واردِ
بزرگترين دشت زندگيم شدم. اگر كوههاي دوردست نبودند باورم نميشد اين دشت پاياني دارد. دشتي پر از گل؛ بوي گلها همه جا را گرفته بود. ميدانستم قرار نيست بايستم. گذشتن از دشت را شروع كردم. چند دقيقه كه گذشت سرم گيج رفت، بوي گل مستم كرد. بدتر از روزي كه با چاقترين اسب كوه سفيد مسابقهي شرابخواري دادم. تلو تلو خوران جلو ميرفتم، راه رفتن برايم سخت شده بود. پس، از كيف كمريام سنگهاي چخماق را بيرون آوردم و با بستن چند شاخهي خشك شده به هم مشعل روشن كردم، آتش به جنگ بويِ خوشِ گل رفت. راه زيادي رفتم. از ميان گل هاي سرخ و سفيد و زرد، انگار قبل از من هيچ كس از اين دشت عبور نكرده بود. برگشتم و پشت سرم را نگاه كردم. تپهي بزرگ ديگر كوچك بود، به حالِ گاوميشِ سرخ تاسف خوردم كه جانش را براي بستن راه من تلف كرده بود.
ناگهان از پشت كوههاي آن طرف دشت تودهاي عظيم بيرون آمد، پرواز ميكرد و جلو ميآمد. جلوتر كه آمد معلوم شد پرندگان رنگيني هستند كه به اين سو ميآيند. سر جايم ايستادم و از منظرهي آن همه پرنده كه به سمتِ من ميآمدند لذت بردم. كمي بعد متوجه فاجعه شدم. هر كدام از پرندگان سطلي در چنگال گرفته بودند و جلو مي آمدند. حتما به خاطر مشعلي بود كه در دست داشتم. سريع پرتش كردم داخل نهري كه از وسط دشت گل و نزديك پاي من ميگذشت. ولي انگار نه انگار، هيچ چيز جلو دار پرندگان نبود، نزديك شدند و در حاليكه فرياد ميزدم نه، سطلهاي آب را روي سر من خالي كردند. اتفاقي كه نبايد ميافتاد، افتاد. حجم آبي كه با من در تماس بود زياد شد و من ماهي شدم. خودم را با زحمت انداختم توي نهر، نميدانستم بايد پريِ جنگل گوزنها را به خاطر اين طلسم نفرين كنم يا خدا را به خاطر نهرِ آب شكر. به هر حال، جهتِ آب دلخواه من بود و من شنا كنان پيش ميرفتم.
ماهي بزرگي بودم. وقتي نهر تبديل به رودِ بزرگي شد خيلي نگران نشدم. به اين فكر بودم كه پري جنگلِ گوزنها، هيچوقت نگفته بود چطور دوباره آدم ميشوم. شايد مجبور ميشدم تا آخر عمر ماهي بمانم. شايد زندگي در اقيانوس هم مثل زمين باشد. ماهيهاي ديگر كه از كنارم رد ميشدند همه با تعجب نگاهم ميكردند. آنقدر به اين كار ادامه دادند كه كم كم مطمئن شدم چيز عجيبي در هيبت تازهي من هست.
همينطور كه جلو مي رفتم، يك تكه شيشه ديدم كه كف آب افتاده بود، در ميان جريان آرام آب شناكنان جلوي شيشه رفتم. آبزيان ديگر حق داشتند تعجب كنند. اگرچه ماهي بزرگي بودم، با پولك و باله و دم؛ ولي موهايم هنوز روي سرم بود. مويي كه آب پريشانش ميكرد.
كف رودخانه هيچ سنگي بزرگتر از دانهي شن نبود، تا قبل از آن كف هيچ رودخانهاي را نديده بودم، ولي فكر نمي كنم همهي رودها شبيه اين يكي بودند، كاملا صاف، انگار آب در جاده جاري است، جاده اي هموار. اينجا و آنجا علفهايي از ميان سنگريزهها سبز شده بود. قدِ اين علفها بعضي جاها از قدِ يك مرد ايستاده هم بلندتر بود. تنها چيز اضافهي كفِ رودخانه همان شيشهاي بود كه خودم را در آن ديدم. شيشه كه نه، آينه. اين تكه شيشه، آينهاي شكسته بود. اين را از تيرگي پشتش ميشد فهميد. سنگريزهها هزار رنگ هم بيشتر بودند، و نور خورشيد با تلاطم آب شكسته ميشد.
آينه، كفِ حوضچهي نه چندان كوچكي در حاشيهي رود افتاده بود. دور حوضچه را ريشههاي پر پشت و پر پيچ درختان ديوار كشيده بودند. شبيه صف اول لشكر ميمونها وقتي همراه شيرهاي كوهي با آنها بر سر فرمانروايي كوهستان ميجنگيدم. پشت ديوار تيره گون، طرحي تكان ميخورد، چشمانم خيره ماند. طرحِ نويِ زندگيام از پشت همهي ريشهها عبور كرد، نگاهش را روي فلسهاي تنِ خستهام حس كردم، بيرون آمد. اول موي بلند و زيبايش را ديدم. نميتوانستم نگاهم را از چشمان سياهش جدا كنم. بدون پلك زدن جلو آمد. سلامي لازم نبود. هر دو ميدانستيم قرباني يك طلسميم.
بعد از چند لحظه انگار زمان تصميم گرفت تا ابد نايستد و به راه افتاد، دوباره جريان آرام آب را ميان موهايم حس كردم. هزار بار در ثانيه تاسف خوردم بابتِ ماهي بودنمان، شروع كردم به چرخيدن دور او و او هم بعد از مدتي همين كار را كرد، در حين چرخيدن و بو كردن دم و بالههايش و خلاصه همهي مقدمات مسخرهي معمولِ ماهيها، به اين فكر ميكردم كه چگونه طلسم را بشكنم؟
دستِ آخر نتيجه افكارم اين شد: معماهايي چنين پيچيده، چارهاي ندارند جز اينكه با سادهترين راهحلها، حل شوند. پس حساب كردم تنها عضو انساني من موهاي روي كلهام است، وقتي در اثر تماس آب ماهي ميشوم لابد اگر موهايم خشك شود دوباره انسان ميشوم.
به سمت بالا شنا كردم، به نظرم زيباترين ماهي همه ي آب ها خيال كرد آفتاب را به او ترجيح ميدهم، چون دنبالم نيامد و رفت زير سنگريزهها زنده به گور شد. توجهي نكردم و بالا رفتم، سرم را از زير آب در آوردم، چند دقيقه هم نشده بود كه موها خشك شدند و من آدم. وسط آب ايستادم و دستم را دراز كردم زير آب، مويِ بلند دخترك را گرفتم و آرام بالا آوردم تا تمام زلف از آب خارج شد.
صبر چنداني لازم نبود، او هم آدم شد، روبروي هم ايستاديم، حتم كردم پري جنگل گوزنها از سرِ حسادت طلسمش كرده بود. پدرم، پدربزرگم، مادرم و مادر بزرگم و قصهگوي پيرِ شهرمان همگي تمام عمرشان سعي كرده بودند زيبايي او را توصيف كنند. هرچه گفته بودند بود، ولي هيچكدام نبود. با همهي اين حرفها، اين عشق نبود، فقط شواهدي وجود داشت كه عشق را به ذهن متبادر ميكرد. از آب بيرون رفت و من هم به دنبالش. هنوز چيزي نگفته بوديم، لباسهايمان كم كم خشك شد. حتي ديدن قسمت كوچكي از پوست پشت دستش كافي بود كه از بزرگزاده بودنش مطمئن شوي. بر عكس خيالام، كه ميانديشيدم با ديدنِ زيباترين، دنيا پيشِ چشمانم زشت خواهد شد، همهچيز زيباتر شد. شايد هم او زيباترين نبود. رودخانه مرا از دشت گل دور كرده بود و الان در حاشيهي جنگلي انبوه بودم. جنگلي كه لااقل رديف اول درختانش بلوط بود و بلوط. به هر حال مجبور نبودم وارد جنگل شوم. مردِ عاقل از خطرات نميترسد ولي خطر را در آغوش هم نميكشد.
من هيچوقت عاقل نبودم. رفتم توي جنگل تيره و تاريك. شايد حاكم اين جنگل پري ديگري بود كه مي توانست طلسم را باطل كند. شاهزاده جلويم را گرفت. دستهايش را باز كرده و صاف جلويم ايستاده بود. مستقيم توي صورتش نگاه ميكردم. به چشمانش خيره شدم. از چشمانش جادو جاري بود. بعد از چند لحظه با سرش اشاره اي كرد و به سمت غروب خورشيد به راه افتاد. در حاشيه ي جنگل دنبالش رفتم. رفتيم تا رسيديم به جايي كه يك تخته چوب بسيار بزرگ روي زمين افتاده بود. رفت و گوشه ي چوب را گرفت و خواست بلند كند، زورش نمي رسيد، من هم به كمكش رفتم. با هم چوب را بلند كرديم. چاه عميقي زير تخته چوب بود. با ديدنِ تاريكيِ چاه رعشه اي بر اندامم افتاد. با من حرف زد و تعريف كرد كه در انتهاي اين چاه، سياهچالي با نگهبانان عظيم و وحشتناكي وجود دارد و مردمش در آن سياهچال زنداني هستند. توضيح داد كه اين جنگل محل حكمراني جادوگري ترسناك است، كه الان نيروهايش را آماده ميكند تا جنگل گوزنها را هم به قلمروش اضافه كند. اگر نجاتِ مردم، جنگل گوزنها و همه چيز را هم فراموش مي كردم، با نابودي جنگل گوزنها اين طلسم تا هميشه با من مي ماند. سوال اين بود: چطور بايد از چاه پايين برويم؟
زمان گذشت و بالاخره ماه دهانه ي چاه را از تاريكي محض بيرون آورد. چند پله اول يك پلكان ظاهر شد. بلند شدم و از پلكان پايين رفتم. شاهزاده هم به دنبالِ من. نمي دانستيم چه چيزي انتظارمان را مي كشد. شاهزاده گفته بود كه هيچ كس از اين سياهچال بيرون نيامده، كه چيزي درباره اش بگويد. همين طور كه پايين تر رفتيم، صداهاي وحشتناكي فضا را پر كرد. صدايي كه شبيه اش را تا آن روز نشنيده بودم. به ياد داستان قورباغه كوچكي افتادم كه صدايش در چاه مي پيچيد، خودم را دلداري دادم و پايين رفتم. دختر زيبا، بدون ترس دنبال من پايين مي آمد. بالاخره به كفِ چاه رسيديم، پله ها آنقدر زياد بود كه اگر از ترس مي مردم هم حاضر نبودم دوباره از آنها بالا بروم.
راهروي بسيار پهني بود. مشعلهايي با فاصله ي زياد از هم روشن بودند، در واقع مسيري بود از نقاط نوراني، تا جايي كه چشم كار مي كرد مشعل بود، به راه افتاديم، با احتياط تمام و به آهستگي. بين راه استخوان هايي ريخته بود و شاهزاده تعريف كرد كه چطور چندين بار دلاوراني از سرزمين شان به قصد آزادي زندانيان به اين سياهچال آمده اند و هرگز باز نگشته اند. از روي زمين، شمشيري برداشتم، روي دسته ي شمشير ياقوت بزرگي مي درخشيد و لبه اش حاشيه اي از طلا داشت، حتم داشتم شمشير متعلق به دلاوري بزرگ بوده است.
شاهزاده از روي زمين سپري برداشت. چيزي نپرسيدم، منتظر بودم ببينم در هنگام جنگ، چه خواهد كرد. از اولين پيچ گذشتيم. تالاري پيش رويمان بود_ بدون ستون. سايه هايي عظيم، در آن سويش تكان مي خوردند. لااقل به نور احتياج داشتيم. نگاه ملتمسانه اي به شاهزاده انداختم. ديدم كه روي زمين زانو زده و زير لب وردي را زمزمه ميكند. چند لحظه اي نگذشته بود كه تالار كاملا روشن شد. چندين و چند مشعل در اطراف تالار روشن شدند. كاش تاريكي هنوز برقرار بود. هيبت مخوف پاسداران سياهچال آشكار شد.
موجوداتي كه بلندي هركدام دو برابر من بود. صورتي شبيه گرگ داشتند و دندانهايي بلند. روي چهار دست و پا راه مي رفتند و اصلا دوست نداشتم پنجه هايشان را از نزديك ببينم. پيدا بود از پرنور شدن سالن دستپاچه شده اند. اطراف را نگاه مي كردند و بو مي كشيدند. به شمشيري كه در دستم بود نگاه كردم و به خودم خنديدم. چطور ممكن بود من با يك شمشير از پس اين موجودات عظيم برآيم. به شاهزاده نگاه كردم. سپر را به دستم داد. وقت ترديد نبود. كف تالار هم جا به جا استخوان و زره و سپر افتاده بود.
تصميم گرفتم روي يكي متمركز شوم. شيرها وقت شكار فقط يك گاوميش را دنبال مي كنند. كوچكترين گرگ_نما، هيولا را نشان كردم و از مخفي گاهم بيرون آمدم. شاهزاده روي زمين زانو زد و شروع كرد به ورد خواندن. به سرعت به سمت شكارم دويدم. گرگ نما ها مرا كه ديدند به سمتم حمله كردند. ولي از دويدن نايستادم. به ميانه سالن رسيده بودم كه به هم رسيديم، روي زمين غلت زدم و پاي هيولا را قطع كردم. هيولا زمين افتاد. در حلقه ي دشمنانم گرفتار شده بودم. حمله يكي را با شمشير و حمله ديگري را با سپر دفع كردم و روي شكارم پريدم كه طاقباز روي زمين افتاده بود و نمي توانست از جايش بلند شود. شمشيرم را در قلبش فرو كردم. ياقوت روي دسته شمشير درخشيد. ناگهان نورهاي زيادي از سينه هيولا بيرون ريخت و همقطارانش عقب كشيدند. به شاهزاده نگاه كردم. دستانش را باز كرده بود و ورد مي خواند. از روي جسد هيولا پايين پريدم. من هم مثل بقيه متعجب بودم. استخوانهاي روي زمين به هم مي پيوستند، اجساد يكي يكي زنده مي شدند. در چند لحظه چندين پهلوان سر پا ايستاده بودند، همگي غرق در سلاح، و هنوز كشتگان زيادي روي زمين بودند.
نعره اي زدم و با نعره من همه پهلوانان فرياد كشيدند و به سمت دشمن شان حمله كردند. جنگ سختي در گرفت، پهلوانان به خاك مي افتادند، با فرياد دستور عقب نشيني دادم و به سمت شاهزاده دويدم كه هنوز داشت ورد مي خواند. سپاهيانم دور من جمع شدند. به دشمنانم نگاه كردم. يكي از هيولاها زخمي شده بود. سپاهم را به دو گروه تقسيم كردم. گروه اول همراه من به هيولا حمله مي كردند و گروه دوم حلقه محافظين را تشكيل مي دادند. جنگ آغاز شد. گروه مهاجم خود دو دسته بود. دسته اي كه بايد پاهاي هيولا را قطع مي كرد و دسته دوم كه قلبش را با نيزه و تير و كمان هدف مي گرفتند. هيولاي دوم هم از پا افتاد. با مرگ او چندين نفر ديگر از پهلوانان به زندگي بازگشتند. گروهي از ميان تالار و گروهي از راهروها، به برد در اين جنگ اميدوار بودم.
بعد از چند مدت، ديگر هيولايي در كار نبود، و همه ي پهلوانان زنده بودند. شاهزاده از جايش بلند شد. به سپاهي كه اكنون زير فرمان او و من بود نگاه كرد. ورد ديگري خواند. از انتهاي تالار دري باز شد. وارد شد و چند دقيقه بعد بيرون آمد، به دنبالش مردمي كه سالهاي زيادي را در زندان گذرانده بودند. سراغ شاهزاده رفتم و از او توضيح خواستم.
شاهزاده به من گفت كه روح كشته شدگان در جسم هيولاها اسير مي شده است و با مردن هركدام و آزاد شدن روح ها او مي توانسته است كشته شدگان را زنداني كند. سپس بالاي سنگي رفت و به سپاهيانش اعلام كرد كه به سرزمين خود نخواهند رفت، بلكه به نيروهاي پري جنگل گوزنها ملحق خواهند شد _ كسي كه اين وردها را به شاهزاده آموخته بود _ از اينكه در كنار او جنگيده بودم خوشحال بودم. لشكر را به همراه زندانيان آزاد شده، كه اصلا كم نبودند هدايت كرديم و به سمت جنگل گوزنها رفتيم…
شايد فكر كنيد اين داستان تمام نشده است، شايد. ولي از بين تمام داستان هايي كه خوانده ايد، كدام پاياني داشته است؟
هر داستاني بي پايان است.

