تبليغاتX
وزعيت بينابينيت

وزعيت بينابينيت

The Situation of Interinternality

 

 

معرفی وبلاگ:

چون این وبلاگ فقط اختساس پیدا کرده به هاماران و ماجراهای قهرمانان آن وبلاگ جدیدی تاسیس کردم که یک سری چیزای دیگه اونجا بنویسم. با این آدرس:

www.situationoii.blogspot.com

 

نکته: از این داستان به بعد، حذف حروف دوباره شروع میشه. ولی اینبار به تدریج در داستان زیر به جای حروف ص و ث هم از س استفاده شده است. ذکر این نکته ضروری است که بحث سر تعصبات فارسی و غیره نیست. حرف من این است که زندگی بدون این حروف هم ممکن است، و هم چه بسا ساده تر.

 نکته ی دوم: بعد از اتفاقات این چهل روز اخیر این داستان هم می تونه کلا بی معنی باشه، هم می تونی صاحب معنی جدید باشه. نمی دونم

 

هاماران ـ داستان دوازدم: نبرد چاچ

داستان های پیشین:

یکم      دوم     سوم   چهارم   پنجم   ششم  هفتم  هشتم   نهم   دهم  یازدهم

  

کل داستان         

 هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسب­های سرکش در آتش هجوم گجسته­ها(جنگجویان گجاست) می­سوزد. فرمانده سپندیا در کرانه­ی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سپید را خائنین به دشمن واگذار کرده­اند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی می­کند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر می­کنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا با روناک بانوی شهر چاچ پیمان می بندد و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ می رود و ورنخومن خائن را دستگیر می­کند. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد.  سپندیا بر فراز دیوارهای شهر چاچ ایستاده است و انتظار رسیدن سپاه گجاست را می کشد.

این داستان ادامه ی مستقیم داستان ششم است.

 

 

داستان دوازدهم:  نبرد چاچ

 

 

سپندیا روی دیوار ایستاده و به افق دوردست خیره شده بود. پشت سرش قله­های پربرف کوهستان پاران (پار ها = گذشته­ها) تا می­توانستند جلوی خورشید را می­گرفتند. خورشید بالاتر می­آمد و شعاع­های نورش سرشانه­های سپندیا را نورانی می­کرد. کشاورزانی که با حیوانات و وسایل قیمتیشان از روستاهای اطراف به امنیت دیوارهای شهر پناه می­بردند بالا را نگاه می­کردند و سپندیا را پشت به خورشید، نگهبانی می­دیدند که ایزدان برای نگهداری از ایشان فرستاده­اند. به زودی، قبل از اینکه ماه به میان آسمان برسد، گل­های بهاری دشت زیر چکمه­های چرمی سربازان دشمن لگدکوب می­شدند. دشت از سیاهی لباس­هایشان سیاه می­شد و سپندیا برای بار چندم باید  برابرشان ایستادگی می­کرد. حقه­ی روناک گجسته­ها را عسبانی کرده بود. وقتی گروهان گجسته­ برای بردن کمان­ها به شهر چاچ رسید و برنگشت، فرماندهان گجسته خشمگین شدند. و اینطور که خبر به سپندیا رسیده بود، سائورو، سلطان بزرگ گجاست، برادرش را به همراه چهل هزار سپاهی مامور گشودن دروازه­های چاچ و قتل عام تمام مردمان و حیوانات شهر کرده بود.

تیراندازان چاچی کم کم سر جایشان حاضر می­شدند، دهقانان و کشاورزان همه وارد شهر شده بودند و دروازه­ها بسته شده بود. زره­ها زیر آفتاب می­درخشیدند، و دانه­های عرق کم کم بر چهره­ی سربازانی که تجهیزات دفاعی را آماده می­کردند سر می­خوردند و بر زمین می­چکیدند ـ دوازده هزار کماندار برابر اقلا چهل هزار سرباز خونخوار. چاچ دو دروازه­ی بزرگ داشت، دروازه­ی شمالی و دروازه­ی جنوبی. دشمن از سمت شمال نزدیک می­شد و محل اسلی دفاع دروازه­ی شمالی بود. در چند هفته­ای که با حیله­ی روناک به فرستشان اضافه شده بود سپندیا وضعیت دفاعی شهر را تا جایی که می­توانست بهتر کرده بود. دروازه­ها را تقویت کرده بودند و لبه­ی دیوار را بلندتر، تا از تیراندازان بهتر محافظت کند. دیوارها را تا می­توانستند تعمیر کرده بودند و تا می­توانستند برای مردم شهر شمشیر ساخته بودند و با این حال سپندیا می­دانست که دروازه­های چاچ در برابر هجوم دشمن شب را به سبح نخواهند رساند.   

هنوز ظهر نشده بود که سیاهی سپاه دشمن از دور دست پیدا شد. دهقانان همه درون شهر پناه آورده بودند و هر مردی که می­توانست شمشیری به دست گرفته بود. با سربازانی که از میان مردم عادی آمده بودند تعداد سربازان سپندیا به بیست هزار نفر می­رسید ولی هنوز کمتر از نسف سپاه دشمن بودند. دیدبان خبر آورده بودند که سپاه دشمن از پنجاه هزار نفر هم بیشتر است. مسلح به منجنیق و برج و دروازه­کوب. سپندیا می­دانست که خبری از اردو زدن نخواهد بود. برادر سائورو به محض رسیدن به دیوارهای چاچ حمله را آغاز می­کند. دلیلی برای سبر کردن ندارد و تنها هدفش قتل عام تمام مردم چاچ است. سپندیا امیدوار بود این نقل و انتقالات و جابجایی نیروها از چشم دیدبان­های ملکه نایریکا پنهان نمانده باشند. چرا که با حضور این سپاه عظیم پای دیوارهای چاچ، قطعا نگهبانان سپیدشهر کم تعدادتر از پیش شده بودند. شاید اگر شهبانو توانسته بود نیروی بیشتری گرد بیاورد، می­توانستند با یک حمله شهر سپید را دوباره پس بگیرند. در این سورت شکست سپندیا و نابودی چاچ کاملا بی­سمر نمی­بود.  

خورشید در غرب به خون نشست. برادر سائورو سوار بر اسب سیاهش در قلب سپاه ایستاده بود و  چند هزار نفر یگان ویژه­ی حفاظت از او همگی سوار بر اسب­های تیره رنگ دوره­اش کرده بودند. اسب­های گجسته­ها بر خلاف اسب­های هامارانی قد کوتاه بودند و پر مو، و البته با استقامت­تر، و در عوض استقامت سرعت کمتری داشتند. سواره نظام گجاست سواره نظام موسری نبود، سپندیا این را خوب می­دانست.

تیراندازان بر فراز دیوارهای چاچ آماده شده بودند، پایین کوچه­های شهر در اختیار مردم شمشیرزن بود، از مردانی که شمشیر به دست گرفته بودند کمتر کسی سرباز واقعی بودند و بیشتر مردم عادی ؛ ولی به هر حال به هدایت افسران سپندیا و ساکنین شهر کوچه به کوچه سنگر بندی کرده بودند. وقتی آخرین سف سپاه گجاست سرجایش رسید، تاریکی شب همه جا را گرفته بود، شاید سائورو فکر می­کرد تیراندازان چاچی در تاریکی شب تیرشان خطا می­رود ـ چه فکر باطلی. دستور حمله سادر شد. چند منجنیقی که در این چند ساعت به پا کرده بودند شروع به کار کردند. نگه دارندگان منجنیق­ها اکسرا کولیان مسافر بودند یا جنگجویانی که با پول به سپاه گجاست پیوسته بودند. جنگجویان گجسته خودشان مهارتی در اداره و ساخت منجنیق نداشتند و به همین دلایل روی منجنیق­هایشان خیلی نمی­شد حساب کرد، معمولا خطا می­زدند، و شلیک­های سحیحشان هم اکسرا قدرت کافی نداشتند.

گلوله­های بزرگ منجنیق از روی سر سپندیا می­گذشتند و هرکدام ساختمانی را نابود می­کردند، در حالیکه هدف دیوارها بودند.  سه منجنیق غول آسای شهر هم کارشان را شروع کردند. منجنیق­های شهری چون نیازی به جابجایی نداشتند بسیار بزرگتر از منجنیق­های متحرک بودند، گلوله­های بزرگتری هم پرتاب می­کردند و هدفشان سرفا توده­ی بزرگ و گسترده­ی دشمن بود، و اگر می­توانستند البته منجنیق­های دشمن. سپندیا از بالای دیوار بازی منجنیق­ها را تماشا می­کرد. می­دانست که سه منجنیق شهر در برابر 15 منجنیق دشمن کاری از پیش نمی­برند و امیدوار بود سبر برادر سائورو انقدر نباشد و به سرعت حمله را آغاز کند. یک جنگجوی گجاست هیچوقت انقدر سبور نیست که ساعت­ها در انتظار خرد شدن دیوار بنشیند.

وقتی سبر برادر سائورو تمام شد و دستور حمله را سادر کرد، جنگ واقعی آغاز شد، دیوارکوب عظیم سپاه گجاست به طرف دروازه به راه افتاد، چندین و چند سرباز آن را می­کشیدند و هل می­دادند. وقتی به تیررس رسیدند، به اشاره­ی سپندیا تیراندازان چاچی کارشان را شروع کردند. سربازان گجسته مسل برگ در کنار دیوار کوب می­افتادند و سربازان تازه جایشان را می­گرفتند، در هر طرف چهار ردیف سرباز سپرهایشان را بالا گرفته بودند ولی سپرهای گجسته­ در برابر تیرهای بلند چاچی مقاومتی نمی­کردند، هم زمان چندین گروهان دیگر از سربازان سپاه گجاست نردبان به دست به سمت دیوارها حرکت کردند. هرچند در راه مسل برگ درختان در باد پاییزی به زمین می­ریختند، نمی­ایستادند، سپندیا می­دانست که تا به حال چند هزار نفری از سربازان گجسته را کشته است و می­دانست که دیوارکوبی که به دروازه رسیده است، به ساعت نرسیده دروازه را خورد خواهد کرد. وقتی اولین سری نردبان­ها به دیوار رسید، سپندیا علامتش را داد. نگهبانانی که در برج دروازه بودند با دیدن علامت سپندیا گرچه تردید در دلشان بود، به چرخ­های بزرگشان تکیه کردند و چرخ­ها را چرخاندند، زنجیرها به دور  چرخ­ها پیچیدند و دروازه در میان تعجب سربازان گجاست بالا رفت. دیوارکوب یک لحظه ایستاد، آن طرف دروازه سربازان چاچی با شمشیر و نیزه ایستاده بودند و ناگهان به سمت دیوار کوب حمله کردند و جنگ زیر دروازه مغلوبه شد. خبر باز شدن دروازه دهن به دهن بین سپاه گجاست چرخید و خیلی­ها فراموش کردند باید از دیوار بالا بروند و به سمت دروازه هجوم بردند، تدبیر سپندیا به نظر کاری می­رسید.

پایین دروازه جنگ به شدت جریان داشت، ولی در فضای بسیار کم زیر دروازه، بیشتر به زور دو سپاه بستگی داشت که بتوانند دیگری را هل بدهند، و الا جایی برای جنگیدن نبود. نیزه­ها در هم فرو می­رفتند و شمشیرهای خودی در هم گره می­خوردند. وقتی وضع تغییر کرد که یکی از سربازان چاچی از میان جمع گلوله­ی بزرگی از قیر آتشین را به درون حفره­ی دیوارکوب پرتاب کرد.

دژکوب، دروازه­کوب، یک مکعب مستطیل تو خالی چوبی بزرگ بود که برایش سقف شیروانی قطوری درست کرده بودند، و روی سقف را لایه لایه نمد  خیس انداخته بودند طوری که هیچ آتشی به درون آن نفوذ نمی­کرد، ولی وقتی گلوله­ی آتش از داخل به چوب خشک بدنه­ی دژکوب رسید، آتش از درون آن شعله کشید و به همه جای دژکوب سرایت کرد.  ولوله در سپاه گجاست افتاد و دروازه بانان ضامن چرخ­هایشان را آزاد کردند، دروازه­ی بزرگ با وزن بسیار زیادش پایین افتاد، چندین نفر جنگجویان گجاست این طرف دروازه گیر افتادند و وقتی دروازه­ی چوبی هم پشت سرشان بسته شد کشته شدند، اینبار جسد سوخته­ی دژکوب راه دروازه را بسته بود.

سپندیا به دشت نگاه کرد، پر بود از جسد سربازان گجاست که تیرهای چاچی سوراخ سوراخشان کرده بود، تا چند ساعت دیگر سپاه گجسته نسف می­شد و خسته و آن وقت حتی اگر وارد شهر هم می­شدند کاری از دستشان بر نمی­آمد. سپندیا به پیروزی امیدوار شده بود. نردبان­های بیشتری به دیوارها تکیه داده بودند، ولی حتی اگر جنگجویان گجاست دیوارها را هم می­گرفتند کنار زدن جسد دژکوب از جلوی دروازه کار مشکلی بود و جلوی هجوم تمام عیار را می­گرفت. سپندیا از روی دیوار بالای دروازه رفت و به دشت زیر پایش نگاه کرد، آرامش برادر سائورو در قلب سپاه دشمن برای سپندیا سوال برانگیز بود، سربازی از میان شهر فریاد زد فرمانده، می­دوید و نزدیک می­شد. وقتی پای دیوار رسید و سپندیا به سویش برگشت داد زد:«یه  دژکوب دم دروازه­ی جنوبیه فرمانده.» سپندیا فقط برای یک لحظه سر جایش خشک شد و از روی لبه­ی دیوار به طرف دروازه­ی جنوبی دوید و دستور داد:«هزار نفر با من بیان» و در همین لحظه دید که سواره نظام مرکزی سپاه گجسته به سمت دروازه­ی جنوبی به راه افتاده است. شرایط نبرد در حال تغییر بود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 13:27  توسط  امين   | 

 

 

معرفی وبلاگ:

چون این وبلاگ فقط اختساس پیدا کرده به هاماران و ماجراهای قهرمانان آن وبلاگ جدیدی تاسیس کردم که یک سری چیزای دیگه اونجا بنویسم. با این آدرس:

www.situationoii.blogspot.com

 

نکته: از این داستان به بعد، حذف حروف دوباره شروع میشه. ولی اینبار به تدریج در داستان زیر به جای حروف ص و ث هم از س استفاده شده است. ذکر این نکته ضروری است که بحث سر تعصبات فارسی و غیره نیست. حرف من این است که زندگی بدون این حروف هم ممکن است.

 

نکته­ی بعدی:  تمام داستان تا اینجا را می­تواند با کلیک راست روی اینجا و save target as ضبط کنید.

 

هاماران ـ داستان یازدهم: اشومن (Ashooman)

داستان های پیشین:

یکم      دوم     سوم   چهارم   پنجم   ششم  هفتم  هشتم   نهم    دهم

           

 هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسب­های سرکش در آتش هجوم گجسته­ها(جنگجویان گجاست) می­سوزد. فرمانده سپندیا در کرانه­ی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سپید را خائنین به دشمن واگذار کرده­اند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی می­کند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر می­کنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا با روناک بانوی شهر چاچ پیمان می بندد و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ می رود و ورنخومن خائن را دستگیر می­کند. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد. در داستان هفتم ارنیکا از رود داد گذشت و در کاروانسرای بزرگ پیرمردی او را شناخت.

این داستان ادامه­ی مستقیم داستان هفتم است.

 

داستان یازدهم ـ اشومن (Ashooman)

 

ارنیکا(Ernika) حس کرد دریچه­ای به گذشته­اش باز شده است. بدون اینکه چیزی بگوید چهار مردِ در هم شکسته را رها کرد و دنبال پیرمرد راه افتاد. پیرمرد داخل یکی از حجره­های کاروانسرا شد، گلیم کف را کنار زد و دریچه­ای را در زمین باز کرد و وارد تاریکی مطلق زیرزمین شد. ارنیکا اطرافش را نگاه کرد، یک اتاقک ساده­ی خدمتکاری بود، نه چیزی بیشتر. هیچ نشانه­ای به چشم نمی­خورد. سیاهی دالان زیرزمین ارنیکا را به خودش می­کشید. چند لحظه بعد پا روی اولین پله گذاشت. انگار جستجو نمی­خواست تا فردا سبر کند.

چند پله پایین رفت. پیرمرد خدمتگذار پشت سرش از پله­ها پایین آمد. اسلا به هیبتش نمی­خورد که بتواند دریچه­ی سنگی زیرزمین را به تنهایی باز و بسته کند ولی خب، به سادگی این کار را می­کرد. وقتی دریچه­ی با سدای بلندی پایین افتاد و همه جا تاریک شد ارنیکا تازه به خودش آمد. نفس پیرمرد از پشت به گردنش خورد. ارنیکا دستش را روی شمشیرش گذاشت. منتظر یک اشتباه کوچک از طرف پیرمرد بود تا شمشیر را بکشد و سر پیرمرد را زمین بیاندازد. حس کرد پیرمرد از کنارش گذشت و روبرویش ایستاد. در تاریکی مطلق زیرزمین هیچ چیز دیده نمی­شد. ناگهان شعله­ای درخشید. روبروی ارنیکا پیرمرد ایستاده بود و روی شانه­ی راستش، کمی بالاتر از سرش، شعله­ی آتشی میان هوا می­سوخت. پیرمرد دست راستش را روی سینه گذاشت و خم شد:«درود بر تنها بازمانده­ی خاندان پورترا، بانو ارنیکا. من، اشومن (Ashooman) سالها منتظر بازگشت شما بودم.» ارنیکا یکه خورد و یک پله بالاتر رفت. اشومن ادامه داد:«پدربزرگ شما، در بستر مرگ از من خواست منتظر بازگشت شما باشم. اگر اسم من به گوشتان خورده باشد می­دانید نام اشومن با مهربانی و پاکی همراه نیست.» ارنیکا جواب داد:«از من چی می­خوای؟» اشومن ادامه داد:«من با پدربزرگ شما پیمان بستم. و اگر نام من به گوشتان خورده باشد، می­دانید که اشومن پیمان نمی­شکند.» ارنیکا گفت:« بگو پدربزرگ من بهت چی گفته؟» اشومن جواب داد:«پس از فرار مادر شما، سه برادرش در جنگ­های پیاپی کشته شدند و پدربزرگ شما بدون جانشین شد. رهبری ایل پورترا به خالوزادگان شما رسید. پدربزرگ شما از من خواست زمانی که برگشتید رهبری ایل را به شما برگردانم.»

ارنیکا پرسید:«تو چه دینی به پدربزرگ من داری که این همه سال اینجا زندگی کردی؟ اگر تو اشومن باشی، بزرگترین جادوگر جنوبی، می­تونی هرجایی بری و هرکاری بکنی.» اشومن گفت:«این راز برای همیشه بین من و پدربزرگ شما باقی می­ماند بانو ارنیکا. تا دیر نشده بهتر است راه بیافتیم.»

ارنیکا گفت:«خونسرد باش. اینجا کسی من­و نمی­شناسه.» هنوز جمله­ی ارنیکا تمام نشده بود که سدای شکسته شدن در اتاق به گوش رسید و چندین سدای پا وارد اتاق شدند. کسی از بالا داد زد:«اینجا نیستن.» و اشومن آن پایین، به ارنیکا لبخندی زد و گفت:«من تنها جادوگر هاماران نیستم بانو. تا دیر نشده بهتره بریم.» ارنیکا به سرعت به دنبال اشومن در تونل به راه افتاد. ندید که چند لحظه­ی بعد هیبتی سیاهپوش وارد اتاق شد. با ورودش همه ساکت شدند و فقط چند سانیه بعد دست سیاهپوش به دریچه­ی کف اتاق اشاره کرد. اما ارنیکا و جادوگر بزرگ اشومن کجا می­رفتند؟

 

***

یکی دو ساعت بعد بالاخره تونل طولانی وسط جنگلی تمام شد و ارنیکا و اشومن بیرون آمدند و آتش بالای شانه­ی اشومن خاموش شد. ارنیکا گفت:«حالا کجا می­ریم؟» اشومن جواب داد:«می­رویم نزد کسانی که پدر بزرگت را فراموش نکرده­اند.» و در دل تاریکی به راه افتاد. ماه در آسمان بود و ستارگان کنارش سوسو می­زدند  ارنیکا فهمید اشومن ترجیح می­دهد بیشتر جادو کند تا حرف بزند. پیرمرد جادوگر پشتش خم شده بود و کمی لنگ می­زد انگار پایش ناراحت بود ولی عسا نداشت. شنل بزرگی روی شانه­اش انداخته بود و دور خودش پیچیده بود. ارنیکا احساس کرد دیگر نیازی به مخفی کردن هویتش ندارد. بالاپوشش را کناری انداخت و از آزادیش لذت برد. پاچه­های شلوار گشادش را توی چکمه­های پوستیش فرو کرده بود و پیرهن آستین­داری به تن داشت مناسب هوای غیرقابل پیش­بینی و داغ جنوب. شمشیرش را یک طرف کمرش بسته بود و خنجر بلندش را طرف دیگر. نسیم شبانه از میان موهای بلند و سپید اشومن می­گذشت و بعد موهای ارنیکا را نوازش می­کرد. بوی خاک جنوب ارنیکا را مدهوش کرده بود. عجیب بود این حالت برای کسی که تا به حال جنوب را ندیده بود. انگار تمام زندگیش منتظر این لحظه بود. و در همان لحظه زیر نور ماه و ستارگان ارنیکا تسیم گرفت جای پدربزرگش را در ایل پورترا بگیرد. از مادرش شنیده بود که ایل پورترا بزرگترین ایل جنوب است، و بیشترین و دلیرترین سواران را دارد. ارنیکا لبخند زد. می­توانست ایل را پس بگیرد. و بعد با سواران دلیر پورترا به شمال رود داد بتازد و همراه با شهبانو نایریکا هاماران را نجات دهد. و بعد به جنوب برگردد. شهبانو کجا بود؟ چه می­کرد؟ ارنیکا هیچ اطلاعی نداشت.  سلسله­ی افکارش را سدای بلندی قطع کرد. سدای انفجار بود. انگار رعد و برق درختی را نسف کرده باشد. ناگهان اشومن از بین درختان روبرویی به عقب پرتاب شد. ارنیکا شمشیرش را کشید. اشومن سر پا ایستاد. از میان درختان هیبتی سراسر سیاهپوش بیرون آمد و پشت سرش پنج مرد با شمشیرهای آخته به دست.

ارنیکا گفت:«شمشیرزنا با من.» اشومن با سر تایید کرد. پشت خمیده­اش را ساف کرد و راست ایستاد. شنلش را روی زمین انداخت. ارنیکا تازه فهمیده بود همه­ی خم شدن و ... بازی اشومن بوده است برای رد گم کردن. و الا بازوهای در هم پیچیده­ی اشومن همه­چیز را نشان می­داد. اشومن به حریف که چند متریش ایستاده بود خیره شد و با پرواز یک سنگ و خردن آن به کله­ی هیبت سیاهپوش جنگ بین جادوگرها آغاز شد. جای معطلی نبود. ارنیکا خنجرش را کشید و یک دست خنجر و یک دست شمشیر به استقبال دشمنانش رفت. ضربه­ی اولین نفر را با خنجر گرفت و سرش را با شمشیر برید. نفر دوم زخمی به بازوی ارنیکا زد ولی انقدر سریع نبود که ضربه­ی دوم را بزند و فورا کشته ­شد. سه نفر باقی مانده که مهارت ارنیکا را دیدند دوره­اش کردند. نمی­خواستند بی گدار به آب بزند. چند متر آن طرف تر جادوها لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر می­شدند نه تنها سنگ­ها که شمشیرهای سربازان مرده هم در هوا پرواز می­کردند و انگار که دو مرد نامریی با هم بجنگند به هم ضربه می­زدند. درختی از ریشه کنده شد و به سمت اشومن آمد، رعد و برقی درخت را ده تکه کرد. رعد و برق دوم به سمت هیبت سیاهپوش رفت و بنگ. سدای انفجار بزرگ شنیده شد. دود و نور همه جا را پرکرد و وقتی بالاخره آشوب فرو نشست اسری از جادوگر سیاهپوش باقی نمانده بود و سه شمشیرزن دیگر روی زمین افتاده بودند. جنگ تمام شده بود. ارنیکا گفت:«کشتیش؟» اشومن جواب داد:«نه، گریخت بانوی من. هربار جنگیدن باهاش سخت­تر میشه.» ارنیکا پرسید:«کی هست؟» اشومن جواب داد:«پسرم.» ارنیکا پرسید:«پسرت چرا میخواد تو رو بکشه؟» اشومن جواب داد:«سال­ها چیش وقتی من جادوگر جوانی بودم و پسرم هنوز خردسال بود به نسخه­ای دست یافتم که رازهای نیمه­ی­ تاریک جادو را فاش می­کرد. نسخه را خواندم و رازها را آموختم. اما رازها بر من چیره شدند نه من بر رازها، چیره و چیره­تر. روزی رسید که من در خدمت رازها بودم نه رازهای جادو در خدمت من. برای آخرین جادو خون زن جوانی لازم بود. من زن خودم را کشتم. و امروز پسرم همان رازها را آموخته است و آرزوی کشتن مرا دارد.» ارنیکا گفت:«نمیشه گفت کار اشتباهی می کنه.» اشومن جواب داد:« پس از پایان پیمانی که با پدربزرگ شما بستم من آماده­ی مردنم. راه بیافتید بانو ارنیکا.» اشومن به دل جنگل زد و ارنیکا تعقیبش کرد. به زودی می­توانست با خویشانش دیدار کند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 10:37  توسط  امين   | 

 

نکته: از این داستان به بعد، حذف حروف دوباره شروع میشه. ولی اینبار به تدریج در داستان زیر به جای حروف ص و ث هم از س استفاده شده است.

 

هاماران ـ داستان دهم: خائن

 

داستان های پیشین:

یکم      دوم     سوم   چهارم   پنجم   ششم  هفتم  هشتم    نهم

 

 هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسب­های سرکش در آتش هجوم گجسته­ها(جنگجویان گجاست) می­سوزد. فرمانده سپندیا در کرانه­ی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سپید را خائنین به دشمن واگذار کرده­اند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی می­کند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر می­کنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا با روناک بانوی شهر چاچ پیمان می بندد و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ می رود. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد...

این داستان ادامه­ی مستقیم داستان هشتم است.

 

هاماران ـ داستان دهم: خائن

 

نگهبان­ها تا می­توانستند از مسیر کوتاهشان با سه دختر جوان لذت بردند و بالاخره پرتشان کردند توی تاریکی زیرزمین و در را بستند. نایریکا به سرعت اطرافش را بررسی کرد، چندین دختر جوان مسل خودش در زیرزمین بودند. اینجا اتاقک تقسیم غنائم بود. دختران یا در گوشه­ای لوله شده بودند، یا زانوهایشان را بغل گرفته بودند، می­لرزیدند، گریه می­کردند و در یک کلمه می­ترسیدند. نایریکا پرسید:«اینجا چه خبره؟»

یکی از دختران با سدای لرزانی جواب داد:«هر شب یکی از ما رو می­برن به کاخ. هیچکس از اونجا برنمی­گرده.» با شنیدن این جواب دو دختری که همراه نایریکا دستگیر شده بودند هم زدند زیر گریه. ولی نایریکا لبخند زد. با آستین لباس سورتش را تمیز کرد. خوشحالی نایریکا بی دلیل نبود، راه میانبری برای رسیدن به هدفش پیدا کرده بود. پرسید:«کِی میان؟»

یکی جواب داد:«دمِ غروب، می­خوای چیکار کنی؟» «می­خوام این بازی رو تموم کنم.» نایریکا گفت و رفت گوشه­ای نشست و انتظار کشید. فهرستی از درباریانی که امکان داشت خیانت کرده باشند در ذهنش مرتب کرد. تقریبا همه­ی اسم­ها تویش جا می­شدند. فساد دربارِ هاماران انقدر زیاد شده بود که واکنششان به رویکرد مسبت نایریکا در مسائل کشور، رو آوردن به جنگجویان گجاست بود. نایریکا می­خواست درباره­ی ساختار سیاسیِ جدید پایتخت اطلاعاتی کسب کند. می­خواست بداند سائورو، رییس بزرگ قبایل گجاست به شهر سپید آمده است یا نه؟ چه کسی شهر را اداره می­کند؟ چه بر سر کسانی که هنوز به او وفادار بودند آمده است؟ آیا امکان پس گرفتن شهر سپید وجود دارد؟ و چندین سوال دیگر که جواب هرکدامشان در طراحی برنامه­هایی که نایریکا برای آینده داشت تاسیر گذار بودند. وقتی نور خورشید نارنجی شد، و سایه­ها طولانی شدند کلید در قفل چرخید. در باز شد و نگهبان­ها خنده به لب تو آمدند. معلوم بود تمام روز منتظر این لحظه بوده­اند. دخترهای توی اتاق بیشتر ترسیدند، گریه کردند، لرزیدند همدیگر را بغل کردند. نگهبان­ها خندیدند و نایریکا از جایش بلند شد و راست ایستاد. یقه­ی پیراهن کنفیش را کمی باز کرد و دو قدم جلو رفت و گفت:«این دخترا به دردتون نمی­خورن. امشب من می­خوام برم کاخ.» نگهبان­ها کمی تعجب کردند. یکی پرسید:«نمی­ترسی؟» نایریکا جواب داد:«نه، چرا آخرین شب زندگیم، بهترینش نباشه؟ یه بار کاخ­و دیدن و با پادشاه خوابیدن از سد سال زندگی تو روستا بهتره.» این جواب کار خودش را کرد. نگهبان گفت:«فرماندار از تو خوشش میاد، بیافت جلو.» و دو نگهبان دو بازوی نایریکا را گرفتند و از اتاقک بیرونش بردند. دختران دیگر سر جاهایشان خشک شده بودند. گروهی در دلشان نایریکا را مایه­ی شرم هاماران می­دانستند، و گروهی فداکاریش را تحسین می­کردند. ولی کسی از واقعیت با خبر نبود.                

نگهبان­ها نایریکا را پیش از هر چیز به حمام بردند، حمامی که چند ماهی بود نایریکا ازش استفاده نکرده بود. حوله­هایش هنوز سر جایشان بودند. ولی خبری از ندیمه­های زیبایش نبود. احتمالا اولین قربانیان همین ندیمه­ها بودند. نایریکا داخل خزینه­ی حمام شخسیش دراز کشید و سعی کرد تمرکزش را از دست ندهد. دلش نمی­خواست احساساتی شود و فرستش را از دست بدهد. وقتی ذهنش منظم شد از جایش بلند شد. پیراهنی از حریر سپید که برایش آماده کرده بودند پوشید و روبنده­ای به سورتش بست. پیراهن مناسب جایگاه شهبانو نبود. ولی برای نقش امشبش کاملا به درد می­خورد. پاهایش از لباس بیرون بودند و هر بیننده­ای می­توانست از تماشایشان لذت ببرد. یقه­ی پیراهن باز باز بود، و اسلا جنس ابریشم پیراهن نیمه شفاف بود. نایریکا میان دو نگهبان، پا برهنه، به طرف اتاق خواب سلطنتی می­رفت. تالارهای کاخ مسل سابق بودند، چیزی فرقی نکرده بود. نشانی از خرابی نبود. اگر هم درگیری­ای در کاخ روی داده بود حتما نشانه­هایش را به خوبی پاک کرده بودند. درِ چوبی خوابگاه شاهی در انتهای راهرو بود. دری بزرگ از چوب سپیدار، با کنده­کاری­های باستانی. نایریکا حس عجیبی داشت. حسی شبیه کسی که در خانه­ی خودش گروگان گرفته شده باشد. وقتی نگهبان­ها در خوابگاه را باز کردند و نایریکا وارد شد خوشحال شد که به سورتش روبنده بسته است. چون غافلگیریش بیش از حد بود. در پشت سرش بسته شد. روبرویش روی تخت خواب پادشاهی، وزیرِ نایریکا، ورنخومن(varankhoomen) روی تخت نشسته بود. شکم برجسته­اش از زیر ردای پادشاهی عموی نایریکا بیرون زده بود. با یک دست ران مرغی را که گاز می­زد توی سینی کنار میزش انداخت، دستی به سر کچلش کشید، همانطور که گیسوداران مویشان را مرتب می­کنند و گفت:«پیش بیا ببینم امشب چی آوردن.» نایریکا سدایش را نازک کرد، در حالی که به آرامی روی یک خط گام برمی­داشت، گفت:«دخترای دیگه می­گفتن هر کس میاد تو خوابگاه شما، دیگه بیرون نمیاد. من می­ترسم.» ورنخومن جواب داد:«نترس، از اینجا جای بدی نمی­ری. اون پیرهنتو بنداز زمین، دلم نمی­خواد پاره­ش کنم.» نایریکا فکر کرد شب قبل همین لباس تن یک دختر هامارانی دیگر بوده است، شاید حتی جوان­­تر و زیبا­تر از او. گفت:«پادشاه، شما چه مرد بزرگی هستین که هر شب از یه زن پذیرایی می­کنین.» ورنخومن خندید و گفت:«آره من مرد بزرگیم، زبون خوبی داری دختر. باید دید دیگه چیکارا بلدی.» وقتی این را گفت خم شد به یک طرف تخت. نایریکا به نزدیکی تخت رسیده بود. ورنخومن از کنار تختش تازیانه­ای بیرون آورد و با قدرت به قسد ضربه زدن به شهبانو تابش داد. ولی سر شلاق دور دست نایریکا پیچید. شهبانو نایریکا با پای برهنه­اش لگدی توی سورت مرد زد و قبل از اینکه مرد بتواند فریاد بزند پایش را روی خرخره­ی او گذاشت. پیرهن چاکدار به دردش خورده بود. گفت:«بگو ورنخومن. می­خوام بدونم اینجا چه خبره.» وزیر که ترسیده بود و به خر خر افتاده بود، در کمال تعجب می­دید که زورش نمی­رسد دست این دختر تازه وارد را ـ که حتی اسمش را می­داند ـ به سمت خودش بکشد و شلاقش را آزاد کند. گفت:«تو کی هستی؟» نایریکا با دست آزادش روبنده را کنار زد. نفس ورنخومن بند آمده بود. آخرین چیزی که انتظارش را می­کشید. آخرین جایی که توقع دیدن شهبانو نایریکا را داشت. خرخری کرد و خواست فرار کند ولی شهبانو  لگد دیگری توی سورتش زد و گفت:«فرار نکن ابله، می­دونی که اگر نگهبانا بفهمن من اینجام، اول تو می­میری بعد من. تازیانه­رو ول کن.» نایریکا تازیانه را به کناری پرتاب کرد و پایش را از روی گلوی ورنخومن برداشت و گفت:«بلند شو، باید بریم.» ورنخومن جواب داد:«کجا چطوری؟ همه­ی دروازه­ها نگهبان دارن.»  همینطور که این جملات را می­گفت بلند شد و سر پا ایستاد. همانطوری که نایریکا فکر می­کرد، ورنخومن(varankhoomen) ناخواسته از او اطاعت می­کرد، حتی لازم نبود لگدی بزند. نایریکا از پشت هلش داد جلو به طرف دیوار. ورنخومن انگار فهمیده بود جریان از چه قرار است گفت:«پس راه مخفی پادشاهی واقعا وجود داره؟» نایریکا جوابی نداد، فقط لگد محکمی از پشت به او زد که سورتش کوبیده شد وسط تابلوی روی دیوار. دیوار چرخید و راه مخفی پدیدار شد. لگد دوم نایریکا، ورنخومن را به داخل راه پله­ی تاریک پرتاب کرد و سِدای فریادش در کاخ پیچید. وقتی نگهبان­ها وارد خوابگاه شدند چیزی ندیدند. ورنخومن و دخترِ امشب، غیب شده بودند. نگهبان­ها تمام کاخ را وجب به وجب گشتند، ولی کسی را پیدا نکردند. نایریکا و ورنخومن چندین کوچه آن طرف تر از کاخ، از دریچه­ای بیرون آمدند و نایریکا به سرعت به طرف خانه­ی کسی رفت که هنوز به او اعتماد داشت. آهنگر سروتمندی که شمشیر پدرش را ساخته بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 19:48  توسط  امين   | 

نکته: از این داستان به بعد، حذف حروف دوباره شروع میشه. ولی اینبار به تدریج در داستان زیر به جای حروف ص و ث هم از س استفاده شده است.

 

هاماران ـ داستان نهم: آن سوی آترا

 

با سپاس از خانم سارا که داستان ها رو پیش از اینجا گذاشتن یکبار می خونن.

 

داستان های پیشین:

یکم      دوم     سوم   چهارم   پنجم   ششم  هفتم  هشتم

 

 هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسب­های سرکش در آتش هجوم گجسته­ها(جنگجویان گجاست) می­سوزد. فرمانده سپندیا در کرانه­ی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سپید را خائنین به دشمن واگذار کرده­اند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی می­کند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر می­کنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا با روناک بانوی شهر چاچ پیمان می بندد و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ می رود. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد...

 

هاماران ـ داستان نهم: آن سوی آترا

جلگه­های آن سوی رود آترا وسیع بودند و تا جایی که به مردم هاماران مربوط بود بی­انتها. دشت­های شمال آترا تا جایی که سرسبز بودند و پرمحسول، مردم هاماران ازشان استفاده می­کردند. ولی وقتی از رود آترا دور می­شدند، زمین­ها از بی آبی به خشکی می­زدند و کم کم سرما انقدر شدید می­شد که دیگر اسب­های هامارانی طاقت نمی­آوردند. قلمروی گجسته­ها از همانجا شروع می­شد و تا سرزمین­های دوردست شمالی ادامه پیدا می­کرد.

همن(hemen) از یک گدار کم عمق آترا گذشت و مسیرش را به سمت شمال غربی ادامه داد. روستاها سوخته بودند. مزارع سوخته بودند. هیچ حیوانی در هیچ مزرعه­ای نبود. همن سوار بر اسبش به آرامی از میان روستاها می­گذشت. جا به جا جنازه­ی مردم افتاده بود. کفتارها و کرکس­ها جشن گرفت بودند. همه جا پر از کلاغ بود. سگ­هایی که زنده مانده بودند در گله­های چندتایی به اطراف می­رفتند. همن جنگ­های زیادی را دیده بود ولی این طور کشتاری را تا به حال ندیده بود. کاری که سپندیا(spandia) به او سپرده بود هم برایش تازگی داشت هم به نظرش غیرممکن می­رسید. چطور ممکن بود کسی از این کشتار زنده مانده باشد. بالاخره خودش و اسبش احساس خستگی کردند. در یکی از روستاها که زمینش را جنازه­های کمتری پوشانده بودند ایستاد. اسبش را فرستاد که برای خودش بچرد. خودش به سراغ بزرگترین خانه­ی روستا رفت. یک خانه­ی دو طبقه­ی سنگی، که در اسر آتش سوزی سقف چوبیش سوخته و ریخته بود. همن پیش خودش فکر می­کرد شاید در آشپزخانه­ی خانه غذایی برای خوردن پیدا کند. هیکل درشت و بزرگش به غذای زیادی احتیاج داشت. توی خانه همه چیز سوخته بود. هیچ خبری از هیچ جور خوردنی هم نبود. هیچ چیز قیمتی هم باقی نمانده بود. ولی زغال­های زیری هنوز گرم بودند. همن از گرمای ذغال فهمید که گجسته­ها همه چیز را غارت کرده بودند، کمتر از چند ساعت پیش. بیرون آمد و زیرِ خورشیدِ تابان دشت، روی پلکان خانه نشست. جاده­ای که از وسط ده می­گذشت پیچی میخورد و در دل دشت ادامه پیدا می­کرد. وقتی خورشید غروب کرد همن دوباره به راه افتاد. می­دانست به زودی با سربازان گجسته برخورد می­کند. شنل بلندش را بیشتر دور خودش پیچید. سوز سردی در دشت­های باز شمال می­وزید.

شب شد. جیرجیرک­ها، جغدها و گرگ­ها با هم حرف می­زدند. سوز سرد علف­ها و شاخه­های درخت­ها را تکان تکان می­داد.  شعله­های آتش در دوردست می­سوختند. جنگجویان گجاست دهکده­ی دیگری را آتش می­زدند. همن حدس می­زد که مردم قبلا دهکده را رها کرده­اند و رفته­اند و جنگجویان گجاست فقط در حال غارت روستا هستند. از راه اسلی خارج شد و به دشت زد. کمی مانده به روستا از اسبش پیاده شد. یکی از شمشیرهای بلندش را که دو طرف زین بسته بود باز کرد و دستش گرفت و به راهش ادامه داد. از داخل دهکده سدای جیغ  و فریاد و خنده می­آمد. سربازان گجسته می­خندیدند. پشت دهکده یک مزرعه­ی سپیدار بود. همن راهش را کج کرد و به سمت مزرعه­ی سپیدار رفت. چیزی را که دنبالش می­گشت همانجا پیدا کرد. مقابل مزرعه­ی سپیدار سه گاری بزرگ قفسی، پر از مردمان هامارانی بود. گاری چهارمی خالی بود. زن و مرد و بچه داخل قفس­های چوبی با دست­های بسته اسیر بودند و  هشت گجسته با عسبانیت نگهبانی می­دادند. دلشان می­خواست در غارت سهیم باشند ولی مجبور بودند نگهبانی بدهند. همن کارد بزرگش را کشید و  یکی از نگهبان­ها را هدف گرفت که به گاری اولی تکیه داده بود و با حسرت به شعله­های آتش نگاه می­کرد. کارد وسط سینه­ی مرد نشست. زندانیان همه ساکت بودند. کسی جرات سر و سدا کردن نداشت. همن از لای علف­ها بیرون آمد جلو رفت و کارد را از سینه­ی نگهبان گجاست که هنوز خر خر می­کرد بیرون کشید. مردی از بین زندانیان دستش را جلو آورد. همن پرسید:«تو سرباز بودی؟» مرد با سر تایید کرد. همن با کارد طناب دست مرد را پاره کرد.       شمشیرش را بالا آورد. داد به مرد و آهسته گفت:«دست دیگرانم باز کن.» خودش هم تبر کوتاه و سیاه و کج­و کوله­ی سرباز گجاست را از روی زمین برداشت. گاری را به آرامی دور زد. دو نگهبان دیگر پشت گاری غرغر می­کردند. با کارد یکی را و با تبر دومی را هدف گرفت. تبر سر نگهبان گجاست را شکافت. گاری اول ایمن شده بود. در گاری را با یک قفل بزرگ آهنی بسته بودند. داخل گاری مردِ سرباز، دست­ها را باز می­کرد. همن تبرش را برد بالا و دلنگ با یک ضربه­ی محکم قفل گاری را شکست. سدا در اطراف گاری پیچید. بقیه­ی نگهبان­ها به سرعت به طرف محل سدا دویدند. دو تای اول شکار کارد و تبر همن شدند. نفر سوم نزدیک شد. شمشیرش را بالا برد. ولی همن دستش را در هوا گرفت و مشت محکمی به سورتش زد که نگهبان گجاست را بیهوش کرد.

دو نفر سرباز دیگر گجاست که وضع را اینطوری دیدند با فریاد به طرف دهکده دویدند. همن به مرد سرباز گفت:«بقیه­ی قفلا رو بشکن و به همه شمشیر بده و خودش برگشت و سوت بلندی کشید. سوتی که در سکوت شبِ دشت پیچید. جواب سوت همن یک شیهه­ی بلند بود و سدای چهار نعل دویدن یک اسب. یکی از پیرمردهای زندانی با شمشیری که از زمین برداشته بود اسب گاری­ها را باز می­کرد. زندانی­ها بیرون می­آمدند. مردان مسلح می­شدند و زنان و بچه­ها به میان درخت­ها پناه می­بردند. به زودی از سمت دهکده چندین سرباز گجاستِ به طرفشان آمدند.

همن سوار اسبش شد. شمشیر دومش را از کنار اسبش کشید و به طرف فرمانده­ی گروهان گجاست که به همراه دو افسرش سوار بر اسب­هایشان به طرف گاری­ها می­آمدند تاخت. پشت سر همن هشت نفر از زندانیان که مسلح شده بودند جلو می­آمدند. فرمانده­ی گجاست گرز خارداری را بالای سرش می­چرخاند و دو افسرش شمشیرهای تابدار گجاستی داشتند. همن دهنه­ی اسبش را کمی به راست کج کرد و از بین فرمانده­ی گجسته و یکی از افسرانش گذشت. شمشیرش را یک دور دور سرش چرخاند و رد شد. گرز به پشتش خورده بود. شمشیر افسر بازویش را شکافته بود. کله­ی جدا شده­ی هر دوی آنها روی زمین افتاده بود. افسر سومی می­خواست فرار کند ولی مرد سرباز که تازه آزاد شده بود سوار بر اسب گاری رسید و شمشیر همن را توی سینه­اش فرو کرد. مسل همیشه ترس بر گجسته­ها چیره شد. با اینکه تعدادشان بیشتر بود ولی برابر هشت سوار هامارانی احساس ضعف می­کردند. زندانی­ها سوار اسب­های گاری و اسب­های گجست­ها شده بودند. به طرف گروهان دشمن تاختند و قتل عام شروع شد. همن به تنهایی حریف بیست گجسته بود. حضور او جنگ را متعادل می­کرد. وقتی کشتار تمام شد و گجسته­ها از بین رفتند. همن رو کرد به پیرمرد و گفت:«زنا و بچه­ها رو ببر به تلخ دژ. من به دستور فرمانده سپندیا اومدم از این سوی رود آترا سرباز جمع کنم.» مرد سرباز جواب داد:«سپندیا که دیگه فرمانده­ی ارتش نیست.» همن جواب داد:«شهبانو نایریکا دوباره سپندیا رو فرمانده­ی ارتش کرده. کی با من میاد؟» مردان سوار بر است جلو رفتند و دست­هایشان را روی هم گذاشتند. همن گروهان تازه­ای تشکیل داده بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 9:36  توسط  امين   | 

 

هاماران ة داستان هشتم: شهر سپید.

با سپاس از خانم سارا که داستان ها رو پیش از اینجا گذاشتن یکبار می خونن.

 

 داستان های پیشین:

یکم      دوم     سوم   چهارم   پنجم   ششم  هفتم

 

 هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسب­های سرکش در آتش هجوم گجسته­ها(جنگجویان گجاست) می­سوزد. فرمانده سپندیا در کرانه­ی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سفید را خائنین به دشمن واگذار کرده­اند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی می­کند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر می­کنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا با روناک بانوی شهر چاچ پیمان می بندد و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد...

 

هاماران ـ داستان هشتم: شهر سپید.

 

راکش کمی از شبدرهایی که شبنم صبحگاهی رویشان نشسته بود کند و جوید. دوباره دسته­ای دیگر کند. از هوای بهاری و استراحت کوتاه پس از چندین روز تاخت و تاز در دشت­ها و جنگل­های هاماران لذت می­برد. زین و برگش روی زمین نزدیک درخت چنار چندهزار ساله­ی قطور و تو خالی افتاده بود. رگه­هایی از نور افقی خورشید که تازه از شرق بالا آمده بود از لای شاخ و برگ گسترده­ی چنار به زمین می­تابید و اگر دقت می­کردی، بvای لحظه­ای می­توانستی دستی مرمرین و زیبا را از سر انگشت تا ساعد ببینی که بیرون می­آید و لباس کهنه­ای را از روی زمین برمی­دارد و دوباره در تاریکی شکاف تنه­ی چنار فرو می­رود.

هروقت باد برگ­های چنار را تکانی می­داد، نور به درون شکاف می­تابید و خطوط محو اندام تراش خورده­ی زنی در تنه­ی چنار دیده می­شد، که بدن زیبایش را با لبس کهنه می­پوشاند. چند دقیقه­ی بعد شهبانو نایریکا از تنه­ی درخت خارج شد. مویش را با روسری زمختی بسته بود، از همان کنف لباسش. لباس روستاییان را پوشیده بود، دامن و پیرهنی در زیر، و یک پیراهن سرتاسری کنفی هم روی آنها. جلو آمد و دستی به سر و گوش راکش کشید:«اسب خوبم، من باید بدون تو برم به سپیدشهر، و تو باید از همه­ی چیزهایی که من تو تنه­ی این چنار خاک کردم نگهبانی کنی.» توی چشم­های راکش نگاه کرد، راکش شیهه­ای کشید. و نایریکا از اسبش دور شد، دروازه­های سپیدشهر باز شده بودند و مسافران زیر نظر دروازه­بانان گجاست وارد و خارج می­شدند. نایریکا کمی گل از روی زمین برداشت و به صورت  و بدنش مالید، مویش را پریشان کرد، و به سمت شهر رفت.

شهر سپید فقط چند صد متر با جنگل فاصله داشت، نیاکان نایریکا جنگل تنک را صاف کرده بودند و شهر سپید را ساخته بودند. شهر سپید دیوار دو لایه­ی بلندی داشت، دیواری که در میان دو لایه­اش راهروهایی برای تیراندازن ساخته شده بود، و چندین و چند دریچه­ی ویژه­ی تیراندازی داشت. نام شهر سپید از آنجا آمده بود که تمام سنگ­های به کار رفته در شهر از کوه سپید در غرب شهر آورده شده بودند، و هیچ ساختمانی در شهر ساخته نمی­شد یا تغییری در بنایش داده نمی­شد مگر با اجازه­ی مستقیم دربار. بهتر بگوییم، شهر سپید، شهر دربار و درباریان بود و تمام ساکنان به نوعی با خاندان پادشاهی در ارتباط بودند. به این ترتیب، با گشودن شهر سپید، دشمن در واقع قلب پادشاهی هاماران را هدف گرفته بود. نایریکا می­خواست بداند خاندان پادشاهی چطور با این ماجراها کنار آمده است، و خیانت از کجا آب می­خورد و برای اینکار اول باید از کنار نگهبانان گجاست می­گذشت. جلوتر از نایریکا دو زن جوان با کوزه­هایی بر دوش قصد ورود به شهر را داشتند. نگهبان پرسید:«تو کوزه چی دارین؟»

یکی از دخترها جواب داد:«شیره­ی انگور، آوردیم برای فروش.»

نگهبان دوباره پرسید:«چرا شما آوردین؟ مگه مرد ندارین؟»

دو دختر به همدیگر نگاه کردند، و جوابی ندادند. فرمانده­ی نگهبان­ها خندید و هر دو تایشان را گرفت و به طرف سربازانش پرت کرد. نایریکا فهمید چه سرنوشتی در انتظارش است. جایی برای بازگشت نداشت. توبره­ای که روی دوشش انداخته بود محکم کرد و با اعتماد به نفس جلو رفت. کسی از مسافرین جرات نمی­کرد به نگهبان­ها اعتراضی بکند. شمشیرهای کشیده تمام حرف را یکجا می­زدند. نایریکا جلوی نگهبان گجاست رسید، می­خواست سرش را پایین بندازد ولی نتوانست. صاف به چشم­های نگهبان خیره شد. نگاه خیره­ی نایریکا دست نگهبان را در هوا خشک کرد، نگهبان گجاست دو قدم عقب رفت شمشیرش را کشید و بدون اینکه حرفی بزند دو نگهبان دیگر از دو طرف نایریکا را گرفتند. نگهبان گفت:«تو کی هستی؟ اینجا چیکار داری؟»

نایریکا گفت:«من از روستای نزدیک اینجا اومدم، پدربزرگم توی شهر آهنگره.»

نگهبان جلوتر آمد و اینبار با جرات بیشتری به چشم­های نایریکا خیره شد:«دروغ می­گی! با اون دوتا ببریدش تا فرمانده تکلیفش رو معلوم کنه، تو رعیت نیستی کثافت!»

چشم­های نایریکا لوش داده بودند، باید مثل کشاورزها سرش را پایین می­انداخت، شانسشان این بود که چون دختر بودند نگهبان­ها به جای بستن دستشان در فکرهای دیگری بودند، نایریکا می­دانست دقیقا کجا می­روند. اتاقک مخصوص دزد­هایی که پای دروازه دستگیر می­شدند، اتاقکی در زیرزمین اتاقک نگهبانی. نگهبان­ها تا می­توانستند از مسیر کوتاهشان با سه دختر جوان لذت بردند و بالاخره پرتشان کردند توی تاریکی زیرزمین و در را بستند. نایریکا به سرعت اطرافش را بررسی کرد، چندین دختر جوان مثل خودش در زیرزمین بودند. اینجا اتاقک تقسیم غنائم بود.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 20:16  توسط  امين   | 

 

هاماران - داستان هفتم:آنسوی رود داد 

با سپاس از خانم سارا که داستان ها رو پیش از اینجا گذاشتن یکبار می خونن.

 

 داستان های پیشین:

یکم      دوم     سوم   چهارم   پنجم   ششم

 

هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسب­های سرکش در آتش هجوم گجسته­ها(جنگجویان گجاست) می­سوزد. فرمانده سپندیا در کرانه­ی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سفید را خائنین به دشمن واگذار کرده­اند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی می­کند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر می­کنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا با روناک بانوی شهر چاچ پیمان می بندد و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد...

 

هاماران  ـ داستان هفتم: آنسوی رود داد

وقتی ارنیکا به رودِ سرخ آبِ داد رسید، افسار اسب سفید و سرخش رینا را کشید و ایستاد. ارنیکا تا به حال به آنسوی رود داد نرفته بود، و فقط داستان­هایی درباره­ی ایل، از مادرش شنیده بود. همینطور که ارنیکا سوار بر رینا به آنسوی رود داد نگاه می­کرد، در خاطرات کودکیش غرق شد.

مادر ارنیکا، دختر فرمانده­ی بزرگترین ایل جنوب  ـ پورترا ـ  بود و عاشق افسری از ارتش پادشاهی شد، بدون اجازه­ی پدرش با افسر فرار کرد و به سرزمین اصلی هاماران آمد و همانجا هم در کنار دلداده­اش درگذشت. و ارنیکا شبیه نگاره­های مادرش بود، مویش را همان شکلی درست می­کرد،  لباس­های مادرش را می­پوشید، و شمشیر مادرش را به کمر می­بست. ارنیکا به رود سرخ نگاه می­کرد و می­اندیشید که پدربزرگش، اگر زنده باشد، چطور او را خواهد پذیرفت.

 از سرچشمه رود داد تا دریا، هیچ پلی روی آن نبود. کاروان­هایی که از جنوب می­آمدند، پل­های شناوری با خودشان حمل می­کردند و بعد از عبور از رود پل را با خودشان می­بردند، این بهترین راه برای دور نگه داشتن دشمن از سرزمینشان بود. ارنیکا فقط از وجود پل­ها باخبر بود و نمی­دانست چطور کار می­کنند، و تنها چیزی که فکرش را مشغول می­کرد چطور رد شدن از رودخانه­ی سرخ بود. از رینا پیاده شد و دستی به سر و یالش کشید. دو مشکی را که دو طرف زینش بسته بود باز کرد و باد کرد. مشک­های پرباد را زیر شکم اسب بست و خودش و اسبش در کم­شتاب ترین جای رود به آب زدند. از پدرش شنیده بود که هنگام فرار با همین روش از رود گذشته­اند. به آرامی شنا کنان از رود  گذشت. مادرش را دید که در کنار پدرش شناکنان می­روند. موی مادرش مثل موی خودش روی آب شناور بود. به ساحل مقابل رسید، جایی که پدر و مادرش به آب زده بودند و پدربزرگش دور شدن دخترش را در ساحل مقابل تماشا کرده بود. افسار اسبش را به دست گرفت و داستان­های مادرش را به یاد آورد. اگر کمی به راست می­رفت به جاده­ی اصلی می­رسید، جاده را که ادامه می­داد و از جنگل راش می­گذشت به کاروانسرای بزرگ می­رسید، جایی که بازار بزرگ جنوب هم بود و تمام کالاهایی که وارد جنوب می­شدند از همانجا پخش می­شدند به اطراف، نقشه­ی ارنیکا شب ماندن در کاروانسرا بود؛ و صبح فردا به جستجوی گذشته­اش رفتن.

***

کاروانسرای بزرگ ساختمان ساده­ای بود با حیاطی بزرگ که یک طرفش اصطبل و آخور بزرگ کاروانسرا بود و طرف دیگرش خوابگاه­های مسافران و رهگذران. و کنار یکی دیگر از دیوارها میز چیده­بودند و خوردی­پزی راه انداخته بودند. ارنیکا به دیوارهای کاروانسرا دست کشید، پدر و مادرش شب قبل از فرارشان در یکی از همین خوابگاه­ها خوابیده بودند. جلو رفت و پشت یکی از میزها نشست. ناامیدانه در اطراف کاروانسرا به دنبال ردپایی از پدر و مادرش می­گشت. ارنیکا آنقدر غرق در دانسته­هایش از گذشته و تطبیقشان با چیزی که می­دید شده بود که نفهمید پیرمرد چطور جلویش غذا چید و متوجه نشد ردای بلند سیاهش کنار رفته و نگین شمشیرش بیرون افتاده است.

وقتی به خودش آمد که دستی را روی شمشیرش حس کرد و بدون نگاه یا مکث برگشت و ضربه­ی محکمی به گردن صاحب دست زد. مرد قوی هیکلی که می­خواست شمشیر را بکشد تلو خورد به عقب و دست به شمشیر برد و سه دوستش هم همینطور. کاروانسرای شلوغ ساکت شد. ارنیکا شمشیرش را کشید و رفت روی میز. جواهرات شمشیر ارنیکا زیر نور ماه می­درخشیدند و همه­ی نظر­ها را جلب می­کردند. ارنیکا داد زد:«من راه خودم­و می­رم، کاری با شما ندارم، اگر جون­تونو دوست دارین سر جاتون واستید.» چهار مرد شمشیر به دست خندیند و بقیه­ی مردم کاروانسرا به منظره خیره شدند. اگر کسی دقت می­کرد می­دید که در همان لحظه چندین و چند شرط روی برنده­ی دعوا بسته شد. تنها کسی که به جای دعوا به دسته­ی شمشیر ارنیکا خیره شده بود پیرمرد خدمتگذار کاروانسرا بود.

کاسه­ی آش روی صورت مرد قد بلند فرود آمد. سه نفر دیگر به سمت ارنیکا حمله کردند. ارنیکا از روی میز پرید و در مسیر فرود با زانوهایش یکی از مهاجمین را زمین انداخت. ضربه­ی شمشیر دومی را رد کرد و لگدی به بیضه­هایش زد و شمشیرش را روی گردن نفر سوم گذاشت. فریاد تحسین از اطراف کاروانسرا بلند شد، زنان و مردان حاضر ارنیکا را تشویق کردند و پیرمرد نزدیک آمد و گفت:«دنبال من بیایید بانوی من.»

ارنیکا توقع نداشت کسی بانو صدایش کند. به پیرمرد نگاه کرد؛ در چشم­های پیرمرد برقی بود، برقی که نشان خدمتگزاری نداشت و اعتماد ارنیکا را جلب می­کرد. ارنیکا وقتی به چشم­های پیرمردِ خمیده پشت نگاه کرد، حس کرد دریچه­ای به گذشته­اش باز شده است. بدون اینکه چیزی بگوید چهار مردِ در هم شکسته را رها کرد و دنبال پیرمرد راه افتاد. پیرمرد داخل یکی از حجره­های کاروانسرا شد، گلیم کف را کنار زد و دریچه­ای را در زمین باز کرد و وارد تاریکی مطلق زیرزمین شد. ارنیکا اطرافش را نگاه کرد، یک اتاقک ساده­ی خدمتکاری بود، نه چیزی بیشتر. هیچ نشانه­ای به چشم نمی­خورد. سیاهی دالان زیرزمین ارنیکا را به خودش می­کشید. چند لحظه بعد پا روی اولین پله گذاشت. انگار جستجو نمی­خواست تا فردا صبر کند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11:22  توسط  امين   | 

هاماران - داستان ششم:چاچ

با سپاس از خانم سارا که داستان ها رو پیش از اینجا گذاشتن یکبار می خونن.

 

 داستان های پیشین:

یکم      دوم     سوم   چهارم   پنجم  

 

هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسب­های سرکش در آتش هجوم گجسته­ها(جنگجویان گجاست) می­سوزد. فرمانده سپندیا در کرانه­ی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سفید را خائنین به دشمن واگذار کرده­اند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی می­کند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر می­کنند: پس گرفتن شهر سپید. سپندیا به سوی چاچ می رود و شهبانو نایریکا به سپیدشهرِ. ارنیکا به سوی رود داد می رود و همن به سوی رود آترا. باید نیروهای تازه گرد آورد...

 

 

هاماران - داستان ششم: چاچ

 

کوهستان پاران در شرق هاماران از شمال تا جنوب کشیده شده بود، رشته کوه­هایی صعب العبور که هاماران را از همسایه­های خاوریش جدا می­کرد. هر دو رود آترا، و داد، از کوه­های پاران سرچشمه می­گرفتند و به دریا می­ریختند. بیشتر کوهستان پاران، سرد بود و صعب العبور و محل زندگی مردم کوهنشین، مردمی که هیچگاه از پادشاهان هاماران فرمان نمی­بردند و هیچگاه دشمن هاماران نبودند. همان مردمی که در کنار سپندیا برای آزادی تلخ­دژ جنگیدند، گرچه خیالشان آسوده بود که سپاه گجاست هیچگاه نمی­تواند کوهستان پاران را تسخیر کند.

سپندیا پس از جدا شدن از همن در پای تلخ­دژ، پنج شبانه روز به سمت جنوب  کوهستان پاران اسب تاخت، سپیده­دم روز پنجم، وقتی خورشید از پشت کوه­های پاران سرک کشید، سپندیا سواد چاچ را از دور دید. برج­های بلند شهر چاچ از مسافتی بسیار دور هم دیده می­شوند. سپندیا سرعتش را کم کرد و دستی به یال اسب سیاهش «شب» کشید. نیازی به عجله نبود. دروازه­های شهر پس از طلوع خورشید باز می­شدند و سپندیا می­دانست روناک چندان سحرخیز نیست.

شهر چاچ هزاران سال پیش در کوه­پایه­های پاران بنا شده بود، تنها شهر هاماران که در زلزله­ی بزرگ صدمه­ی چندانی نخورد. مردم چاچ مردمی منزوی بودند با گویش خاص خودشان که ترجیح می­دادند بیشتر با کوهنشینان مرواده داشته باشند تا دیگر شهرهای هاماران، مخصوصا از زمان پادشاهی پدربزرگ نایریکا این دوری از مرکز بیشتر و شدیدتر شده بود. ولی سپندیا در چاچ هم محبوب بود. مخصوصا وقتی چندین سال پیش در نبردی با کوهنشینان شورشی، با نیرویی بسیار کوچکتر از شورشی­ها، شهر چاچ را از خطر نجات داد.

سپندیا حالا روی دو چیز حساب می­کرد، اول مهارت آهنگران چاچ و راضی کردنشان برای تجهیز کردن ارتش هاماران که تجهیزات مناسبی نداشت، مخصوصا که سپندیا روی ملحق شدن مردمان عادی به ارتش هم حساب می­کرد، و دوم تیراندازان چاچ که بهترین تیراندازان تمام هاماران بودند. شهر چاچ پشت به کوه داشت و رو به دشت کوهپایه و سلاح اصلی مردمش نیزه­های بلند بود و تیر و کمان چاچی، مردم چاچ آهنگران بسیار قابلی بودند و هیچ تیری از زره­های مخصوصی که از فلز ویژان می­ساختند رد نمی­شد. از مردمان غیر از اهالی چاچ فقط خاندان پادشاهی هاماران و سپندیا زره و شمشیر و سپرشان از فلز ویژان ساخته شده بود. فلزی که زیر نور مهتاب می­درخشید.

وقتی سپندیا به نزدیکی دروازه­ی شهر رسید، خورشید بالا آمده بود و همه جا می­درخشید. شنلش را کنار زد  تا زرهش دیده شود. نگهبانان دروازه به محض دیدنش راه را باز کردند درون شهر سرنگهبان به پیشوازش آمد. سرنگهبان که در میانسالیش کنار سپندیا با کوهنشینان شورشی جنگیده بود، افسار «شب» را گرفت و گفت:«دیر کردی فرمانده.» سپندیا جواب داد:«کی اینجاس؟»

سر نگهبان جواب داد:«لیتار» «پس خیلیم دیر نرسیدم.» سپندیا گفت و به طرف ارگ روناک راه افتاد در حالیکه یک دسته سرباز پشتش حرکت می­کردند و چند دقیقه بعد به مقصد رسید. نگهبانان ارگ که همه سپندیا را می­شناختند راه را باز کردند. سپندیا به طرف سالن اصلی رفت. در را باز کرد و داخل شد.

تالار خالی بود، جز یک صندلی بزرگ که روناک رویش لمیده بود و چند ستون سنگی که سقف تالار را نگه می­داشتند و لیتار، تالار خالی بود. روناک با صدایی که رغم پیریش نمی­لرزید، گفت:«خوش آمدی سپندیا.»

لیتار گفت:«خوش شاید، دیر بی­تردید، اومدنت سودی نداره سپندیا، بانو روناک پیش از این پیشنهاد من رو پذیرفتن.»

سپندیا جواب داد:«باور نمی­کنم.» لیتار جواب دیگری آماده کرده بود  ولی بانو روناک دست استخوانیش بالا برد، لیتار ساکت شد. روناک گفت:«بگو سپندیا، من آماده­ی شنیدن رای تو هستم.»

سپندیا جلوتر رفت و وقتی به ده قدمی روناک رسید ـ که در هاماران فاصله­ی مناسب برای صحبت با بزرگان و فرماندهان و استانداران و شاهان بود ـ دست راستش را روی سینه گذاشت و با تعظیمی کوتاه حرفش را شروع کرد:«گمانم لیتار به شما خبر داده باشه که دروازه­های سپیدشهر با خودفروشی کسانی از درون شهر [اینجا سپندیا به لیتار نگاه می­کرد] به روی دشمن باز شده، شمال رود آترا زیر فرمان سپاه گجاسته، دست کم صد  هزار سپاهی گجاست جنوب رود آترا تاخت و تاز می­کنن و هرچیزی رو که سر راهشون باشه آتش می­زنن. من اومدم بگم هنوز میشه پیروز شد.»

پس از سخنرانی کوتاه سپندیا چند لحظه­ای سکوت برقرار شد. بعد لیتار خندید و گفت:«چطور می­خوای پیروز شی سپندیا؟ بدون پادشاه؟ بدون ارتش؟ می­دونی که خودت هیچوقت نمی­تونی پادشاه بشی. پس چرا می­جنگی؟ بودن یک پادشاه قدرتمند هرچند گجسته، از بی پادشاه بودن بهتره!»

سپندیا رو به روناک پاسخ داد:«شهبانو نایریکا هنوز زنده­س و من فرمانده­ی تازه­ی ارتش هستم. برای پیروزی در برابر دشمن به تیراندازان چاچ نیاز داریم.»

لیتار گفت:«پیشنهاد چندان خوبی نیست، اگر نیروهای گجسته از بابت چاچ آسوده خاطر نباشن، من نمی­تونم جلوی یورش به چاچ رو بگیرم. بانو روناک، شهر شما می­تونه جلوی سی هزار سرباز گجسته مقاومت کنه؟»

روناک جواب داد:«نه. سپندیا، سال­ها پیش من دیدم که تو چطور در جنگ نابرابری پیروز شدی. ولی همیشه نمیشه پیروز شد، تو باور داری هنوزم همونقدر خوش بختی؟ خبر پیروزیت پای تلخ­دژ و کنار رود آترا به منم رسیده، تو بهترین فرمانده­ی هامارانی، با این همه من دلم نمی­خواد مردم شهرم زیر شمشیر سپاه گجسته­ها بمیرن.»

سپندیا به چشم­های روناک نگاه کرد. روناک پیر و خسته بود و بیزار از جنگ. لیتار گفت:«انتخاب درستی کردین بانو روناک، مردم هاماران شایسته­ی پشتیبانی شما نیستن. به زودی گروهانی از سربازان گجاست برای گرفتن کمان­های چاچی شما به اینجا میان، ازشون خوب پذیرایی کنید.» بعد هم پوزخندی به سپندیا زد. عقب عقب رفت تا از تالار خارج شد، و نگهبان­ها درهای تالار را پشت سرش بستند. سپندیا سرش را پایین انداخت، ناامید شده بود. پادگان چاچ  شاید به 15 هزار نفر هم نمی­رسید، ولی تیراندازان چاچ می­توانستند سرنوشت هر جنگی را تغییر دهند. بدون تیراندازان چاچی در هم شکستن سپاه گجسته که دست کم دو برابر ارتش هاماران نیرو داشت بسیار پیچیده تر می­شد. در ذهنش جنگ با نیروی اصلی گجسته را مجسم می­کرد و دنبال راه حلی برای پر کردن جای خالی تیراندازان چاچ بود که صدای روناک او را به خود آورد:«همیشه باید دشمن­و گول زد. زمانی که گروهان گجسته برسه، دست ما رو میشه. تا اون روز وقت داریم.»

سپندیا تازه فهمیده بود که نگرانی بیش از حدش نگذاشته بود حقه­ی ساده­ی روناک را بفهمد پس گفت:«خیلی کار داریم. ما یه ارتش داریم بدون شمشیر و زره.»

روناک جواب داد:«باید برام بگی گجسته­ها برنامه­ی جنگیشون چیه.»

و هر دو نفر به هم لبخند زدند.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 1:17  توسط  امين   | 

هاماران - داستان پنجم: آغاز دوباره


با سپاس از خانم سارا که داستان ها رو پیش از اینچا گذاشتن یک بار می خونن.



داستان های پیشین:

داستان یکم     داستان دوم      داستان سوم      داستان چهارم


هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسب­های سرکش در آتش هجوم گجسته­ها(جنگجویان گجاست) می­سوزد. فرمانده سپندیا در کرانه­ی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سفید را خائنین به دشمن واگذار کرده­اند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی می­کند. بوناک؛ نگهبان جنگل کارا سربازان فراری را سامان می دهد و همه به یک چیز فکر می­کنند: پس گرفتن شهر سپید.



داستان پنجم: آغاز دوباره

 

سپندیا پس از چندین روز لباسش را در آورد، زیر نور خورشید سپیده­ دم، بدن برهنه­اش را در آب تماشا کرد. ماهیچه­های ورزیده­ی ساعدش به زیبایی در آرنج به بازوهای خوش تراشش می­پیوستند. بازوهای سپندیا، چه رو و چه پشت برجسته بودند و قدرتمند. از جایی که بازو به سینه می­رسید کم کم موهای بدنش پرپشت تر می­شد. و روی سینه­های برجسته­اش به اوج می­رسیدند. سپندیا آخرین تکه­ی لباسش را کند و توی آب برکه شیرجه زد.

 

نایریکا وارد اتاقک شتنگاه شد و شنلش را روی زمین انداخت، هنوز سپیده نزده بود و جز نگهبانان کم­شمار دژ مرمر کسی بیدار نبود و نایریکا زیر شنلش برهنه بود. پوست زیتونیش زیر بازگشت نوری که از پنجره­های کوچک اتاقک به آب می­تابید می­درخشید. در اندامش ظرافت بود و قدرت. موی بلند بلوطیش را به تکانی از روی پستان­های متناسبش کنار زد، نالین­هایش را در آورد به آب زد، تا در میان آرامش آّب، به آینده فکر کند.

 

در جنگل کارا، سربازان فراری دیگری هم به غار بوناک رسیده بودند و ناشتا میوه­های جنگلی را می­خوردند؛ شمشیرهایشان را برق می­انداختند و زره­هایشان را که مناسب جنگ درجنگل نبود کنار می­گذاشتند؛ بالاپوش­هایی از پوست جانواران مرده می­ساختند، یا گیاهان نرم، با همدیگر آشنا می­شدند و گروهان­های تازه شکل می­دادند. هام می­دانست فرمانده به زودی به شهر سپید باز خواهد گشت و می­خواست هنگش برای آن روز آماده باشد.

 

سپندیا در زمان آبتنی به یک چیز فکر می­کرد: به شهر سپید؛ و با هر تکان دستش در آب از خودش می­پرسید چطور می­توانند شهر سپید را پس بگیرند، پس از  اینکه برای پنجاهمین بار پهنای برکه را شنا کرد، از آب بیرون آمد. لباسش را پوشید. سوار اسب سیاهش «شب» شد و به اردویشان پای قلعه­ی تلخ برگشت. همن اردو را ساماندهی می­کرد و منتظر بازگشت سپندیا بود. سپندیا به او نزدیک شد و گفت:«برو شمال آترا، اونجا هنوز گرو­های سرگردونی از سربازای ما هستن، هرکس و که می­تونی پیدا کن و برگرد همینجا.» همن در این مدت چشم در چشم سپندیا انداخته بود.پرسید:«کجا می­ری؟» سپندیا جواب داد:«چاچ.» همن گفت:«تنها می­ری؟»

«باید تنها برم؛ این کار یه نفره­س.»

«روزی که با سربازام بر­گردم اینجا؛ دلم می­خواد اینجا ببینمت فرمانده.»

سپندیا خندید و اسبش را هی کرد و به زودی در جاده ناپدید شد. سپندیا می­رفت تا تیراندازان شهر چاچ را دوباره بسیچ کند.

 

نایریکا بالاخره از آب بیرون آمد و وقتی شنلش را روی شانه می­انداخت ارنیکا در را باز کرد و تو آمد دو زن زیبا با هم رو در رو شدند. نایریکا گفت:«فرماندهی دژ مرمر و سربازهاش رو به ارشد سوارای خودم می­سپرم. تو باید کار بزرگتری انجام بدی.»

ارنیکا سر جایش خشک شد:«چه کاری؟»

«باید بری جنوب رود داد و کاری کنی مردم پایین رود داد کنار ما بجنگن. با سربازایی که با خودت می­آری بیا به دژ مرمر، و با همه­ی توان بیایید به شهر سپید.»

«شما کجا می­رین؟»

«شهر سپید.»

ارنیکا هنوز فرصت نکرده بود درست به جواب شهبانو فکر کند که نایریکا بیرون رفت و چند دقیقه بعد صدای دور شونده­ی سم­های راکش او را به خود آورد. ارنیکا زمانی برای از دست دادن نداشت. به خوابگاهش رفت. پوشش گرانقیمت فرماندهی دژ را در آورد و روی تختش انداخت. بدن زیبایش را با ردای کهنه­ای پوشاند و تنها چیزی که با خودش برداشت به نشان بزرگ منشی، شمشیرش بود؛ با یاقوت سرخ روی دسته. ارنیکا تنها فرزند پدرش بود و آخرین نفر از خاندانی پرشکوه، شمشیر سنگین پدرش را به دیوار خوابگاهش آویزان کرده بود و خودش همیشه شمشیر یاقوت نشان مادرش را به کمر می­بست.  فرماندهی دژ به ارشد سواران ملکه سپرده شده بود. ارنیکا به یاقوت روی شمشیر نگاه کرد. نایریکا از کجا می­دانست که مادر او دختر یکی از بزرگان خاندان­های جنوب رود داد بوده است؟ ارنیکا برای اول اولین بار پس از ده سال دژ مرمر را تنها ترک کرد و به سمت جنوب رفت.

 

بوناک با میوه­های بیشتر پیش سربازان برگشت. زخمی­ها درمان می­شدند و سالم­ها شمشیرهایشان را دوباره برداشته بودند و تمرین می­کردند. هام، شمشیرش را با طناب بلندی که از ریشه­های اطرافش بافته بود پشتش انداخت. حالا آماده بودند از خودشان دفاع کنند. بوناک شاخه­های بلندی را که پیدا کرده بود، و چند روده­ی گوزن روی زمین جلوی سربازان انداخت و گفت:«کسی بلده کمون درست کنه؟» چند نفری به سمت شاخه­ها رفتند. چند نفری که از زهتابی سررشته داشتند جلوتر رفتند و کمی از لوازم آشپزخانه­ی بوناک را برای کارشان انتخاب کردند. گرچه این­ها در زهتابی به کمان­سازان شهر چاچ نمی­رسیدند، کارشان در حد خودشان بسیار خوب بود.

هام رو کرد به دیگران و گفت:«کسایی که اینجا کاری ندارن دنبال من بیان، این جنگل هنوز پاک پاک نشده.» و به همراه بیش از صد سرباز هامارانی به درون جنگل کارا رفت تا گجسته­های باقی مانده را شکار کند.




+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 17:54  توسط  امين   | 


داستان چهارم: بوناک، نگهبان جنگل

 

 

داستان­های پیشین:

داستان یکم داستان دوم داستان سوم

هاماران، سرزمین دلاوران آزاد واسب­های سرکش در آتش هجوم گجسته­ها(جنگجویان گجاست) می­سوزد. فرمانده سپندیا در کرانه­ی رود آترا، و در پای دژ تلخ دشمن را شکسته داده است. گرچه شهر سفید را خائنین به دشمن واگذار کرده­اند، ولی شهبانو در دژ مرمر مقاومت جدیدی را ساماندهی می­کند. و همه به یک چیز فکر می­کنند پس گرفتن شهر سپید.

 

 

داستان چهارم: بوناک، نگهبان جنگل

 

در ميان درختان جنگل كارا که حتي ماه نمي­توانست از لاي شاخه­هاي در هم پيچيده­شان دستش را به زمين برساند؛ ده نفر از سربازان خسته و زخمي شهر سپید به سختي پيش مي­رفتند. دست يكي دو تا از سربازها شمشيرهاي گجاست بود ولی دیگران هنوز جنگ افزار هاماراني داشتند. بيشترشان زره­هایشان را در آورده بودند و برهنه در جنگل پيش مي­رفتند. جلوي گروه همان سربازي راه مي­رفت كه سپنديا سه روز قبل نجات داده بود. يكي به او گفت:«ما رو داري كجا مي­بري هام؟ سه روزه داريم را مي­ريم ولي به هيچ جا نرسيديم!»

هام ـ همان سرباز آشنا ـ جواب داد:«فرمانده گفت بايد نگهبان اين جنگل­و پيدا كنيم.» «فرمانده، فرمانده، فرمانده، من كم كم دارم شك مي­كنم تو فرمانده­رو ديده باشي.» يكي ديگر گفت و ناگهان صداي شكستن شاخه­اي بلند شد. همگی ساكت شدند. هام شمشيرش را كشيد و نشست و بقيه هم همين كار را كردند. شاید خیلی­ها دل خوشی از هام نداشتند، ولی به هر حال او سرهنگ شایسته­ی پادگان شهر سپید بود و سربازان می­دانستند برای نجات آنها کسی بهتر از هام نیست.

صدا به سرعت نزديك و نزديكتر ­شد، و بالاخره كسي از بين درختان بيرون پريد. يك سرباز هاماراني، با لباس­هاي پاره و بدون شمشير. كسي كاري نكرد. کسی تکان نخورد. همه­ی سربازان همراه هام در مخفیگاه­هایشان میان درختان جنگل ساکت و بی­تکان صبر کردند. چند لحظه بعد دو گجسته­ي قوي هيكل، دنبال سرباز از ميان درختان بيرون پريدند. هام صبر كرد تا گجسته­ها نزديك شوند و بعد از همانجا كه نشسته بود با يك ضربه پاي چپ يكي را انداخت. گجسته با سر زمين خورد و قبل از اينكه دومي كاري بكند نيزه­اي از پشت به گردنش فرو رفت. خون تيره­ي گجسته روي برگ­هاي زرد به زمين ريخته پاشيد و جسد بی­جانش بی­حرکت ماند.

سرباز فراري، که از دیدن دیگران آشکارا شاد شده بود، ياران تازه­اش را نگاه كرد و گفت:«همه جا هستن، ريختن تو جنگل همه­رو بكشن، يه گروه ديگه­م اون ور گير افتادن سرهنگ.»

هام جوابي نداد. بلند شد و رفت بالاي سر گجسته­ي زخمي:«چند نفر واسه كشتن ما فرستادين؟» گجسته به جواب زير لب غرشي كرد. هام شمشيرش را بالا برد و دست راست گجسته را از مچ بريد و تيغه­ي شمشيرش را روي آرنج گجسته گذاشت. سخنی لازم نبود، گجسته در چشم­هاي هام تکه تکه شدن خودش را دید؛ پس گفت:«هزار نفر، تو گروه­هاي بيست نفري دنبال سربازاي فراري مي­گردن.»

سرباز فراري دوباره گفت:«يه گروه سرباز ديگه به زودي گير ميافتن. اين دو تا گجسته می­خواستن من­و بکشن كه به اونا خبر ندم.» سرباز به هام نگاه كرد و هام به دوستانش. بالاخره يكي گفت:«هرچي بيشتر باشيم نگهبان اين جنگل آسونتر پيدا مي­شه.» و نفر بعدي بدون اينكه چيزي بگويد شمشيرش را دو دستي گرفت و بالا برد و مستقيم به سينه­ي گجسته­ي زخمي فرو كرد و گفت:«شاید پسر من تو این گروهان باشه. شاید پسر منم زنده مونده باشه.»

نيازي به گفتگوي بيشتر نبود. سرباز فراري جلو افتاد و هام و دوستانش هم به دنبالش از ميان درختان جنگل به سمت سربازان در خطر دويدند. هام درست پشت سر راهنما مي­دويد و تلاش می­کرد امید را در دل خودش زنده نگه دارد. به اين فکر می­کرد که هنوز فرمانده و شهبانو هردو زنده­اند. به اينكه هنوز مي­شد شهر سپید را پس گرفت.

از لابه­لاي تنه­هاي درختان و بوته­هاي بلند جنگلي گروهان هام صحنه­ي درگيري را ديدند. چهل پنجاه سرباز هاماراني، با چندين گجسته درگير بودند، شاید سه دسته­ي بيست نفري. هام به موقع بيست گجسته­ي تازه نفس را ديد كه از پشت به سربازان هاماراني نزديك مي­شدند. «از پشت.» هام گفت و با شمشير كشيده؛ آرام به طرف گجسته­ها رفت. سربازانی که سال­ها زیر دست هام خدمت کرده بودند نیازی به راهنمایی بیشتر نداشتند. همه آماده به جنگ پشت سر هام راه افتادند.

درگيري اصلي در محوطه­ي بازي ميان درختان جنگل بود. جايي كه زير نور ماه سربازان خسته و زخمي هاماراني نااميدانه با گجسته­ها مي­جنگيدند. دسته­ي بيست تايي گجسته­ها از پشت سر آرام آرام خودشان را از بين درختان جلو مي­كشيدند تا با يك ضربه­ي ناگهاني مقاومت سربازان را از بين ببرند. هام منتظر شد گجسته­ها از جلويشان رد شوند و درست وقتي كه احساس كرد رييس گجسته­ها مي­خواهد دستور حمله بدهد به يارانش اشاره كرد. هر يازده سرباز با شمشيرهاي آماده، با يك خيز و فريادي بلند به دشمن حمله كردند و در برخورد اول نه گجسته زمين افتادند. اين غافلگيري چند لحظه­اي دشمن را ترساند و به سربازان هاماران اميد داد، ولي واقعيت تغييري نكرده بود. گجسته­ها بيشتر بودند و تازه نفس­تر و هر لحظه ممكن بود دسته­هاي ديگر دشمن هم به صحنه­ي درگيري برسند.

هام شمشيرش را تا آخر به سينه­ي يك گجسته فرو كرد و وقتی گجسته را چرخاند تا به درخت بکوبدش صحنه­ی جنگ را با دقت دید. بيشتر سربازان زخمي يا كشته شده بودند یا دیگر توان جنگیدن نداشتند و گجسته­ها با قدرت مي­جنگيدند. از ميان درختان روبرو يك دسته­ي ديگر از گجسته­ها بيرون آمدند. سه گجسته به طرف هام ­دويدند. اميدي به پيروزي نبود. هام دسته­ي شمشيرش را با دو دست گرفت و جا پايش را سفت كرد. ولي درست قبل از اینکه با شمشیر دست نزدیکترین گجسته را قطع کند چيزي در كنار گوشش گز صدا كرد. و سه تير توي چشم­هاي سه گجسته نشست. قبل از اينكه هام و بقيه­ي سربازان فرصت كنند اطرافشان را ببينند باران تير شروع شد.

از همه طرف تيرهاي بلند با پرهاي قرمز به بدن گجسته­ها فرو مي­رفت و در تنها چند لحظه ورق كاملا برگشت. چندين گجسته زمين افتادند و قبل از اينكه بتوانند فرار كنند هام فرياد زد:«نذاريد كسي در بره.» همين فرياد سربازان را به خود آورد تا گجسته­ها را دنبال كنند و كسي را ازشان زنده نگذارند. خون تیره به اطراف می­پاشید و دشمنان هاماران کشته می­شدند. از گجسته­هایی که به این درگیری وارد شده بودند کسی زنده فرار نکرد.

وقتي هام و بقيه­ي سربازان­ به محوطه­ي باز ميان درختان برگشتند، كسي منتظرشان بود. مردي با قد بسيار بلند و اندام درشت. يك سر و گردن از همن بلندتر و قوي هيكل­تر، با موي و ريش بلند. مرد كماني دستش گرفته بود كه حتما قدش تا شانه­ي هام مي­رسيد. و تركش تيرهايش را روي شانه انداخته بود. لباسش پوشش تنگي بود بافته شده از گياه و شلواري از پوست به پا داشت بدون كفش. تيرانداز گفت:«بايد پنهان شيم. دنبال من بياين.»

همه راه افتادند و زخمي­ها را از روي زمين بلند كردند و به سرعت به دنبال تيرانداز به ميان درختان جنگل فرو رفتند. به زودي بقيه­ي گشت­های گجسته­ها به اينجا مي­رسيدند و جسد دوستانشان را با ترس و لرز پيدا مي­كردند.

***

شهبانو نايريكا سوار بر راكش جلوتر از چهار هزار سرباز همراهش به سوی دژ مرمر مي­رفت. صخره­ي سپید زير نور ماه مي­درخشيد و دژ مرمر مثل قهرمانان کهن ايستاده و استوار به آسمان خيره شده بود. دژ مرمر مي­توانست كانون مبارزه با گجسته­ها شود. جايي كه نيروهاي بازمانده مي­توانستند دوباره يكي شوند و جنگ تازه­اي آغاز كنند.

راه باريكي از پايين صخره تا دروازه­ي دژ مي­رسيد كه در آن بيشتر از سه سوار شانه به شانه نمي­توانستند بروند. وقتي شهبانو نايريكا به ميانه­ي راه رسيد؛ دروازه­ي دژ آرام آرام بالا رفت و از ميان تاريكي چند سوار مشعل به دست بيرون آمدند و دو طرف دروازه ايستادند. سپس سوار بر اسبي سياه، فرمانده­ي دژ بيرون آمد. شهبانو نايريكا به دوست دوران بچگيش لبخند زد.

فرمانده­ي دژ موي سياهش را روي شانه ريخته و شمشيري كماني با دسته­اي به رنگ آتش به كمرش بسته بود. زن از اسبش پایین آمد و وقتي به شهبانو نزديكتر شد گفت:«درود بر شهبانو نايريكا» شهبانو جواب داد:«درود بر ارنيكا فرمانده­ي دژ مرمر. از آخرين باري كه اينجا بودم خيلي گذشته.» ارنيكا لبخند زد و افسار اسبش را گرفت و جلوتر از شهبانو توی دژ رفت:«آخرين باري كه اينجا بودين من يه بچه شش ساله بودم بانوی من. امروز خيلي چيزا جور ديگه­اي شدن.»

«الان چند نفر سرباز تو دژ هستن؟» اين را شهبانو در حالي گفت كه از اسبش پياده مي­شد تا كنار ارنيكا راه برود و جواب شنيد:«دو هزار نفر، ديدبان­هاي من به من گفتن همراه شما چهارهزار سرباز هست. خوشبختانه من دژ رو گسترش دادم و بزرگ كردم. ده هزار نفر مي­تونن توي دژ زندگي كنن.» شهبانو با سر تاييد كرد، لبخند زد و دو زن زير نور مهتاب به آهستگي به طرف خوابگاه فرماندهان رفتند.

نايريكا با دقت اطراف را نگاه مي­كرد و از تك تك تغييرات لذت مي­برد. دژ مرمر را چند نسل از سنگتراشان صدها سال قبل در دل كوه تراشيده بودند. ديوارهاي قلعه سي آرش ارتفاع داشتند و چهار برج بلند چهل آرشي چهار گوشه­ي قلعه ايستاده بودند. برج­هاي عقبي تقريبا تكيه به كوه داشتند، به ديواره­ي بلند صخره­اي كه چندهزار آرش ارتفاع داشت.

آب دژ از چشمه­اي تامين مي­شد كه در گوشه­ي حياط مي­جوشيد و با فاصله­ي كمي از آن اتاقكي سنگي به جاي حمام درست كرده بودند. حياط دژ بسيار بزرگ بود، انقدر كه ده هزار نفر درونش جا شوند و آخورش به اندازه­ي پنج هزار اسب جا داشت. خوابگاه فرماندهان در طبقه­ي دوم قلعه و بالاي خوابگاه­هاي زیرزمینی سربازان بود كه در دل كوه و پايين­تر از سطح قلعه بودند. بيشتر فضاهاي داخلي قلعه را درون كوه تراشيده بودند، يعني چيزي كه از بيرون ديده مي­شد در واقع نصف دژ مرمر بود. نيمي از دژ كه درون كوه بود ديده نمي­شد و همين خيلي از دشمنان دژ را گول مي­زد. به هر حال نايريكا و ارنيكا كنار هم به طبقه­ي دوم اتاق­هاي داخلي قلعه رفتند، اتاقي كه هيچ پنجره­اي نداشت.

نايريكا بعد از چند هفته احساس راحتي مي­كرد. خبري از جنگ و دشمن نبود. شنل نقره­ايش را زمين انداخت. در آينه­ي قدي طرف ديگر اتاق خودش را تماشا كرد و به گردن و شانه­هايش دست كشيد. بعد آهسته بند­هاي پشت پيراهنش را باز كرد و ... .

***

يكي از سربازان گفت:«همه مي­گن تيرانداز جنگل كارا يه افسانه­س.» و تيرانداز جواب داد:«من بوناكم، افسر گارد ياويتان.»(Bonak) چشم­هاي همه از تعجب گرد شد. «بوناك تا حالا بايد مرده باشه. من داستان بوناك­و از پدرم شنيدم. تو دروغ مي­گي.» یکی دیگر از سربازان گفت و بوناك جواب داد:«جنگل من­و جوون نگه داشته كه ازش نگهداري كنم. اين جنگل خيلي از انديشه­ي تو بزرگتره سرباز. چه باور بکنی چه نکنی من اینجام.»

هام در گفتگو دخالت کرد:«اينبار لشكر گجسته­ها هم از انديشه­ي من بزرگتره هم از اين جنگل. كمك كن سربازاي ديگه­رو پيدا كنيم.»

«من هركس به جنگل آسيب بزنه از بين مي­برم. بهتره مراقب باشيد.»

«غذا چي؟» «ميوه. كسي نبايد شكار كنه. شما همينجا بمونيد تا من ديگران­و پيدا كنم.»

«بذار ما هم كمكت كنيم.»

بوناك جوابي نداد. بدون اينكه چيز ديگري بگويد از روي زمين روي شاخه­اي كه دست كم سه متر بالاتر بود پريد و ناپديد شد. چند ثانيه در سكوت گذشت تا بالاخره يكي از سربازها گفت:«من كه هرچي گفت گوش مي­كنم. بچه­ها بريم ميوه پيدا كنيم.»

هام ولي به غار بوناك نگاه مي­كرد. غار بزرگي كه نور فقط چند متر اولش را روشن مي­كرد. بالاخره هام گفت:«غار بزرگيه. ميشه پايگاه خوبي ازش درست كرد.»

خورشيد كم كم از پشت كوه­هاي شرقي بالا مي­آمد و آسمان را سرخ مي­كرد. گجسته­ها نگهبان­هاي ديوارهاي شهر سپید را عوض مي­كردند و خانه به خانه و با راهنمایی­های خائن به دنبال مبارزين مي­گشتند. هام و دوستانش شاخه­هاي خشك را از اطراف جمع مي­كردند تا آتش روشن كنند و براي برگشت به شهر نقشه بكشند. تيرهاي بوناك گجسته­ها را زمين مي­انداخت و نايريكا برهنه در بسترش غلط مي­زد، به اين فكر مي­كرد كه براي پيروزي نياز به كمك بيشتري دارند، به جنگجويان آن سوي رود داد. به شهر سپید فكر مي­كرد و اينكه چطور بايد پسش بگيرند. و به سپنديا كه كنار چادرش نزديك دژ تلخ نشسته بود و پگاه را تماشا مي­كرد.

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:10  توسط  امين   | 



داستان های پیشین: داستان یکم داستان دوم


فرمانده سپندیا و دوستش همن، به همراه شهبانو نایریکا و دیگر وفاداران به سرزمین هاماران ناامیدانه با جنگجویان گجاست می جنگند. شهر سپید را میهن فروشان به دشمن فروخته اند. شهبانو به سوی دژ مرمر رفته است و فرمانده سپندیا با صد یاور برگزیده ی شهبانو به سمت دژ تلخ می رود.


داستان سوم: قلعه ­ي تلخ


قلعه ­ي تلخ از قديمي­ترين قلعه ­هاي هاماران بود، انقدر قديمي كه حتي كهن­ترين نامه ­ها هم درست و راست از سازنده ­اش و چرایی نامگذاريش نمي­گفتند. دژي از سنگ سياه و سبز روي صخره ­هاي بلند و بزرگ. مردم كوهنشين داستان خودشان را از نامگذاری دژ مي­گفتند: داستان نخستين فرمانده ­ي قلعه كه عاشق دختر كوهنشيني به نام شيرين شد. شيرين عاشق كس ديگري بود و همين فرمانده را انقدر ديوانه كرد تا بالاخره او را زنده لاي ديوارهاي قلعه گذاشت و اسم قلعه را شيرين؛ و به قلعه دل باخت. مردم کوهنشین اما از همان روز قلعه را قلعه ­ی تلخ خواندند. این داستان و این نام سینه به سینه تا امروز رسیده بودند؛ امروز که گجسته سپاه پای دژ اردو زده بود.

ديدبان­هاي سپنديا دست كم ده هزار نفر را پاي قلعه ديده بودند، سه هزار نفر هم در راه. نظر همن اين بود كه دشمن منتظر نيروي كمكي بيشتري است شايد چند هزار نفر هم از مسيري ديگر به كمكشان مي­آمدند. سپنديا و سوارانش هنوز در جنگل مخفي بودند. «اينبار با هميشه یکی نيست، اينبار خيلي بهتر نقشه مي­كشن، مي­دونن دارن چيكار مي­كنن.» همن گفت «چطوري مي­تونيم شونزده هزار نفرو شكست بديم؟ دو روز ديگه نيروي كمكي بهشون مي­رسه و دژو يكي دو روزه مي­گيرن.»

سپنديا پاسخ داد:«چرا دیگران براي دژي تلخ كمك نفرستادن؟ اگر همه­ي دژ­ا يكي شن دستکم پنج شش هزارتایی سرباز مي­شن،» همن شانه بالا انداخت و گفت:«شايد دژاي كوچيكترو گرفتن، شايد يه سري از پادگانا و افسرا خودشون­و فروخته باشن، این پادگانا هرچی باشن از شهر سپید وفادارتر نیستن.»

 

سپنديا ديدبان­هايي فرستاد تا چند آرشي قلعه همه چيز را ببينند و گزارش بياورند. يك سوار هم فرستاد براي بزرگ كوه­نشين­ها. مردم كوه نشين خودشان را از مردم هاماران جدا مي­دانستند و هيچ­وقت از شهر سپید فرمان نمي­گرفتند، اگرچه اهل شورش و جنگ و آشوب هم نبودند. تا وقتي كسي كاري به كارشان نداشت، با كسي كاري نداشتند. سپنديا اميدوار بود بتواند چند هزار مرد جنگي از كوه نشين­ها بگيرد. در اين فاصله خودش با همن تا مي­شد به اردوي لشكر گجاست نزديك شدند تا تجهيزاتشان را اندازه بگيرند. دشمن دو هزار تايي اسب داشت و دست كم ده منجيق بزرگ، چندين نردبان­ بلند و تجهيزات قلعه­كوب ديگر. اين سپاه را براي گرفتن تمام کوهستان تجهيز كرده بودند نه چيز ديگر. در همین هنگام، مانده­­ي سواران داخل جنگل با چوب و سنگ ديوار مانندي اطراف قرارگاهشان ساخته بودند تا اگر دشمن حمله كرد امكان دفاع بيشتري داشته باشند.

نيمه شب ديدبان­ها برگشتند. كوه­نشين­ها حاضر بودند با گجسته­ها بجنگند و از طرفي حدس همن درست بود. چهار قلعه­ي نزديك قلعه­ي تلخ خيانت كرده بودند و به اين ترتيب خبر به ديگران نرسيده بود. سپنديا همان لحظه دو پیک تازه نفس فرستاد، يكي براي قلعه­هاي شمالي و يكي براي قلعه­هاي جنوبي تا خودشان را آماده كنند. يكي از ديدبان­ها گروه­هاي چندین نفری سرباز ديده بود كه از قلعه­هایشان فرار كرده بودند و بي هدف در كوه­ها مي­گشتند، به نظر ديدبان شايد هزار سرباز از قلعه­هايشان فرار كرده بودند. سپنديا يك سوار زبده فرستاد تا گروهان هزار نفره­ي فراريان را منظم كند و يك نفر هم براي جنگ­جويان كوه­نشين تا با ديگران هماهنگ باشند. به اين ترتيب 97 سوار كنار سپنديا ماندند.

نزديك غروب اجراي نقشه­ي سه مرحله­اي سپنديا شروع شد. مرحله­ي اول رماندن اسب­ها بود و براي اينكار قبلا يكي از سواران شهبانو كه  مارگير خبره­اي بود چندين مار را در يك كيسه كرده بود. دو نفر كيسه را با خودشان بردند و وسط اسب­ها انداختند و همزمان پرچين محافظ اسب­ها را شكستند، به اين ترتيب دو هزار اسب لشكر گجاست رم كردند و همانطوري كه سپنديا تشخيص داده بود مستقيم به سمت شمال تاختند. سپنديا حدس زده بود اين اسب­ها شمالي باشند. وقتي توجه همه­ي اردو به اسب­ها جلب شد، از طرف جنوب 90 سوار سپنديا تيرهاي آتشين به ميان اردو پرتاب كردند و بعد هم با اسب به چادرها تاختند. چند دقيقه­اي طول كشيد تا گجسته­ها منظم شوند و بتوانند به سواران حمله كنند ولي خب، پاي پياده گرفتن سوار سخت است!

در اين گيرودار سپنديا و همن همراه سه نفر ديگر  پياده به طرف چادر آتش زنه­ها رفتند. ده نگهبان چادر را كشتند و جسدها را با خودشان توي چادر كشيدند. حتما تا حالا ديده­ايد كه منجنيق­ها گلوله­هاي آتشين بزرگي به سمت هدف شليك مي­كنند. گجسته­ها سنگ­هاي بزرگ را با يك نوع گل مخصوص كه از نفت خام و گوگرد و خاك رس درست شده بود مي­پوشاندند و آتش مي­زدند اين آتش خيلي دير خاموش مي­شد و اين چادر، انبار اين گل مخصوص بود. هركدام دو كيسه­ي بزرگ از گل مخصوص برداشتند و به سمت منجيق­ها دويدند. ده بيست نگهبان منجنيق­ها براي سپنديا و همراهانش سد بزرگي نبودند و به زودي ده منجنيق بزرگ لشكر گجسته در آتش سوختند. بيشتر اسب­ها فرار كرده بودند، سواران سپنديا به داخل جنگل گريخته بودند و خود سپنديا و همراهانش هم از طرف ديگر اردو فرار كردند و به كوه زدند.

فرمانده­ي لشكر گجسته تبر بزرگش را در دست گرفته بود و رو به آسمان فرياد مي­زد و قسم مي­خورد انتقام مي­گيرد. وقتي بالاخره به جاي امني رسيدند همن گفت:«خوبه كه منجنيق ندارن ولي هنوز شونزده هزار نفرن.» «خودم مي­دونم، كار بهتري مي­شد كرد؟» سپنديا جواب داد. و همن گفت:«مي­شد به چادر فرمانده حمله كرد، الان كه ديدمش ازش ترسيدم.»

سپنديا به فرمانده­اي كه جثه­اش حداقل دوبرابر همن بود نگاه كرد و جواب داد:«بترسي يا نترسي خودت بايد بكشيش.» و همن خنديد:«شوخي مي­كني؟»

***

صبح فردا نيروها كمكي به لشكر پاي قلعه رسيدند و از ماجراي سوختن منجنيق­ها غافلگير شدند، ولي همان­طوري كه همن پيشبيني كرده بود، تغييري در تصميمشان ايجاد نشد، به هر حال دو تا از منجنيق­ها را به موقع خاموش كرده بودند و حالا مي­توانستند يكي دو روزه تعميرش كنند و در اين فاصله مي­توانستند مدام به قلعه حمله كنند، انقدر كه وقتي منجنيق­ها تعمير شدند توان جنگ براي مدافعين قلعه باقي نمانده باشد.  از آرايش اوليه­ي لشكر گجسته معلوم بود همين قصد را هم دارند، سه هزار سرباز با سپرهاي بزرگ فلزي به سمت قلعه مي­رفتند.

در همين زمان چندين آرش به سمت شمال، سپنديا و سوارانش اسب­هاي رميده را كنار آبشار كوچكي كه بركه­اي هم مقابلش بود پيدا كرده بودند و تيمارشان مي­كردند. اسب­هاي هاماران سواران نژاده را خوب تشخيص مي­دادند و فرار نمي­كردند. به زودي سربازاني كه از قلعه­ها فرار كرده بودند هم در همان دره­ي كوچك كنار آبشار به سپنديا پيوستند، گروهي با خودشان زين و برگ سواري هم آورده بودند و ديگران سوار اسب بي­زين شدند.

سپنديا جلوي سپاه تازه­اش رفت و به آواي بلند گفت:«ما هزار نفريم و سه هزار نفر از مردم كوهستاني هم آماده­ي كمك به ما هستند. دو هزار نفر از دژي تلخ پاسداری مي­كنن­و دشمن دستكم شونزده هزار نفر سرباز داره، يعني شش هزار برابر شونزده هزار، پيروزي كمي سخته.» همه به سپنديا نگاه مي­كردند تا بالاخره گفت:«ما مي­جنگيم، زمانیکه همه­شون آماده­ی جنگ شدن­و چیزی جز گرفتن دژ پیش چشمشون نبود کار ما آغاز میشه؛ پس تا سپيده دم فردا مي­تونيد آزاد باشید.»

***

 

قلعه انگار وسط جهنم بود. گجسته­ها با تير سربازان قلعه به زمين مي­ريختند و تيرهاي زيادي هم از پايين به بالا شليك مي­شد، چندين و چند نردبان به ديوار چسبيده بودند و گجسته­ها سعي مي­كردند ديوار قلعه را بگيرند. چند ساعت از حمله گذشت و يك گروهان سه هزار نفري ديگر، تازه نفس و تا دندان مسلح به سمت قلعه رفتند، گجسته­ها با تلفات سنگين عقب نشيني كردند و گروهان تازه نفس جايشان را گرفتند. مدافعين قلعه به زودي خسته مي­شدند و گجسته­ها هم اين را خوب مي­دانستند، همين­طور مي­دانستند كه ذخيره­ي تيرهاي قلعه به زودي تمام مي­شود و آن موقع شكستن دروازه­ي قلعه كار چندان سختي نخواهد بود. گروهان دوم با خودشان يك دروازه شكن بزرگ هم آورده بودند، يك تنه­ي درخت قطور كه چندين نفر بلندش مي­كردند و قطعا مي­توانست بعد از چند ساعت در را خرد كند.

 

مردم كوهستان همه كنار سواري كه سپنديا فرستاده بود جمع شده بودند، و البته سوار هم به احترام مردم كوهستان پياده شده بود. كوه­نشين­ها سوار اسب نمي­شدند و پياده مي­جنگيدند. سلاحشان مثل گجسته­ها تبر بود، ولي تبرهايشان صاف بود و فرمانده­هاشان تبرهاي نقره­اي براق داشتند با دسته­هايي از چوب مخصوص سپیدي كه فقط در كوهستان­ شرقي پيدا مي­شد. كوهنشين­ها براي جنگ كلاهخود سياهي به شكل سر خرس روي سر مي­گذاشتند و دستكش­هاي پنجه داري دستشان مي­كردند كه اگر تبرشان را از دست دادند بتوانند با پنجه­هايشان آدم بكشند. سوار هم نقشه­ي سپنديا را براي كوه­نشين­ها توضيح داد.

 

وقتي كه شب به نيمه رسيد بازوي سربازان قلعه خسته شد، دروازه كم كم ترك مي­خورد. گجسته­ها كم كم از پيروزي خود مطمئن مي­شدند. چهار ساعت بعد پرچم سپید از برج قلعه بالا رفت. گجسته­ها فرياد شادي كشيدند و فرمانده­شان دستور توقف جنگ را صادر كرد. دروازه­هاي قلعه براي اولين بار باز شد و دو سوار با پرچم سپید بيرون آمدند و سوار ارشد گفت:«براي گفتگو اومديم، ما رو پيش فرمانده ببريد.»، نور سپيده تنش را به قله­ي كوهستان شرقي مي­ساييد.

 لشكر گجسته­ها مثل مار درازي از اردو تا قلعه­ي تلخ كشيده شده بود، پاي ديوارهاي قلعه جسد چند هزار گجسته و چند صد سرباز هاماراني افتاده بود. دو پيك تسليم از ميان صفوف گجسته­ها به طرف مركز سپاه مي­رفتند جايي كه فرمانده با تبر بزرگش لبخند به لب ايستاده بود. پيك­ها عجله­اي نداشتند، خيلي آرام با اسب­هايشان جلو مي­آمدند. كسي كه براي تسليم عجله داشته باشد يك جاي كارش ايراد دارد. لشكر گجسته چنان به اين دو سوار زره پوش سوار بر اسب­هاي سپید خيره شده بود كه پايين آمدن سايه­هاي سياه را از كوه نديد. وقتي دو پيك نزديك فرمانده رسيدند و خواستند حرفشان را شروع كنند صداي فرياد سه هزار كوه نشين صخره­ها را لرزاند، و قبل از اينكه گجسته­ها بفهمند چه خبر است جنگ مغلوبه شد.

دو پيك به سرعت به سمت قلعه برگشتند ولي بين راه گجسته­ها از اسب پايينشان كشيدند. منظره­ي نبرد كوه­نشين­ها با گجسته­ها دوباره به سربازان قلعه انگيزه­ي مبارزه داد. كسي تيري در تيردانش نداشت پس همه شمشيرهايشان را كشيدند و از دروازه­ي قلعه بيرون آمدند. فرمانده­ي گجسته­ها در لحظه فرمان عقب نشيني صادر كرد و به تيراندازان ذخيره­اش دستور داد پشت آخرين صف موضع بگيرند. سوار به كوهنشينان دستور ايست داد. و همه سپرهايشان را روي سر گرفتند، سربازان قلعه هم همين­طور. اولين تيرها پرتاب شد و چندين نفر مردند. فرمانده­ي گجسته­ها هنوز لبخند مي­زد. پيروزيش قطعي بود. و لبخندش فقط وقتي از بين رفت كه صداي تاخت و شيهه­ي اسبان و فرياد سواران را از پشت سرش شنيد.

برگشت و ديد كه چند هزار سوار با مشعل­هاي برافروخته از ميان جنگل به سمت لشكرش مي­آيند. تبرش را برداشت و فرياد زد:«بيايد جلو نيزه دارا.» لازم نبود كسي به تيراندازان دستوري بدهد خودشان با سرعت فرار كردند. سواران سپنديا مشعل­هايشان را روي خيمه­هاي اردوي گجسته­ها پرتاب مي­كردند و خيلي زود نيزه­هايشان روي سينه­ي دشمن نشست. ديگر تيراندازان كوه نشينان را تهديد نمي­كردند و دوباره همه حمله كردند. ضربه­ي سواره نظام كوتاه بود و به دستور سپنديا خيلي سريع عقب نشيني كردند چند صد متر عقب رفتند و دوباره از دور و با شتاب به لشكر دشمن ضربه زدند. در حمله­ي دوم همن ـ با شمشير قلاف ـ اسبش را به سمت فرمانده­ي دشمن كج كرد، فرمانده نزديك شدن او را ديد و با يك پرش سريع خودش را از سر راه كنار كشيد و اسب همن را با تبر پي كرد. همن گويا منتظر چنين لحظه­اي بود، چون خيلي حرفه­اي پايين پريد و بعد از دو غلت سر پا ايستاد، كارد بلندش را از كمرش كشيد و پرتاب كرد، هدف كارد نه سر، نه قلب، نه گردن، بلكه زانوي راست گجسته ديو بود؛ و درست روي هدف نشست. همن شمشيرش را كشيد و به ديو لنگ نزديك شد. فرمانده­ي گجسته­ها فرياد بلندي كشيد و با تبر بهش حمله كرد. همن انگار اين حركت را هم پيش بيني كرده بود با يك ضربه­ي شمشیر دسته­ي چوبي قطور تبر بلند را بريد و تيغه­ي تبر در زمين فرو رفت. ديو نااميد نشد و همان چوب نصف شده را در كتف چپ همن فرو كرد، ولي فرصتي براي لذت بردن از اين موفقيت نداشت، چون همن با فرياد بلندي دست ديو را قطع كرد و با ضربه­ي بعدي سرش را كند.

با مرگ فرمانده لشكر گجسته از هم پاشيد و زير نور خورشيد كه از آسمان بالا مي­رفت ياران سپنديا با قدرت تمام از سه جهت گجسته­ها را تار و مار مي­كردند. گجسته­هاي ترسيده به جنگل گريختند. قلعه­ي تلخ نجات يافته بود. سپنديا از مردمان كوه نشين سپاس­گذاري كرد و از آنها خواست براي پس گرفتن چهار قلعه­اي كه تسليم شده بودند به سربازان قلعه­ي تلخ كمك كنند. از هزار سرباز فراري دست كم نصفشان كشته شده بودند و نيمه­ي ديگر به سربازان قلعه­ي تلخ پيوستند تا از كوهستان شرقي محافظت كنند. و سپنديا به همراه 96 سواري كه زنده مانده بودند تصميم گرفتند در اردوي گجسته­ها بياسايند تا بتوانند براي تصميم بعدي آماده شوند. خوشبختانه زخم همن هم جدي نبود و مي­توانست كنار سپنديا باشد و مشاوره بدهد.

شمال رود آترا همه چيز در اختيار دشمن بود و بيشتر از صد هزار گجسته – كه تعدادشان بيشتر هم مي­شد- مشغول قتل و غارت و تثبيت قدرتشان بودند. جنوب رود آترا هنوز مي­شد جنگيد، ولي سپنديا حدس مي­زد به زودي لشكر بسيار عظيمي از گجسته­ها به سمت شهر سپيد بيايند. لشكري از صد هزار گجسته­ي تازه نفس كه به اين سادگي­ها نمي­شد شكستشان داد. هاماران، سرزمين اسب­هاي سركش مي­سوخت. و سپنديا و همن هر دو به يك چيز فكر مي­كردند: خائن.






+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 3:37  توسط  امين   | 

دریغ است ایران که ویران شود