چرا شاهکار کم داریم؟
در آنچه رضا صراف نقل کرده بود و نظرات پایینش چند سوال مطرح شده بود که گویا مهمترینشان این بود: آیا نویسنده میتواند بدون نوشتن زنده بماند؟ جواب قطعا آری است. چون مرگ با قطع فعالیت مغز و قلب حاصل میشود و ننوشتن نه قلب را ساقط میکند نه مغز را. مگر اینکه مفهومی رمانتیک از زنده ماندن در این سوال باشد. یعنی آیا روحش زنده خواهد ماند یا نه؟ با توجه به اینکه چیزی به اسم روحِ نویسنده اصولا وجود ندارد؛ بحث دربارهی زنده ماندن یا مردنش بی معنی است. [تایید جمع]
پس از این پرسش رمانتیک، پرسشی دیگر مطرح میشود: چرا نویسنده مجبور میشود نوشتن را رها کند؟ جواب بسیار ساده است. نویسنده هیچ وقت «مجبور» نمیشود نوشتن را رها کند. او ننوشتن را انتخاب میکند. چون آدمهای مختلف دربارهی واقعیتِ کارِ نوشتن واکنشهایی گوناگون دارند. این یک واقعیت است که نوشتن در بهترین حالتش جزء پر در آمدترین مشاغل جهان نیست. درآمد نویسندگی پیش مثلا ساخت و ساز، یا املاکی یا سوپرمارکت اصلا به چشم نمیآید. پس به قول همان نویسنده لهستانی، نویسنده باید کم در آمد بودن شغلش را در شرایط فعلی بپذیرد. [احسنت جمع]
و البته ـ به نظر من ـ تلاش کند تا درآمد صنفی را بیشتر کند. و اگر این شرایط را نپذیرد طبعا از این شغل کنار خواهد کشید. نویسنده حرفه ای نبودن، البته به معنای اصلا ننوشتن نیست. از اینجا به چند پرسش دیگر میرسیم.
آیا نویسندههای تک اثری محصول این شرایط هستند؟ و اگر فرض کنیم هنرمندان ایرانی در طول حرفه هنریشان نمی توانند در اوج بمانند، باید در این سقوط هنرمندان را مقصر بدانیم یا شرایط را؟
وقتی تلاش به پاسخ دادن به این پرسشها شروع کنیم، به سرعت به گزارههایی حاشیه ای برخورد میکنیم که اثبات صدق یا کذبشان تقریبا محال است. مثلا:
- ادبیات ایران در برابر ادبیات جهان اصلا پشیزی ارزش ندارد که درباره آن بحث کنیم.
- در تمام ادبیات ایران یک رمان متوسط هم نیست.
- گلشیری هرچیزی که نوشته شاهکار است و هیچوقت افتی نکرده.
- در ادبیات ایران یک شاهکار هست و آن هم کلیدر است.
- و....
با تقریبی خوب میتوان اسامی را تغییر کرد و به همین گزارههای مکررا گفته و شنیده شده در سینما و تئاتر یا حتی هنرهای تجسمی هم رسید. این گزارهها راه را برای رسیدن به پاسخ پرسشهای اصلی بسیار ناهموار میکنند. من میگویم آنچه شاهکار میگویند، شاهکار هست. مثلا شازده احتجاب، یا حتی کلیدر، این که چه چیزی شاهکار هست یا نیست در حد یک یا دو مورد تغییری در کل بحث ایجاد نمی کند. و کلا اهمیت بنیادین ندارد. به قول معروف، هست که هست. [خندهی جمع]
بحث در مقیاس جهانی هم کلا موضوع دیگری است. یعنی پاسخ به این پرسش که: چرا ادبیات فارسی زبان در جهان جایگاه مناسبی ندارد؟ بحثی دیگر میطلبد. با این پیش فرضها به سراغ دو پرسش بالا میرویم. اول شرایط را بررسی کنیم و ببینیم آیا مخالفت عمدهای با آنچه من اینجا به عنوان شرایط عمومی نویسندگی در ایران میشمرم وجود دارد یا نه:
1. همواره دولت ایران(از زمان قاجار تا الان) با نویسندگان از بنیاد مخالفت داشته است(مگر شاید در مقاطعی چند ساله) چکیده ایده کلی دولتمردان بالامرتبه ایران این است که ادبیات نباشد بهتر است حتی اگر در تایید ما باشد، مخصوصا رمان.
2. چرخهی نشر کتاب چرخهای است بسیار کند. کاری که باید ظرف سه ماه انجام شود به دلایل متعدد یک سال یا بیشتر طول میکشد. در بسیاری موارد زمان چاپ، از زمان نگارش بیشتر میشود. نویسنده معمولا بازخورد اثرش را بسیار دیر دریافت میکند. و نویسندهها معمولا از چرخهی چاپ جلوترند.
3. یک خرافهی عمومی در ایران هست دربارهی فروختن قلم. به این ترتیب هرکس پول در بیاورد قلمش را فروخته و بی شرف است و برای اصیل بودن و باشرف بودن در حوزهی ادبیات باید گرسنه بود. به این ترتیب شما عملا بین شرف و رفاه زندگی باید یکی را انتخاب کنید. رفاه ظاهرا فقط بعد از پنجاه سالگی مجاز است.
4. نویسنده آدمی است که باید در قالب پیش فرض خودش بماند. مویش آشفته باشد، ترجیحا سیگار بکشد. عصبی باشد. غرغرو باشد و ناظر به نکتهی سوم، فقیر باشد! نویسندهای که ورزش کند، زندگیش روی روال باشد و منظم کار کند و ... معمولا نویسندهای الکی محسوب میشود. و برعکس.
5. نویسندهی ایرانی هیچگاه صاحب یک شغل و به عبارتی حرفهای محسوب نمیشود. شما دولت آبادی هم که باشید «بیکار» محسوب میشوید چون از روی کتفتان خاک بلند نمیشود. احتمالا دفترچهی بیمه ندارید. و ساعت کارتان دقیق 9 صبح تا 4 بعد از ظهر نیست. در نتیجه بیکارید. و بعد از چاپ ده کتاب و چهل مقاله میشنوید که: نمیخوای یه کار پیدا کنی؟
6. و .........
احتمالا شما میتوانید ویژگیهای مشترک دیگری هم بین نویسندگان در ایران پیدا کنید و بنویسید. [جمع میگویند بله بله، میتوانیم.] حالا برمیگردم و به یک سری سوالات جواب میدهد.
آیا نویسندگان تک اثری محصول این شرایط هستند؟
قطعا خیر. با همین شرایط ثابت یک عدهی زیادی آدم هستند که تعداد زیادی کتاب نوشتهاند. اینکه علی محمد افغانی فقط یک رمان نوشته است، بیشتر به این مربوط است که فقط همان یک داستان را در ذهن داشته نه شرایط اجتماعی ایران. تعداد نویسندگان نسبتا پرکار ایرانی کم هم نیست. در همین شرایط سیامک گلشیری و سناپور و کاتب و محمدعلی و زویا پیرزاد و فریبا وفی و .... در حال نوشتن هستند. کم هم نمینویسند. میزان موفقیت و اقبال عمومیشان هم کم نیست. پس نویسنده بودن در طول زمان ممکن است. کذب این گزاره که «در ایران نمیشود نویسنده بود.» قبلا توسط برخی افراد اثبات شده است.
آیا در سقوط نویسندگان این شرایط موثر است؟
این سوال فقط وقتی موضوعیت پیدا میکند که کسی بتواند تئوری سقوط نویسنده را اثبات کند. مثلا فرض کنیم هوشنگ گلشیری. آیا کسی میتواند ثابت کند که گلشیری بعد از شازده احتجاب سقوط کرده است؟ یا کسی میتواند ثابت کند که احمد محمود بعد از همسایهها سقوط کرده است؟ فکر نمیکنم چنین اثباتی ممکن باشد. اصولا بعید میدانم استدلال محکمی هم در تایید این گزاره که «ادبیات ایران در صد سال اخیر سقوط کرده است.» بشود پیدا کرد. بیشترین ادعاها در این مورد جملاتی هستند مانند:
- دیگر رمانی مثل بوف کور نوشته نخواهد شد!
- این نویسندههای جدید آقا سطحیند! عمق ندارند! چیزی از ادبیات سرشان نمیشود کلا!
- آن عمقی که ساعدی داشت آقا، اصلا این سیامک گلشیری ندارد!
- ملکوت صادقی کجا، این رمانهای صد تا یه غاز جدید کجا!
- و....
واقعیت این است که چه از نظر حجم تولید، چه از نظر کیفیت عمومی، ادبیات داستانی ایران سیر رو به رشدی داشته است و الان ادبیات ایران در سطح جهانی بیشتر شناخته شده است.(الان حوصله مدرک آوردن برای این مدعا ندارم. اثباتش دشوار است، اما از من بپذیرید!) شاید جریان کلی ادبیات داستانیِ ایران، و حال و هوای کلی ایران در بیست سال اخیر تغییر کرده است و شاید در یک برداشت خیلی کلی بتوان گفت به سمت انتزاع رفته، شاید. اما این لزوما بد نیست. صرفا تغییری در حال و هواست. حال و هوایی که با رمانهای جدید گوتیک و قهرمانی و ... در حال تغییر است. شاید من بگویم هیچ رمانی را به اندازه تنگسیر تحسین نمیکنم، اما این مقایسههای تک به تک معیار شرایط کلی نیستند.
با توجه به اینکه دو تا سوال قبلی سوالات روشنگری نیستند. من سوال دیگری مطرح میکنم و به نظرم این سوال اهمیت بیشتری دارد.
چرا نویسندگی در ایران تبدیل به یک حرفه مقبول نمیشود؟
به نظر من مانع اصلی در این راه همان خرافه رایج است که نویسنده نباید قلمش را بفروشد. یا به عبارت بهتر: نویسنده نباید بابت نوشتن پول بگیرد. یعنی شما یا از راه نوشتن زندگی میکنید و بی شرفید. یا یک نویسنده گرسنه هستید و با شرفید. نویسنده پرمخاطب بد است. شما محکومید مخاطبتان اهالی ادبیات باشند والا سطحی هستید. همین خرافه به نویسندگان تحمیل میکند مشاغل دیگری داشته باشند و تاکید میکند نفروختن شرافت قلم، یک کار قهرمانی است. در این تصویر شاعرانه، قلم ظاهرا یک موجود شرافتمند است، چیزی شبیه زن باکره! و به سرعت تبدیل به فاحشه میشود. همانقدر که باکرگی زن بی ارزش است، این شرافت موهوم هم بی ارزش است. [تکبیر جمع]
حالا با توجه به اینکه اگر کتاب شما پنجاه تا چاپ بخورد قاعدتا قلمتان فاحشه است، چطور ممکن است از نوشتن زندگی بگذرانید؟
شما میتوانید سرویراستار یک یا دو ناشر باشید، استاد دانشگاه شوید و ... . اینها اشکال چندانی ندارد. اما نویسندهی موفق و پولدار هرگز! نویسنده باید تصویری را بسازد که از او انتظار میرود. مردی شکست خورده و تنها که درکش نکردهاند مگر قلیلی! حالا برسیم به سوال ابتدایی،
چرا شاهکار کم داریم؟
چون در ادبیات جهان، آنها که شاهکارها را نوشتهاند معمولا نویسندههای حرفه ای بودهاند و از شرکت نفت یا آموزش و پرورش حقوق نمیگرفته اند. از فلوبر، فاکنر، تولستوی، داستایوفسکی، و حتی بولگاکف و سلینجر و کوور و ونهگات و دیگران میتوان نام برد. به نظرم نویسنده های نیمه وقت شانس کمتری برای نوشتن رمانهای بزرگ دارند. برای اینکه نویسندههای حرفه ای داشته باشیم. لازم است اول حرفه نویسندگی داشته باشیم. و برای داشتنِ حرفه نویسندگی لازم است تعداد کسانی که نویسندگی را حرفه خود میدانند بیش از این باشد که هست.
در این تعبیر بهتر است کسی به قول خرافهی رایج شرفش را بفروشد و رمانهای عاشقانهی پرفروش بنویسد تا در کنار نوشتنش زبان تخصصی کنکور درس بدهد و رمانهای نیمه کاره بنویسد. به این ترتیب احتمال تولید شاهکار بالاتر میرود. پس آنچه اهمیت دارد، حرفه ای کردن ادبیات است. [تکبیر مجدد جمع]
