تبليغاتX
وزعيت بينابينيت

وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality

من ناسلامتی باید خوشحال باشم! پس چرا این شکلیم!

خداحافظ مونيتور 14

 

امروز بالاخره با استفاده از امكانات و تسهيلات فراهم شده از جانب مادرم ـ كه مهم‌ترين آدم زندگي من بوده است و هست ـ‌ موفق شديم مانيتور 14 اينچ خود را تبديل به يك عدد مانيتور 19 اينچ هانسول كنيم به قيمت: 160000 تومان.

در برتري مونيتور جديد اصلا شكي نيست، همين كه 5 اينچ بزرگتر است خيلي چيزها را توضيح مي‌دهد و الان كه اين را مي‌نويسم باور كنيد در عجبم از اين همه وسعت و بزرگي تصوير. ولي به هر حال جا دارد هيچ‌وقت مونيتور 14 اينچ TVM4G را فراموش نكنم. دومين مونيتوري كه داشتم. اولين تعويض كامپيوتر را كه انجام داديم اين مونيتور هم نصيب ما شد. شايد يه كمي مسخره‌س، ولي مثل اين مي‌مونه كه آدم يه پيرهن مورد علاقه‌ش رو بذاره كنار، يا از اون مهم‌تر، مثل اين مي‌مونه كه يه فوتباليست حرفه‌اي كفشي رو كه باهاش اولين گل حرفه‌ايش رو زده مجبور شه بذاره كنار. مثل روزي مي‌مونه كه يه ماهيگير بخواد از دريا خداحافظي كنه. من با اين مونيتور خيلي چيزا رو تجربه كردم. شايد مسخره‌س ولي تا همين سه ماه پيش كه قرار شد ديگه بازي نكنم بازي‌هاي كامپيوتري يه تيكه‌ي گنده‌ي زندگي من بودن. من با مونيتور 14 اينچ خيلي بازي‌ها رو تموم كردم، ولي مهماش اينا بودن: 

 

Prince of Persia 1

هركس كه ده سال پيش كامپيوتر داشته مي‌دونه اون موقع پرنس چي بود! مي‌دونه كه همه‌ي ايران اون موقع داشتن پرنس بازي مي‌كردن و من همينو بگم كه پرنس رو بدون هيچ رمزي تموم كردم! كي يادشه لول 8 اون نگهبان چاق؟ لول 12؛ كي يادشه اون پرنسس كه ما بايد نجاتش مي‌داديم، كي يادشه چقدر احساس لذت‌بخشي بود پريدن از روي نيزه‌هايي كه از زمين بيرون مي‌اومدن؟ بعدا پرنس 2 بازي كرديم، ولي مثل اوليش نبود، الان هم كه نسخه‌هاي جديد بازي پر شده تو بازار، بازي كردم، ولي اون خاطرات بچگي هيچ‌وقت تكرار نمي‌شه، روزايي كه كامپيوتر نداشتيم و تو اداره‌ي بابام بازي مي‌كرديم. اون موقع يه بازيه ديگه هم داشتن، يه هواپيما بود كه فقط من مي‌تونستم باهاش فرود بيام و يكي از همكاراي بابام!

Wolf 3d

روزايي كه ولف تازه اومده بود با شركت دلتاپردازش رفيق بوديم، زياد اونجا مي‌رفتم و مي‌اومدم. اون موقع ولف اولين بازي 3dshooter بود يه انقلاب واقعي در صنعت بازي‌هاي كامپيوتري، اول بازي با يه كلت آلماني قديمي ( بازي تو آلمان نازي مي‌گذشت) ته يه راهرو بودي، راست و چپت كلي در بود، بايد يكي از دراي راستو باز مي‌كردي و يه نگهبانو مي‌كشتي و مهمات برمي‌داشتي، بعد ته راهرو يه در بود كه پشتش چند تا سگ بودن.... آخر بازي كي‌ يادشه؟ اون سالن بزرگ با غول آخر بازي...

ولف رو هيچ‌وقت فراموش نمي‌كنم، با افكت‌هاي صوتي مزخرفش با گرافيك در پيتش! با همه‌ي دري وري بودنش بهترين بازي بود كه تا اون موقع بازي كرده بودم، وقتي مسلسل ور مي‌داشتي، تو مرحله‌ي پنج يه سالني بود كه چند تا ستون توش بود با كلي سرباز آلماني مسلسل به دست...

 

لعنت به اين Friends رفتم آب بخورم سه ساعت پاي تلويزيون ميخ بودم! اين DVD  از حق نگذريم خوش اختراعي است از اين بشر بي‌انصاف!

 

Aladin

شايد خيلي‌ها علاء‌الدين يادشان نباشد ولي وقتي هنوز سگا بهترين بود و سوني وجود نداشت( حتي بازار رضا هم بازار رضا نبود) تمام مغازه‌‌هاي بازي‌فروشي جمهوري ـ الان جاي نوارهاي 1و2و3 و 100 لبه‌ي سگا و ميكرو را نوكيا گرفته است ـ علاءالدين را روي تلويزيون‌هايشان نمايش مي‌دادند و فقط من مي‌دانم كه چقدر دلم مي‌خواست علاءالدين بازي كنم. اگر به خدا اعتقادي داريد، او هم لابد مي‌دانسته. بعد توي همان مونيتور 14 اينچ علاءالدين بازي كردم، رم كامپيوتر را اضافه كرده بوديم از يك مگ رسيده بود به دو مگ. Ems، Xms ، اگر مي‌خواستي علاءالدين بازي كني بايد xms را انتخاب مي‌كردي و نمي‌دانستي و يادم هست شبي كه پدرم زنگ زد به آقاي كيان‌جم و پرسيد و او گفت و علاءالدين شروع شد و من و برادرم چه ذوقي كرديم و بابام خوشحال شد، به خدا شد؛ شد. يادم هست با چه ذوقي دو نفره بازي مي‌كرديم، چطور از مرحله‌ي آتش‌فشان (مرحله‌ي قبل از قاليچه) گذشتيم و چطور رسيديم به لول 11 جايي كه سيب‌ تمام مي‌شد و براي كشتن جعفر احتياج به حداقل به 18 سيب بود. يادم هست شبي كه نااميد شديم، خوابيديم ـ در اتاق پدرم خوابيده بوديم، پاي كامپيوترـ من صبح زودتر بلند شدم، بازي كردم، و برنده شدم. بعد برادرم را بيدار كردم....

 

اگر بيشتر بنويسم احتمالا مجبورم به يكي از روش‌هايي كه cupid ننوشته است يك كارهايي بكنم كه خيلي وقت است نكرده‌ام كه بهتر است نكنم. چون بايد برم. ولي اون مونيتور مثل خيلي چيزاي ديگه با خودش يه عالمه زندگي داشت. ديگه چي بگم. حرفي نيست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 16:18  توسط  امين   | 

 

خاموش شده جهان به تو مي‌نگرد

خون تن من از رگ تو مي‌گذرد

با اين‌كه نه پاكي و نه اعجاز خدا

عاشق شده حق، خسته به تو مي‌نگرد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 22:34  توسط  امين   | 

این چهار تا ربطی به هم ندارن!

 

 

داني دل من چرا خراب توست؟                         

 رسواي شبان كوچه‌هاي توست؟                          

 دنيا كه شده تهي و سرد و بيمار                         

 از گرمي مادام لبان  توست      

 

                       

خاموشي مرگ بر فراز  شهر                               

وحشت ز كمال قرص ماه بدر                           

آزادي موهوم و هراس از بُعد                            

تلخي پر اضطراب جام زهر                              

 

تنهايي پنجره چه طوفاني است

آغاز سقوط تلخ زيبايي است

گر دست كسي نيايد از بيرون

اين شيشه هميشه زرد و جرغابي است

 

ديوار خميده زير بار سقف

جمعي همه منگ، گرم كار حرف

آرام از آسمان تيره مي‌بارد

دوشيزه‌ي مرگ، در لباس برف

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 0:26  توسط  امين   | 

 آقا یه نیم ساعت فکر کردم دیدم ترجمه نکنم سنگین ترم حالا بازم فکر می کنم اگه شد که شد نشدم که نشده!

A Deep Sworn Vow

Others because you did not keep
That deep-sworn vow have been friends of mine;
Yet always when I look death in the face,
When I clamber to the heights of sleep,
Or when I grow excited with wine,
Suddenly I meet your face.

William Butler Yeats

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 18:21  توسط  امين   | 

پرنده ها پریدند و رفتند

ابر تنهایی می خرامد

فقط کوه و من

هرگز از نگاه به هم خسته نمی شویم

 

داشتم رد می شدم این شعررو خوندم گفتم ترجمه کنم بذارم. از جناب لی پو اصلش می ذارم چون به هر حال اکثر رفقا خودشون بلدن بخونن!

 

 
 
Alone Looking at the Mountain

All the birds have flown up and gone;
A lonely cloud floats leisurely by.
We never tire of looking at each other -
Only the mountain and I.

Li Po

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 23:45  توسط  امين   | 

بهروز كجايي! فردين‌تو كشتن!

يا هرچيز بامعنايي كه به ذهن خودتان مي‌رسد

 

اسپاگتي در هشت دقيقه فيلم خوبي است؟ فيلم بدي است؟ تقريبا مي‌توانم قسم بخورم كه 90% تماشاچيان راضي از سينما رفتند. اين يعني موفقيت. در طول فيلم لااقل مي‌شود چهار پنج شوخي موفق پيدا كرد و اين يعني موفقيت ( نوك برج واقعا پنج شوخي موفق هم نداشت).

ظاهرا فيلم در آرزوي هاليوودي بودن مي‌سوزد، و در يكي دو صحنه به اين مسير نزديك مي‌شود. ولي به هر حال با كپي‌برداري از كرايمر عليه كرايمر آدمي‌زاد هاليوود نمي‌شود. با صحنه‌ي رقصيدن آتيلا پسياني فيلم هاليوود نمي‌شود و همين‌طور بگير و برو.

هنرپيشه‌ي دختر فيلم را خيلي زشت گريم كرده‌اند و اين واقعا جذابيت فيلم را كم مي‌كند، اما:

اين فيلم لوس است. به معناي واقعي كلمه. همان‌طوري كه نوك برج فيلم لوسي است. فيلم بي‌معني است. فيلم هيچ ديدي نسبت به زندگي، دنياي اطراف و ... ندارد. توجه كنيد: گنج قارون و اصولا سينماي فردين ديد مشخصي به زندگي دارد. قيصر همين‌طور و باز هم بگيرو برو.

رامبد جوان معلوم نيست كارگرداني را از كلاس‌هاي سينماي جوان يادگرفته يا در كوچه‌هاي گيشا، كه جز در صحنه‌هاي بسيار كمي كارگرداني فيلم در باقالي‌ها گل مي‌چيند كه مثال واضحش پلان حركت دوربين در راهروهاي دادگاه است كه ظاهرا POV  خود رامبد است و نمونه‌ي كامل يك دكوپاژ ابتدايي.

فيلمنامه در زمينه‌ي شوخي‌ها همان‌طور كه گفتم موفق است، ولي مدام همه‌چيز را رها مي‌كند. نوع كمدي فيلم قبل از حضور پسياني و بعد از حضور پسياني كلا عوض مي‌شود. اگر اولي را رئاليستي بناميم دومي را مي‌شود فانتزي گفت ( ربطي به معناي خود كلمه‌ها ندارد خيلي، صرفا محض اين‌كه تفاوت را احساس كنيد). فيلمنامه ماجراهايي را مدام رها مي‌كند، مثل وكيل بودن رامبد را، اين‌كه زن‌ها همه رامبد را دوست دارند و ... . بهترين نكته‌ي فيلم‌نامه مشخصه‌ي اصلي رامبد است: پرتاب دقيق توپ كه در طول داستان مدام به كمكش مي‌آيد و در اكثر فيلم‌نامه‌هاي ايراني غايب است و كلا حوصله‌ام از دست فيلم‌هايي كه شخصيت‌هايشان هيچ مشخصه‌اي ندارند بسيار خسته‌ام.

بيشتر از اين جا دارد، ولي من كلا عادت ندارم حرف اصلي را بزنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 0:43  توسط  امين   | 

 

       صبح اومدم خوندم دیدم شاید بهتره پاکش کنم! 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت 1:18  توسط  امين   | 

 

چه كنند عاشقانت كه تو بي‌وفاتريني ز بتان سري و داني كه چنيني و چناني

ز زمانه شكوه سازم؟ ز تنم سپر بسازم؟ چه كنيم ما كه خاريم و تويي كه باغباني

دل من به غمزه بردي، به دو ديده خون نشاندي، برهان مرا از اين تن كه تو جان و جان‌ستاني

تو ز عشق بي‌نيازي، تو كه قبله‌ي نمازي، تو كه غايت كمالي، تو كه جان اين جهاني

ز شرار آه من سوخت جهان دوباره ديشب، به جز عشق كو نباشد ز تعلقات فاني

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت 0:32  توسط  امين   | 

دو یادداشت قبلی را در پرشین بلاگ عزیز نوشته بودم!


مدت زيادي است كه گريه نكرده‌ام؛ ولي روز گريه‌ي من هم خواهد رسيد؛ اين را مي‌دانم.

گربه‌ها براي من احترامي قائل نيستند، ولي من به گربه‌ها احترام مي‌گذارم.

تنهايي، در لحظاتي كه با تمام ارتش‌ش به من حمله مي‌كند سهمگين مي‌شود، آنقدر كه حاضر مي‌شوم از بين بروم.

دقايقي هست كه به نظرم ته قلبم احساس مي‌كنم راه رستگاري‌م كدام است، ولي جرات رفتن از آن راه را ندارم؛ مي‌ترسم طاقت اين آخرين شكست بزرگ را نداشته باشم.

به درد عشق مي‌ورزم، همان‌طور كه بر معشوقي كه تركم مي‌كند عاشقم. اين ادعاي بزرگي است، مي‌دانم. ولي در اين ادعاي بزرگ تنها نيستم.

زندگي ظاهري مثل يك صفحه‌ي بزرگ آبي است كه لكه‌هاي آبي پر‌رنگ‌تري رويش نشسته‌اند، اين لكه‌ها لحظات فراموش نشدنيند.

زيبايي مفهومي است كه در تك تك لايه‌هاي وجودي انسان معني مي‌شود، و در هر لايه معني‌اش متفاوت است.

با خودم فكر مي‌كنم، مي‌بينم هركاري بكنم، در باميه‌ي بزرگ توپخانه كه روغنش از انگشتانم مي‌چكيد و مهد كثافت و بدمزگي بود، هنوز هم غرق مي‌شوم.

عشق شايد نوعي از زيبايي است كه در تمام لايه‌هاي انساني و حيواني ما زيباست. البته شايد.

به نظرم، همين‌ آشوب ذهن من، همين ترديدم مي‌تواند به من حق نوشتن هم بدهد. والا من چه حقي دارم كه بنويسم.

دريا نيستم. كوه نيستم. جنگل نيستم. درخت نيستم. ترانه نيستم. من چيزي نيستم، چيزي نمي‌خواهم باشم، ولي دلم مي‌خواهد همين‌قدر كه آزادم آ‍زاد بمانم.

زندگي‌ام را مرور كردم، ديدم خيلي چيزها را به خاطر غرورم از دست داده‌ام. حماقت بوده؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 1:19  توسط  امين   | 

 

 

شرم

 

شرمشان مي‌آيد عاشقم شوند

عشقم لخت است، لباس نمي‌پوشد

 

شتابي نيست

تا وقتي گيجم چيزِ بيشتري لازم نيست!

من

ميان جنگلي تاريكم

اما   

پيِ كورسويِ چراغي دور،

در شبي بي‌ماه

نيستم

×××

 خلأ

پايم را بلند مي‌كنم و پايين مي‌آورم

سقوطي نيست

شايد هم

پايين‌تر چيزي نيست

در دنيايِ يك قدمي

دو نفر نمي‌گنجند

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 0:51  توسط  امين   | 

طبق معمول دير رسيدم.
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 17:33  توسط  امين   | 

امروز مي‌رم سر مهم‌ترين قرار زندگيم. وقتي برگشتم مي‌گم چطور بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 14:36  توسط  امين   | 

اگر فردین جای فروتن بود. میری جای دولنگ. ظهوری جای امیرحسین صدیق. فروزان جای نیکی کریمی بازی می کرد و بگیر و برو جلو. و اسم فیلم هم چیز معقولی بود شبیه گنج قارون. فیلم جای دیدن داشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 0:6  توسط  امين   | 

اول،

وبلاگ جديد نشريه‌ي صبح‌به‌خير هر هفته يه نفر را راه‌اندازي كردم، براي كساني كه نمي‌دانند اين نشريه چيست و چگونه است، بعدا در بلاگ خود نشريه، يادداشتي من باب توضيح مي‌نويسم. اندكي صبر كنيد! لطفا اونايي كه مي‌دونن به اونايي كه نمي‌دونن خبر بدن! اين مژده‌رو هم بدم كه از مهر دوباره نشريه‌رو چاپ مي‌كنم، البته اگه بشه با انتقال مسووليت‌هام به يه عده ديگه!

 

دوم،

اين آقاي فريدون جيراني مصاحبه‌ش تو شرق چاپ گرديد. جواب آخرش اين بود:« به اين نتيجه رسيدم كه شيوه‌ي سيدفيلد ديگه تو سينما جواب نمي‌ده، مي‌خوام يه زبان ديگه پيدا كنم.» يا يه چيزي تو اين مايه‌ها. لطفا يك نفر كه بيانش خوب است به آقاي جيراني توضيح دهد كه فيلم سالاد فصل حتي 20% هم شبيه ساختار سيدفيلد نيست. بيشتر شبيه فيلم‌هاي آنتونيوني است تا هاليوودي! مردم عجب پررو هستند.

 

سوم،

ديشب يك سخنراني يك ساعته براي يكي از دوستان من‌باب تفاوت شخصيت‌هاي مدرن و كلاسيك كردم، خودم كف كردم! طبق معمول بقيه‌ي سخنراني‌هاي جدي يادم نيست چي گفتم و چي شنفتم! ولي فكر كنم سخنراني جالبي بود چون دوستم خيلي خوشش اومده بود! به هر حال جالب بود. بايد يه نفر اين سخنراني‌هاي منو ضبط كنه! شايد بتونم يه رقيب جدي براي اين دكتر آزمنديان باشم!

 

چهارم،

برادر من! چرا مردم‌رو مي‌ترسوني! من مي‌دونم اين چيزايي كه تو بلاگت مي‌نويسي ساسان جان يك صدم افكار پريشونته! يه وقت شير نشي بقيشم بنويسي‌ها! مردم مي‌ترسن! متواري مي‌شن! از ما گفتن بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 17:25  توسط  امين   | 

امروز خبر پريدن موتورسوار جوان از روي بيست‌و دو اتوبوس كنار هم ( طول كل اتوبوس‌ها كه از عرض به هم چسبيده بودند شصت و دو متر بوده است) به قصد شكستن ركورد جهان و مرگش، روي صفحه‌ي اول خيلي از روزنامه‌ها بود.

جاي اتوبوس سيزدهم در صف اتوبوس‌ها خالي بوده است‌ـ نمي‌دانم چرا و نه در ايران توضيح دقيقي بود نه در شرق ـ و طبق عكس‌هاي روزنامه‌ي ايران كه در روزنامه‌ي شرق نبود‌ـ اولين بار ديدم كه يك روزنامه خبرش كامل‌تر از روزنامه‌ي ديگر است چون عكس بهتري دارد ـ اگر اتوبوس سيزدهم سر جايش بود احتمالا موتورسوار زنده مانده بود.

اما،

گرچه اگر رابطه‌ي نزديكي با اين ركوردشكن ناموفق داشتم احتمالا دوستم نبود و مدام با هم درگير مي‌شديم ( چون كارش از خيلي لحاظات احمقانه به نظر مي‌رسد) مجبورم تحسين‌ش كنم. به خاطر شجاعت‌ش، و به‌خاطر رها نكردن آرزوي بزرگش. بهترين شدن، جهاني شدن، رسيدن به پايه‌ي بزرگان و .. آرزوي همه‌ي ماست( از بسيار دروغ‌گوياني كه اين واقعيت را انكار مي‌كنند بگذریم، البته استثنا هميشه وجود دارد) ولي ما دير يا زود با واقعيت ناتواني خودمان كنار مي‌آييم. مي‌پذيريم كه كاري از دستمان ساخته نيست، و تبديل مي‌شويم به يك ورزشكار درجه 2، نويسنده‌ي درجه‌ي 2، 3، عكاس، و .. .

در بين اطرافيانم كسي را با باور دروني توانستن نمي‌شناسم. چنان شكست خورده‌ايم كه ديگر فكر پيروزي هم اگر به سرمان بيافتد حتما بيرونش مي‌كنيم.

باز هم بگويم كه اكثريت قريب به اتفاق ايرانيان بازندگان متوسطي هستند و عده‌ي بسيار كمي هم بازندگان بزرگ. شايد هم بپرسيد اصلا بازنده كيست و توي لعنتي باختن را چه مي‌داني؟ سوال به‌جايي است كه جواب نمي‌دهم! بگذريم،

اين رفيق عاصي ما معلوم نيست چطور مي‌خواهد نيمه‌ي گمشده‌اش را پيدا كند وقتي بزرگترين شهوت زندگي‌ش عشق‌بازي با كاغذ سفيد است. مدام در صفحه‌ي بزرگ و طولاني طوسي و اين‌مايه‌هايش يادداشت‌هاي طولاني مي‌نويسد. و من مجبورم درباره‌ي برادر برتون عرض كنم كه استاد از نظر بنده فقط يك فيلم تكميل و كاملا درست ساخته‌اند كه همانا بيگ فيش است. بقيه‌ي فيلم‌ها از ادوارد و بتمن تا سياره‌ي ميمون‌ها هيچ‌كدام به اين درستي و تكميلي نبوده‌اند. چه از نظر داستان، چه از نظر نوع فانتزي ( كاري به كارگرداني نداريم كه شر درست مي‌شود) و اين‌كه نفرين مي‌كنم هركس را كه بگويد ئي‌تي و هوش مصنوعي فيلم‌هاي خوبي نيستند. بگذريم،

طولاني شد. مرسي.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 0:15  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود