وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality

چرا شاهکار کم داریم؟

 

در آنچه رضا صراف نقل کرده بود و نظرات پایینش چند سوال مطرح شده بود که گویا مهم­ترینشان این بود: آیا نویسنده می­تواند بدون نوشتن زنده بماند؟ جواب قطعا آری است. چون مرگ با قطع فعالیت مغز و قلب حاصل می­شود و ننوشتن نه قلب را ساقط می­کند نه مغز را. مگر اینکه مفهومی رمانتیک از زنده ماندن در این سوال باشد. یعنی آیا روحش زنده خواهد ماند یا نه؟ با توجه به اینکه چیزی به اسم روحِ نویسنده اصولا وجود ندارد؛ بحث درباره­ی زنده ماندن یا مردنش بی معنی است. [تایید جمع]

پس از این پرسش رمانتیک، پرسشی دیگر مطرح می­شود: چرا نویسنده مجبور می­شود نوشتن را رها کند؟ جواب بسیار ساده است. نویسنده هیچ وقت «مجبور» نمی­شود نوشتن را رها کند. او ننوشتن را انتخاب می­کند. چون آدم­­های مختلف درباره­ی واقعیتِ کارِ نوشتن واکنش­هایی گوناگون دارند. این یک واقعیت است که نوشتن در بهترین حالتش جزء پر در آمدترین مشاغل جهان نیست. درآمد نویسندگی پیش مثلا ساخت و ساز، یا املاکی  یا سوپرمارکت اصلا به چشم نمی­آید. پس به قول همان نویسنده­ لهستانی، نویسنده باید کم در آمد بودن شغلش را در شرایط فعلی بپذیرد. [احسنت جمع]

 و البته ـ به نظر من ـ  تلاش کند تا درآمد صنفی را بیشتر کند. و اگر این شرایط را نپذیرد طبعا از این شغل کنار خواهد کشید. نویسنده­ حرفه­ ای نبودن، البته به معنای اصلا ننوشتن نیست. از اینجا به چند پرسش دیگر می­رسیم.

آیا نویسنده­های تک اثری محصول این شرایط هستند؟ و اگر فرض کنیم هنرمندان ایرانی در طول حرفه­ هنریشان نمی توانند در اوج بمانند، باید در این سقوط هنرمندان را مقصر بدانیم یا شرایط را؟

وقتی تلاش به پاسخ دادن به این پرسش­ها شروع کنیم، به سرعت به گزاره­هایی حاشیه ­ای برخورد می­کنیم که اثبات صدق یا کذبشان تقریبا محال است. مثلا:

-         ادبیات ایران در برابر ادبیات جهان اصلا پشیزی ارزش ندارد که درباره­ آن بحث کنیم.

-         در تمام ادبیات ایران یک رمان متوسط هم نیست.

-         گلشیری هرچیزی که نوشته شاهکار است و هیچوقت افتی نکرده.

-         در ادبیات ایران یک شاهکار هست و آن هم کلیدر است.

-         و....

با تقریبی خوب می­توان اسامی را تغییر کرد و به همین گزاره­های مکررا گفته و شنیده شده در سینما و تئاتر یا حتی هنرهای تجسمی هم رسید. این گزاره­ها راه را برای رسیدن به پاسخ پرسش­های اصلی بسیار ناهموار می­کنند. من می­گویم آنچه شاهکار می­گویند، شاهکار هست. مثلا شازده احتجاب، یا حتی کلیدر، این که چه چیزی شاهکار هست یا نیست در حد یک یا دو مورد تغییری در کل بحث ایجاد نمی کند. و کلا اهمیت بنیادین ندارد. به قول معروف، هست که هست. [خنده­ی جمع]

بحث در مقیاس جهانی هم کلا موضوع دیگری است. یعنی پاسخ به این پرسش که: چرا ادبیات فارسی زبان در جهان جایگاه مناسبی ندارد؟ بحثی دیگر می­طلبد. با این پیش فرض­ها به سراغ دو پرسش بالا می­رویم. اول شرایط را بررسی کنیم و ببینیم آیا مخالفت عمده­ای با آنچه من اینجا به عنوان شرایط عمومی نویسندگی  در ایران می­شمرم وجود دارد یا نه:

1.     همواره دولت ایران(از زمان قاجار تا الان) با نویسندگان از بنیاد مخالفت داشته است(مگر شاید در مقاطعی چند ساله) چکیده­ ایده­ کلی دولتمردان بالامرتبه­ ایران این است که ادبیات نباشد بهتر است حتی اگر در تایید ما باشد، مخصوصا رمان.

2.     چرخه­ی نشر کتاب چرخه­ای است بسیار کند. کاری که باید ظرف سه ماه انجام شود به دلایل متعدد یک سال یا بیشتر طول می­کشد. در بسیاری موارد زمان چاپ، از زمان نگارش بیشتر می­شود. نویسنده معمولا بازخورد اثرش را بسیار دیر دریافت می­کند. و نویسنده­ها معمولا از چرخه­ی چاپ جلوترند.

3.     یک خرافه­ی عمومی در ایران هست درباره­ی فروختن قلم. به این ترتیب هرکس پول در بیاورد قلمش را فروخته و بی شرف است و برای اصیل بودن و باشرف بودن در حوزه­ی ادبیات باید گرسنه بود. به این ترتیب شما عملا بین شرف و رفاه زندگی باید یکی را انتخاب کنید. رفاه ظاهرا فقط بعد از پنجاه سالگی مجاز است.

4.     نویسنده آدمی است که باید در قالب پیش فرض خودش بماند. مویش آشفته باشد، ترجیحا سیگار بکشد. عصبی باشد. غرغرو باشد و ناظر به نکته­ی سوم، فقیر باشد! نویسنده­ای که ورزش کند، زندگیش روی روال باشد و منظم کار کند و ... معمولا نویسنده­ای الکی محسوب می­شود. و برعکس.

5.     نویسنده­ی ایرانی هیچگاه صاحب یک شغل و به عبارتی حرفه­ای محسوب نمی­شود. شما دولت آبادی هم که باشید «بیکار» محسوب می­شوید چون از روی کتفتان خاک بلند نمی­شود. احتمالا دفترچه­ی بیمه ندارید. و ساعت کارتان دقیق 9 صبح تا 4 بعد از ظهر نیست. در نتیجه بیکارید. و بعد از چاپ ده کتاب و چهل مقاله می­شنوید که: نمی­خوای یه کار پیدا کنی؟

6.     و .........

احتمالا شما می­توانید ویژگی­های مشترک دیگری هم بین نویسندگان در ایران پیدا کنید و بنویسید. [جمع می­گویند بله بله، می­توانیم.] حالا برمی­گردم و به یک سری سوالات جواب می­دهد.

آیا نویسندگان تک اثری محصول این شرایط هستند؟

قطعا خیر.  با همین شرایط ثابت یک عده­ی زیادی آدم هستند که تعداد زیادی کتاب نوشته­اند. اینکه علی محمد افغانی فقط یک رمان نوشته است، بیشتر به این مربوط است که فقط همان یک داستان را در ذهن داشته نه شرایط اجتماعی ایران. تعداد نویسندگان نسبتا پرکار ایرانی کم هم نیست. در همین شرایط سیامک گلشیری و سناپور و کاتب و محمدعلی و زویا پیرزاد و فریبا وفی و  .... در حال نوشتن هستند. کم هم نمی­نویسند. میزان موفقیت و اقبال عمومیشان هم کم نیست. پس نویسنده بودن در طول زمان ممکن است. کذب این گزاره که «در ایران نمی­شود نویسنده بود.» قبلا توسط برخی افراد اثبات شده است.

آیا در سقوط نویسندگان این شرایط موثر است؟

این سوال فقط وقتی موضوعیت پیدا می­کند که کسی بتواند تئوری سقوط نویسنده را اثبات کند. مثلا فرض کنیم هوشنگ گلشیری. آیا کسی می­تواند ثابت کند که گلشیری بعد از شازده احتجاب سقوط کرده است؟ یا کسی می­تواند ثابت کند که احمد محمود بعد از همسایه­ها سقوط کرده است؟ فکر نمی­کنم چنین اثباتی ممکن باشد. اصولا بعید می­دانم استدلال محکمی هم در تایید این گزاره که «ادبیات ایران در صد سال اخیر سقوط کرده است.» بشود پیدا کرد. بیشترین ادعاها در این مورد جملاتی هستند مانند:

-         دیگر رمانی مثل بوف کور نوشته نخواهد شد!

-         این نویسنده­های جدید آقا سطحیند! عمق ندارند! چیزی از ادبیات سرشان نمی­شود کلا!

-         آن عمقی که ساعدی داشت آقا، اصلا این سیامک گلشیری ندارد!

-         ملکوت صادقی کجا، این رمان­های صد تا یه غاز جدید کجا!

-         و....

واقعیت این است که چه از نظر حجم تولید، چه از نظر کیفیت عمومی، ادبیات داستانی ایران سیر رو به رشدی داشته است و الان ادبیات ایران در سطح جهانی بیشتر شناخته شده است.(الان حوصله­ مدرک آوردن برای این مدعا ندارم. اثباتش دشوار است، اما از من بپذیرید!) شاید جریان کلی ادبیات داستانیِ ایران، و حال و هوای کلی ایران در بیست سال اخیر تغییر کرده است و شاید در یک برداشت خیلی کلی بتوان گفت به سمت انتزاع رفته، شاید. اما این لزوما بد نیست. صرفا تغییری در حال و هواست. حال و هوایی که با رمان­های جدید گوتیک و قهرمانی و ... در حال تغییر است. شاید من بگویم هیچ رمانی را به اندازه­ تنگسیر تحسین نمی­کنم، اما این مقایسه­های تک به تک معیار شرایط کلی نیستند.

با توجه به اینکه دو تا سوال قبلی سوالات روشنگری نیستند. من سوال دیگری مطرح می­کنم و به نظرم این سوال اهمیت بیشتری دارد.

 

چرا نویسندگی در ایران تبدیل به یک حرفه مقبول نمی­شود؟

به نظر من مانع اصلی در این راه همان خرافه رایج است که نویسنده نباید قلمش را بفروشد. یا به عبارت بهتر: نویسنده نباید بابت نوشتن پول بگیرد. یعنی شما یا از راه نوشتن زندگی می­کنید و بی شرفید. یا یک نویسنده­ گرسنه هستید و با شرفید. نویسنده­ پرمخاطب بد است. شما محکومید مخاطبتان اهالی ادبیات باشند والا سطحی هستید. همین خرافه به نویسندگان تحمیل می­کند مشاغل دیگری داشته باشند و تاکید می­کند نفروختن شرافت قلم، یک کار قهرمانی است. در این تصویر شاعرانه، قلم ظاهرا یک موجود شرافتمند است، چیزی شبیه زن باکره! و به سرعت تبدیل به فاحشه می­شود. همانقدر که باکرگی زن بی ارزش است، این شرافت موهوم هم بی ارزش است. [تکبیر جمع]

حالا با توجه به اینکه اگر کتاب شما پنجاه تا چاپ بخورد قاعدتا قلمتان فاحشه است، چطور ممکن است از نوشتن زندگی بگذرانید؟

شما می­توانید سرویراستار یک یا دو ناشر باشید، استاد دانشگاه شوید و ... . این­ها اشکال چندانی ندارد. اما نویسنده­ی موفق و پولدار هرگز! نویسنده باید تصویری را بسازد که از او انتظار می­رود. مردی شکست خورده و تنها که درکش نکرده­اند مگر قلیلی! حالا برسیم به سوال ابتدایی،

چرا شاهکار کم داریم؟

چون در ادبیات جهان، آنها که شاهکارها را نوشته­اند معمولا نویسنده­های حرفه ­ای بوده­اند و از شرکت نفت یا آموزش و پرورش حقوق نمی­گرفته­ اند. از فلوبر، فاکنر، تولستوی، داستایوفسکی، و حتی بولگاکف و سلینجر و کوور و ونه­گات و دیگران می­توان نام برد. به نظرم نویسنده ­های نیمه وقت شانس کمتری برای نوشتن رمان­های بزرگ دارند. برای اینکه نویسنده­های حرفه­ ای داشته باشیم. لازم است اول حرفه­ نویسندگی داشته باشیم. و برای داشتنِ حرفه­ نویسندگی لازم است تعداد کسانی که نویسندگی را حرفه­ خود می­دانند بیش از این باشد که هست.

در این تعبیر بهتر است کسی به قول خرافه­ی رایج شرفش را بفروشد و رمان­های عاشقانه­ی پرفروش بنویسد تا در کنار نوشتنش  زبان تخصصی کنکور درس بدهد و رمان­های نیمه کاره بنویسد. به این ترتیب احتمال تولید شاهکار بالاتر می­رود. پس آنچه اهمیت دارد، حرفه­ ای کردن ادبیات است. [تکبیر مجدد جمع]




+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 11:16  توسط  امين  

این داستان رو بعد از دیدن بلوتوث گرگی که توسط سگ­های ده بعد از خفه کردن بیست سی تا گوسفند دریده شد، نوشتم. و در راستای بحثی که شیش هفت ماه پیش با یکی از دوستان داشتیم درباره­ی کاربرد «که» در زبان فارسی و اینکه آیا می­شود یا نمی­شود بدون «که» نوشت. در این داستان اصلا از حرف ربط «که» استفاده نکردم.

 

افسانه گرگ خاکستری

 

آن شب پراحساس­ترین شب زندگیشان بود. شبِ کمالِ ماه و خرامِ ابرهای خاکستری در آسمان. ابرهایی به رنگ چشم­های او، به رنگ او، خاکستری. گوسفندها در آغل بودند و سگ­ها در جفتگیری. در آن شب از پنجره تو رفتند. از پنجره­ا­ی تنگ جایش به اندازه­ی یک بدن. یکی شده بودند. آن آرواره­­ی خفه کننده­ی گوسفندان یکی بود، دو تا نبود. آن شب در آغل یک گرگ بود، دو گرگ نبود. و این افسانه را تا سال­ها بعد، تمامِ گرگ­ها بازخواهند گفت. در آن شب افسانه­ای دو گرگ به آغل زدند ولی روستاییان یک رد پا یافتند. افسانه­ی گرگ­های عاشق را همین حالا هم گرگ­های جنگل بلوط برای بچه­هایشان می­گویند. اما در افسانه­ی آنها آن گرگِ تنها به چنگ روستاییان نمی­افتد.

آن شب گوسفندها را خفه کردند و در بع بعِ ملتمسانه­ی گله حسِ گرگ بودنشان ارضا شد. آن شب دستِ آخر با یک بره به کوه زدند. آن شب  روستا را برای خودشان سند زدند. آن شب دیگر دو گرگ خاکستری نبودند. گرگ خاکستری بود. بالاترین برکه­، عکس ماه را چنان می­تاباند انگار آسمان در آب است. کنارش بره­ای را دریده بود. از تماشای خونِ روی پوزه­ لذت برده بود. زوزه­ی عشقش به گوش گرگ­های کوهستان رسیده بود. حتی گوزن­ها و قوچ­ها، آن شب قلبشان از ترس تندتر نمی­زد، چیز دیگری در کار بود و آن چیز دیگر گرگ خاکستری بود. آن گرگ آزادِ گوسفند کش.

چراغ­ها روشن شد. سگ­های روستا به خود آمدند. جمع شدند و زوزه کشیدند و پارس کردند. مردم فانوس­هایشان را روشن کردند. چراغ­های روستا روشن شد. شده بود آنچه نباید می­شد. گرگ­ به ده زده بود. وقت انتقام بود. شکارچیان ده تفنگ­هایشان را بیرون کشیدند و سگ­های ده را سر سه راهی جمع کردند. پشت سرشان چراغ­های مسجد روشن بود با دو مناره­ی بلندش درست وسط ده. نور می­انداخت روی سه راهی، روی سگ­ها و شکارچیان و تفنگ­هایشان. همه جمع شده بودند. ردپای یک گرگ را دیده بودند؛ فقط یکی. شبانه به کوه زدند. سگ­ها ردپا را دنبال کردند. بره­ها را کنار رودخانه یافتند. بالای صخره­ها گرگ خاکستری را دیدند غوطه ور در لذت عشقش. دوره­اش کردند. طنابی به گردنش انداختند. سگ­ها یک گوشش را کندند. آدم­ها پوزه­اش را بستند. سگ­ها شانه­اش را زخمی کردند. آدم­ها پایش را با طناب بستند. دستهایش را سفت و محکم با طناب بستند. رد طنابها توی گوشتش ماند. چوبی از میان پاهایش رد کردند و شکارشان را به ده برگرداندند. تا شکارچیان پیروزمندانه به ده برگشتند، هنوز خورشید نزده بود. به دنبال گرگی رفته بودند و گرگی آورده بودند و نمی­دانستند از بالای بلندترین صخره­ی کوهستان نیمه­ی دیگر آن گرگ به جفتش نگاه می­کند. هرکس گرگ خاکستری را با دست و پای بسته می­دید، قلب اگر داشت به غصه­ی او می­تپید.

پدر و مادرها بچه­هایشان را آوردند تا گرگ را ببینند. هم بترسند و هم ترسشان بریزد. بچه­ها با سیخ به گرگ می­زدند. گرگ را در حیاطِ مسجد در قفسی انداختند و چهار درشت هیکلترینِ سگ­های روستا را گماشتند به نگهبانی. سگ­هایی با گوش­های بریده و شانه­های پهن. سگ­ها گله ناموسشان بود و به خاطرش جان می­دادند. حاضر بودند سه بار بمیرند ولی گرگ فرار نکند. گرگ خاکستری با دست و پا و پوزه­ی بسته و چشم­های باز، از پشت میله­ها به آنها نگاه می­کرد و به پشت سر آنها. آنجا کوهستان بود و آزادی و نیمه­ی دیگرش.

او دست و پایش بسته بود ولی برق چشم­هایش هنوز بود. چهار سگ درشت هیکل از دور نگاهش می­کردند. فکر می­کرد می­تواند از میان آنها بگذرد یا نه؟ اگر دستهایش باز بود با یک جست به دیوار می­رسید. می­دوید در کوچه­های ده.سر راهش  از هر کس و ناکسی می­گذشت تا به کوهستان برسد. ولی دستهایش را بسته بودند. پاهایش را بسته بودند و گرگ می­دانست هرگز از این زندان زنده نجات نخواهد یافت. می­دانست چند روزی مایه­­ی تفریح اهالی خواهد بود و بعد برای عبرت باقی گرگ­ها جسدش آویزان از بلندترین تیر برق روستا تاب خواهد خورد. پیش از این هم بارها جسد گرگ­ها تاب خورده بود ولی عبرت کسی نشده بود. او در قفسش این را می­دانست. او در کوهستان این را می­دانست. و تمام گرگ­ها  و حیوانات دیگر هم این را می­دانستند.

گرگ خاکستری از لب صخره تکان نخورد. همانجا ایستاد و به دهکده خیره شد. در یک خط مستقیم نگاه می­کرد. خط از آبادی بوی نیمه­ی دیگرش را به سویش می آورد و مستقیم به قفسی در حیاط مسجد می­رسید. یک روز گذشت. گرگ جوانی را به سراغ گرگ خاکستری فرستادند. گرگ خاکستری، تا کی می­خوای اینجا وایسی؟ همه­ی گرگای کوهستان نگران حالت شدن. مگه عاشق و مجنون شدی؟ بیا پایین.  گرگ خاکستری نگاهش را از ده برنداشت. من یه نصفه­م اون پایینه. من از عشق و جنون سر در نمیارم. فقط به من بگو چطوری می­توانم از صخره بیام پایین و راحت زندگی کنم وقتی نصفم تو یه قفس تو اون روستاس، بین اون همه آدم؟

گرگ جوان جوابی نداشت. رفته بود پیش دیگران و غذایش را خورده بود. یک گوزن بزرگ شکار کرده بودند. یک تکه از سینه­ی گوزن را هم برای گرگ خاکستری آورده بودند. اینبار قاصد ماده گرگی بود آماده­ی جفتگیری. بفرمایید گرگ خاکستری. بخورید. باید پاهاتون قوی باشه. می­دونم، پاهای نر باید قوی باشه. بله دیگه، برای شکار لازمه. گرگ خاکستری پوزخندی زد.  بر خلاف انتظار همه از گوشت گوزن خورد. وقتی ماده گرگ از او پرسید چکار می­کنی؟ فقط جواب داد با غذا خوردن من نیمه­ی دیگرم هم سیر می­شود. حرفش منطقی بود. ماده گرگ اعتراضی نکرد. حسادت کرد.

من می گم همین الان بکشیمش. من می گم بذاریم فردا صبح. بذارین پسر من دوربین بیاره، گفته می خواد ازش فیلم بگیره. فیلمو با گوشی گرفتیم. بذارین همین الان ببریمش آویزونش کنیم خیال خودمون رو راحت کنیم حاجی، آخه کی تو حیاط مسجد گرگ نگه می­داره؟ حالا گرگش به کنار. کی تو حیاط مسجد سگ می بنده؟ سگ نبندیم  خودمون واستیم اینجا مراقب گرگ؟

حالا طوری نیست حاج آقا. فردا گرگو دار می­زنیم، حیاط مسجد رو هم حسابی آب می­کشیم و می شوریم. بله، نجس نمی مونه. بله، اتفاق مهمی نیست. خیره، خدا به هر حال بی جهت برای چیزها قاعده نذاشته. حالا اگر موافق باشید چند تا جوون رو بگیم تا بعد از نماز صبح، همچین خورشید بالا نیومده، گرگ رو ببریم همون سر سه راهی به دارش بزنیم، خیالمون راحت باشه. آدم­ها در خانه­ی کدخدا نشسته بودند و حرف می­زدند و از فضلِ هم استفاده می­کردند. دود قلیان و چپق خانه را پر کرده بود. پسربچه­ها چایی می­دادند و پاها بو.

صبح شد. صبح روز سوم. کمی مانده بود تا خورشید بزند. جوان­های قوی هیکل سراغ گرگ آمده بودند. سگ­های روستا پارس می­کردند. گرگ، در قفسش اسیر خوابیده بود. جوان­ها یک طناب دور گردن گرگ انداختند، بعد دست و پایش را باز کردند. نمی­خواستند دست و پا بسته به دارش بزنند. می­خواستند گرگ را در عینِ آزادی شکست داده باشند. اعدام گرگ دست و پا بسته شجاعتی نمی­خواهد. گرگ خاکستری آرام از قفسش بیرون آمد. مقاومتی نکرد. نجنگید. خودش را در اختیار آنها گذاشته بود چون از نیمه­ی دیگرش خبر داشت.

گرگ پیر راه او را بسته بود. کجا می­ری جوون؟  خودت می­دونی پیره گرگ. گرگ خاکستری از روی صخره­ی بلند به سمت ده سرازیر شد. گرگ پیر دوباره راهش را بست. تو حتی بزرگترین گرگ این کوهستان هم نیستی، چطور می­خوای از بین سی تا سگ و آدم نجاتش بدی؟ گرگ خاکستری دوباره از کنار گرگ پیر رد شد. نمی­رم نجاتش بدم.

گرگ پیر دنبال گرگ خاکستری پایین آمد. جوون، آخه چیکار داری می­کنی؟ گرگ خاکستری به راهش ادامه داد. چاره­ای غیر از این ندارم. نصفم اون پایینه. گرگ پیر سرجایش ایستاد. گرگ خاکستری به چشمه زد. زیر آب فرو رفت و از سمت دیگر بیرون آمد. شره­ی آفتاب از دامنه­ی کوه سرازیر شد به سمت پایین. گرگ خاکستری به شیبِ کوه زد. آفتاب به او رسید. زیرِ آفتابِ صبحگاهی قطرات آب لای پرزهای بلند خاکستریش می­درخشیدند. این­روزها وقتی در جنگل داستانش را تعریف می­کنند؛ او را توده­ی درخشانی از عشق می­دانند. مادرانِ کوهستان برای بچه­هایشان اینطور می­گویند:

«گرگِ خاکستری تو سیاهی از کوه می رفت پایین، وسط درختا بود. خورشید اومد بالا نورشو انداخت رو جنگل. اولین آفتاب از لای شاخه­ها، افتاد روی سرش، سرِش پر از نور شد. وقتی از لای درختا رفت بیرون همه­ش نور شد. گرگ خاکستری توی روز، مثل فانوس بود توی شب. مردم از توی ده نگاه می­کردن می­دیدن یه گوله­ی نور داره میره سمتشون، بعضیا فکر کردن امامزاده رضوان زنده شده داره میاد سمتشون. همه­ی مردم جمع شدن سر سه راهی، ولی بالاخره زیر آفتاب گرگ خاکستری خشک شد و همه فهمیدن امامزاده رضوان نیست. گرگه. ولی ما اهلِ جنگل  می­دونستیم گرگ خاکستری از کوه پایین نمیره. عشق میره.»

مردم دیدند گرگی از میان گلوله­ی نور بیرون آمد. یکی فریاد زد این گرگ معمولی نیست. این گرگِ امامزاده­س. تا پیش از آن کسی حرفی از گرگِ امامزاده نشنیده بود اما  چطور می­توانستند  او را بهتر از این توصیف کنند، گرگی از دلِ نور را؟ در چشم مردم این گرگ یک گرگ عادی نبود. آنها گرگی را می­دیدند به اندازه­ی سه خرس. همه مرعوب بزرگیش شده بودند. همه عقب عقب رفتند. گرگ خاکستری میان جمعیت ایستاده بود و به پایین آمدن نیمه­ی دیگرش از کوه نگاه می­کرد. در چشم او، وقتی گرگ خاکستری از کوه پایین می آمد، زیباترین موجود جهان بود.

کمی طول کشید تا مردم به خودشان بیایند. با جرات گرفتن صاحب­هایشان؛ سگ­ها هم جسور شدند و از پشت صاحب­هایشان بیرون آمدند. پارس کردند. مردم تفنگ­های شکاریشان را بیرون آوردند. شکستند. فشنگ گذاشتند. گرگ هنوز پایین می­آمد. بدون ترس. طنابِ دار را به تیر چراغ برق وصل کرده بودند و اطرافش ماشین­ها را پارک.

گرگ خاکستری  در فرصتی طناب را از دست جوان قوی هیکل رها کرد و دوید تا رسید به پرایدِ کنارِ تیر برق و نیمه­ی دیگرش به سمت او دوید، تا مردم تفنگ­هایشان را ببندند او نزدیک شده بود، و به هوا پرید و نیمه­ی دیگرش هم پرید تا در آسمان به هم رسیدند و تفنگ­ها شلیک شدند. مردم از لذتِ به دار کشیدن قاتل گوسفندهایشان محروم شده بودند، و پیش پایشان فقط یک جسد افتاده بود. یک گرگ خاکستری با چندین گلوله در بدنش.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 23:48  توسط  امين   | 



سال تازه را در وبلاگ دیگرم تبریک گفته ام 

www.situationoii.blogspot.com



هاماران ـ داستان سیزدهم: نبرد چاچ

داستان های پیشین:

یکم      دوم     سوم   چهارم   پنجم   ششم  هفتم  هشتم   نهم   دهم  یازدهم

     دوازدهم

کل داستان         

 هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسب­های سرکش در آتش هجوم گجسته­ها(جنگجویان گجاست) می­سوزد. فرمانده سپندیا در کرانه­ی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سپید را خائنین به دشمن واگذار کرده­اند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی می­کند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر می­کنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا با روناک بانوی شهر چاچ پیمان می بندد و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ می رود و ورنخومن خائن را دستگیر می­کند. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد.  سپندیا که از چاچ دفاع می کند در موقعیتی غیرممکن قرار دارد...

این داستان ادامه ی مستقیم داستان دوازدهم است.



هاماران ـ داستان سیزدهم: نبرد چاچ ـ بخش دوم

 

وقتی فرمانده سپندیا به دروازه­ی جنوبی رسیده بود، نگهبانان کم تعداد دروازه مرده بودند و ترک­های عمیقی روی دروازه افتاده بود. حدود دو هزار جنگجوی گجسته منتظر شکستن دروازه بودند و چند سد نفر هم با نردبام و طناب به روی دیوار رسیده بودند. سپندیا تردید نکرد و به قلب دشمن زد. پشت سر او هزار سرباز چاچی کمان به دست نزدیک می­شدند، عده­ی روی دیوار و عده­ای در خیابان­ها. مردمی که به شمشیر و نیزه­های بلند مسلح بودند پشت دروازه جمع شده بودند تا جلوی ورود دشمن را بگیرند ولی سپندیا می­دانست که مردم آموزش ندیده در برابر ضربه­ی اول سپاه گجاست توان دفاعی بالایی ندارند. خودش از فرستی که شلیک تیراندازان بهش داده بود استفاده کرد و از پلکانی پایین رفت و فریاد زد:«برگردید توی کوچه­ها»

به این ترتیب سپاه گجسته وارد شهر می­شد. ولی اقلا یک روز دیگر طول می­کشید تا بتوانند کوچه به کوچه همه­ی شهر را بگیرند. خوشبختانه چاچ شهر بزرگی بود. وقتی سپندیا به زمین رسید، دروازه در هم شکست و تیرهای بزرگ چوبی روی زمین ریختند. دروازه در هم شکست و سربازان گجاست به درون شهر ریختند. تیراندازان چاچی قبلا روی پشت بام­های مشرف به دروازه جا گرفته بودند. روی هر پشت بامی چند تیرانداز زبده جا گرفته بودند و چندین رزمنده­ی عادی از مردم شهر از ساختمان دفاع می­کردند  تا گجسته ها به بالا نرسند، و درگیری شدیدی شروع شد.  سپندیا در خیابان فرماندهی مردم را به عهده گرفته بود و هر لحظه به سمتی می­دوید.

جنگجویان گجسته تکه الوارهای دروازه را کنار زدند، و سواران گجسته وارد شهر شدند. این سواره نظام می­توانست به سرعت در شهر بگردد و از روی موانع کوتاه قد به راحتی عبور کند و پیاده نظام سبک شهری آموزش ندیده را به سرعت از بین ببرد. سپندیا همینطور که شمشیر می­زد و جنگجویان گجاست را زمین می­انداخت به شکست فکر می­کرد. سپندیا فکر کرد همین الان می­تواند سوار یک اسب گجاست شود و از چاچ فرار کند. شانسی برای پیروزی در جنگ نداشتند. دروازه­ی شمالی هم به زودی می­شکست و شهر پر می­شد از دشمنان تیغ به دست، پاکسازی شهر احتمالا تا فردا طول می­کشید ولی به هر حال همه کشته می­شدند. سپندیا چندین نفر از نیروهای دشمن را کشت، به خانه­ای رفت که مدافعینش ضعیف تر از مهاجمین بودند و همه­ی دشمنان را کشت. از خانه بیرون زد و به کوچه­ی کناری رفت، در کوچه­های تیرها می­رفتند و می­آمدند، چند تا از پشت بام­ها دست گجسته­ها افتاده بود. سپندیا دستور داد و سربازانش را یک کوچه عقب کشید، گویا لشکر گجسته همه­ی سربازانش را به سمت دروازه­ی جنوبی می­فرستاد. سپندیا مجبور بود از کاخ دفاع کند. روناک و محافظانش در کاخ شهر بودند، و مرگ روناک با مرگ چاچ برابر بود. روناک از دوازده سالگی مدیریت شهر چاچ را به عهده داشت و همه­ی مردم شهر عاشقانه او را دوست داشتند.

سپندیا همه­ی نیروهایش را عقب کشید. خیابان­های نزدیک دروازه را خالی کردند و پشت بام به پشت بام عقب نشستند تا دیوار دفاعی مستحکمی برابر دروازه­ی بارگاه روناک بسازند. سپاهیان گجسته سفوفشان را پای دروازه­ی جنوبی شهر منظم می­کردند. سپندیا برگشت و به دروازه­ی شمالی نگاه کرد. تلفات بیش از حد بود. زود بود که دروازه خورد شود و دشمن داخل شهر بریزد. سپندیا به کاخ هم نگاه کرد. روناک لبه­ی ایوانی آمده بود که همیشه از آن با مردم شهر حرف می­زد، چون کاخ فرمانروایی رو به بزرگترین میدان شهر هم بود. سپندیا اول با غسه به روناک خیره شد، اما بعد حس کرد انگار روناک لبخند می­زند. سپر و شمشیرش را با تعجب پایین آورد.  روناک چطور می­توانست در همچین شرایطی لبخند بزند؟ وقتی دروازه­ی شمالی می­شکست، از دست سپندیا هم کاری ساخته نبود. و تا چند ساعت بعد از آن کاخ فرمانروایی چاچ هم سقوط می­کرد و همگی کشته می­شدند. سپندیا یک لحظه چشمانش را بست و خودش را در تالار اسلی کاخ دید که خون آلود روی زمین می­افتد. لبخند زد. روناک برگشته بود داخل. سپندیا دوباره برگشت رو به سربازان و مردمی که با اسباب خانه­، از سندلی و فرش و پشتی تا در تنور، خیابان­ها و کوچه­های شهر را سد می­کردند. رفت و روی بلندترین سنگر ایستاد و به سپاه گجسته­ها خیره شد. شمشیرهای کج و کوله و کوتاهشان را از نظر گذراند و نیزه­های کوتاه و بلندشان را. زره­های پوستی شمالیشان را، و اسب­های قد کوتاهشان را نگاه کرد. به بهترین وجه جنگیده بودند، پس دلیلی نداشت از شکست ناراحت شود. به سربازانش نگاه کرد. همه خسته و ترسیده بودند. سپندیا گفت:«چند نفس دیگه که بکشیم دشمن یورش میاره. پس از فوج نخست، برمی­گردیم سمت کاخ. ترس به دلتون راه ندید. و ناامید نباشید. همیشه امید هست.»

آرایش سپاه گجسته پای دیوار تغییر کرد. و حمله را آغاز کردند. شهر لرزید. تیراندازان چاچی تیرهایشان را رها کردند. سپندیا که بالای سنگر ایستاده بود نیزه­ای که به سمتش پرتاب شده بود را در هوا با ضربه­ی شمشیر نسف کرد و از شیب سنگر پایین رفت تا اولین سرباز گجسته را بکشد. دومین و سومین و چهارمین نفر را هم کشت. ناگهان سدای فریادهای تازه­ای  باعس شد سرش را بلند کند و یک نیزه ران راستش را بشکافد. سپندیا کله­ی ساحب نیزه را با یک ضربه قطع کرد و به دروازه خیره شد. از درون دروازه، همن سوار بر اسبش داخل شد و پشت سرش چندین سوار هامارانی، دشمن را درو کردند.

سپندیا نیزه را از پایش بیرون کشید و لنگ لنگان خودش را به کاخ رساند. می­دانست دیگر دلیلی برای نگرانی وجود ندارد. و تازه علت لبخند روناک را فهمید. روناک پیر و خردمند نه تنها به مرگ فکر نمی­کرد، بلکه به زندگی لبخند زده بود. او سایه­ی سواران هامارانی را از دوردست دیده بود که می­آیند تا شهر را نجات دهند. در اطراف سپندیا مردم آتش­های شهر را خاموش می­کردند، سپندیا، تکه­ای پارچه پیدا کرد، اول زخمش را بست و بعد چشم­هایش را.

***

چند ساعت بعد در تالار کاخ روناک، سپندیا و همن، به همراه روناک و فرمانده­ی گارد مخسوسش نشسته بودند. همن تعریف کرد که چطور سربازان سرگردان هامارانی را از شمال رود آترا جمع کرده است. همن حدود پنج هزار سوار با خودش آورده بود، و با تلفاتی که امروز داده بودند شش هزار تیرانداز چاچی هم زنده مانده بودند. این نیرو، اگر با نیروی باقی مانده­ی ملکه نایریکا جمع می­شد شاید برای باز پس گرفتن سپیدشهر کافی بود. اما بدترین خبر برای سپندیا و روناک، خبر نزدیک شدن سپاه عظیم گجاست بود. سپاهی که اینطور که همن می­گفت اقلا چهارسد هزار سرباز داشت. این بدترین خبر بود، بدترین خبر.



+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 15:36  توسط  امين   | 

 

 

معرفی وبلاگ:

چون این وبلاگ فقط اختساس پیدا کرده به هاماران و ماجراهای قهرمانان آن وبلاگ جدیدی تاسیس کردم که یک سری چیزای دیگه اونجا بنویسم. با این آدرس:

www.situationoii.blogspot.com

 

نکته: از این داستان به بعد، حذف حروف دوباره شروع میشه. ولی اینبار به تدریج در داستان زیر به جای حروف ص و ث هم از س استفاده شده است. ذکر این نکته ضروری است که بحث سر تعصبات فارسی و غیره نیست. حرف من این است که زندگی بدون این حروف هم ممکن است، و هم چه بسا ساده تر.

 نکته ی دوم: بعد از اتفاقات این چهل روز اخیر این داستان هم می تونه کلا بی معنی باشه، هم می تونی صاحب معنی جدید باشه. نمی دونم

 

هاماران ـ داستان دوازدم: نبرد چاچ

داستان های پیشین:

یکم      دوم     سوم   چهارم   پنجم   ششم  هفتم  هشتم   نهم   دهم  یازدهم

  

کل داستان         

 هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسب­های سرکش در آتش هجوم گجسته­ها(جنگجویان گجاست) می­سوزد. فرمانده سپندیا در کرانه­ی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سپید را خائنین به دشمن واگذار کرده­اند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی می­کند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر می­کنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا با روناک بانوی شهر چاچ پیمان می بندد و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ می رود و ورنخومن خائن را دستگیر می­کند. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد.  سپندیا بر فراز دیوارهای شهر چاچ ایستاده است و انتظار رسیدن سپاه گجاست را می کشد.

این داستان ادامه ی مستقیم داستان ششم است.

 

 

داستان دوازدهم:  نبرد چاچ

 

 

سپندیا روی دیوار ایستاده و به افق دوردست خیره شده بود. پشت سرش قله­های پربرف کوهستان پاران (پار ها = گذشته­ها) تا می­توانستند جلوی خورشید را می­گرفتند. خورشید بالاتر می­آمد و شعاع­های نورش سرشانه­های سپندیا را نورانی می­کرد. کشاورزانی که با حیوانات و وسایل قیمتیشان از روستاهای اطراف به امنیت دیوارهای شهر پناه می­بردند بالا را نگاه می­کردند و سپندیا را پشت به خورشید، نگهبانی می­دیدند که ایزدان برای نگهداری از ایشان فرستاده­اند. به زودی، قبل از اینکه ماه به میان آسمان برسد، گل­های بهاری دشت زیر چکمه­های چرمی سربازان دشمن لگدکوب می­شدند. دشت از سیاهی لباس­هایشان سیاه می­شد و سپندیا برای بار چندم باید  برابرشان ایستادگی می­کرد. حقه­ی روناک گجسته­ها را عسبانی کرده بود. وقتی گروهان گجسته­ برای بردن کمان­ها به شهر چاچ رسید و برنگشت، فرماندهان گجسته خشمگین شدند. و اینطور که خبر به سپندیا رسیده بود، سائورو، سلطان بزرگ گجاست، برادرش را به همراه چهل هزار سپاهی مامور گشودن دروازه­های چاچ و قتل عام تمام مردمان و حیوانات شهر کرده بود.

تیراندازان چاچی کم کم سر جایشان حاضر می­شدند، دهقانان و کشاورزان همه وارد شهر شده بودند و دروازه­ها بسته شده بود. زره­ها زیر آفتاب می­درخشیدند، و دانه­های عرق کم کم بر چهره­ی سربازانی که تجهیزات دفاعی را آماده می­کردند سر می­خوردند و بر زمین می­چکیدند ـ دوازده هزار کماندار برابر اقلا چهل هزار سرباز خونخوار. چاچ دو دروازه­ی بزرگ داشت، دروازه­ی شمالی و دروازه­ی جنوبی. دشمن از سمت شمال نزدیک می­شد و محل اسلی دفاع دروازه­ی شمالی بود. در چند هفته­ای که با حیله­ی روناک به فرستشان اضافه شده بود سپندیا وضعیت دفاعی شهر را تا جایی که می­توانست بهتر کرده بود. دروازه­ها را تقویت کرده بودند و لبه­ی دیوار را بلندتر، تا از تیراندازان بهتر محافظت کند. دیوارها را تا می­توانستند تعمیر کرده بودند و تا می­توانستند برای مردم شهر شمشیر ساخته بودند و با این حال سپندیا می­دانست که دروازه­های چاچ در برابر هجوم دشمن شب را به سبح نخواهند رساند.   

هنوز ظهر نشده بود که سیاهی سپاه دشمن از دور دست پیدا شد. دهقانان همه درون شهر پناه آورده بودند و هر مردی که می­توانست شمشیری به دست گرفته بود. با سربازانی که از میان مردم عادی آمده بودند تعداد سربازان سپندیا به بیست هزار نفر می­رسید ولی هنوز کمتر از نسف سپاه دشمن بودند. دیدبان خبر آورده بودند که سپاه دشمن از پنجاه هزار نفر هم بیشتر است. مسلح به منجنیق و برج و دروازه­کوب. سپندیا می­دانست که خبری از اردو زدن نخواهد بود. برادر سائورو به محض رسیدن به دیوارهای چاچ حمله را آغاز می­کند. دلیلی برای سبر کردن ندارد و تنها هدفش قتل عام تمام مردم چاچ است. سپندیا امیدوار بود این نقل و انتقالات و جابجایی نیروها از چشم دیدبان­های ملکه نایریکا پنهان نمانده باشند. چرا که با حضور این سپاه عظیم پای دیوارهای چاچ، قطعا نگهبانان سپیدشهر کم تعدادتر از پیش شده بودند. شاید اگر شهبانو توانسته بود نیروی بیشتری گرد بیاورد، می­توانستند با یک حمله شهر سپید را دوباره پس بگیرند. در این سورت شکست سپندیا و نابودی چاچ کاملا بی­سمر نمی­بود.  

خورشید در غرب به خون نشست. برادر سائورو سوار بر اسب سیاهش در قلب سپاه ایستاده بود و  چند هزار نفر یگان ویژه­ی حفاظت از او همگی سوار بر اسب­های تیره رنگ دوره­اش کرده بودند. اسب­های گجسته­ها بر خلاف اسب­های هامارانی قد کوتاه بودند و پر مو، و البته با استقامت­تر، و در عوض استقامت سرعت کمتری داشتند. سواره نظام گجاست سواره نظام موسری نبود، سپندیا این را خوب می­دانست.

تیراندازان بر فراز دیوارهای چاچ آماده شده بودند، پایین کوچه­های شهر در اختیار مردم شمشیرزن بود، از مردانی که شمشیر به دست گرفته بودند کمتر کسی سرباز واقعی بودند و بیشتر مردم عادی ؛ ولی به هر حال به هدایت افسران سپندیا و ساکنین شهر کوچه به کوچه سنگر بندی کرده بودند. وقتی آخرین سف سپاه گجاست سرجایش رسید، تاریکی شب همه جا را گرفته بود، شاید سائورو فکر می­کرد تیراندازان چاچی در تاریکی شب تیرشان خطا می­رود ـ چه فکر باطلی. دستور حمله سادر شد. چند منجنیقی که در این چند ساعت به پا کرده بودند شروع به کار کردند. نگه دارندگان منجنیق­ها اکسرا کولیان مسافر بودند یا جنگجویانی که با پول به سپاه گجاست پیوسته بودند. جنگجویان گجسته خودشان مهارتی در اداره و ساخت منجنیق نداشتند و به همین دلایل روی منجنیق­هایشان خیلی نمی­شد حساب کرد، معمولا خطا می­زدند، و شلیک­های سحیحشان هم اکسرا قدرت کافی نداشتند.

گلوله­های بزرگ منجنیق از روی سر سپندیا می­گذشتند و هرکدام ساختمانی را نابود می­کردند، در حالیکه هدف دیوارها بودند.  سه منجنیق غول آسای شهر هم کارشان را شروع کردند. منجنیق­های شهری چون نیازی به جابجایی نداشتند بسیار بزرگتر از منجنیق­های متحرک بودند، گلوله­های بزرگتری هم پرتاب می­کردند و هدفشان سرفا توده­ی بزرگ و گسترده­ی دشمن بود، و اگر می­توانستند البته منجنیق­های دشمن. سپندیا از بالای دیوار بازی منجنیق­ها را تماشا می­کرد. می­دانست که سه منجنیق شهر در برابر 15 منجنیق دشمن کاری از پیش نمی­برند و امیدوار بود سبر برادر سائورو انقدر نباشد و به سرعت حمله را آغاز کند. یک جنگجوی گجاست هیچوقت انقدر سبور نیست که ساعت­ها در انتظار خرد شدن دیوار بنشیند.

وقتی سبر برادر سائورو تمام شد و دستور حمله را سادر کرد، جنگ واقعی آغاز شد، دیوارکوب عظیم سپاه گجاست به طرف دروازه به راه افتاد، چندین و چند سرباز آن را می­کشیدند و هل می­دادند. وقتی به تیررس رسیدند، به اشاره­ی سپندیا تیراندازان چاچی کارشان را شروع کردند. سربازان گجسته مسل برگ در کنار دیوار کوب می­افتادند و سربازان تازه جایشان را می­گرفتند، در هر طرف چهار ردیف سرباز سپرهایشان را بالا گرفته بودند ولی سپرهای گجسته­ در برابر تیرهای بلند چاچی مقاومتی نمی­کردند، هم زمان چندین گروهان دیگر از سربازان سپاه گجاست نردبان به دست به سمت دیوارها حرکت کردند. هرچند در راه مسل برگ درختان در باد پاییزی به زمین می­ریختند، نمی­ایستادند، سپندیا می­دانست که تا به حال چند هزار نفری از سربازان گجسته را کشته است و می­دانست که دیوارکوبی که به دروازه رسیده است، به ساعت نرسیده دروازه را خورد خواهد کرد. وقتی اولین سری نردبان­ها به دیوار رسید، سپندیا علامتش را داد. نگهبانانی که در برج دروازه بودند با دیدن علامت سپندیا گرچه تردید در دلشان بود، به چرخ­های بزرگشان تکیه کردند و چرخ­ها را چرخاندند، زنجیرها به دور  چرخ­ها پیچیدند و دروازه در میان تعجب سربازان گجاست بالا رفت. دیوارکوب یک لحظه ایستاد، آن طرف دروازه سربازان چاچی با شمشیر و نیزه ایستاده بودند و ناگهان به سمت دیوار کوب حمله کردند و جنگ زیر دروازه مغلوبه شد. خبر باز شدن دروازه دهن به دهن بین سپاه گجاست چرخید و خیلی­ها فراموش کردند باید از دیوار بالا بروند و به سمت دروازه هجوم بردند، تدبیر سپندیا به نظر کاری می­رسید.

پایین دروازه جنگ به شدت جریان داشت، ولی در فضای بسیار کم زیر دروازه، بیشتر به زور دو سپاه بستگی داشت که بتوانند دیگری را هل بدهند، و الا جایی برای جنگیدن نبود. نیزه­ها در هم فرو می­رفتند و شمشیرهای خودی در هم گره می­خوردند. وقتی وضع تغییر کرد که یکی از سربازان چاچی از میان جمع گلوله­ی بزرگی از قیر آتشین را به درون حفره­ی دیوارکوب پرتاب کرد.

دژکوب، دروازه­کوب، یک مکعب مستطیل تو خالی چوبی بزرگ بود که برایش سقف شیروانی قطوری درست کرده بودند، و روی سقف را لایه لایه نمد  خیس انداخته بودند طوری که هیچ آتشی به درون آن نفوذ نمی­کرد، ولی وقتی گلوله­ی آتش از داخل به چوب خشک بدنه­ی دژکوب رسید، آتش از درون آن شعله کشید و به همه جای دژکوب سرایت کرد.  ولوله در سپاه گجاست افتاد و دروازه بانان ضامن چرخ­هایشان را آزاد کردند، دروازه­ی بزرگ با وزن بسیار زیادش پایین افتاد، چندین نفر جنگجویان گجاست این طرف دروازه گیر افتادند و وقتی دروازه­ی چوبی هم پشت سرشان بسته شد کشته شدند، اینبار جسد سوخته­ی دژکوب راه دروازه را بسته بود.

سپندیا به دشت نگاه کرد، پر بود از جسد سربازان گجاست که تیرهای چاچی سوراخ سوراخشان کرده بود، تا چند ساعت دیگر سپاه گجسته نسف می­شد و خسته و آن وقت حتی اگر وارد شهر هم می­شدند کاری از دستشان بر نمی­آمد. سپندیا به پیروزی امیدوار شده بود. نردبان­های بیشتری به دیوارها تکیه داده بودند، ولی حتی اگر جنگجویان گجاست دیوارها را هم می­گرفتند کنار زدن جسد دژکوب از جلوی دروازه کار مشکلی بود و جلوی هجوم تمام عیار را می­گرفت. سپندیا از روی دیوار بالای دروازه رفت و به دشت زیر پایش نگاه کرد، آرامش برادر سائورو در قلب سپاه دشمن برای سپندیا سوال برانگیز بود، سربازی از میان شهر فریاد زد فرمانده، می­دوید و نزدیک می­شد. وقتی پای دیوار رسید و سپندیا به سویش برگشت داد زد:«یه  دژکوب دم دروازه­ی جنوبیه فرمانده.» سپندیا فقط برای یک لحظه سر جایش خشک شد و از روی لبه­ی دیوار به طرف دروازه­ی جنوبی دوید و دستور داد:«هزار نفر با من بیان» و در همین لحظه دید که سواره نظام مرکزی سپاه گجسته به سمت دروازه­ی جنوبی به راه افتاده است. شرایط نبرد در حال تغییر بود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 13:27  توسط  امين   | 

 

 

معرفی وبلاگ:

چون این وبلاگ فقط اختساس پیدا کرده به هاماران و ماجراهای قهرمانان آن وبلاگ جدیدی تاسیس کردم که یک سری چیزای دیگه اونجا بنویسم. با این آدرس:

www.situationoii.blogspot.com

 

نکته: از این داستان به بعد، حذف حروف دوباره شروع میشه. ولی اینبار به تدریج در داستان زیر به جای حروف ص و ث هم از س استفاده شده است. ذکر این نکته ضروری است که بحث سر تعصبات فارسی و غیره نیست. حرف من این است که زندگی بدون این حروف هم ممکن است.

 

نکته­ی بعدی:  تمام داستان تا اینجا را می­تواند با کلیک راست روی اینجا و save target as ضبط کنید.

 

هاماران ـ داستان یازدهم: اشومن (Ashooman)

داستان های پیشین:

یکم      دوم     سوم   چهارم   پنجم   ششم  هفتم  هشتم   نهم    دهم

           

 هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسب­های سرکش در آتش هجوم گجسته­ها(جنگجویان گجاست) می­سوزد. فرمانده سپندیا در کرانه­ی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سپید را خائنین به دشمن واگذار کرده­اند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی می­کند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر می­کنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا با روناک بانوی شهر چاچ پیمان می بندد و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ می رود و ورنخومن خائن را دستگیر می­کند. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد. در داستان هفتم ارنیکا از رود داد گذشت و در کاروانسرای بزرگ پیرمردی او را شناخت.

این داستان ادامه­ی مستقیم داستان هفتم است.

 

داستان یازدهم ـ اشومن (Ashooman)

 

ارنیکا(Ernika) حس کرد دریچه­ای به گذشته­اش باز شده است. بدون اینکه چیزی بگوید چهار مردِ در هم شکسته را رها کرد و دنبال پیرمرد راه افتاد. پیرمرد داخل یکی از حجره­های کاروانسرا شد، گلیم کف را کنار زد و دریچه­ای را در زمین باز کرد و وارد تاریکی مطلق زیرزمین شد. ارنیکا اطرافش را نگاه کرد، یک اتاقک ساده­ی خدمتکاری بود، نه چیزی بیشتر. هیچ نشانه­ای به چشم نمی­خورد. سیاهی دالان زیرزمین ارنیکا را به خودش می­کشید. چند لحظه بعد پا روی اولین پله گذاشت. انگار جستجو نمی­خواست تا فردا سبر کند.

چند پله پایین رفت. پیرمرد خدمتگذار پشت سرش از پله­ها پایین آمد. اسلا به هیبتش نمی­خورد که بتواند دریچه­ی سنگی زیرزمین را به تنهایی باز و بسته کند ولی خب، به سادگی این کار را می­کرد. وقتی دریچه­ی با سدای بلندی پایین افتاد و همه جا تاریک شد ارنیکا تازه به خودش آمد. نفس پیرمرد از پشت به گردنش خورد. ارنیکا دستش را روی شمشیرش گذاشت. منتظر یک اشتباه کوچک از طرف پیرمرد بود تا شمشیر را بکشد و سر پیرمرد را زمین بیاندازد. حس کرد پیرمرد از کنارش گذشت و روبرویش ایستاد. در تاریکی مطلق زیرزمین هیچ چیز دیده نمی­شد. ناگهان شعله­ای درخشید. روبروی ارنیکا پیرمرد ایستاده بود و روی شانه­ی راستش، کمی بالاتر از سرش، شعله­ی آتشی میان هوا می­سوخت. پیرمرد دست راستش را روی سینه گذاشت و خم شد:«درود بر تنها بازمانده­ی خاندان پورترا، بانو ارنیکا. من، اشومن (Ashooman) سالها منتظر بازگشت شما بودم.» ارنیکا یکه خورد و یک پله بالاتر رفت. اشومن ادامه داد:«پدربزرگ شما، در بستر مرگ از من خواست منتظر بازگشت شما باشم. اگر اسم من به گوشتان خورده باشد می­دانید نام اشومن با مهربانی و پاکی همراه نیست.» ارنیکا جواب داد:«از من چی می­خوای؟» اشومن ادامه داد:«من با پدربزرگ شما پیمان بستم. و اگر نام من به گوشتان خورده باشد، می­دانید که اشومن پیمان نمی­شکند.» ارنیکا گفت:« بگو پدربزرگ من بهت چی گفته؟» اشومن جواب داد:«پس از فرار مادر شما، سه برادرش در جنگ­های پیاپی کشته شدند و پدربزرگ شما بدون جانشین شد. رهبری ایل پورترا به خالوزادگان شما رسید. پدربزرگ شما از من خواست زمانی که برگشتید رهبری ایل را به شما برگردانم.»

ارنیکا پرسید:«تو چه دینی به پدربزرگ من داری که این همه سال اینجا زندگی کردی؟ اگر تو اشومن باشی، بزرگترین جادوگر جنوبی، می­تونی هرجایی بری و هرکاری بکنی.» اشومن گفت:«این راز برای همیشه بین من و پدربزرگ شما باقی می­ماند بانو ارنیکا. تا دیر نشده بهتر است راه بیافتیم.»

ارنیکا گفت:«خونسرد باش. اینجا کسی من­و نمی­شناسه.» هنوز جمله­ی ارنیکا تمام نشده بود که سدای شکسته شدن در اتاق به گوش رسید و چندین سدای پا وارد اتاق شدند. کسی از بالا داد زد:«اینجا نیستن.» و اشومن آن پایین، به ارنیکا لبخندی زد و گفت:«من تنها جادوگر هاماران نیستم بانو. تا دیر نشده بهتره بریم.» ارنیکا به سرعت به دنبال اشومن در تونل به راه افتاد. ندید که چند لحظه­ی بعد هیبتی سیاهپوش وارد اتاق شد. با ورودش همه ساکت شدند و فقط چند سانیه بعد دست سیاهپوش به دریچه­ی کف اتاق اشاره کرد. اما ارنیکا و جادوگر بزرگ اشومن کجا می­رفتند؟

 

***

یکی دو ساعت بعد بالاخره تونل طولانی وسط جنگلی تمام شد و ارنیکا و اشومن بیرون آمدند و آتش بالای شانه­ی اشومن خاموش شد. ارنیکا گفت:«حالا کجا می­ریم؟» اشومن جواب داد:«می­رویم نزد کسانی که پدر بزرگت را فراموش نکرده­اند.» و در دل تاریکی به راه افتاد. ماه در آسمان بود و ستارگان کنارش سوسو می­زدند  ارنیکا فهمید اشومن ترجیح می­دهد بیشتر جادو کند تا حرف بزند. پیرمرد جادوگر پشتش خم شده بود و کمی لنگ می­زد انگار پایش ناراحت بود ولی عسا نداشت. شنل بزرگی روی شانه­اش انداخته بود و دور خودش پیچیده بود. ارنیکا احساس کرد دیگر نیازی به مخفی کردن هویتش ندارد. بالاپوشش را کناری انداخت و از آزادیش لذت برد. پاچه­های شلوار گشادش را توی چکمه­های پوستیش فرو کرده بود و پیرهن آستین­داری به تن داشت مناسب هوای غیرقابل پیش­بینی و داغ جنوب. شمشیرش را یک طرف کمرش بسته بود و خنجر بلندش را طرف دیگر. نسیم شبانه از میان موهای بلند و سپید اشومن می­گذشت و بعد موهای ارنیکا را نوازش می­کرد. بوی خاک جنوب ارنیکا را مدهوش کرده بود. عجیب بود این حالت برای کسی که تا به حال جنوب را ندیده بود. انگار تمام زندگیش منتظر این لحظه بود. و در همان لحظه زیر نور ماه و ستارگان ارنیکا تسیم گرفت جای پدربزرگش را در ایل پورترا بگیرد. از مادرش شنیده بود که ایل پورترا بزرگترین ایل جنوب است، و بیشترین و دلیرترین سواران را دارد. ارنیکا لبخند زد. می­توانست ایل را پس بگیرد. و بعد با سواران دلیر پورترا به شمال رود داد بتازد و همراه با شهبانو نایریکا هاماران را نجات دهد. و بعد به جنوب برگردد. شهبانو کجا بود؟ چه می­کرد؟ ارنیکا هیچ اطلاعی نداشت.  سلسله­ی افکارش را سدای بلندی قطع کرد. سدای انفجار بود. انگار رعد و برق درختی را نسف کرده باشد. ناگهان اشومن از بین درختان روبرویی به عقب پرتاب شد. ارنیکا شمشیرش را کشید. اشومن سر پا ایستاد. از میان درختان هیبتی سراسر سیاهپوش بیرون آمد و پشت سرش پنج مرد با شمشیرهای آخته به دست.

ارنیکا گفت:«شمشیرزنا با من.» اشومن با سر تایید کرد. پشت خمیده­اش را ساف کرد و راست ایستاد. شنلش را روی زمین انداخت. ارنیکا تازه فهمیده بود همه­ی خم شدن و ... بازی اشومن بوده است برای رد گم کردن. و الا بازوهای در هم پیچیده­ی اشومن همه­چیز را نشان می­داد. اشومن به حریف که چند متریش ایستاده بود خیره شد و با پرواز یک سنگ و خردن آن به کله­ی هیبت سیاهپوش جنگ بین جادوگرها آغاز شد. جای معطلی نبود. ارنیکا خنجرش را کشید و یک دست خنجر و یک دست شمشیر به استقبال دشمنانش رفت. ضربه­ی اولین نفر را با خنجر گرفت و سرش را با شمشیر برید. نفر دوم زخمی به بازوی ارنیکا زد ولی انقدر سریع نبود که ضربه­ی دوم را بزند و فورا کشته ­شد. سه نفر باقی مانده که مهارت ارنیکا را دیدند دوره­اش کردند. نمی­خواستند بی گدار به آب بزند. چند متر آن طرف تر جادوها لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر می­شدند نه تنها سنگ­ها که شمشیرهای سربازان مرده هم در هوا پرواز می­کردند و انگار که دو مرد نامریی با هم بجنگند به هم ضربه می­زدند. درختی از ریشه کنده شد و به سمت اشومن آمد، رعد و برقی درخت را ده تکه کرد. رعد و برق دوم به سمت هیبت سیاهپوش رفت و بنگ. سدای انفجار بزرگ شنیده شد. دود و نور همه جا را پرکرد و وقتی بالاخره آشوب فرو نشست اسری از جادوگر سیاهپوش باقی نمانده بود و سه شمشیرزن دیگر روی زمین افتاده بودند. جنگ تمام شده بود. ارنیکا گفت:«کشتیش؟» اشومن جواب داد:«نه، گریخت بانوی من. هربار جنگیدن باهاش سخت­تر میشه.» ارنیکا پرسید:«کی هست؟» اشومن جواب داد:«پسرم.» ارنیکا پرسید:«پسرت چرا میخواد تو رو بکشه؟» اشومن جواب داد:«سال­ها چیش وقتی من جادوگر جوانی بودم و پسرم هنوز خردسال بود به نسخه­ای دست یافتم که رازهای نیمه­ی­ تاریک جادو را فاش می­کرد. نسخه را خواندم و رازها را آموختم. اما رازها بر من چیره شدند نه من بر رازها، چیره و چیره­تر. روزی رسید که من در خدمت رازها بودم نه رازهای جادو در خدمت من. برای آخرین جادو خون زن جوانی لازم بود. من زن خودم را کشتم. و امروز پسرم همان رازها را آموخته است و آرزوی کشتن مرا دارد.» ارنیکا گفت:«نمیشه گفت کار اشتباهی می کنه.» اشومن جواب داد:« پس از پایان پیمانی که با پدربزرگ شما بستم من آماده­ی مردنم. راه بیافتید بانو ارنیکا.» اشومن به دل جنگل زد و ارنیکا تعقیبش کرد. به زودی می­توانست با خویشانش دیدار کند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 10:37  توسط  امين   | 

 

نکته: از این داستان به بعد، حذف حروف دوباره شروع میشه. ولی اینبار به تدریج در داستان زیر به جای حروف ص و ث هم از س استفاده شده است.

 

هاماران ـ داستان دهم: خائن

 

داستان های پیشین:

یکم      دوم     سوم   چهارم   پنجم   ششم  هفتم  هشتم    نهم

 

 هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسب­های سرکش در آتش هجوم گجسته­ها(جنگجویان گجاست) می­سوزد. فرمانده سپندیا در کرانه­ی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سپید را خائنین به دشمن واگذار کرده­اند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی می­کند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر می­کنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا با روناک بانوی شهر چاچ پیمان می بندد و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ می رود. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد...

این داستان ادامه­ی مستقیم داستان هشتم است.

 

هاماران ـ داستان دهم: خائن

 

نگهبان­ها تا می­توانستند از مسیر کوتاهشان با سه دختر جوان لذت بردند و بالاخره پرتشان کردند توی تاریکی زیرزمین و در را بستند. نایریکا به سرعت اطرافش را بررسی کرد، چندین دختر جوان مسل خودش در زیرزمین بودند. اینجا اتاقک تقسیم غنائم بود. دختران یا در گوشه­ای لوله شده بودند، یا زانوهایشان را بغل گرفته بودند، می­لرزیدند، گریه می­کردند و در یک کلمه می­ترسیدند. نایریکا پرسید:«اینجا چه خبره؟»

یکی از دختران با سدای لرزانی جواب داد:«هر شب یکی از ما رو می­برن به کاخ. هیچکس از اونجا برنمی­گرده.» با شنیدن این جواب دو دختری که همراه نایریکا دستگیر شده بودند هم زدند زیر گریه. ولی نایریکا لبخند زد. با آستین لباس سورتش را تمیز کرد. خوشحالی نایریکا بی دلیل نبود، راه میانبری برای رسیدن به هدفش پیدا کرده بود. پرسید:«کِی میان؟»

یکی جواب داد:«دمِ غروب، می­خوای چیکار کنی؟» «می­خوام این بازی رو تموم کنم.» نایریکا گفت و رفت گوشه­ای نشست و انتظار کشید. فهرستی از درباریانی که امکان داشت خیانت کرده باشند در ذهنش مرتب کرد. تقریبا همه­ی اسم­ها تویش جا می­شدند. فساد دربارِ هاماران انقدر زیاد شده بود که واکنششان به رویکرد مسبت نایریکا در مسائل کشور، رو آوردن به جنگجویان گجاست بود. نایریکا می­خواست درباره­ی ساختار سیاسیِ جدید پایتخت اطلاعاتی کسب کند. می­خواست بداند سائورو، رییس بزرگ قبایل گجاست به شهر سپید آمده است یا نه؟ چه کسی شهر را اداره می­کند؟ چه بر سر کسانی که هنوز به او وفادار بودند آمده است؟ آیا امکان پس گرفتن شهر سپید وجود دارد؟ و چندین سوال دیگر که جواب هرکدامشان در طراحی برنامه­هایی که نایریکا برای آینده داشت تاسیر گذار بودند. وقتی نور خورشید نارنجی شد، و سایه­ها طولانی شدند کلید در قفل چرخید. در باز شد و نگهبان­ها خنده به لب تو آمدند. معلوم بود تمام روز منتظر این لحظه بوده­اند. دخترهای توی اتاق بیشتر ترسیدند، گریه کردند، لرزیدند همدیگر را بغل کردند. نگهبان­ها خندیدند و نایریکا از جایش بلند شد و راست ایستاد. یقه­ی پیراهن کنفیش را کمی باز کرد و دو قدم جلو رفت و گفت:«این دخترا به دردتون نمی­خورن. امشب من می­خوام برم کاخ.» نگهبان­ها کمی تعجب کردند. یکی پرسید:«نمی­ترسی؟» نایریکا جواب داد:«نه، چرا آخرین شب زندگیم، بهترینش نباشه؟ یه بار کاخ­و دیدن و با پادشاه خوابیدن از سد سال زندگی تو روستا بهتره.» این جواب کار خودش را کرد. نگهبان گفت:«فرماندار از تو خوشش میاد، بیافت جلو.» و دو نگهبان دو بازوی نایریکا را گرفتند و از اتاقک بیرونش بردند. دختران دیگر سر جاهایشان خشک شده بودند. گروهی در دلشان نایریکا را مایه­ی شرم هاماران می­دانستند، و گروهی فداکاریش را تحسین می­کردند. ولی کسی از واقعیت با خبر نبود.                

نگهبان­ها نایریکا را پیش از هر چیز به حمام بردند، حمامی که چند ماهی بود نایریکا ازش استفاده نکرده بود. حوله­هایش هنوز سر جایشان بودند. ولی خبری از ندیمه­های زیبایش نبود. احتمالا اولین قربانیان همین ندیمه­ها بودند. نایریکا داخل خزینه­ی حمام شخسیش دراز کشید و سعی کرد تمرکزش را از دست ندهد. دلش نمی­خواست احساساتی شود و فرستش را از دست بدهد. وقتی ذهنش منظم شد از جایش بلند شد. پیراهنی از حریر سپید که برایش آماده کرده بودند پوشید و روبنده­ای به سورتش بست. پیراهن مناسب جایگاه شهبانو نبود. ولی برای نقش امشبش کاملا به درد می­خورد. پاهایش از لباس بیرون بودند و هر بیننده­ای می­توانست از تماشایشان لذت ببرد. یقه­ی پیراهن باز باز بود، و اسلا جنس ابریشم پیراهن نیمه شفاف بود. نایریکا میان دو نگهبان، پا برهنه، به طرف اتاق خواب سلطنتی می­رفت. تالارهای کاخ مسل سابق بودند، چیزی فرقی نکرده بود. نشانی از خرابی نبود. اگر هم درگیری­ای در کاخ روی داده بود حتما نشانه­هایش را به خوبی پاک کرده بودند. درِ چوبی خوابگاه شاهی در انتهای راهرو بود. دری بزرگ از چوب سپیدار، با کنده­کاری­های باستانی. نایریکا حس عجیبی داشت. حسی شبیه کسی که در خانه­ی خودش گروگان گرفته شده باشد. وقتی نگهبان­ها در خوابگاه را باز کردند و نایریکا وارد شد خوشحال شد که به سورتش روبنده بسته است. چون غافلگیریش بیش از حد بود. در پشت سرش بسته شد. روبرویش روی تخت خواب پادشاهی، وزیرِ نایریکا، ورنخومن(varankhoomen) روی تخت نشسته بود. شکم برجسته­اش از زیر ردای پادشاهی عموی نایریکا بیرون زده بود. با یک دست ران مرغی را که گاز می­زد توی سینی کنار میزش انداخت، دستی به سر کچلش کشید، همانطور که گیسوداران مویشان را مرتب می­کنند و گفت:«پیش بیا ببینم امشب چی آوردن.» نایریکا سدایش را نازک کرد، در حالی که به آرامی روی یک خط گام برمی­داشت، گفت:«دخترای دیگه می­گفتن هر کس میاد تو خوابگاه شما، دیگه بیرون نمیاد. من می­ترسم.» ورنخومن جواب داد:«نترس، از اینجا جای بدی نمی­ری. اون پیرهنتو بنداز زمین، دلم نمی­خواد پاره­ش کنم.» نایریکا فکر کرد شب قبل همین لباس تن یک دختر هامارانی دیگر بوده است، شاید حتی جوان­­تر و زیبا­تر از او. گفت:«پادشاه، شما چه مرد بزرگی هستین که هر شب از یه زن پذیرایی می­کنین.» ورنخومن خندید و گفت:«آره من مرد بزرگیم، زبون خوبی داری دختر. باید دید دیگه چیکارا بلدی.» وقتی این را گفت خم شد به یک طرف تخت. نایریکا به نزدیکی تخت رسیده بود. ورنخومن از کنار تختش تازیانه­ای بیرون آورد و با قدرت به قسد ضربه زدن به شهبانو تابش داد. ولی سر شلاق دور دست نایریکا پیچید. شهبانو نایریکا با پای برهنه­اش لگدی توی سورت مرد زد و قبل از اینکه مرد بتواند فریاد بزند پایش را روی خرخره­ی او گذاشت. پیرهن چاکدار به دردش خورده بود. گفت:«بگو ورنخومن. می­خوام بدونم اینجا چه خبره.» وزیر که ترسیده بود و به خر خر افتاده بود، در کمال تعجب می­دید که زورش نمی­رسد دست این دختر تازه وارد را ـ که حتی اسمش را می­داند ـ به سمت خودش بکشد و شلاقش را آزاد کند. گفت:«تو کی هستی؟» نایریکا با دست آزادش روبنده را کنار زد. نفس ورنخومن بند آمده بود. آخرین چیزی که انتظارش را می­کشید. آخرین جایی که توقع دیدن شهبانو نایریکا را داشت. خرخری کرد و خواست فرار کند ولی شهبانو  لگد دیگری توی سورتش زد و گفت:«فرار نکن ابله، می­دونی که اگر نگهبانا بفهمن من اینجام، اول تو می­میری بعد من. تازیانه­رو ول کن.» نایریکا تازیانه را به کناری پرتاب کرد و پایش را از روی گلوی ورنخومن برداشت و گفت:«بلند شو، باید بریم.» ورنخومن جواب داد:«کجا چطوری؟ همه­ی دروازه­ها نگهبان دارن.»  همینطور که این جملات را می­گفت بلند شد و سر پا ایستاد. همانطوری که نایریکا فکر می­کرد، ورنخومن(varankhoomen) ناخواسته از او اطاعت می­کرد، حتی لازم نبود لگدی بزند. نایریکا از پشت هلش داد جلو به طرف دیوار. ورنخومن انگار فهمیده بود جریان از چه قرار است گفت:«پس راه مخفی پادشاهی واقعا وجود داره؟» نایریکا جوابی نداد، فقط لگد محکمی از پشت به او زد که سورتش کوبیده شد وسط تابلوی روی دیوار. دیوار چرخید و راه مخفی پدیدار شد. لگد دوم نایریکا، ورنخومن را به داخل راه پله­ی تاریک پرتاب کرد و سِدای فریادش در کاخ پیچید. وقتی نگهبان­ها وارد خوابگاه شدند چیزی ندیدند. ورنخومن و دخترِ امشب، غیب شده بودند. نگهبان­ها تمام کاخ را وجب به وجب گشتند، ولی کسی را پیدا نکردند. نایریکا و ورنخومن چندین کوچه آن طرف تر از کاخ، از دریچه­ای بیرون آمدند و نایریکا به سرعت به طرف خانه­ی کسی رفت که هنوز به او اعتماد داشت. آهنگر سروتمندی که شمشیر پدرش را ساخته بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 19:48  توسط  امين   | 

نکته: از این داستان به بعد، حذف حروف دوباره شروع میشه. ولی اینبار به تدریج در داستان زیر به جای حروف ص و ث هم از س استفاده شده است.

 

هاماران ـ داستان نهم: آن سوی آترا

 

با سپاس از خانم سارا که داستان ها رو پیش از اینجا گذاشتن یکبار می خونن.

 

داستان های پیشین:

یکم      دوم     سوم   چهارم   پنجم   ششم  هفتم  هشتم

 

 هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسب­های سرکش در آتش هجوم گجسته­ها(جنگجویان گجاست) می­سوزد. فرمانده سپندیا در کرانه­ی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سپید را خائنین به دشمن واگذار کرده­اند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی می­کند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر می­کنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا با روناک بانوی شهر چاچ پیمان می بندد و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ می رود. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد...

 

هاماران ـ داستان نهم: آن سوی آترا

جلگه­های آن سوی رود آترا وسیع بودند و تا جایی که به مردم هاماران مربوط بود بی­انتها. دشت­های شمال آترا تا جایی که سرسبز بودند و پرمحسول، مردم هاماران ازشان استفاده می­کردند. ولی وقتی از رود آترا دور می­شدند، زمین­ها از بی آبی به خشکی می­زدند و کم کم سرما انقدر شدید می­شد که دیگر اسب­های هامارانی طاقت نمی­آوردند. قلمروی گجسته­ها از همانجا شروع می­شد و تا سرزمین­های دوردست شمالی ادامه پیدا می­کرد.

همن(hemen) از یک گدار کم عمق آترا گذشت و مسیرش را به سمت شمال غربی ادامه داد. روستاها سوخته بودند. مزارع سوخته بودند. هیچ حیوانی در هیچ مزرعه­ای نبود. همن سوار بر اسبش به آرامی از میان روستاها می­گذشت. جا به جا جنازه­ی مردم افتاده بود. کفتارها و کرکس­ها جشن گرفت بودند. همه جا پر از کلاغ بود. سگ­هایی که زنده مانده بودند در گله­های چندتایی به اطراف می­رفتند. همن جنگ­های زیادی را دیده بود ولی این طور کشتاری را تا به حال ندیده بود. کاری که سپندیا(spandia) به او سپرده بود هم برایش تازگی داشت هم به نظرش غیرممکن می­رسید. چطور ممکن بود کسی از این کشتار زنده مانده باشد. بالاخره خودش و اسبش احساس خستگی کردند. در یکی از روستاها که زمینش را جنازه­های کمتری پوشانده بودند ایستاد. اسبش را فرستاد که برای خودش بچرد. خودش به سراغ بزرگترین خانه­ی روستا رفت. یک خانه­ی دو طبقه­ی سنگی، که در اسر آتش سوزی سقف چوبیش سوخته و ریخته بود. همن پیش خودش فکر می­کرد شاید در آشپزخانه­ی خانه غذایی برای خوردن پیدا کند. هیکل درشت و بزرگش به غذای زیادی احتیاج داشت. توی خانه همه چیز سوخته بود. هیچ خبری از هیچ جور خوردنی هم نبود. هیچ چیز قیمتی هم باقی نمانده بود. ولی زغال­های زیری هنوز گرم بودند. همن از گرمای ذغال فهمید که گجسته­ها همه چیز را غارت کرده بودند، کمتر از چند ساعت پیش. بیرون آمد و زیرِ خورشیدِ تابان دشت، روی پلکان خانه نشست. جاده­ای که از وسط ده می­گذشت پیچی میخورد و در دل دشت ادامه پیدا می­کرد. وقتی خورشید غروب کرد همن دوباره به راه افتاد. می­دانست به زودی با سربازان گجسته برخورد می­کند. شنل بلندش را بیشتر دور خودش پیچید. سوز سردی در دشت­های باز شمال می­وزید.

شب شد. جیرجیرک­ها، جغدها و گرگ­ها با هم حرف می­زدند. سوز سرد علف­ها و شاخه­های درخت­ها را تکان تکان می­داد.  شعله­های آتش در دوردست می­سوختند. جنگجویان گجاست دهکده­ی دیگری را آتش می­زدند. همن حدس می­زد که مردم قبلا دهکده را رها کرده­اند و رفته­اند و جنگجویان گجاست فقط در حال غارت روستا هستند. از راه اسلی خارج شد و به دشت زد. کمی مانده به روستا از اسبش پیاده شد. یکی از شمشیرهای بلندش را که دو طرف زین بسته بود باز کرد و دستش گرفت و به راهش ادامه داد. از داخل دهکده سدای جیغ  و فریاد و خنده می­آمد. سربازان گجسته می­خندیدند. پشت دهکده یک مزرعه­ی سپیدار بود. همن راهش را کج کرد و به سمت مزرعه­ی سپیدار رفت. چیزی را که دنبالش می­گشت همانجا پیدا کرد. مقابل مزرعه­ی سپیدار سه گاری بزرگ قفسی، پر از مردمان هامارانی بود. گاری چهارمی خالی بود. زن و مرد و بچه داخل قفس­های چوبی با دست­های بسته اسیر بودند و  هشت گجسته با عسبانیت نگهبانی می­دادند. دلشان می­خواست در غارت سهیم باشند ولی مجبور بودند نگهبانی بدهند. همن کارد بزرگش را کشید و  یکی از نگهبان­ها را هدف گرفت که به گاری اولی تکیه داده بود و با حسرت به شعله­های آتش نگاه می­کرد. کارد وسط سینه­ی مرد نشست. زندانیان همه ساکت بودند. کسی جرات سر و سدا کردن نداشت. همن از لای علف­ها بیرون آمد جلو رفت و کارد را از سینه­ی نگهبان گجاست که هنوز خر خر می­کرد بیرون کشید. مردی از بین زندانیان دستش را جلو آورد. همن پرسید:«تو سرباز بودی؟» مرد با سر تایید کرد. همن با کارد طناب دست مرد را پاره کرد.       شمشیرش را بالا آورد. داد به مرد و آهسته گفت:«دست دیگرانم باز کن.» خودش هم تبر کوتاه و سیاه و کج­و کوله­ی سرباز گجاست را از روی زمین برداشت. گاری را به آرامی دور زد. دو نگهبان دیگر پشت گاری غرغر می­کردند. با کارد یکی را و با تبر دومی را هدف گرفت. تبر سر نگهبان گجاست را شکافت. گاری اول ایمن شده بود. در گاری را با یک قفل بزرگ آهنی بسته بودند. داخل گاری مردِ سرباز، دست­ها را باز می­کرد. همن تبرش را برد بالا و دلنگ با یک ضربه­ی محکم قفل گاری را شکست. سدا در اطراف گاری پیچید. بقیه­ی نگهبان­ها به سرعت به طرف محل سدا دویدند. دو تای اول شکار کارد و تبر همن شدند. نفر سوم نزدیک شد. شمشیرش را بالا برد. ولی همن دستش را در هوا گرفت و مشت محکمی به سورتش زد که نگهبان گجاست را بیهوش کرد.

دو نفر سرباز دیگر گجاست که وضع را اینطوری دیدند با فریاد به طرف دهکده دویدند. همن به مرد سرباز گفت:«بقیه­ی قفلا رو بشکن و به همه شمشیر بده و خودش برگشت و سوت بلندی کشید. سوتی که در سکوت شبِ دشت پیچید. جواب سوت همن یک شیهه­ی بلند بود و سدای چهار نعل دویدن یک اسب. یکی از پیرمردهای زندانی با شمشیری که از زمین برداشته بود اسب گاری­ها را باز می­کرد. زندانی­ها بیرون می­آمدند. مردان مسلح می­شدند و زنان و بچه­ها به میان درخت­ها پناه می­بردند. به زودی از سمت دهکده چندین سرباز گجاستِ به طرفشان آمدند.

همن سوار اسبش شد. شمشیر دومش را از کنار اسبش کشید و به طرف فرمانده­ی گروهان گجاست که به همراه دو افسرش سوار بر اسب­هایشان به طرف گاری­ها می­آمدند تاخت. پشت سر همن هشت نفر از زندانیان که مسلح شده بودند جلو می­آمدند. فرمانده­ی گجاست گرز خارداری را بالای سرش می­چرخاند و دو افسرش شمشیرهای تابدار گجاستی داشتند. همن دهنه­ی اسبش را کمی به راست کج کرد و از بین فرمانده­ی گجسته و یکی از افسرانش گذشت. شمشیرش را یک دور دور سرش چرخاند و رد شد. گرز به پشتش خورده بود. شمشیر افسر بازویش را شکافته بود. کله­ی جدا شده­ی هر دوی آنها روی زمین افتاده بود. افسر سومی می­خواست فرار کند ولی مرد سرباز که تازه آزاد شده بود سوار بر اسب گاری رسید و شمشیر همن را توی سینه­اش فرو کرد. مسل همیشه ترس بر گجسته­ها چیره شد. با اینکه تعدادشان بیشتر بود ولی برابر هشت سوار هامارانی احساس ضعف می­کردند. زندانی­ها سوار اسب­های گاری و اسب­های گجست­ها شده بودند. به طرف گروهان دشمن تاختند و قتل عام شروع شد. همن به تنهایی حریف بیست گجسته بود. حضور او جنگ را متعادل می­کرد. وقتی کشتار تمام شد و گجسته­ها از بین رفتند. همن رو کرد به پیرمرد و گفت:«زنا و بچه­ها رو ببر به تلخ دژ. من به دستور فرمانده سپندیا اومدم از این سوی رود آترا سرباز جمع کنم.» مرد سرباز جواب داد:«سپندیا که دیگه فرمانده­ی ارتش نیست.» همن جواب داد:«شهبانو نایریکا دوباره سپندیا رو فرمانده­ی ارتش کرده. کی با من میاد؟» مردان سوار بر است جلو رفتند و دست­هایشان را روی هم گذاشتند. همن گروهان تازه­ای تشکیل داده بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 9:36  توسط  امين   | 

 

هاماران ة داستان هشتم: شهر سپید.

با سپاس از خانم سارا که داستان ها رو پیش از اینجا گذاشتن یکبار می خونن.

 

 داستان های پیشین:

یکم      دوم     سوم   چهارم   پنجم   ششم  هفتم

 

 هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسب­های سرکش در آتش هجوم گجسته­ها(جنگجویان گجاست) می­سوزد. فرمانده سپندیا در کرانه­ی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سفید را خائنین به دشمن واگذار کرده­اند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی می­کند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر می­کنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا با روناک بانوی شهر چاچ پیمان می بندد و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد...

 

هاماران ـ داستان هشتم: شهر سپید.

 

راکش کمی از شبدرهایی که شبنم صبحگاهی رویشان نشسته بود کند و جوید. دوباره دسته­ای دیگر کند. از هوای بهاری و استراحت کوتاه پس از چندین روز تاخت و تاز در دشت­ها و جنگل­های هاماران لذت می­برد. زین و برگش روی زمین نزدیک درخت چنار چندهزار ساله­ی قطور و تو خالی افتاده بود. رگه­هایی از نور افقی خورشید که تازه از شرق بالا آمده بود از لای شاخ و برگ گسترده­ی چنار به زمین می­تابید و اگر دقت می­کردی، بvای لحظه­ای می­توانستی دستی مرمرین و زیبا را از سر انگشت تا ساعد ببینی که بیرون می­آید و لباس کهنه­ای را از روی زمین برمی­دارد و دوباره در تاریکی شکاف تنه­ی چنار فرو می­رود.

هروقت باد برگ­های چنار را تکانی می­داد، نور به درون شکاف می­تابید و خطوط محو اندام تراش خورده­ی زنی در تنه­ی چنار دیده می­شد، که بدن زیبایش را با لبس کهنه می­پوشاند. چند دقیقه­ی بعد شهبانو نایریکا از تنه­ی درخت خارج شد. مویش را با روسری زمختی بسته بود، از همان کنف لباسش. لباس روستاییان را پوشیده بود، دامن و پیرهنی در زیر، و یک پیراهن سرتاسری کنفی هم روی آنها. جلو آمد و دستی به سر و گوش راکش کشید:«اسب خوبم، من باید بدون تو برم به سپیدشهر، و تو باید از همه­ی چیزهایی که من تو تنه­ی این چنار خاک کردم نگهبانی کنی.» توی چشم­های راکش نگاه کرد، راکش شیهه­ای کشید. و نایریکا از اسبش دور شد، دروازه­های سپیدشهر باز شده بودند و مسافران زیر نظر دروازه­بانان گجاست وارد و خارج می­شدند. نایریکا کمی گل از روی زمین برداشت و به صورت  و بدنش مالید، مویش را پریشان کرد، و به سمت شهر رفت.

شهر سپید فقط چند صد متر با جنگل فاصله داشت، نیاکان نایریکا جنگل تنک را صاف کرده بودند و شهر سپید را ساخته بودند. شهر سپید دیوار دو لایه­ی بلندی داشت، دیواری که در میان دو لایه­اش راهروهایی برای تیراندازن ساخته شده بود، و چندین و چند دریچه­ی ویژه­ی تیراندازی داشت. نام شهر سپید از آنجا آمده بود که تمام سنگ­های به کار رفته در شهر از کوه سپید در غرب شهر آورده شده بودند، و هیچ ساختمانی در شهر ساخته نمی­شد یا تغییری در بنایش داده نمی­شد مگر با اجازه­ی مستقیم دربار. بهتر بگوییم، شهر سپید، شهر دربار و درباریان بود و تمام ساکنان به نوعی با خاندان پادشاهی در ارتباط بودند. به این ترتیب، با گشودن شهر سپید، دشمن در واقع قلب پادشاهی هاماران را هدف گرفته بود. نایریکا می­خواست بداند خاندان پادشاهی چطور با این ماجراها کنار آمده است، و خیانت از کجا آب می­خورد و برای اینکار اول باید از کنار نگهبانان گجاست می­گذشت. جلوتر از نایریکا دو زن جوان با کوزه­هایی بر دوش قصد ورود به شهر را داشتند. نگهبان پرسید:«تو کوزه چی دارین؟»

یکی از دخترها جواب داد:«شیره­ی انگور، آوردیم برای فروش.»

نگهبان دوباره پرسید:«چرا شما آوردین؟ مگه مرد ندارین؟»

دو دختر به همدیگر نگاه کردند، و جوابی ندادند. فرمانده­ی نگهبان­ها خندید و هر دو تایشان را گرفت و به طرف سربازانش پرت کرد. نایریکا فهمید چه سرنوشتی در انتظارش است. جایی برای بازگشت نداشت. توبره­ای که روی دوشش انداخته بود محکم کرد و با اعتماد به نفس جلو رفت. کسی از مسافرین جرات نمی­کرد به نگهبان­ها اعتراضی بکند. شمشیرهای کشیده تمام حرف را یکجا می­زدند. نایریکا جلوی نگهبان گجاست رسید، می­خواست سرش را پایین بندازد ولی نتوانست. صاف به چشم­های نگهبان خیره شد. نگاه خیره­ی نایریکا دست نگهبان را در هوا خشک کرد، نگهبان گجاست دو قدم عقب رفت شمشیرش را کشید و بدون اینکه حرفی بزند دو نگهبان دیگر از دو طرف نایریکا را گرفتند. نگهبان گفت:«تو کی هستی؟ اینجا چیکار داری؟»

نایریکا گفت:«من از روستای نزدیک اینجا اومدم، پدربزرگم توی شهر آهنگره.»

نگهبان جلوتر آمد و اینبار با جرات بیشتری به چشم­های نایریکا خیره شد:«دروغ می­گی! با اون دوتا ببریدش تا فرمانده تکلیفش رو معلوم کنه، تو رعیت نیستی کثافت!»

چشم­های نایریکا لوش داده بودند، باید مثل کشاورزها سرش را پایین می­انداخت، شانسشان این بود که چون دختر بودند نگهبان­ها به جای بستن دستشان در فکرهای دیگری بودند، نایریکا می­دانست دقیقا کجا می­روند. اتاقک مخصوص دزد­هایی که پای دروازه دستگیر می­شدند، اتاقکی در زیرزمین اتاقک نگهبانی. نگهبان­ها تا می­توانستند از مسیر کوتاهشان با سه دختر جوان لذت بردند و بالاخره پرتشان کردند توی تاریکی زیرزمین و در را بستند. نایریکا به سرعت اطرافش را بررسی کرد، چندین دختر جوان مثل خودش در زیرزمین بودند. اینجا اتاقک تقسیم غنائم بود.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 20:16  توسط  امين   | 

 

هاماران - داستان هفتم:آنسوی رود داد 

با سپاس از خانم سارا که داستان ها رو پیش از اینجا گذاشتن یکبار می خونن.

 

 داستان های پیشین:

یکم      دوم     سوم   چهارم   پنجم   ششم

 

هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسب­های سرکش در آتش هجوم گجسته­ها(جنگجویان گجاست) می­سوزد. فرمانده سپندیا در کرانه­ی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سفید را خائنین به دشمن واگذار کرده­اند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی می­کند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر می­کنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا با روناک بانوی شهر چاچ پیمان می بندد و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد...

 

هاماران  ـ داستان هفتم: آنسوی رود داد

وقتی ارنیکا به رودِ سرخ آبِ داد رسید، افسار اسب سفید و سرخش رینا را کشید و ایستاد. ارنیکا تا به حال به آنسوی رود داد نرفته بود، و فقط داستان­هایی درباره­ی ایل، از مادرش شنیده بود. همینطور که ارنیکا سوار بر رینا به آنسوی رود داد نگاه می­کرد، در خاطرات کودکیش غرق شد.

مادر ارنیکا، دختر فرمانده­ی بزرگترین ایل جنوب  ـ پورترا ـ  بود و عاشق افسری از ارتش پادشاهی شد، بدون اجازه­ی پدرش با افسر فرار کرد و به سرزمین اصلی هاماران آمد و همانجا هم در کنار دلداده­اش درگذشت. و ارنیکا شبیه نگاره­های مادرش بود، مویش را همان شکلی درست می­کرد،  لباس­های مادرش را می­پوشید، و شمشیر مادرش را به کمر می­بست. ارنیکا به رود سرخ نگاه می­کرد و می­اندیشید که پدربزرگش، اگر زنده باشد، چطور او را خواهد پذیرفت.

 از سرچشمه رود داد تا دریا، هیچ پلی روی آن نبود. کاروان­هایی که از جنوب می­آمدند، پل­های شناوری با خودشان حمل می­کردند و بعد از عبور از رود پل را با خودشان می­بردند، این بهترین راه برای دور نگه داشتن دشمن از سرزمینشان بود. ارنیکا فقط از وجود پل­ها باخبر بود و نمی­دانست چطور کار می­کنند، و تنها چیزی که فکرش را مشغول می­کرد چطور رد شدن از رودخانه­ی سرخ بود. از رینا پیاده شد و دستی به سر و یالش کشید. دو مشکی را که دو طرف زینش بسته بود باز کرد و باد کرد. مشک­های پرباد را زیر شکم اسب بست و خودش و اسبش در کم­شتاب ترین جای رود به آب زدند. از پدرش شنیده بود که هنگام فرار با همین روش از رود گذشته­اند. به آرامی شنا کنان از رود  گذشت. مادرش را دید که در کنار پدرش شناکنان می­روند. موی مادرش مثل موی خودش روی آب شناور بود. به ساحل مقابل رسید، جایی که پدر و مادرش به آب زده بودند و پدربزرگش دور شدن دخترش را در ساحل مقابل تماشا کرده بود. افسار اسبش را به دست گرفت و داستان­های مادرش را به یاد آورد. اگر کمی به راست می­رفت به جاده­ی اصلی می­رسید، جاده را که ادامه می­داد و از جنگل راش می­گذشت به کاروانسرای بزرگ می­رسید، جایی که بازار بزرگ جنوب هم بود و تمام کالاهایی که وارد جنوب می­شدند از همانجا پخش می­شدند به اطراف، نقشه­ی ارنیکا شب ماندن در کاروانسرا بود؛ و صبح فردا به جستجوی گذشته­اش رفتن.

***

کاروانسرای بزرگ ساختمان ساده­ای بود با حیاطی بزرگ که یک طرفش اصطبل و آخور بزرگ کاروانسرا بود و طرف دیگرش خوابگاه­های مسافران و رهگذران. و کنار یکی دیگر از دیوارها میز چیده­بودند و خوردی­پزی راه انداخته بودند. ارنیکا به دیوارهای کاروانسرا دست کشید، پدر و مادرش شب قبل از فرارشان در یکی از همین خوابگاه­ها خوابیده بودند. جلو رفت و پشت یکی از میزها نشست. ناامیدانه در اطراف کاروانسرا به دنبال ردپایی از پدر و مادرش می­گشت. ارنیکا آنقدر غرق در دانسته­هایش از گذشته و تطبیقشان با چیزی که می­دید شده بود که نفهمید پیرمرد چطور جلویش غذا چید و متوجه نشد ردای بلند سیاهش کنار رفته و نگین شمشیرش بیرون افتاده است.

وقتی به خودش آمد که دستی را روی شمشیرش حس کرد و بدون نگاه یا مکث برگشت و ضربه­ی محکمی به گردن صاحب دست زد. مرد قوی هیکلی که می­خواست شمشیر را بکشد تلو خورد به عقب و دست به شمشیر برد و سه دوستش هم همینطور. کاروانسرای شلوغ ساکت شد. ارنیکا شمشیرش را کشید و رفت روی میز. جواهرات شمشیر ارنیکا زیر نور ماه می­درخشیدند و همه­ی نظر­ها را جلب می­کردند. ارنیکا داد زد:«من راه خودم­و می­رم، کاری با شما ندارم، اگر جون­تونو دوست دارین سر جاتون واستید.» چهار مرد شمشیر به دست خندیند و بقیه­ی مردم کاروانسرا به منظره خیره شدند. اگر کسی دقت می­کرد می­دید که در همان لحظه چندین و چند شرط روی برنده­ی دعوا بسته شد. تنها کسی که به جای دعوا به دسته­ی شمشیر ارنیکا خیره شده بود پیرمرد خدمتگذار کاروانسرا بود.

کاسه­ی آش روی صورت مرد قد بلند فرود آمد. سه نفر دیگر به سمت ارنیکا حمله کردند. ارنیکا از روی میز پرید و در مسیر فرود با زانوهایش یکی از مهاجمین را زمین انداخت. ضربه­ی شمشیر دومی را رد کرد و لگدی به بیضه­هایش زد و شمشیرش را روی گردن نفر سوم گذاشت. فریاد تحسین از اطراف کاروانسرا بلند شد، زنان و مردان حاضر ارنیکا را تشویق کردند و پیرمرد نزدیک آمد و گفت:«دنبال من بیایید بانوی من.»

ارنیکا توقع نداشت کسی بانو صدایش کند. به پیرمرد نگاه کرد؛ در چشم­های پیرمرد برقی بود، برقی که نشان خدمتگزاری نداشت و اعتماد ارنیکا را جلب می­کرد. ارنیکا وقتی به چشم­های پیرمردِ خمیده پشت نگاه کرد، حس کرد دریچه­ای به گذشته­اش باز شده است. بدون اینکه چیزی بگوید چهار مردِ در هم شکسته را رها کرد و دنبال پیرمرد راه افتاد. پیرمرد داخل یکی از حجره­های کاروانسرا شد، گلیم کف را کنار زد و دریچه­ای را در زمین باز کرد و وارد تاریکی مطلق زیرزمین شد. ارنیکا اطرافش را نگاه کرد، یک اتاقک ساده­ی خدمتکاری بود، نه چیزی بیشتر. هیچ نشانه­ای به چشم نمی­خورد. سیاهی دالان زیرزمین ارنیکا را به خودش می­کشید. چند لحظه بعد پا روی اولین پله گذاشت. انگار جستجو نمی­خواست تا فردا صبر کند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11:22  توسط  امين   | 

هاماران - داستان ششم:چاچ

با سپاس از خانم سارا که داستان ها رو پیش از اینجا گذاشتن یکبار می خونن.

 

 داستان های پیشین:

یکم      دوم     سوم   چهارم   پنجم  

 

هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسب­های سرکش در آتش هجوم گجسته­ها(جنگجویان گجاست) می­سوزد. فرمانده سپندیا در کرانه­ی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سفید را خائنین به دشمن واگذار کرده­اند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی می­کند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر می­کنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا به سوی چاچ می رود و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد...

 

 

هاماران - داستان ششم: چاچ

 

کوهستان پاران در شرق هاماران از شمال تا جنوب کشیده شده بود، رشته کوه­هایی صعب العبور که هاماران را از همسایه­های خاوریش جدا می­کرد. هر دو رود آترا، و داد، از کوه­های پاران سرچشمه می­گرفتند و به دریا می­ریختند. بیشتر کوهستان پاران، سرد بود و صعب العبور و محل زندگی مردم کوهنشین، مردمی که هیچگاه از پادشاهان هاماران فرمان نمی­بردند و هیچگاه دشمن هاماران نبودند. همان مردمی که در کنار سپندیا برای آزادی تلخ­دژ جنگیدند، گرچه خیالشان آسوده بود که سپاه گجاست هیچگاه نمی­تواند کوهستان پاران را تسخیر کند.

سپندیا پس از جدا شدن از همن در پای تلخ­دژ، پنج شبانه روز به سمت جنوب  کوهستان پاران اسب تاخت، سپیده­دم روز پنجم، وقتی خورشید از پشت کوه­های پاران سرک کشید، سپندیا سواد چاچ را از دور دید. برج­های بلند شهر چاچ از مسافتی بسیار دور هم دیده می­شوند. سپندیا سرعتش را کم کرد و دستی به یال اسب سیاهش «شب» کشید. نیازی به عجله نبود. دروازه­های شهر پس از طلوع خورشید باز می­شدند و سپندیا می­دانست روناک چندان سحرخیز نیست.

شهر چاچ هزاران سال پیش در کوه­پایه­های پاران بنا شده بود، تنها شهر هاماران که در زلزله­ی بزرگ صدمه­ی چندانی نخورد. مردم چاچ مردمی منزوی بودند با گویش خاص خودشان که ترجیح می­دادند بیشتر با کوهنشینان مرواده داشته باشند تا دیگر شهرهای هاماران، مخصوصا از زمان پادشاهی پدربزرگ نایریکا این دوری از مرکز بیشتر و شدیدتر شده بود. ولی سپندیا در چاچ هم محبوب بود. مخصوصا وقتی چندین سال پیش در نبردی با کوهنشینان شورشی، با نیرویی بسیار کوچکتر از شورشی­ها، شهر چاچ را از خطر نجات داد.

سپندیا حالا روی دو چیز حساب می­کرد، اول مهارت آهنگران چاچ و راضی کردنشان برای تجهیز کردن ارتش هاماران که تجهیزات مناسبی نداشت، مخصوصا که سپندیا روی ملحق شدن مردمان عادی به ارتش هم حساب می­کرد، و دوم تیراندازان چاچ که بهترین تیراندازان تمام هاماران بودند. شهر چاچ پشت به کوه داشت و رو به دشت کوهپایه و سلاح اصلی مردمش نیزه­های بلند بود و تیر و کمان چاچی، مردم چاچ آهنگران بسیار قابلی بودند و هیچ تیری از زره­های مخصوصی که از فلز ویژان می­ساختند رد نمی­شد. از مردمان غیر از اهالی چاچ فقط خاندان پادشاهی هاماران و سپندیا زره و شمشیر و سپرشان از فلز ویژان ساخته شده بود. فلزی که زیر نور مهتاب می­درخشید.

وقتی سپندیا به نزدیکی دروازه­ی شهر رسید، خورشید بالا آمده بود و همه جا می­درخشید. شنلش را کنار زد  تا زرهش دیده شود. نگهبانان دروازه به محض دیدنش راه را باز کردند درون شهر سرنگهبان به پیشوازش آمد. سرنگهبان که در میانسالیش کنار سپندیا با کوهنشینان شورشی جنگیده بود، افسار «شب» را گرفت و گفت:«دیر کردی فرمانده.» سپندیا جواب داد:«کی اینجاس؟»

سر نگهبان جواب داد:«لیتار» «پس خیلیم دیر نرسیدم.» سپندیا گفت و به طرف ارگ روناک راه افتاد در حالیکه یک دسته سرباز پشتش حرکت می­کردند و چند دقیقه بعد به مقصد رسید. نگهبانان ارگ که همه سپندیا را می­شناختند راه را باز کردند. سپندیا به طرف سالن اصلی رفت. در را باز کرد و داخل شد.

تالار خالی بود، جز یک صندلی بزرگ که روناک رویش لمیده بود و چند ستون سنگی که سقف تالار را نگه می­داشتند و لیتار، تالار خالی بود. روناک با صدایی که رغم پیریش نمی­لرزید، گفت:«خوش آمدی سپندیا.»

لیتار گفت:«خوش شاید، دیر بی­تردید، اومدنت سودی نداره سپندیا، بانو روناک پیش از این پیشنهاد من رو پذیرفتن.»

سپندیا جواب داد:«باور نمی­کنم.» لیتار جواب دیگری آماده کرده بود  ولی بانو روناک دست استخوانیش بالا برد، لیتار ساکت شد. روناک گفت:«بگو سپندیا، من آماده­ی شنیدن رای تو هستم.»

سپندیا جلوتر رفت و وقتی به ده قدمی روناک رسید ـ که در هاماران فاصله­ی مناسب برای صحبت با بزرگان و فرماندهان و استانداران و شاهان بود ـ دست راستش را روی سینه گذاشت و با تعظیمی کوتاه حرفش را شروع کرد:«گمانم لیتار به شما خبر داده باشه که دروازه­های سپیدشهر با خودفروشی کسانی از درون شهر [اینجا سپندیا به لیتار نگاه می­کرد] به روی دشمن باز شده، شمال رود آترا زیر فرمان سپاه گجاسته، دست کم صد  هزار سپاهی گجاست جنوب رود آترا تاخت و تاز می­کنن و هرچیزی رو که سر راهشون باشه آتش می­زنن. من اومدم بگم هنوز میشه پیروز شد.»

پس از سخنرانی کوتاه سپندیا چند لحظه­ای سکوت برقرار شد. بعد لیتار خندید و گفت:«چطور می­خوای پیروز شی سپندیا؟ بدون پادشاه؟ بدون ارتش؟ می­دونی که خودت هیچوقت نمی­تونی پادشاه بشی. پس چرا می­جنگی؟ بودن یک پادشاه قدرتمند هرچند گجسته، از بی پادشاه بودن بهتره!»

سپندیا رو به روناک پاسخ داد:«شهبانو نایریکا هنوز زنده­س و من فرمانده­ی تازه­ی ارتش هستم. برای پیروزی در برابر دشمن به تیراندازان چاچ نیاز داریم.»

لیتار گفت:«پیشنهاد چندان خوبی نیست، اگر نیروهای گجسته از بابت چاچ آسوده خاطر نباشن، من نمی­تونم جلوی یورش به چاچ رو بگیرم. بانو روناک، شهر شما می­تونه جلوی سی هزار سرباز گجسته مقاومت کنه؟»

روناک جواب داد:«نه. سپندیا، سال­ها پیش من دیدم که تو چطور در جنگ نابرابری پیروز شدی. ولی همیشه نمیشه پیروز شد، تو باور داری هنوزم همونقدر خوش بختی؟ خبر پیروزیت پای تلخ­دژ و کنار رود آترا به منم رسیده، تو بهترین فرمانده­ی هامارانی، با این همه من دلم نمی­خواد مردم شهرم زیر شمشیر سپاه گجسته­ها بمیرن.»

سپندیا به چشم­های روناک نگاه کرد. روناک پیر و خسته بود و بیزار از جنگ. لیتار گفت:«انتخاب درستی کردین بانو روناک، مردم هاماران شایسته­ی پشتیبانی شما نیستن. به زودی گروهانی از سربازان گجاست برای گرفتن کمان­های چاچی شما به اینجا میان، ازشون خوب پذیرایی کنید.» بعد هم پوزخندی به سپندیا زد. عقب عقب رفت تا از تالار خارج شد، و نگهبان­ها درهای تالار را پشت سرش بستند. سپندیا سرش را پایین انداخت، ناامید شده بود. پادگان چاچ  شاید به 15 هزار نفر هم نمی­رسید، ولی تیراندازان چاچ می­توانستند سرنوشت هر جنگی را تغییر دهند. بدون تیراندازان چاچی در هم شکستن سپاه گجسته که دست کم دو برابر ارتش هاماران نیرو داشت بسیار پیچیده تر می­شد. در ذهنش جنگ با نیروی اصلی گجسته را مجسم می­کرد و دنبال راه حلی برای پر کردن جای خالی تیراندازان چاچ بود که صدای روناک او را به خود آورد:«همیشه باید دشمن­و گول زد. زمانی که گروهان گجسته برسه، دست ما رو میشه. تا اون روز وقت داریم.»

سپندیا تازه فهمیده بود که نگرانی بیش از حدش نگذاشته بود حقه­ی ساده­ی روناک را بفهمد پس گفت:«خیلی کار داریم. ما یه ارتش داریم بدون شمشیر و زره.»

روناک جواب داد:«باید برام بگی گجسته­ها برنامه­ی جنگیشون چیه.»

و هر دو نفر به هم لبخند زدند.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 1:17  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود