معرفی وبلاگ:
چون این وبلاگ فقط اختساس پیدا کرده به هاماران و ماجراهای قهرمانان آن وبلاگ جدیدی تاسیس کردم که یک سری چیزای دیگه اونجا بنویسم. با این آدرس:
نکته: از این داستان به بعد، حذف حروف دوباره شروع میشه. ولی اینبار به تدریج در داستان زیر به جای حروف ص و ث هم از س استفاده شده است. ذکر این نکته ضروری است که بحث سر تعصبات فارسی و غیره نیست. حرف من این است که زندگی بدون این حروف هم ممکن است، و هم چه بسا ساده تر.
نکته ی دوم: بعد از اتفاقات این چهل روز اخیر این داستان هم می تونه کلا بی معنی باشه، هم می تونی صاحب معنی جدید باشه. نمی دونم
هاماران ـ داستان دوازدم: نبرد چاچ
داستان های پیشین:
یکم دوم سوم چهارم پنجم ششم هفتم هشتم نهم دهم یازدهم
هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسبهای سرکش در آتش هجوم گجستهها(جنگجویان گجاست) میسوزد. فرمانده سپندیا در کرانهی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سپید را خائنین به دشمن واگذار کردهاند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی میکند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر میکنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا با روناک بانوی شهر چاچ پیمان می بندد و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ می رود و ورنخومن خائن را دستگیر میکند. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد. سپندیا بر فراز دیوارهای شهر چاچ ایستاده است و انتظار رسیدن سپاه گجاست را می کشد.
این داستان ادامه ی مستقیم داستان ششم است.
داستان دوازدهم: نبرد چاچ
سپندیا روی دیوار ایستاده و به افق دوردست خیره شده بود. پشت سرش قلههای پربرف کوهستان پاران (پار ها = گذشتهها) تا میتوانستند جلوی خورشید را میگرفتند. خورشید بالاتر میآمد و شعاعهای نورش سرشانههای سپندیا را نورانی میکرد. کشاورزانی که با حیوانات و وسایل قیمتیشان از روستاهای اطراف به امنیت دیوارهای شهر پناه میبردند بالا را نگاه میکردند و سپندیا را پشت به خورشید، نگهبانی میدیدند که ایزدان برای نگهداری از ایشان فرستادهاند. به زودی، قبل از اینکه ماه به میان آسمان برسد، گلهای بهاری دشت زیر چکمههای چرمی سربازان دشمن لگدکوب میشدند. دشت از سیاهی لباسهایشان سیاه میشد و سپندیا برای بار چندم باید برابرشان ایستادگی میکرد. حقهی روناک گجستهها را عسبانی کرده بود. وقتی گروهان گجسته برای بردن کمانها به شهر چاچ رسید و برنگشت، فرماندهان گجسته خشمگین شدند. و اینطور که خبر به سپندیا رسیده بود، سائورو، سلطان بزرگ گجاست، برادرش را به همراه چهل هزار سپاهی مامور گشودن دروازههای چاچ و قتل عام تمام مردمان و حیوانات شهر کرده بود.
تیراندازان چاچی کم کم سر جایشان حاضر میشدند، دهقانان و کشاورزان همه وارد شهر شده بودند و دروازهها بسته شده بود. زرهها زیر آفتاب میدرخشیدند، و دانههای عرق کم کم بر چهرهی سربازانی که تجهیزات دفاعی را آماده میکردند سر میخوردند و بر زمین میچکیدند ـ دوازده هزار کماندار برابر اقلا چهل هزار سرباز خونخوار. چاچ دو دروازهی بزرگ داشت، دروازهی شمالی و دروازهی جنوبی. دشمن از سمت شمال نزدیک میشد و محل اسلی دفاع دروازهی شمالی بود. در چند هفتهای که با حیلهی روناک به فرستشان اضافه شده بود سپندیا وضعیت دفاعی شهر را تا جایی که میتوانست بهتر کرده بود. دروازهها را تقویت کرده بودند و لبهی دیوار را بلندتر، تا از تیراندازان بهتر محافظت کند. دیوارها را تا میتوانستند تعمیر کرده بودند و تا میتوانستند برای مردم شهر شمشیر ساخته بودند و با این حال سپندیا میدانست که دروازههای چاچ در برابر هجوم دشمن شب را به سبح نخواهند رساند.
هنوز ظهر نشده بود که سیاهی سپاه دشمن از دور دست پیدا شد. دهقانان همه درون شهر پناه آورده بودند و هر مردی که میتوانست شمشیری به دست گرفته بود. با سربازانی که از میان مردم عادی آمده بودند تعداد سربازان سپندیا به بیست هزار نفر میرسید ولی هنوز کمتر از نسف سپاه دشمن بودند. دیدبان خبر آورده بودند که سپاه دشمن از پنجاه هزار نفر هم بیشتر است. مسلح به منجنیق و برج و دروازهکوب. سپندیا میدانست که خبری از اردو زدن نخواهد بود. برادر سائورو به محض رسیدن به دیوارهای چاچ حمله را آغاز میکند. دلیلی برای سبر کردن ندارد و تنها هدفش قتل عام تمام مردم چاچ است. سپندیا امیدوار بود این نقل و انتقالات و جابجایی نیروها از چشم دیدبانهای ملکه نایریکا پنهان نمانده باشند. چرا که با حضور این سپاه عظیم پای دیوارهای چاچ، قطعا نگهبانان سپیدشهر کم تعدادتر از پیش شده بودند. شاید اگر شهبانو توانسته بود نیروی بیشتری گرد بیاورد، میتوانستند با یک حمله شهر سپید را دوباره پس بگیرند. در این سورت شکست سپندیا و نابودی چاچ کاملا بیسمر نمیبود.
خورشید در غرب به خون نشست. برادر سائورو سوار بر اسب سیاهش در قلب سپاه ایستاده بود و چند هزار نفر یگان ویژهی حفاظت از او همگی سوار بر اسبهای تیره رنگ دورهاش کرده بودند. اسبهای گجستهها بر خلاف اسبهای هامارانی قد کوتاه بودند و پر مو، و البته با استقامتتر، و در عوض استقامت سرعت کمتری داشتند. سواره نظام گجاست سواره نظام موسری نبود، سپندیا این را خوب میدانست.
تیراندازان بر فراز دیوارهای چاچ آماده شده بودند، پایین کوچههای شهر در اختیار مردم شمشیرزن بود، از مردانی که شمشیر به دست گرفته بودند کمتر کسی سرباز واقعی بودند و بیشتر مردم عادی ؛ ولی به هر حال به هدایت افسران سپندیا و ساکنین شهر کوچه به کوچه سنگر بندی کرده بودند. وقتی آخرین سف سپاه گجاست سرجایش رسید، تاریکی شب همه جا را گرفته بود، شاید سائورو فکر میکرد تیراندازان چاچی در تاریکی شب تیرشان خطا میرود ـ چه فکر باطلی. دستور حمله سادر شد. چند منجنیقی که در این چند ساعت به پا کرده بودند شروع به کار کردند. نگه دارندگان منجنیقها اکسرا کولیان مسافر بودند یا جنگجویانی که با پول به سپاه گجاست پیوسته بودند. جنگجویان گجسته خودشان مهارتی در اداره و ساخت منجنیق نداشتند و به همین دلایل روی منجنیقهایشان خیلی نمیشد حساب کرد، معمولا خطا میزدند، و شلیکهای سحیحشان هم اکسرا قدرت کافی نداشتند.
گلولههای بزرگ منجنیق از روی سر سپندیا میگذشتند و هرکدام ساختمانی را نابود میکردند، در حالیکه هدف دیوارها بودند. سه منجنیق غول آسای شهر هم کارشان را شروع کردند. منجنیقهای شهری چون نیازی به جابجایی نداشتند بسیار بزرگتر از منجنیقهای متحرک بودند، گلولههای بزرگتری هم پرتاب میکردند و هدفشان سرفا تودهی بزرگ و گستردهی دشمن بود، و اگر میتوانستند البته منجنیقهای دشمن. سپندیا از بالای دیوار بازی منجنیقها را تماشا میکرد. میدانست که سه منجنیق شهر در برابر 15 منجنیق دشمن کاری از پیش نمیبرند و امیدوار بود سبر برادر سائورو انقدر نباشد و به سرعت حمله را آغاز کند. یک جنگجوی گجاست هیچوقت انقدر سبور نیست که ساعتها در انتظار خرد شدن دیوار بنشیند.
وقتی سبر برادر سائورو تمام شد و دستور حمله را سادر کرد، جنگ واقعی آغاز شد، دیوارکوب عظیم سپاه گجاست به طرف دروازه به راه افتاد، چندین و چند سرباز آن را میکشیدند و هل میدادند. وقتی به تیررس رسیدند، به اشارهی سپندیا تیراندازان چاچی کارشان را شروع کردند. سربازان گجسته مسل برگ در کنار دیوار کوب میافتادند و سربازان تازه جایشان را میگرفتند، در هر طرف چهار ردیف سرباز سپرهایشان را بالا گرفته بودند ولی سپرهای گجسته در برابر تیرهای بلند چاچی مقاومتی نمیکردند، هم زمان چندین گروهان دیگر از سربازان سپاه گجاست نردبان به دست به سمت دیوارها حرکت کردند. هرچند در راه مسل برگ درختان در باد پاییزی به زمین میریختند، نمیایستادند، سپندیا میدانست که تا به حال چند هزار نفری از سربازان گجسته را کشته است و میدانست که دیوارکوبی که به دروازه رسیده است، به ساعت نرسیده دروازه را خورد خواهد کرد. وقتی اولین سری نردبانها به دیوار رسید، سپندیا علامتش را داد. نگهبانانی که در برج دروازه بودند با دیدن علامت سپندیا گرچه تردید در دلشان بود، به چرخهای بزرگشان تکیه کردند و چرخها را چرخاندند، زنجیرها به دور چرخها پیچیدند و دروازه در میان تعجب سربازان گجاست بالا رفت. دیوارکوب یک لحظه ایستاد، آن طرف دروازه سربازان چاچی با شمشیر و نیزه ایستاده بودند و ناگهان به سمت دیوار کوب حمله کردند و جنگ زیر دروازه مغلوبه شد. خبر باز شدن دروازه دهن به دهن بین سپاه گجاست چرخید و خیلیها فراموش کردند باید از دیوار بالا بروند و به سمت دروازه هجوم بردند، تدبیر سپندیا به نظر کاری میرسید.
پایین دروازه جنگ به شدت جریان داشت، ولی در فضای بسیار کم زیر دروازه، بیشتر به زور دو سپاه بستگی داشت که بتوانند دیگری را هل بدهند، و الا جایی برای جنگیدن نبود. نیزهها در هم فرو میرفتند و شمشیرهای خودی در هم گره میخوردند. وقتی وضع تغییر کرد که یکی از سربازان چاچی از میان جمع گلولهی بزرگی از قیر آتشین را به درون حفرهی دیوارکوب پرتاب کرد.
دژکوب، دروازهکوب، یک مکعب مستطیل تو خالی چوبی بزرگ بود که برایش سقف شیروانی قطوری درست کرده بودند، و روی سقف را لایه لایه نمد خیس انداخته بودند طوری که هیچ آتشی به درون آن نفوذ نمیکرد، ولی وقتی گلولهی آتش از داخل به چوب خشک بدنهی دژکوب رسید، آتش از درون آن شعله کشید و به همه جای دژکوب سرایت کرد. ولوله در سپاه گجاست افتاد و دروازه بانان ضامن چرخهایشان را آزاد کردند، دروازهی بزرگ با وزن بسیار زیادش پایین افتاد، چندین نفر جنگجویان گجاست این طرف دروازه گیر افتادند و وقتی دروازهی چوبی هم پشت سرشان بسته شد کشته شدند، اینبار جسد سوختهی دژکوب راه دروازه را بسته بود.
سپندیا به دشت نگاه کرد، پر بود از جسد سربازان گجاست که تیرهای چاچی سوراخ سوراخشان کرده بود، تا چند ساعت دیگر سپاه گجسته نسف میشد و خسته و آن وقت حتی اگر وارد شهر هم میشدند کاری از دستشان بر نمیآمد. سپندیا به پیروزی امیدوار شده بود. نردبانهای بیشتری به دیوارها تکیه داده بودند، ولی حتی اگر جنگجویان گجاست دیوارها را هم میگرفتند کنار زدن جسد دژکوب از جلوی دروازه کار مشکلی بود و جلوی هجوم تمام عیار را میگرفت. سپندیا از روی دیوار بالای دروازه رفت و به دشت زیر پایش نگاه کرد، آرامش برادر سائورو در قلب سپاه دشمن برای سپندیا سوال برانگیز بود، سربازی از میان شهر فریاد زد فرمانده، میدوید و نزدیک میشد. وقتی پای دیوار رسید و سپندیا به سویش برگشت داد زد:«یه دژکوب دم دروازهی جنوبیه فرمانده.» سپندیا فقط برای یک لحظه سر جایش خشک شد و از روی لبهی دیوار به طرف دروازهی جنوبی دوید و دستور داد:«هزار نفر با من بیان» و در همین لحظه دید که سواره نظام مرکزی سپاه گجسته به سمت دروازهی جنوبی به راه افتاده است. شرایط نبرد در حال تغییر بود.
