اما نشد.

 

در اين سه سالي كه خودم را به عنوان فيلمنامه‌نويس معرفي مي‌كنم، سه گروه به من برخورد كرده‌اند: اول كساني كه از نظرشان فيلم‌نامه‌نويسي اصولا كار بي‌خودي است. تعجب نكنيد، برخي از اين دوستان اساتيد ما هستند و برخي در سينماي حرفه‌اي هم كار مي‌كنند. دومين گروه سرشان را با تاسف تكان مي‌دهند، نگاه عاقل اندر سفيهي به من كم سن‌وسال مي‌كنند و مي‌گويند:« مي‌دوني، مهم‌ترين مشكل سينماي ايران فيلم‌نامه است، وظيفه‌ت خيلي سنگينه، بايد اين مشكل‌و حل كني.» گروه سوم معدود فيلمنامه‌نويسان حرفه‌اي يا به هر حال دست‌اندركاران چرخه‌ي فيلمنامه‌نويسي كشور هستند (اميدوارم كسي مدعي نشود كه فيلم‌نامه نويسي ايران صنعت است!) كه با ما ارتباط دارند و با لبخندي به لب درس مي‌دهند. دسته‌ي سوم حدود ده درصد افراد را تشكيل مي‌دهند. واي! نود درصد كساني كه مي‌شناسم با اندوه نگاهم مي‌كنند زيرا عاملِ خرابيِ سينماي ايران منم و از پيش محكوم به شكستم!

 

كتاب «نوشتن براي سينما» را باز مي‌كنم، پيشگفتار: « ... با اين‌حال، هنوز هم بسياري اعتقاد دارند كه مشكل اصلي سينماي ما فيلم‌نامه است....» آخرين سنگر هم فرو ريخت! انتشارات فارابي هم مرا خرابكار مي‌داند. من، نويسنده يك خراب‌كار هستم.

 

كلاهم را كه قاضي مي‌كنم ـ شما هم بكنيد و هيئت منصفه باشيد ـ مي‌بينم دروغ هم نمي‌گويند، طبق چيزهايي كه در طول اين چهار سال دانشجويي به ما ياد داده‌اند تقريبا همه‌ي فيلم‌هايي كه در طول سال روي پرده مي‌روند (كاري به هنري و بدنه و غيربدنه و غيره و ذلك بودنشان ندارم) مشكل داستان دارند، مشكلات ساختاري دارند.

 

سال قبل كما ( نويسنده: پيمان معادي) و مارمولك (نويسنده: پيمان قاسم‌خاني) بسيار موفق بودند. امسال مجردها (نويسنده: فرهاد توحيدي) خيلي‌ها را خنداند و از رقيبش شاخه‌گلي براي نوعروس پيشي گرفت. نگاه گذرا به آمار انگار نشان مي‌دهد چند نفر از هم‌صنفان من مشكل اصلي فيلم‌هايشان نيستند؛ خدا را شكر. بله‌، قبول دارم، همه‌ي مثال‌هايي كه زدم مشكل داستان و ... دارند، ولي محصولات نويسندگان حرفه‌اي سينماي ايران هستند، و دست‌كم موفق.

 

چند سال پيش، مرور فيلم‌هاي ابوالفضل جليلي، شبكه‌ي دوي سيماي جمهوري اسلامي ( نوار برنامه را مي‌توانيد از سروش سيما تهيه كنيد) آقاي جليلي مي‌گويند:« ... اتفاقا فيلم‌نامه‌ي خوبي هم داشتيم، سر صحنه احساس كردم بايد جور ديگه‌اي كار كرد، فيلمنامه‌رو پاره كردم... ». چند درصد از فيلم‌نامه‌هاي ايراني رغم خوب بودن پاره مي‌شوند؟

 

چند ماه پيش بود كه فيلم «سيماي زني در دوردست» را در سينما فرهنگ ديدم. احتمالا به خاطر ناتواني ادراكم احساس كردم فيلم چفت و بست درستي ندارد (منظورم از چفت و بست دقيقا همان چيزهايي است كه داربست ساختمان را محكم مي‌كنند). مجبور بودم مدام همه چيز را حدس بزنم و دستِ آخر هم خيلي چيزها دستگيرم نشد. با تحقيق و بررسي معلوم شد تعدادي از صحنه‌هاي موجود در فيلمنامه عوض يا كاملا حذف شده‌اند. اين صحنه‌ها را كه سر جايشان گذاشتم ديدم فيلم مي‌توانست شفاف‌تر و موفق‌تر باشد. در واقع كامبوزيا پرتوي(نويسنده و كارگردان گلنار و گربه‌ي آوازه‌خوان، كافه‌ ترانزيت؛ نويسنده‌ي ايستگاه متروك و ... )  به عنوان مشاور فيلم‌نامه‌نويس ساعت‌هاي زيادي وقت صرف صحنه‌هايي كرده بودند كه ظاهرا از پيش مقدر بوده حذف شوند. چند درصد فيلمنامه‌هاي ايراني دچار اين حذف و تغييرات مي‌شوند؟

 

چند روز پيش با يكي از دانشجويان كارگرداني سال آخر( كه چند فيلم كوتاه ساخته است و حالا مشغول مذاكره با سينماي جوان است و .... ) درباره‌ي فيلم‌نامه‌ي فيلم بعدي‌اش حرف زدم؛ دو سه‌ ساعتي حرف زدم و نتوانستم قانعش كنم چيزي كه به عنوان داستان تعريف مي‌كند بي‌سروته است و فيلمنامه‌ي خوبي نخواهد شد. واقعا چند درصد از فعالان عرصه‌ي كارگرداني درك درستي از فيلم‌نامه و داستان دارند؟ اصلا چند نفر از كارگردانان به فيلم‌نامه‌نويس‌ها به عنوان متخصصين يك امر اعتماد دارند؟

 

«سربازهاي جمعه» را خيلي‌ها ديدند و احتمالا از فيلم‌نامه‌ي ناخوب آن بسياري ايراد گرفتند ( اميدوارم طرفداران آقاي كيميايي ناراحت نشوند، به هر حال در مثل مناقشه نيست) نويسنده‌ي فيلمنامه كيست: مسعود كيميايي. گاهي وقت‌ها به عنوان يك دانشجو پيش خودم فكر مي‌كنم، اي‌كاش من بهترين فيلمنامه‌نويس ايران بودم، و آقاي كيميايي اجازه مي‌داد فيلمنامه‌ي سربازهاي جمعه را بازنويسي كنم. واقعا فكر مي‌كنيد بازنويسي كلي ـ حتي يك‌بار ـ  فيلم را بهتر نمي‌كرد؟ اين درست است كه سربازهاي جمعه مشكل فيلم‌نامه دارد، ولي هيچ فيلم‌نامه‌نويس حرفه‌اي بابت آن مسوول نيست. احتمالا مشكلاتي كه در اعتراض و سربازهاي جمعه وجود داشتند در حكم هم تكرار شده‌اند، مسووليت مشكلات اين‌ فيلم‌ها آيا با صنف فيلمنامه‌نويس است؟

 

تهيه‌كنندگان سينما و گروهي از كارگردانان شكوه از نبود فيلمنامه‌هاي خوب و قابل ساخت دارند. در بين اساتيدي كه به ما درس مي‌دادند تهيه‌كنندگاني هم بودند، و در خلال اين درس‌ها هيچ‌وقت روشن نشد فيلم‌نامه‌ي خوب از ديد تهيه‌كنندگان چيست. يكي از دوستانم فيلم‌نامه‌اي نوشته بود بر اساس «مرد تكثير شده‌»ي ژوزه ساراماگو ( فرض مي‌كنيم فيلم‌نامه‌ي بدي بوده است ) تهيه كننده‌اي بعد از خواندن فيلمنامه گفته بود: « فيلم‌نامه‌ي ترسناك خوبي بود، روش كار كن كه ترسناك‌تر بشه....». چند درصد فيلم‌نامه‌هاي ايراني از بيخ غلط فهميده مي‌شوند؟

 

دانشجويان تدوين، كارگرداني، فيلم‌برداري حتي دانشجويان صنايع دستي، عكاسي، .... همه و همه فيلم‌نامه مي‌نويسند، همانطور كه همه فوتبال بازي مي‌كنند. و در حاليكه اكثر مردم مي‌دانند سطح فوتبالشان با سطح فوتبال تيم ملي ايران يكي نيست هيچ‌كس حاضر نيست قبول كند فيلم‌نامه‌اش با سطح فيلمنامه‌ نويسي حرفه‌اي فاصله دارد. اصلا كسي حاضر نيست فيلمنامه‌نويسي را مهارتي بداند كه از همه‌ي مردم ساخته نيست. سر صحنه‌، دستيار هفتم صحنه درباره‌ي فيلم‌نامه نظر كارشناسي مي‌دهد، چون ديشب داستاني از «كارور» خوانده است. چند درصد فيلم‌نامه‌هاي ايراني را فيلمنامه‌نويس‌ها مي‌نويسند؟

 

«سالاد فصل» اكران شد و با وجود تبليغات گسترده و همه‌ي جاذبه‌هاي كهكشاني ( مهناز افشار، ليلا حاتمي، شكيبايي و ... )  از آن‌چه انتظار مي‌رفت كم‌ مخاطب‌تر بود. دوستاني كه فيلم را ديده بودند، طبق معمول همگي اسلحه‌شان به يكسو نشانه رفته بود: فيلم‌نامه. نويسنده‌ي فيلم‌نامه: فريدون جيراني.

«دوئل» مي‌توانست بسيار موفق‌تر و پرفروش‌تر باشد، اگرچه در نوع خود  موفق و پرفروش بود، ولي با توجه به هزينه‌ي توليد فيلم، انتظار فروش بيشتري از آن مي‌رفت. باز هم خيلي‌ها فيلم‌نامه را نقطه ضعف فيلم‌ مي‌دانند. نويسنده‌ي فيلم‌نامه: احمدرضا درويش. چند نفر از كارگردانان ايراني اصولا با پديده‌اي به نام فيلم‌نامه‌نويس مشكل ندارند؟

 

به نظرم تعداد علامت سوال‌هايي كه گذاشتم اگر نه بيشتر دست‌كم به اندازه‌ي نقطه‌ها بود. من به عنوان يك فيلم‌نامه‌نويس كه در آستانه‌ي شروع كار حرفه‌اي است، احتمالا به دليل كمبود سواد و اطلاعات جواب اين سوال‌ها را نمي‌دانم، فقط يك چيز كاملا برايم روشن است: اصلي‌ترين مشكل سينماي ايران منم.

 

يك سوال جدي خودش را نشان مي‌دهد:« بالاخره كه چي؟» اين سوال كاملا به‌جاست و بايد پرسيده شود، به خصوص از من كه با پررويي درباره‌ي بزرگان حرف زده‌ام. آيا واقعا مشكل سينماي ايران فيلم‌نامه‌نويسي و فيلم‌نامه‌ است؟ واقعا راه نجات من به عنوان كسي كه مي‌خواهد فيلم‌نامه نوشتن را شروع كند، چيست؟

 

بر تارك هرم توليد فيلم يك‌ نام مي‌درخشد: تهيه كننده ( لطفا براي گريز از پيچيدگي، ارشاد و فارابي و ... را فراموش كنيد). در واقع اين تهيه‌كننده‌ها هستند كه با هدايت گردش مالي سينماي ايران؛ توليد را كنترل مي‌كنند. تهيه كننده فيلم‌نامه را مي‌خرد و براي كارگردان تامين سرمايه مي‌كند و مراتب پخش را فراهم. بالاترين قدرت در فرآيند توليد فيلم از آن تهيه‌كننده است، چرا كه اساسا اگر سرمايه‌اي نباشد فيلمي ساخته نمي‌شود ( لطفا مثال‌هاي عجيب نزنيد، درباره‌ي اكثريت فيلم‌ها حرف مي‌زنم).. همه‌ي تهيه‌كننده‌ها دوست دارند فيلم‌هاي پرسود و خوب توليد كنند. و « هرچند فيلم‌نامه‌ي خوب ضرورتا سازنده‌ي فيلم خوب نيست، حقيقت محض آن است كه هيچ فيلم بزرگي از يك فيلم‌نامه‌ي بد ساخته نشده است» ( ايروين بليكر، نوشتن براي سينما، ص 77 ) پس منطقي است اگر فكر كنيم همه‌ي تهيه‌كننده‌ها در پي فيلمنامه‌هاي خوب هستند.

 

 

مي‌دانيم تعداد فيلم‌نامه‌هايي كه نوشته مي‌شوند چند برابر بيشتر از تعداد فيلم‌هايي است كه ساخته مي‌شوند. انتخاب از ميان اين حجم انبوه فيلم‌نامه‌ها وظيفه‌اي است بر دوش تهيه‌كنند‌گان محترم سينماي ايران ( از سازمان‌هايي كه فيلم‌نامه‌هاي سفارشي مي‌خرند و روابط صرف‌نظر مي‌كنيم، فرض مي‌كنيم وجود ندارند). دو فرض موجود است:

 1. بهترين فيلم‌نامه‌ها انتخاب و ساخته مي‌شوند

2. تهيه‌كننده‌ها در انتخاب‌شان اشتباه مي‌كنند

 

از آن‌جايي كه دانش و آگاهي تهيه‌كننده‌ها اصولا نبايد مورد ترديد قرار گيرد، ما گزينه‌ي اول را درست فرض مي‌كنيم. در اين حالت من به عنوان يك فيلم‌نامه‌نويس تبديل به كسي مي‌شوم كه جز در موارد استثنايي نمي‌تواند اثر خوبي خلق كند. و تهيه كننده كسي است كه لطف مي‌كند و اثر ناخوب مرا مي‌خرد و به فيلم تبديل مي‌كند و از اين طريق سرمايه‌ي خودش را فدا مي‌كند و به تعبيري جام زهر را سر مي‌كشد. اما كورسوي اميدي هم هست: جز گروه نه‌چندان قليلي از كارگردانان كه خود نويسندگان فيلم‌نامه‌هاي خويشند، كسي بهتر از منِ فيلم‌نامه نويس نمي‌نويسد. چيزي شبيه تيم ملي بيس‌بال كه گرچه تيم موفقي نيست، ولي بازيكنان بهتري هم در اختيار ندارد.

حالا كه تهيه‌كنندگان نويسندگان بهتري سراغ ندارند، و ما هم بهتر از اين نمي‌توانيم بنويسيم، به نظر درست مي‌رسد اگر هر دو طرف تلاش كنند راه حلي براي رهايي از اين مشكل پيدا كنند. شايد راه حل مناسب در صورتي كه فرض كنيم گزينه‌ي اول صحيح است مشاوره و بازنويسي است. بايد قبول كرد كه بدترين فيلم‌نامه‌ها هم با بازنويسي و اصلاح بهتر مي‌شوند. شايد سينماي ايران نياز به بازنويس‌هاي حرفه‌اي دارد، كساني كه به طور تخصصي فيلنامه‌ها را بازنويسي مي‌كنند. مثلا اين روزها كه بيشتر فيلم‌ها كمدي‌هاي عشقي است، حضور بازنويساني كه تخصصشان نوشتن‌ شوخي‌هاي مناسب اين فيلمنامه‌ها باشد ضروري است. شايد بگوييد همچين آدم‌هايي مگر وجود هم دارند؟ بله، دارند باور كنيد پول تهيه‌كننده خيلي مشكلات را حل مي‌كند. كسي شكي در ذوق و استعداد تهيه‌كنندگان موفق ندارد. اگر تهيه كننده نتواند تشخيص دهد كه چه فيلمنامه‌اي ارزش فيلم‌شدن دارد به سرعت از صحنه خارج مي‌شود: اما، اين‌كه يك فيلمنامه چطور بهتر مي‌شود، اين‌كه يك داستان چطور به عالي‌ترين شكل روايت مي‌شود، اين‌كه چه عناصري در فيلم‌نامه هستند كه جابجاييشان فيلمنامه را بهتر مي‌كند: به چيزي بيشتر از ذوق احتياج دارد: تخصص.

مشاور تهيه كننده در امور فيلم‌نامه كسي بايد باشد كه به قول امروزي‌ها هم زبان نويسنده را بفهمد و هم زبان تهيه‌كننده‌ را؛ چيزي شبيه مترجم هم‌زمان. به اين ترتيب منِ فيلم‌نامه نويس فرصت پيدا مي‌كنم بهتر شوم. والا در بهترين حالت ممكن سر جاي خودم مدام درجا خواهم زد و تهيه‌كنندگان از داشتن فيلمنامه‌ي بهتر محروم خواهند شد.

اگر فرض دوم درست باشد؟ يعني توان بالفعل فيلمنامه‌نويسي ايران چيزي نباشد كه روي پرده است. يعني بپذريم كه تهيه‌كننده هم به عنوان يك انسان گاهي اوقات ممكن است اشتباه كند و فيلمنامه‌ي نامطلوبي را به فيلمنامه‌اي مطلوب ترجيح دهد. در اين صورت راه نجات من چه خواهد بود؟ چيزي كه به ذهن من مي‌رسد، باز هم همان مشاور تخصصي است. و البته حضور يك نفر به عنوان مشاور فيلم‌نامه فقط در صورتي ممكن است كه فيلم‌نامه نويسي به عنوان يك تخصص پذيرفته شود. جالب اين‌جاست كه تا امروز نه فيلمبرداها نشريه‌ي تخصصي دارند نه تدوين‌گران و ... اما صنف فيلمنامه‌نويس در راه بازشناسي و بازشناساندن خودش به ديگران نشريه‌ي تخصصي‌ش را هم منتشر مي‌كند. البته اين‌كه اصلا تعريف صنف فيلمنامه نويس چيست و چند و چون كار چطور است خودش داستان ديگري است. و اساسا محل سوالات جدي است؛ كه فعلا از آن‌ها مي‌گذريم.

پيشنهاد بالا بيشتر به رويا مي‌ماند تا واقعيت. و همين‌طور ممكن است كسي حرفي از شوراهاي تصويب فيلمنامه و امثال‌هم به ميان بكشد. خوشبختانه هرجا نامي از شوراي تصويب هست، شماري از سياست‌هاي مشخص هم حضور دارند. همه مي‌دانيم ( شايد هم دانش من اشتباه است) كه در چنين شرايطي اولويت با سياست‌هاست نه كيفيت واقعي فيلمنامه در نتيجه در شوراهاي تصويب عموما اقليت با فيلمنامه‌نويسان ـ يا متخصصين فيلمنامه ـ است و اكثريت با دانايان فن سياست‌پردازي. در نتيجه اينگونه شوراها معمولا در جهت معكوس عمل مي‌كنند و نتيجه‌ي عملكردشان فيلمنامه‌هايي است كه در آن‌ها سياست‌ها اصل است نه داستان و ....

دفترهاي مهم سينمايي چطور عمل مي‌كنند؟ مثلا هدايت فيلم( باز هم تكرار مي‌كنم در مثل مناقشه نيست!) چطور فيلمنامه انتخاب مي‌كند؟ آيا واقعا نظام مشخصي براي انتخاب فيلمنامه‌ وجود دارد؟ آيا دفاتر سينمايي ايران از كارشناسي براي بازخواني فيلم‌نامه استفاده مي‌كنند؟ «... سال‌ها پيش وقتي به لس آنجلس رفتم همان كاري را كردم كه خيلي‌ها براي امرار معاش در حين نوشتن مي‌كنند: خواندن. كار من تحليل فيلمنامه‌هاي سينمايي و تلويزيوني بود...» ( داستان، رابرت مك‌كي، ص 13) فكر مي‌كنم اين جمله‌ي رابرت مك‌كي خيلي سوال‌ها را جواب مي‌دهد ـ شايد هم نمي‌دهد.   

اطلاعات من درباره‌ي ساختار توليد در سينماي ايران محدود است. از طرف ديگر اين ساختار بسيار آشوب‌ناك هم هست. هرچقدر به خودم فشار مي‌آورم هيچ الگوي مشخص و تكرار‌شونده‌اي را پيدا نمي‌كنم كه بتوانم مبناي بحث قرار دهم. تقريبا شبيه ليگ فوتبال ايران كه جز بي‌نظمي چيزي بر روش بازي تيم‌هاي آن حاكم نيست(بله، هر سال يكي دو بازي استثنا مي‌شوند ولي اين چيزي را درباره‌ي كليت موضوع تغيير نمي‌دهد). به دليل همين بي‌نظمي فكر نمي‌كنم پيشنهادي براي تغييري در روش فيلم‌سازي ايراني (اگر چيزي به اين معنا وجود داشته باشد) امكان‌پذير باشد، جز همان مشاورين متخصص كه همين الان هم در غالب همان شوراهاي تصويب و غيره و ذلك در سينماي ايران حضور دارند. ذكر نيمه‌ كاره‌ي شوراي تصويب رفت، كه تغيير شكل دادن همين شوراها مي‌تواند بسيار موثر باشد.

گذشته از همه‌ي اين حرف‌ها، براي حل كردن بزرگترين مشكل سينماي ايران، فقط بزرگترين‌هاي سينماي ايران ـ يعني همانا تهيه‌كنندگان عزيز ـ مي‌توانند دست به كار شوند. و اطمينان دارم وقتي اراده‌ي جمعي تهيه‌كنندگان بر تغيير قرار گيرد، تغيير ايجاد مي‌شود.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 13:56  توسط  امين   | 

تقديم به هانري ميشو

 

سفر

 

موش درشت خاكستري مخروطي

طوفان امواج، كشتي شكسته‌ي قوطي

غوص در عمق آرامش پيش از انسداد

زيبايي دل‌انگيز زباله‌هاي بي‌سواد

ماجراي كذب كلاغ و سيب و كفچه‌مار

مرد سينه‌پشمالوي كاهو كار

ريشه‌ي كاهو، ضربه‌ي چاقو، گوجه و خيار

دندان‌هاي زرد و نفس‌هاي آخر يك بيمار

 

 

____

اگه اينجا كسي از طرفداراي هانري ميشو  رد شد ازش خواهش مي‌كنم خودشو كنترل كنه! بد و بيراه ننويسه! ما پيشاپيش شرمنده‌ايم به جهت تقديم اين به اون.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 10:11  توسط  امين   | 

 

 

صد صفحه نوشتم كه ببينم تو مغزم چي هست. تو صفحه‌ي صد و چند بود كه ديدم من نمي‌نويسم. بعد صد صفحه نوشتم كه ببينم كي داره مي‌نويسه. اگه يكي ديگه داره مي‌نويسه پس من اين وسط چي‌كارم؟ حتما منم كه دارم مي‌نويسم. تو صفحه‌ي دويست و چند بود كه فهميدم دارم مي‌نويسم چون هيچ چاره‌ي ديگه‌يي ندارم. كار ديگه‌يي بلد نيستم. اگه مي‌تونستم آهنگري كنم الان داشتم آهنگري مي‌كردم پس نمي‌نويسم كه ببينم تو مغزم چي هست. مي‌نويسم چون بعضي وقتا نوشتن از همه‌كار حتي خودكشي كردن آسون‌تره .همه‌ي اينا درست ولي صفحه‌ي سيصد و چند بود كه ديدم يه دختر داره از تو صفحه‌ها باهام حرف مي‌زنه.

بيشتر مي‌خنده. آفتاب پاييزي رو دوست داره. از بين همون كاغذا نگام مي‌كنه. رسيدم به صفحه‌ي چهارصد و چند. ديگه نمي‌نويسم كه بفهمم تو مغزم چي‌ مي‌گذره، ديگه نمي‌نويسم چون آهنگري بلد نيستم. الان مي‌خوام از بين صفحه‌ها بياد بيرون. اگه يه روز تو آهنگري يه كسي رو ببيني مي‌توني همون موقع پتكتو بندازي و بري دنبالش. ولي اگه اوني كه ديدي تو آتيش كوره باشه مجبوري تا هميشه نزديك اون آتيش باشي. اينجوري رفتم تا پونصد و چند. هنوز به نصفه‌ي راه نرسيده، كار خودمو خراب كردم.

نوشتم و نوشتم ولي فكر كنم ديگه تصميم گرفته سر جاش بمونه. اگه گيتاريست بودم انقدر گيتار مي‌زدم تا بياد. ولي فقط بلدم بنويسم. صفحه شيشصد و چند: هنوز هم قرار نيست از لاي صفحه‌ها بياد بيرون. تو اين شيشصد صفحه همه‌ي بادهاي دنيا از بين موهاش مي‌گذرن و اگه خيلي از اين بادا تو موهاش گم نمي‌شدن طوفان همه‌جا رو مي‌گرفت. تو اين شيشصد صفحه هرجا آتش‌فشان مي‌شه به خاطر داغ شدن اونه. تو اين شيشصد صفحه من دنيا رو تو چشماي اون مي‌بينم. همه‌چيزو. نمي‌خواد از بين صفحه‌ها بياد بيرون.

رسيدم به صفحه‌ي هفتصد و چند و ديگه باورم شده كه نمياد بيرون. شايدم من بتونم برم پيشش. الان ديگه حلقه‌ي گمشده‌ي اسطوره‌هاي همه مردم دنياس. همون خطيه كه زيبايي رو تو اين همه هزار سال به هم وصل مي‌كنه. همه‌ي اينا هست و برا من يه دختره كه داره باهام حرف مي‌زنه؛ كه ژاكت قرمز پوشيده و كفش قرمز و يه پوشه‌ي قرمزم دستش گرفته. دور وايساده، تو صفحه‌ي پونصد كار خودمو خراب كردم. ولي بازم مي‌نويسم، شايد هيچ‌وقت نياد جلو؛ ولي من كار خودمو مي‌كنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 22:19  توسط  امين   | 

هميشه از زيرِ پله‌هاي پله‌ برقي‌هايي كه من ازشون مي‌رم بالا و پايين، نور سبز بيرون مي‌زنه. دو طرف پله‌ها دو تا نوار نارنجي هست كه از بالا تا پايين ادامه دارن. اين چند ثانيه‌اي كه آدم داره از پله‌برقي مي‌ره بالا و پايين بيشتر به نگاه كردن به خط نارنجي مي‌گذره چون نور سبز فقط شبا ديده مي‌شه.

من خودم آدم لاغريم. نه خيلي خيلي لاغر، ولي لاغرم. يه شب كه خيلي خسته بودم و داشتم از پله‌برقي مي‌رفتم بالا دليلي نداشت به خطاي نارنجي نگاه كنم چون جلوم يه دختر بود با ژاكت قرمز و كفش قرمز و يه پوشه‌ي قرمز كه دستش بود. كدوم احمقي همچين دختري رو ول مي‌كنه و به خطاي نارنجي نگاه مي‌كنه. من فقط يه كمي از چشم و دماغشو مي‌ديدم و همين كافي بود كه نفسم بند بياد.

همين‌جوري كه داشتيم با چندتا پله فاصله از هم مي‌رفتيم بالا، دختره يه دفعه از بين پله‌ها سر خورد و رفت پايين، من از بچگيم مي‌ترسيدم بين پله‌ها گير كنم. اين‌بار هم ترسيدم، ولي دختره انقدر آروم رفت پايين كه وقتي رسيدم بالاي پله‌ها دوباره از اون‌طرف برگشتم پايين. بيشتر كه فكر كردم ترسم كمتر نشد ولي تونستم خودمو قانع كنم كه به رفتن لای پله ها فکر کنم. باز رفتم بالا و باز رفتم پايين.

شايد هيچ‌وقت نتونم برگردم، شايد رفتن لاي پله‌ها يه جور خودكشي باشه. شايد اون دختره خودكشي كرده. ولي من واقعا از خودكشي كردن انقد مي‌ترسم؟ نه. پس بهتره ببينم زير پله‌ها چيه. يكي از بارهايي كه بالا مي‌رفتم همونجايي كه دختر از پله‌ها رد شده بود، منم رد شدم و رفتم پايين.

اون زير اصلا سبز نبود و همه‌چيز خيلي معمولي بود. اصلا جاي خيلي عجيبي نبود. معمولي بود. بيشتر مثل يه اتاق كوچولو و جمع‌وجور. فقط به هم نگاه كرديم. چيزي نگفتيم. حتما لازم نبود چيزي بگيم. رفتم نشستم كنارش. تكيه دادم به ديوار و به نيم‌رخش كه داشت روبرو رو نگاه مي‌كرد زل زدم. خوب بود. خيلي خوب بود. به خودش زحمت نمي‌داد منو نگا كنه تا سيگارش تموم شد.

 نبايد هيچ‌وقت از اونجا مي‌رفتم. يه جايي بود كه ويژگي خاصي نداشت، واسه همين خوب بود. همچين جايي مي‌تونه جادويي باشه، مي‌تونه از همه‌جا جادويي‌تر باشه. گرچه جادويي بودن خيلي هم چيز مهمي نيست. مهم اين بود كه داشت به من نگا مي‌كرد. فكر كنم مي‌شد هيچ‌وقت باهم حرف نزنيم. تازه ما زير پله‌برقي بوديم. يعني كسي نمي‌تونست مزاحم ما بشه. فقط شايد كج بودن زمين واسمون دردسر درست مي‌كرد كه به‌هرحال باهاش مي‌شه كنار اومد. همه‌چيزو تو چشماش خوندم و اونم همينطور. لازم نبود نگران چيزي باشم، زير پله‌برقي هيچ‌چيزي آسموني نيست. همه‌چيز كاملا زمينيه. همون‌جوري كه بايد باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 0:26  توسط  امين   | 

وقتي داشتي درو پشت سرت مي‌بستي بهت گفتم نرو. بهت گفتم هنوز دوست دارم. بهت گفتم رفتنت ناراحتم مي‌كنه؛ ولي رفتي. مهم نيست، دلت مي‌خواسته بري، منم نمي‌تونستم مجبورت كنم بموني. فقط مي‌خوام يه چيزو گفته باشم، هيچ‌وقت برنگرد چون مي‌ندازمت تو چرخ‌گوشت.

وقتي اومدي من كلي خوشحال شدم، بهترين چيز زندگيم بودي. ولي من مجبورت نكردم بياي: خودت اومدي. حالام رفتي پيش يكي ديگه. مطمئنم داري اونم خوشحال مي‌كني، مطمئنم زندگي اونم از اين رو به اون رو كردي. خيلي برام مهم نيست اون يارو يكي از دوستاي خودمه. ولي يه چيزو بايد بدوني، اگر برگردي اين‌وري، اگه ببينمت، هم خودتو مي‌ندازم تو چرخ‌گوشت، هم اون عوضي‌رو، شايدم از گوشتتون كباب درست كنم بدم همه‌ي شهر بخورن.

تعجب نكن، من هنوزم آدم خوب و مهربوني هستم، هنوزم به عكست نگاه مي‌كنم و اشك تو چشمام جمع مي‌شه ـ آخه عكست هنوز رو جاكتابي هست ـ كلي با هم خاطره‌ي خوب داشتيم، اصلا من اين خونه‌رو گرفتم كه با تو راحت باشم. مي‌دوني، من به آزادي خيلي اعتقاد دارم ولي دارم به خاطر خودت مي‌گم: برنگرد.

چرخ گوشت من خيلي بزرگه، تقريبا به اندازه‌ي يخچال، يا كمد. تو دفترچه‌ش نوشته آدم مورد نظر را لخت كرده و از پا وارد چرخ گوشت كنيد: آره از پا مي‌ري تو. يه چرخ گوشت خاصه، يعني برقي نيست، دستي هم نيست طراحش به اين فكر كرده كه من قراره تو رو اون بالا نگه دارم، واسه همين يه پدال زير پاي منه كه سرعت چرخ گوشتو باهاش تنظيم مي‌كنم. قول مي‌دم خيلي كند چرخت كنم جوري كه اين چرخ شدن قد همه‌ي زندگيت طول بكشه.

تاحالا يه تيكه از گوشت تنت كنده شده؟ مثلا يه سگي چيزي گازت بگيره؟ مي‌دونم نه، لوس‌تر از اوني كه به اين چيزا فكر كني. خيلي عاليه كه آخرين تجربه‌ي زندگيت منحصر به فرد ترينشونه، نه؟ من فكر كنم عاشق چرخ‌گوشت من بشي، هميشه مي‌گفتي از خشونت خوشت مياد، اينم خشونت، نكنه اين دوست من از من خشن‌تره كه رفتي پيشش؟ نكنه اصلا رفتي پيش دوستم كه من بتونم تو رو بندازم تو چرخ گوشت؟ خب حالا كه تو هم همينو مي‌خواي و اگه برگردي ثابت كردي كه مي‌خواي، من چاره‌اي ندارم جز اين‌كه نرم و آهسته و از پا چرخت كنم، و ريز ريز شدن اون دو تا پاهاي خوشگل، شكم و سينه‌هاتو ببينم، فكر كنم خيلي قشنگ باشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 9:27  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود