تبليغاتX
وزعيت بينابينيت

وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality

اين يكي مال قبل از سگدونيه، فكر كنم ترم دو بودم اينو نوشتم، ظاهرا يه جور فيلمنامه‌س. به هر حال اين مرور رو كاغذهاي قديميم برا خودم كه خيلي جالبه، اين وسط جالب‌ترين نكته اينه كه تو اين سه چهار سال واقعا يه سيستم فكري رو دنبال كردم، و به نظر خودم بهتر شدم. بگذريم، بخونيد:

 

نماهاي بسته:

 

 

انگشت‌هاي لاك‌خورده‌اي را مي‌بينيم، هر دو پا ثابتند.

قطع:

دو چشم مي‌بينيم كه پلك مي‌زنند، هر دو آرايش غليظ دارند.

قطع:

دو دست بسته‌ي سيگاري را باز مي‌كنند.

قطع:

لبهايي را مي‌بينيم كه آرام، خيلي آرام باز مي‌شوند و همراه سر مي‌چرخند ـ آرايش غليظي دارند.

قطع:

انگشت‌ها سيگاري از بسته بيرون مي‌آورند

قطع:

فندك روشن مي‌شود و بالا مي‌رود سيگار روشن مي‌شود و دود از ميان لب‌ها بيرون مي‌آيد.

قطع:

گوش

قطع:

دماغ و چشم‌ها و پيشاني. چشم‌ها بسته مي‌شوند، پوست پلك نرم و لطيف است. 

 

تاريكي تدريجي:

صداي پرندگان دريايي و موج. صداي تق تق بلندي شنيده مي‌شود.

روشني تدريجي:

 

مردي از پله‌ها بالا مي‌آيد. صورتش تراشيده است.

قطع:

آرم polo روي پيراهن مرد خوب معلوم است.

قطع:

دست مرد در جيب كتش فرو مي‌رود.

 

تاريكي تدريجي

همان صداي تق تق

روشني تدريجي:

 

پلك‌هاي لطيف با شنيدن صداي تق تق آرام باز مي‌شوند.

قطع:

تاي شلوار جين، پاي دختر از كادر خارج مي‌شود.

قطع:

انگشتان سيگار را از لبان دختر دور مي‌كنند.

 

تاريكي تدريجي

روشني تدريجي

 

دست دختر در را باز مي‌كند.

قطع:

چشمان دختر روبرو را نگاه مي‌كنند

قطع:

چشمان مرد روبرو را نگاه مي‌كنند.

قطع:

لبهاي دختر در بسته‌ترين حالتشان نيمه‌بازند.

 

مرد ـ دست از سر من بردار، بگو چقدر مي‌خواي؟

قطع:

پاي چپ دختر پشت پاي راستش مي‌رود. دختر به چارچوب تكيه داده است.

مرد ـ چقدر؟ بيست ميليون؟ سي ميليون؟

 

قطع:

دست چپ دختر روي چارچوب است، با انگشتانش دو را نشان مي‌دهد.

 

تاريكي تدريجي

مرد ـ بگير

روشني تدريجي

 

چك  جلوي پاي دختر به زمين مي‌افتد.

دختر ـ مرسي

قطع:

چانه و لبهاي دختر كه دوباره بسته‌اند ولي نيمه‌باز.

قطع:

در قهوه‌اي خانه

قطع:

راه‌پله‌ي خالي

 

تاريكي تدريجي

صداي ساز ژاپني

 

تموم شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 13:14  توسط  امين   | 

اینو فکر کنم ترم سه سر کلاس دهقانپور تو فلاحتپور نوشتم!

 

اسم اين سگدوني پاريس نيست، تهرانه

 

اگه فكر كردي اينجام مي‌توني سوار روروك بشي تو خيابونا را بيفتي كور خوندي. البته نه اينكه فكر كني كسي جلوتو مي‌گيره، نه. خيليام طرفدارت مي‌شن. من يادمه آخرين باري كه با دوچرخه رفتم بيرون سه بار نزديك بود برم زير اتوبوس، يه عده آدم علافم بهم فحش مي‌دادن. برا من هيچكدوم اينا مهم نبود، اما هفته‌ي بعدش دوچرخه‌رو دزديدن. آره، اگه دنباله ايني كه بري بشيني غروب خورشيدو از رو پل رودخونه نيگا كني بيخود پا نشو بيا اينجا.

درست يادم نمياد، يعني بايد به مغزم فشار بيارم كه يادم بياد. چهار صبح يه نفر بهم زنگ زد از خواب بيدار شدم نشستم روبروي تلفن، داشتم فكر مي‌كردم اين حجم سفيد چيه؟ تلفنه؟ اف افه؟ چيه؟ زنگ چهارم كه خورد تازه فهميدم بايد گوشي رو بردارم. يادم اومد، فكر كنم آخرين باري كه طلوع خورشيدو ديدم، اونشبي بود كه تو كوه از سرما خوابم نمي‌برد. يعني محكوم شدم به تماشاي طلوع خورشيد. آره، صبح كه از خوب بيدار شدم تازه يادم اومد كه صبح ساعت هشت بايد مي‌رفتم سر كلاس، ولي ساعت 10 بود. واقعا از اين‌كه ميشه با استادا كنار اومد خوشحال شدم.

مي‌بيني، زندگي اونقدريم كه هي بهش فكر مي‌كني مسخره نيست. اونشب همه‌ي لباسامو پوشيده بودم: دو جفت جوراب پشمي، دو تا پوليور، بادگير. دو تا شلوار، و يه كلاه پشمي، ولي بازم مثل سگ مي‌لرزيدم. چقد سرده. همش همينو مي‌گفتم: چقد سرده. چقد سرده.

يه پارك تازه تو تهران درست كردن. تو تهران هميشه داره يه چيزي ساخته مي‌شه. نه كه فكر كني هميشه چيزاي تازه مي‌سازن. نه، فقط ساختن همه‌چي خيلي طول مي‌كشه، فكرشو بكن. اگه فكر كردي من اين چيزا رو خيلي سريع نوشتم كور خوندي، كلي وقتمو گرفته، سه بار وسطش رفتم غذا خوردم كه انرژيم تموم نشه. الانم ديگه خسته شدم. به هر حال، اگه فكر كردي من حوصله دارم بيام اونجا بهتره فكرتو عوض كني.

 

خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 21:20  توسط  امين   | 

واقعا به مقدونیه باختیم!

واقعا به مقدونیه باختیم!

واقعا به مقدونیه باختیم!

وقتی دیشب داشتم این نتیجه رو پیش بینی می کردم خودم باورم نمی شد اینجوری بشه!

ولی واقعا به مقدونیه باختیم!

تیم ملی ایران خیلی راحت به مقدونیه باخت. گرچه بازم چند تا توپ خوب داشتیم که گل نشد. آقای عنایتی هم بازی کرد که خیال همه راحت باشه.

و واقعا به مقدونیه باختیم!

کابوس این باخت اگر خیابانی گزارشگر نبود خیلی معقول تر و قابل تحملتر میشد. اظهار نظرهای احمقانه. جمله بندی های بچه گانه و غلط و ....

و ما واقعا به مقدونیه باختیم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 18:44  توسط  امين   | 

اين يادداشت‌ها را امروز كه دنبال يكي از ترجمه‌هاي قديمي مي‌گشتم پيدا كردم.

 

سه شنبه  16/1/79

 

الان سر كلاس شيمي آقاي ابوالحسني نشسته‌ام؛ يك مرد ميانسال حدودا چهل ساله. بي‌توجهي او به سر و وضعش از بي‌تناسبي آبي پيرهنش با سياهي كتش معلوم است، فوق‌العاده عصبي و بي‌اراده است. از آن دسته آدم‌هايي است كه زياد حرف مي‌زنند و كم عمل مي‌كنند. دبير بدي نيست ولي كلاسداريش چندان تعريفي ندارد. پراكندگي مطالب جزوه‌اش هم بيداد مي‌كند. جلوي سرش كم موست حتما فكر مي‌كند خوشگل است. رنگ پوستش تيره است. احتمالا از حرص خوردن زياد است. چشمانش بي‌تناسب با پوستش به عسلي مي‌زند. لاغر است و انگشتانش از باقي اعضاي بدنش لاغرترند تمام حركات و كلماتش حاكي از عصبيت‌ند. مخصوصا حالت گرفتن گچ با پنج انگشت. از حالت چهره‌اش تاسف همراه با حرص و عصبانيت را مي‌خوانم. الان در فكر يك سخنراني اخلاقي جديد است. با تمام اين اوصاف مرد دلسوزي است، حالا كه چرخيد فهميدم. وسط سرش هم دارد كچل مي‌شود. حتما خيلي فكر مي‌كند كه خيلي خوشگل است. بگذريم به نظر من اين جناب احتياج به يك استراحت چند ماهه در جايي مثل هاوايي دارد كنار پريان درياي كارائيب. شايد به همين زودي زود يك اينترنت مجاني به دست ما برسد. اگر اين اتفاق بيفتد، سعي مضاعف براي قبولي در كنكور مي‌كنم اين قول من به خودم است. فكر مي‌كنم نثرم چندان بد هم نيست. من طرفدار جمله‌بندي‌هاي ساده و كوتاهم. به نظر من بايد به خواننده فرصت فكر كردن و ساختن فضاها را داد، در متون كلاسيك تمام فضاسازي توسط نويسنده صورت مي‌گيرد. بيت امروز را بنويسم گرچه ربطي ندارد ولي، اما:

كمال سر محبت ببين نه نقص گناه               كه هركه بي‌هنر افتد نظر به عيب كند

 

**

به كل يادم رفته بود كه در سال پيش‌دانشگاهي هم به نوشتن فكر مي‌كردم. اين آقاي ابوالحسني هم مرد جالبي بود و جالب‌تر از اين‌كه راجع به سبيلش چيزي ننوشته‌ام. سبيل خيلي مفرحي بود و من سر كلاسش هيچ‌وقت جزوه ننوشتم و انقدري مرد بود كه جزوه ننوشتن و لجوج بودن مرا تحمل كند. به هر حال، ياد سال پيش‌دانشگاهي به‌خير، معلوم نيست از 700-800 دانش‌آموز پيش‌دانشگاهي ما چند نفر الان معتادند. نصف؟ بيشتر؟ كمتر؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 11:27  توسط  امين   | 

 

 

 

بلاگ صبح به خیر هر هفته یه نفر به روز شد. می تونید از شماره ی ۲۹ تا ۲۰ رو به صورت PDF دريافت كنيد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 22:30  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود